سایر منابع:
سایر خبرها
صلاح ما را تو می دانی
روز های آخر بارداری را سپری می کردم و چهارشنبه بود. دلم می خواست بعد از جلسه شعر به زیارت امام بروم، اما، چون مهمان داشتم باید به سرعت به خانه برمی گشتم. مهمان داری با آن شرایط سخت بود، اما مهمان عزیز. آن قدر خسته شده بودم که تا صبح خوابم نبرد. اصلا روز های آخر انتظار برای مادر شدن در عین شیرینی سخت تر از آن است که خواب به چشم مادر بیاید. دو سه ساعتی را خوابیدم و در عین خستگی به کار
پدر می گفت: تا آخرین لحظه سرباز آقا هستم
جوان آنلاین: فرزندان، معمولاً حاملان و راویان موثق ترین خاطرات اند. هم از این روی گفته های ایشان از پدر، جذابیتی افزون دارد. در گفت و شنود پی آمده، سیدمحمدمهدی آل هاشم فرزند شهید آیت الله سیدمحمدعلی آل هاشم، در سالروز شهادت وی، به بازگویی پاره ای از یادمان های خویش پرداخته است. امید آنکه علاقه مندان را مفید و مقبول آید. به عنوان آغازین سؤال، شهید آیت الله سید محمدعلی آ
پسر آیت الله طالقانی پرسید تو از بچه های جنگلی؟
انقلاب و قبل از تأهل، شب ها به خانه او می رفتم یا در کمیته می ماندم با دفتر امام هماهنگ کرد و امام عقد ما را خواند. ایام دبیری حزب جمهوری اسلامی در تبریز مدتی بعد دبیر حزب جمهوری اسلامی در تبریز مسئولیت دیگری را قبول کرد. از این رو از دفتر مرکزی حزب به من ابلاغ کردند که مسئولیت دبیری این حزب در تبریز را قبول کنم. وقتی به تبریز رفتم و دبیر حزب جمهوری اسلامی آن جا شدم دفتر
روزهای زیارت مخصوص امام رضا (علیه السلام)
نمی گیریم . پرهیز از تبعیض یکی از اهالی بلخ گوید: من در سفر امام رضا علیه السلام به خراسان همراه او بودم ، روزی همه غلامان خود را که اهل سودان و جاهای دیگر بودند بر سر سفره غذا دعوت کرد تا با آنها غذا بخورد. عرض کردم : فدایت شوم اگر غلامان را جدا کنی و سفره دیگری داشته باشند بهتر است . حضرت فرمود: ساکت باش ! پروردگار تبارک و تعالی یکتاست و پدر و مادر ما (آدم و حوا
فیلم روایت جگرسوز یک پدر از زندگی با فرزندی خاص / دلتان کباب می شود !
لحظاتی می گوید که شب ها برای دخترش لالایی می خواند، گرچه تنها یک ترانه ساده را بلد است. گاهاً وقتی کار دارم و نمی تونم کنارش باشم، خودش اون لالایی رو تکرار می کنه تا بخوابه. پدر بودن یعنی حمایت تا بی نهایت. او از تمرین های سخت و مداومی می گوید که ماه ها وقت گذاشته تا بهار یاد بگیرد چگونه با واکر قدم بردارد: ساعت ها زانوهاش رو می کشیدم جلو و عقب که یاد بگیره چطور باید قدم برداره. وقتایی که
یادواره / حاج آقا ا ا ا ا هارداسان؟
زنگ و پیامی بین ساعت 9 تا 11 شب منتظر صدای مهربان پدرانه ات می مانم که زنگ میزدی و می گفتی ” اله بیر زه وورمیشدون ایشون واریدی ؟ ” و من تمام زخم بی مسئولیتی برخی از مسئولین و دغدغه استان را بازگو می کردم و نهایتا می فرمودید “ پیگیر می شوم و یا فلان ساعت به فلان جا بیا بیشتر توضیح بده که چیکار میشه کرد. “ یادم افتاد جریان روزی که بعد نماز جمعه به محافظان فرمود که به استادیوم بروند البته
زائران علی بن موسی الرضا(ع) از همه بالاترند
دادند که 300 سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر دارد، نماز شب که تمام شد دو رکعت نافله نماز صبح می خواندند، نماز صبحشان را اول وقت می خواندند و دعای قنوت امام رضا(ع) هم در تمام نمازهایشان این دعا بود: رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَکْرَمُ . الهام از این سیره و عمل به آن تا جای ممکن، نیاز ما به معنویت و قرار گرفتن در مسیر عبودیت واقعی را هموار می کند. خبرنگار: آمنه مستقیمی
قلبی که در سینه ای دیگر تپید؛ وقتی اهدای عضو میراث خانوادگی شد
خبرگزاری مهر – گروه سلامت: هیچ وقت فکر نمی کردم دل دردهای گاه به گاه پسرم، روزی ما را به اتاق عمل پیوند قلب بکشاند. ابوالفضل همیشه سالم بود. فقط چند بار از درد شکم و حالت تهوع شکایت کرده بود. اولش فکر کردیم چیز خاصی نیست، ولی وقتی خودم اصرار کردم سونوگرافی بگیرند، گفتند کبدش بزرگ شده. بعد که آوردیمش تهران، تازه فهمیدیم مشکل از قلبش بود. دکتر گفت: ضربان قلبش زیر 20 درصده... همون جا دنیا روی سرم
خواهر شهید مالک رحمتی: به ما اجازه نمی دادند به محل حادثه برویم/ تنها کسانی که سالم بودند مالک بود و ...
