سایر منابع:
سایر خبرها
پیاده روی 20 کیلومتری رزمنده نوجوان با کتانی چینی
برنامه گردان و کاری که درصدد انجام آن هستیم بگوید، بیشتر به تهییج بچه ها و دادن روحیه به آنها پرداخت. خیلی نگذشته بود که راهپیمایی ما آغاز شد و ستون گردان انصار در دل تاریکی و در جهت غرب به سمت جاده آسفالت اهواز- خرمشهر، به حرکت درآمد. نیمه های شب بود و ما همچنان پیش می رفتیم. به ما گفته بودند که سنگر های اصلی دشمن روی جاده است، اما امکان دارد در طول مسیر با سنگر های کمین عراقی ها روبه رو شویم.
به خاطر یک سیلی پسرم را با تزریق سم مار افعی کشت
رفتم. راکب موتور سیکلتی که در لحظه قتل سامان به کمک او به محمدرضا نزدیک شد، در دفاع از خود گفت: من مربی بدنسازی بودم و از سال ها قبل با عموی مقتول آشنا بودم.او به من گفته بود سامان بچه تهران نیست و از من خواست او را به هر جایی خواست ببرم.حتی من یک بار فهمیدم سامان دنبال شخصی است و او را بلاک کردم اما عموی مقتول باز به من گفت مشکلی نیست و او را ببر. یک روز عمو و کاوه و سامان در
خواهر شهید رحمتی: آن شب هیچوقت برای ما صبح نشد/ برادرم به مادر گفت مالک در بالگرد نبوده/ کسی که پیکرها ...
قبل از حادثه، بار آخر ساعت حوالی 1 و نیم نیمه شب بود و چراغ ها را خاموش کردم. در فکر بودم که چرا امشب مالک زنگ نزد. پیش خود گفتم که شاید چون آقای رئیسی می آید، سرشان شلوغ است. چراغ را که خاموش کردم که بخوابم و دیدم تلفن زنگ می خورد. چراغ را فوری روشن کردم تا نفهمد خوابیده بودم و ناراحت نشود. گفت: اگر کمی دیرتر بر می داشتی تلفن را قطع می کردم و الآن کارم تمام شده است. کمی قربان صدقه او رفتم که چرا تا
با شاه مصاحبه کردم/ با هواپیمای شخصی هویدا به تمام استان های ایران رفتیم
اشکالی ندارد و مشغول شدیم. حقوق اولیه ما هم ماهانه دویست و پنجاه تک تومانی بود... فکر کنم... سال 1345 یا 1346 بود. من برای پول نرفته بودم. چون نیاز چندانی به پولش نداشتم. برای من کار در بزرگترین مجموعه خبری کشور اهمیت داشت و آن را دوست داشتم. چون آن سال ها همه روزنامه های بزرگ و کوچک ازجمله کیهان و اطلاعات از خبرگزاری پارس تغذیه می شدند. حتی اخبار خارجی رسانه ها را ما می دادیم. چون بولتن
دین محمدی: با خنده می گفتند مربی مناسبی نیستی!
هوادارانمان در ورزشگاه متوجه شدم که اتفاق خاصی افتاده است. وقتی یکباره ساکت شدند و کپ کردند، فهمیدم برای نفت آبادان پنالتی گرفته شده. واقعاً همه مان وا رفتیم. من کنار زمین بودم و به یکی از همکارانم گفتم برود لب خط فقط تیم را جمع کند. حتی این مسئله وارد زمین هم شد و بچه ها کمی واقعاً شل شدند. بعد خودم کنار زمین رفتم تا ببینم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. خدا را شکر آن پنالتی گل نشد و دوباره آن شور و نشاط به تیم
گفت و گو با فرزند شهید آل هاشم خدمت در لباس اخلاص تا لحظه پرواز
نداشتند. حدود سیصد نفر به موبایلم زنگ زدند که چه اتفاقی افتاده ؟ با دوستم عازم تبریز شدیم. بعد گفتم: محسن جان! شما کلید را بگیر و ماشین را به خانه ببر. من با اسنپ به فرودگاه می روم. در فرودگاه پرواز فوق العاده گذاشته بودند و همۀ مسئولین حضور داشتند. وقتی هم رسیدم، یکی از بچه ها که با او هماهنگ کرده بودم، به فرودگاه آمده بود. ساعت هشت و نیم شب به ورزقان رسیدم. مه، خیلی غلیظ و سرعتمان
ملک دینار شجره پدر تمساح های ایران؛ پیرمرد بلوچی که زبان تمساح ها را می فهمد!
