چه کسی پسر استالین را کشت؟ - رویداد ایران
چه کسی پسر استالین را کشت؟
سایر منابع:
سایر خبرها
فرار عجیب 9 محکوم از زندان
پلیس در تعقیب 9محکومی است که یکی از فرارهای عجیب از زندانی در آمریکا را رقم زده اند. پلیس در تعقیب 9محکومی است که یکی از فرارهای عجیب از زندانی در آمریکا را رقم زده اند. به گزارش همشهری به نقل از سی ان ان، ساعت 8:30 صبح جمعه گذشته مقامات زندان نیواورلئان آمریکا در جریان سرشماری صبحگاهی زندانیان در جریان فرار 10زندانی قرار گرفتند. تحقیقات مسئولان زندان با بررسی دوربین های
دستگیری زن کارتن خوابی که نوزادش را فروخته بود
آغاز شد. مرد جوان گفت: 10 سال قبل من و همسرم با یکدیگر ازدواج کردیم اما نمی توانستیم بچه دار شویم. با اینکه تحت درمان قرار گرفتیم اما به آرزویمان نرسیدیم. ما سال ها در حسرت پدر و مادر شدن بودیم و حتی چند سال قبل تصمیم گرفتیم، فرزندی را به سرپرستی بگیریم اما نتوانستیم تا اینکه چند وقت قبل با زن جوانی که به عنوان مسافر سوار ماشینم شده بود، آشنا شدم. وقتی برای او سفره دلم را باز کردم و متوجه شد که من و
پدر یا پسر؛ کدام یک ضربه مرگبار را در دعوای دسته جمعی وارد کرد؟
. مقتول قمه داشت و دو نفر دیگر چوب داشتند. من هم برای دفاع از خودم قمه برداشتم و درگیر شدیم. مقتول چند ضربه به سر و دستم زد و زخمی شدم. آن موقع بود که من هم یک ضربه زدم که به گردن مقتول خورد. بعد بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم. انگار پسرم ترسیده و فرار کرده بود. من قصد قتل نداشتم. در ادامه قاتل میانسال بازداشت شد و جسد مقتول جوان به پزشکی قانونی انتقال یافت و در تحقیقات
صحنه قتل مرد ضایعاتی بازسازی شد
افسران پلیس آگاهی در حالی برابر دوربین قوه قضائیه ایستاد تا به سؤالات قاضی خاکشور پاسخ دهد که مدعی بود آن شب حالش خوب نبوده و همان روز به قصد مسمومیت دوازده عدد قرص آرام بخش خورده است و همین را ریشه وقوع جنایت می دانست. بیهوش بودم که مرا به خانه بردند او پیش از تعریف آنچه در صحنه جنایت رخ داده بود، ماجرا را به 24 ساعت قبل بازگرداند و مدعی شد: من از دو سال قبل یک مدل قرص آرام
احسان شریعتی: پدرم به دستور شاه شهید شد
مذهبی و انقلابی از ایشان گهگاه چاپ می شد که با خواندن آن ها بیشتر به روحیه و خط زندگی اش آشنا می شدم. تا این که حسینیه ارشاد به علت این که فعالیتش اوج گرفته بود و دستگاه حاکمه دست ایشان را خواند، در یکی از عصرهای جمعه سال 51 به دنبال یک زد و خورد شدیدی بسته شد. مخالفت هایی هم که از طرف جناح های مختلف ارتجاعی با ایشان می شد بیشتر به شناخت از پدرم به من کمک می کرد و من واضح تر به افکارش آشنا و مانوس
داستان کچل مم سیاه/ پسر کچل شجاعی که شاه شد و ننه اش را هم وزیر کرد/ قسمت اول
پیرزن گفت: چرا! همین تفنگ آویزان به دیوار، از پدرت مانده. کچل مم سیاه تفنگ را برداشت و انداخت گَلِ شانه و تو سیاهی شب، به قصد شکار رفت بیرون. هنوز آن قدر راهی نرفته بود که یکهو چشمش افتاد به جانوری که از یک طرفش نور می تابید و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز بلند شده بود. کچل مم سیاه جانور را نشانه گرفت و ماشه را چکاند. وقتی رفت جلو، دید گلوله جانور را زخمی کرده است. با خودش گفت: فعلاً