/> مالک دو روز قبل از این که به ورزقان برود، برای بازدید و سفر استانی به بناب رسیده بود. ما هم مراغه هستیم و از ساعت 1 و نیم که بازدید تمام شد، آمدند که پدر و مادر را ببینند. همیشه بدون محافظ می آمد. شب خوابیدند که صبح روز بعد می خواست برود. به ما گفت که یکشنبه آقای رئیسی قرار است بیاید و از من خواست که پیش او بروم. یکشنبه گفت که من تنها مانده ام... در عرض هشت ماه که مالک از آستان به خصوصی سازی
اُمید آرمان؛ دلم یک هم سفر کودکانه می خواهد
خرس کوچک... اما همه چیز به این سادگی پیش نمی رفت، آرمان نیز مانند هر کودک دیگری، گاهی اوقات دلخور می شد، یک روز، وقتی دید که مادرش خسته است و نمی تواند با او به پارک برود، لب هایش آویزان شد و زیر لب گفت: کاش بچه نیامده بود... و سپس به سرعت به اتاقش رفت و در را بست. ساعتی بعد، مادر به آرامی وارد اتاق شد، بر روی تخت نشست و گفت: می دانم که گاهی ناراحت می شوی عزیزم، اما این بچه
دختر خلبان پرواز شهدای خدمت: تلفن پدر را آیت الله آل هاشم جواب داد و گفت اینجا کجاست؟
بابا زنگ بزن چون که کارت دارد، حدود ساعت دوازده ونیم یا یک ربع مانده به یک به بابا زنگ زدم، کاری که داشت گفت و خداحافظی کردیم، به گمانم من آخرین نفر از خانواده بودم که با پدر صحبت کردم. بعد از حادثه فهمیدیم پدر خلبان بالگرد رئیس جمهور بوده بعد از حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور خیلی ها گفتند که با آل هاشم، امام جمعه تبریز که در پرواز حضور داشت تلفنی صحبت کردند، این را دختر شهید
به خاطر یک سیلی پسرم را با سم افعی کشت
به گزارش شبکه خبری تحلیلی حزب الله ،رسیدگی به پرونده قتل هولناک جوان تهرانی به نام محمدرضا که در زمان وقوع جنایت تنها 24 سال داشت، از دو روز قبل در دادگاه کیفری یک تهران در جریان است و در حالی که چهار متهم پرونده دفاعیات خود را به دادگاه اظهار داشتند اما هنوز نوبت به دفاع عموی محمدرضا که طراح این جنایت بوده، نرسیده است. رسیدگی به این ماجرا از شهریور 1403 زمانی که محمدرضا به طرز عجیبی به کام مرگ فرو رفت، آغاز شد. با تحقیقات انجام شده مشخص شد دو فر
وقتی گفت وقتم کم است ، دلم لرزید / رازی که فقط دختر سه ساله مالک می فهمید
گفتم: حالا که برگشتی، بمان، نرو دیگر... اما رفت... نه به خواست خودش، که به مصلحت خدا. رازی که فقط دختر سه ساله مالک می فهمید شهید مالک رحمتی استانداری بود که در دل مردم جای خاصی داشت و امروز مادرش از همان روزهای سخت می گوید؛ روزهایی که مالک با زیارت عاشورا و اشک های بی صدا، شهادت را طلب می کرد اما هرگز این حس را به زبان نمی آورد. مادر شهید روایت می کند که
می دانست این دیدار آخر است
صحرا به من کمک می کرد و شب ها می رفت توی بسیج شاهین شهر، نگهبانی می داد. دوسه سالی کارش همین بود. به او می گفتم: احمد کمی بخواب، استراحت کن. قبول نمی کرد و با عشق و علاقه آن کار را انجام می داد. یک روز غروب آمد خانه، شامش را خورد و رفت برای نگهبانی. صبح هرچه منتظرش شدیم، نیامد. هر روز صبح می آمد صحرا کمکم. نگرانش شدم. تراکتور را خاموش کردم و با وانت رفتم دنبالش. وقتی رسیدم بسیج شاهین شهر
ماجرای دیدار جالب عباس معروفی و شهید رئیسی / شهید جمهور برای سمفونی مردگان چقدر پول داد؟ + فیلم