دست آب پمپاژ می کردم به داخل برکه کوچک تا تمساح ها (گاندو) شب بیایند آنجا و بدن های خودشان را خیس کنند. این دو ستدار محیط زیست با بیان اینکه این گاندو ها تا پنج سال قبل داخل آب ماهی و قورباغه شکار می کردند و می خوردند، گفت: من وقتی خشکسالی شد و دیگر غذایی برای خوردنشان نداشتند رفتم نان خشک ریختم لب آب که صبح فردا دیدم آنها را نخورده اند و متوجه شدم گوشتخوار هستند، بعد از این اتفاق به
شهیدی که به شدت مراقب اعمالش بود
حفظ اعضاء بدن اعلام می کند. علی خصوصا اواخر عمر شریفش خیلی بیشتر اهل مراقبه شده بود. یکی دو سال آخر منزلشان آمده بود نزدیک ما در کوچه پشت خیابان. ما با هم مسجد می رفتیم. من هم از همراهی علی خوشحال بودم، ضمن اینکه ایشان بزرگتر بود و برای من حکم استاد را داشت. من اصلا روی تصمیم و حرفش حرفی نمی زدم. علی از کوچه باریک روبروی منزل ما رفت و آمد می کرد. مقداری راهش دور می
خرید جدید پرسپولیس: اصلا انتقال آسانی نبود
. این یکی از اهداف و خواسته های من در زندگی بود که به آن دست پیدا کردم و همه می دانند از بچه گی پرسپولیسی بودم. فقط باشگاه پرسپولیس به دنبال من نبود چون من هم به دنبال پرسپولیس بودم. دوست دارم بهترین عملکرد خودم را برای پرسپولیس به جا بگذارم و خود را برای آن آماده کرده ام. وی در این باره که باشگاه پرسپولیس، پیش از این نیز به دنبال جذب وی بوده است ولی این انتقال با تاخیر اتفاق افتاد، ادامه
خدا خواست که او مالک دل ها شود
پایگاه اواخر تحصیلات راهنمایی حاج مالک بود و من قبل از او عضو بسیج مسجد محل بودم و در تابستان که مالک بیشتر پیش پدر بود، من صبح ها می رفتم مثلاً جلوی مغازه پدر کفاشی می کردم و حاج مالک دستفروشی می کرد. برادر دیگرم نیز جای دیگری دستفروشی می کرد و همه خود را مشغول کرده بودیم. ولی من بعدازظهر که می شد، سریع بساطم را جمع می کردم و به مسجد محل می رفتم و به کارهای فرهنگی و اجتماعی بسیج علاقه ی
وزنه برداری پیرم کرد/یک جا ترسیدم؛ گفتند شاید فلج شوی!
بود. 10-11 سالم بود. برادرم بدنسازی کار می کرد و آن را دوست داشتم. ولی درکی از وزنه برداری نداشتم. سابقه ورزشی ام هم یک جلسه باشگاه بدنسازی بود. با برادرم یک جلسه رفتم و من را به زور به وزنه برداری بردند. شاید تا سه چهار سال هم که تمرین می کردم خیلی علاقه ای همچنان به وزنه برداری نداشتم. در فضا و جوی قرار گرفته بودم که مثلا از مدرسه می امدم و دوست نداشتم به تمرین بروم و خسته بودم. بیشتر دوست داشتم
نیما شاهرخ شاهی: وحشتناک بی پولی کشیدم درحالی که قرار بود اولین کارخانه بازیاب تایر ایران را بزنیم/ ویدئو
تحت تعلیم پدرم بودم. درناک ترین لحظه دنیا رو من دیدم خوابید و صبح منو یادش نبود بعد این اتفاق بی پولیشو کشیدیم سختی کشیدیم . قرار بود اولین کارخونه بازیاب تایر ایران رو بزنیم زمینش آماده بود ولی به دلایلی ایده رو ازما دزدیدند.
فیلم / نیما شاهرخ شاهی: شب خوابیدم و صبح پدم منو نمیشناخت !
نیما شاهرخ شاهی ، بازیگر مطرح سینمای ایران، در برنامه رک شو به مجریگری مجید واشقانی شرکت کرده و درباره یکی از اتفاقات تلخ زندگی خود صحبت کرده است. این گفتگو با لحظات احساسی و بغض این بازیگر همراه بود. اخبار تاپ حوادث دختر دانشجو در حمام بود که مرد همسایه بی لباس داخل شد و ... + عکس وقتی همسرم نبود صاحبخانه مان را به خلوتم بردم و امروز 27 اردیبهشت .... تن فروشی فهیمه خان
اتهامم این بود که خاندان سلطنتی را پنجشنبه جمعه ها با هواپیما به سد دز برده ام
نیروی هوایی! بعد هم در دزفول تغییراتی در سطح فرماندهی ایجاد شد. فرمانده نیرو هم شد سرهنگ معینی پور. بله بنی صدر که عزل شد، فرمانده نیرو و فرمانده پایگاه ها را تغییر دادند. بخشی از پاکسازی ها هم در دوره معینی پور اتفاق افتادند. [سر تکان می دهد.] دقیقا! آن موقع بود که مرا به تهران فرستادند تا آن 700 خلبان را تربیت کنم. دو سال 61 و 62 را در امیدیه بودم. یک حالت پخش و پلا و گیجی بر
سردبیر دنیای سخن: هم از شاملو مطلب داشتیم، هم از خلخالی (3)
دنیای سخن و سردبیر آن شدید؟ من شاگرد مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری بودم. چهارشنبه ها که در خانه اش جلسه داشت به اتفاق بزرگان شعر و ادب راه می افتادم و به خانه ایشان می رفتم. ارادتم به ایشان بسیار بود. دکتر خانلری مجله خیلی وزین و کاملی در می آورد به نام سخن . من مرتب این نشریه را تهیه می کردم و می خواندم. بعد از انقلاب این رسانه تعطیل شد. یک روز به آقای انجوی شیرازی که از دوستانم بود گفتم
رونمایی شاهرخ استخری، بازیگر خوش خنده جوکر از هنر گیتارزنی اش در بلژیک/ خوش به حال سپیده بزمی پور چه ...
از قاب تلویزیون تا خانه فساد و اشک های شبانه! دوست شوهرم شیطان بود ! / نیمه شب در خواب غافلگیرم کرد + نظر کارشناسی دل باخته زن شوهردار بودم؛ وقتی شوهر سحر خانه نبود، وارد شدم و... + گفتگو با شیطان وبگردی
روی دیگر شکارچی و کابوس میگ های عراقی در خانه
هفت صبح| چند وقت پیش در کتاب فروشی چشمم به عکسی روی یک جلد کتاب خورد و توجه ام را به خودش جلب کرد. تصویری از خلبان عباس بابایی روی جلد کتاب لبیک در آسمان ؛ بدون معطلی آن را خریدم. می دانید چرا؟ آخر از کودکی وقتی فقط پنج، شش سال داشتم، به این شهید علاقه مند شدم. داستانش هم این است که در سال های جنگ و جنگ زدگی قبل از عزیمت از آبادان به تهران، چند وقتی را در قزوین زندگی کردیم . مادرم هر
اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی- 147
در پشت جبهه بودند حتی بعضی از افراد خودشان را به بیماری زدند تا مبادات آ نها را برای بردن مهمات یا سایر احتیاجات به خط مقدم بفرستند. من هم چون مأمور بودم رفتم و در کامیون خودم تا صبح راحت خوابیدم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم و به محوطه آمدم با حیرت دیدم عده زیادی از افراد مجروح خط مقدم را که در حمله دیشب زخمی شده بودند به آن جا آورده اند و مشغول مداوای آنان هستند. کثرت افراد مجروح برای من بسیار