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، شهید رئیسی -رئیس دادگاه انقلاب وقت - گفت: بفرمائید! خودم را معرفی کردم، رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: همون عباس معروفی معروف؟ بله همون کرکس شاهنشاهی! همون غول بی شاخ و دم که هر روز کیهان می نویسه شما بمونید. نفر بعدی؟ سه نفر بعدی هم مطلبشان را گفتند و رفتند. دادستان انقلاب گفت: خب آقای معروفی، چه می کنید؟ رمان می
راههای تشکر از خدا؛ درسهایی از قرآن با حجت الاسلام قرائتی
، تو این فکرها بودم، گفتم: حالا تو که امشب آمدی اینجا، پاشو یک نماز شبی بخوان، وقت های دیگر که نمی خوانی، الّا تصادفاً. حالا امشب هستی، یک امشب را پاشو نماز شب بخوان. خودم را از رختخواب کندم و وضو گرفتم و تا سجاده را پهن کردم که بگویم الله اکبر، گفتم: تو می خواهی چه کنی؟ می خواهی خدا را از غربت بیاوری بیرون، دلت به حال خدا، تمام شن های زیر پایت سبحان الله می گویند. سَبَّحَ لِلَّهِ با فعل ماضی
مردم داری شعار تو نبود
چ ند روزی که قرار شد یادداشت بنویسم دائم به شما فکر می کردم. چرا این چند روز؟ همه یک سالی که بی شما بر ما گذشت به شما فکر می کردم. هر جا توانستم از شما حرف زدم، هرجا می شد همان چند خاطره کوتاه که با شما داشتم را تعریف کردم. در دورهمی همکاران پیش آقایان شریعتی، مصطفوی، بحریار و... همیشه ذکر خیرتان بود. هر وقت امکانی فراهم شد در همین شبکه اجتماعی دست و پا شکسته ای که داشتم از عکس ها و
عشقِ پرواز
. درس و مدرسه شان هم همان جا بود؛ دوتا دختر و سه تا پسر. محسن فرزند دوم ما بود. در زمان جنگ از طریق جهاد اصفهان به جبهه اعزام شدم؛ برای ساختن پل در اروند. چند روز بعد از اعزام اما با سلاح شیمیایی عراق در فاو مجروح شدم و مدتی در بیمارستان بودم. بعد که برگشتم، شدم جانباز شیمیایی! موقعی که عشق و علاقه محسن به پرواز را دیدم، توی همان کارگاه محل کارم، قاچاقی و یواشکی یک هواپیما
پای صحبت های خانواده جوانی که مالک دل های مردم آذربایجان شرقی شد
شهید مالک رحمتی، جوان ترین استاندار دولت سیزدهم، تنها طی چهار ماه از آغاز مسئولیت خود در این استان، به چهره ای محبوب و مردمی تبدیل شد؛ جوانی دهه شصتی که با تلاش های بی وقفه و حضور میدانی در تمامی عرصه ها، دل های مردم را به دست آورد. با جمعی از خبرنگاران ایسنا راهی منزل پدری شهید مالک رحمتی می شویم، تا پای صحبت های داغدیده هایی بنشینیم که داغشان با مردم استان یکی است. حالا پدری که غبار غم بیشتر از گرد پیری بر چهره اش نشسته و از دعای خیر
ناشنیده هایی از سانحه پرواز اردیبهشت شهید رئیسی و همراهانش
بالگرد سید ابراهیم رئیسی اواخر اردیبهشت سال 1403 در منطقه حفاظت شده دیزمار در شهرستان ورزقان سقوط کرد، حسین امیرعبداللهیان وزیر امور خارجه دولت سیزدهم، مالک رحمتی استاندار سابق آذربایجان شرقی، سید محمدعلی آل هاشم امام جمعه تبریز هم در آن پرواز بودند که همگی شهید شدند. همچنین سید طاهر مصطفوی، محسن دریانوش و بهروز قدیمی به عنوان کادر پرواز در کنار سید مهدی موسوی فرمانده یگان حفاظت از رئیس جمهور در این حادثه به درجه شهادت رسیدند. حالا یک سال از آن روز می گذرد، دختر خلبان شهید مصطفوی در گفت وگو با خبرآنلاین ...