از بچگی بازیگوش و سربه هوا بودم اما دعوایی نه! | بارها سعی کردم کدورت های جدیدی و دبیر حل شود
اتفاق و حریفان قدر اما تیم ما در عین حال که آماده است، قدرتمند هم هست. من به همه بچه ها امیدوارم و 3،4 ماه آینده برای ما بسیار سرنوشت ساز است و در عین حال باید خوب تمرین کنیم. مجری برنامه در همین حین عنوان کرد که آیا اختلافات حل شده است یا خیر؟ و درستکار پاسخ داد: اختلاف تعریف دارد. یک موقع است که شما سیستمی را قبول ندارید اما موقعی هم سیستم را قبول دارید و در جزئیات مشکلاتی وجود دارد. من
درباره معلم فداکار کردستانی و کارهای ارزشمندش / خداوند بر من منت گذاشت معلم بچه های استثنایی شدم
اما من دلم نیامد بچه ها را رها کنم چون نور امید را در چشم آن ها می دیدم. یادم است پس از نخستین آموزش ها وقتی دیدم نخستین کلمات و نخستین جملات را ادا می کنند در پوست خودم نمی گنجیدم و همین من را به ادامه راه تشویق و امیدوار می کرد.دو سال گذشت اما فکرش را بکنید وقتی پاییز و زمستان می رسید چه قدر رفتن برایم سخت تر می شد اما من به عشق بچه ها آن راه را می رفتم. یادم است خیلی وقت ها که باران یا برف می
درستکار: به افتخار تیم ملی ایران برگشتم | 2سال از آن اتفاق گذشته و هیچ جا صحبتی نکردم
کشور در باشگاه پاس بود و من هم کشتی گیر پاس بودم. اسم آن مربی را اینجا نمی برم، شاید راضی نباشد. فریدون با آن مربی دعوایش شد. طرفداران آن مربی با فریدون درگیر شدند، نه من. فریدون در این سال ها خیلی متحول شده بود و با هم در ارتباط بودیم. کشتی ورزش پرهیجان و پربرخوردی است و فشار بدنی و ذهنی در لحظه مسابقه زیاد است. یک لحظه یک اتفاق بین فریدون و مربی افتاد ولی یک دفعه گر گرفت. طرف دعوا من نبودم
روایت نجات جان قهرمان بوکس توسط یک کشتی گیر/ کاری که کردم به اندازه مدال المپیک برایم ارزش داشت
نبودم. تابناک: شنیده بودم که به لحاظ روحی خیلی به جاسم دلاوری نزدیک هستی. هرچند اختلاف سنی من و دایی جاسم 16 سال است، اما او از همه نظر الگوی من بوده و اصلاً جدای از بحث قهرمانی که او خب خیلی زودتر از من، ورزشکار حرفه ای بود، به لحاظ شخصی و روحی تأثیر زیادی روی زندگی من داشت. هر بار ضربه ای می خوردم، یا مشکلی بود، آسیبی در ورزش می دیدم، او بود. او همه جا و همه وقت بود. در زندگی
عاقبت بخیری گنده لات تهران زیر پرچم دفاع مقدس+ تصاویر
احمد بیابانی می گوید: من مدرسه مهدوی می رفتم. مدرسه ما در خیابان آرد ایران بود که الآن به نام شهیدان شیرمحمدی است. صبح که می خواستم مدرسه بروم، در پیاده روی خیابان با دیدن احمد بیابانی مسیر را عوض می کردم و یا بدو رد می شدم و ظهر هم که از مدرسه می آمدم، احمد را در خیابان می دیدم. من که بچه بودم وقتی آن هیبت را می دیدم، می ترسیدم. قد بلند، شلوار لی، مو های فرفری و پیراهن مانتی گل قرمز که
یک اصفهانی طرازاول در سپاه همدان!
آسفالت اهواز خرمشهر. شب هایی که شهید شهبازی به همراه تیم شناسایی به منطقه نمی رفت، صبح اول وقت می ایستاد جلوی خط مقدم؛ منتظر و مضطرب تا بچه ها به سلامت برگردند. من چون در عملیات فتح المبین مجروح شده بودم، در مرحله اول آزادسازی خرمشهر نمی توانستم همراه تیم شناسایی بروم و جانشین گردان بودم؛ اما در مرحله دوم که اوضاع مجروحیت پاهایم بهتر شد، توانستم همراه تیم شناسایی بروم. موضوع بسیار جالب و
دختر دانشجو در حمام بود که مرد همسایه بی لباس داخل شد و ... + عکس
به گزارش گروه ترجمه رکنا، مرد پناهجو با اینکه متاهل بود بارها و بارها به دختر دانشجویی که همسایه آن ها بود پیشنهاد همخوابی می داد اما همیشه با مخالفت این دختر دانشجو مواجه می شد. تا اینکه این مرد مراکشی که از سال 2005 به آلمان مهاجرت کرده بود یک شب زمانی که دختر دانشجو همسایه که تنها زندگی می کرد در حمام بود مرد متجاوز همسایه در را باز کرد و به آرامی وارد خانه وی شد. سپس لباس هایش را در
گفت وگوی صمیمانه با تهیه کننده برنامه قدیمی تقویم تاریخ / بابت کاری که می کردم، پول نمی گرفتم
: تا جایی که سنم قد می دهد، بچه که بودیم، رادیو در خانه ما معمولاً روشن بود. نوجوانی و جوانی من با رادیو گذشت. پیش از ورود به سازمان صداوسیما، یکی از شنونده های پروپاقرص و عاشق رادیو بودم. آن موقع یک شبکه بیشتر نبود و در همان مقطع جذب سازمان شدم. یکی از برنامه های موردعلاقه ام برنامه راه شب بود. به یاد دارم وقتی سرباز بودم و صبح زود با ماشین به پادگان می رفتم، راننده رادیو را روشن می کرد و برنامه
نگاه روز | مهریه خاص و عجیب ویدا جوان بازیگر و همسرش آیلا تهرانی
است، علاوه بر هنر بازیگری طراحی لباس نیز میکند و مدتی نیر بعنوان مدل کار کرده است او تجربه حضور موفق در کار طنز و جدی را نیز دارد. بازیگر ایرانی حکایت آشنایی من و ایلا به چند سال قبل بازمی گرد. یکی از دوستانم که از علاقه ام به دوبله باخبر بود مرا به استودیو ضبط صدای ایلا برد تا تست دهم طی همین جلساتی که به آنجا می رفتم و با ایلا صحبت می کردیم به این نتیجه رسیدیم که علایق
اسماعیل سال ها میهمان قربانگاه حاج عمران بود
قدس گیلان به فرماندهی سردار شهید حاج حسین همدانی در بلندی های حاج عمران عملیاتی انجام دهد، شهید اسماعیل شعبانی به اتفاق تعدادی از رزمندگان بخش کومله خودشان را به منطقه عملیاتی رساندند و در گردان حمزه سازماندهی شدند. خوب یادم است یک روز روشنایی هوا جایش را به تاریکی شب می داد که یک مینی بوس به محوطه گردان حمزه رسید. مسافرینش همگی از بچه های مسجد جامع کومله بودند و اسماعیل هم بین آنها بود. چون ا
متولد شهر فیروزه که گرمی هوای جنوب را به ادبیات کودک آورد
ها منتشر شد. وی افزود: من متولد نیشابور هستم، نوجوانی ام را در کرمان زندگی کردم و بعد به استان هرمزگان و شهر میناب رفتم. زندگی در خطه هرمزگان بیشترین تاثیر را روی من گذاشت و به این خاطر با بسیاری از فرهنگ های قومیتی ایران آشنایی دارم. من در بندرعباس سال ها همنشین مرحوم محمدعلی بهمنی بودم و او اشعار مهمش را پیش از همه، برای من می خواند. این نویسنده مطرح خاطرنشان کرد: کتاب کرمی