آخرین نگاه، بی کلام ترین وداع
های بُهت زده مردم در اولین مراسم تشییع شهدای تبریز، فریاد می زد. روز تشییع خیابان ها مملو از جمعیت بود، جای سوزن انداختن نبود؛ مردم برای بدرقه آدم هایی آمده بودند که از جانشان برای آرامش آن ها مایه گذاشتند، حاج آقا آل هاشم تنها امام جمعه تبریز نبود، از همان روزی که وارد استان شد در گوشه قلب مردم جای گرفت؛ او پدر همه ما و همیشه میان مردم بود. با تاکسی و اتوبوس رفت وآمد می کرد و
گفت و گو با فرزند شهید آل هاشم خدمت در لباس اخلاص تا لحظه پرواز
آل هاشم هستم، حالا کارت را بگو. و همان جا نامه اش را می نویسد و فردا اول وقت کار انتقالی اش انجام می شود. خیلی از خانواده ها شب زنگ می زدند که مشکلاتی داریم. صبح به آن ها زنگ می زد و دعوت می کرد تا بیایند و در مورد مشکلشان صحبت می کرد. یعنی علاوه بر این که در قسمت اداری حاکمیت داشت، بر خانه ها و خانواده های کارکنان هم حکومت می کرد. خانواده ها ارتباط خوبی با پدرم داشتند و مشکلاتشان را حتی درِ خانه
روایت خبرنگار صداوسیما از حادثه سقوط بالگرد رئیس جمهور
باز می گردد دلواپس نباشند. این کلمات را با دلی پر از اضطراب و دلتنگی گفتم... شب 31 اردیبهشت روز تولدم بود. در حالی که در دل کوه، مرگ را در آغوش گرفته بودم و مهم یافتن عزیزانمان بود. بعد از چند ساعت تلاش بی وقفه در مسیر سخت و ناهموار کوهستان، ناگهان صدای حیوانات وحشی را از پشت سرم شنیدم. قلبم از ترس تندتر می زد. احساس می کردم که به من نزدیک می شوند. در دل شب و در آن شرایط
خدا خواست که او مالک دل ها شود
هم آنجا می خوابید. برای همین هم زحمت بزرگ کردن بچه ها بر دوش پدربزرگ و مادرم بود. کار پدرم حالت شبانه روزی داشت. صبح که می شد، ما برای دیدنش به مسافرخانه می رفتیم و تا شب آنجا بودیم. همه برادرها و خصوصاً من، حاج مالک و برادر بزرگ تر از من بیشتر وقت ها پیش پدر بودیم. برادران دیگر هم یا جاهای دیگری مشغول بودند و یا تحصیل می کردند. اعضای خانواده ما هفته ای یک بار دور هم جمع می شدند و آن موقع حتی پدر
از اردیبهشت تا افلاک، حکایت جاودانه خدمت
سالم پیدا می شوند؛ صبح در منزل ابوی بودیم و او هم مجدانه پیگیر وضعیت عزیزان ما در هلی کوپتر بود، ساعت هفت ونیم صبح بعد از چند تماس دوستان تسلیت گفتند و خبر شهادت شان به من رسید، پیش پدر بودم و نتوانستم خودم را نگه دارم، با ناراحتی به ابوی گفتم حاج آقا کار تمام شد، همه شهید شدند و هیچکدام زنده نیستند؛ پدر خیلی ناراحت شد و گفت آماده شویم به بیت برویم. وی حال و هوای روز وداع با این شهید را
آیت الله رئیسی با قوت ایمان به مرز شهادت رفت
این را به حاج آقا گفتیم آرامش پیدا کرد. این یک مصداق است موارد زیاد حتی از زمانی که ایشان رئیس جمهور بودند به ذهنم می رسد که آیت الله رئیسی رئیس جمهور بودند و بنده هم توفیق نوکری در همین کمیته امداد را داشتم و بعضی از وقت ها ساعت 11 یا 12 شب تلفن می زدند، من هم همیشه تلفنم بالای سرم هست و ایشان زنگ می زدند، مثلاً می گفتند فلانی من الان فلان جا بودم یک نامه ای را به من دادند که در این نامه گ
جزئیات انتقامگیری مرگبار از پسر جوان با تزریق سم مار
آشنا شدم. او گفت در کار ارز دیجیتال و دلار است. گفتم ما هم همین کار را می کنیم و این طور شد که سامان وارد صرافی هوشنگ شد. آنقدر با هوشنگ صمیمی شد که شب ها در صرافی او می خوابید. بعد که هوشنگ درباره انتقام از برادرش صحبت کرد، سامان قبول کرد این کار را بکند. من هیچ نقشی در ماجرا نداشتم، فقط مطلع بودم. آنها خودشان حرف هایشان را زدند. سامان گفت سم مار به بدن برادرزاده هوشنگ می زند و او چند روز بی حال