قاتل شیلر رسولی صبح امروز اعدام شد + جزئیات پرونده این مرد شیطان صفت
بسپاریم. همسرتان چند روز در بیمارستان بود؟ این حادثه بامداد 14شهریور رخ داد و همسرم تا شامگاه 17شهریور در بیمارستان کوثر سنندج در کما بود تا اینکه در نهایت به ما گفتند که به دلیل ضربه مغزی، جانش را از دست داده است. گوران چطور دستگیر شد؟ آن شب وقتی شلیر به کوچه سقوط کرد، گوران که ترسیده بود از طریق پشت بام خانه شان که به خانه پشتی راه داشت فرار می کند
از انهدام باند سارقان خودرو تا کشف جعل سند ملکی 5 هزار میلیاردی
برای بررسی محل حادثه فرستادم. آنها برگشتند و گفتند که فقط یک آینه در محل جا مانده و آنجا دوربین ندارد. وقتی به پارکینگ برگشتم، متوجه شدم آینه بغل شکسته و از جای خود کنده شده است. رئیس پلیس آگاهی پایتخت گفت: با اقرار صریح متهم، وی به اتهام فرار از صحنه تصادف منجر به فوت و اختفای ادله جرم، با دستور بازپرس پرونده، با قرار وثیقه تحت نظر قرار گرفت و تحقیقات تکمیلی از سوی تیم جنایی ادامه دارد. انتهای پیام/ 261
داستان کچل مم سیاه/ پسر کچل شجاعی که شاه شد و ننه اش را هم وزیر کرد/قسمت دوم
کند که از یک طرفش نور بزند بیرون و از طرف دیگرش صدای ساز و آواز به گوش برسد، بعد هم برود چهل مادیان را بیاورد، این کار کوچک را هم می تواند تمام کند. پادشاه دید وزیر چندان بی ربط هم نمی گوید. پس امر کرد و رفتند کچل مم سیاه را آوردند و به او گفت: تو را وزیر خودم می کنم، به شرطی که بروی و شر اژدها را از سر ما کم کنی و زنده یا مرده اش را بیاری. کچل تو دلش گفت تا مرا به کشتن ندهد، دست از سر
وقتی معلمان به دیدار مراد خود رفتند
هایشان با کلافگی مطلعشان می کردند که بردن همه چیز ممنوع است. کیف و گوشی را تحویل دادم و دست خالی راهی شدم. با خودم فکر می کردم حالا بدون قلم و کاغذ چطور باید روایت بنویسم؟ خداخدا می کردم داخل حسینیه یک برگه پیدا شود. گیریم که می شد! خودکار را چه می کردم؟ در ذهنم فانتزی می پروراندم که کاش فقط در همین یک دیدار این ممنوعیت را بردارند. حالا رسیده بودم به صف ورودی. طولانی تر بود و مزدحم تر
خدا خواست که او مالک دل ها شود
می دیدم که چه حس وحالی دارد و چه ارتباطی با شهدا برقرار کرده و چه شناختی از آن ها پیدا کرده بود که شیفته شهدا شده بود و در حال وهوای دیگری زندگی می کرد. وقتی من جذب سپاه شدم، دور که بودم، حدود پنج شش ماه پایگاه را دست او سپرده بودم. پیگیری هایش را که می دیدم، کیف می کردم که الحمدلله یک پایگاه نمونه کشوری با این همه کارهای زیربنایی و سخت دچار رکود نشده و با حضور و مدیریت او کارها خیلی خوب پیش می رود
اتهامم این بود که خاندان سلطنتی را پنجشنبه جمعه ها با هواپیما به سد دز برده ام
؟ آموزش یا... بعد از حضور در امیدیه، رئیس پروژه 5 ساله آینده نیروی هوایی شدم. با وزارت دفاع می رفتم و می آمدم. بعد پیشنهاد دادند به دلایلی به پایگاه تبریز بروم. که شدید معاون پایگاه. بله. یک سال هم آن جا بودم که شهید ستاری و شهید بابایی آمدند که بیا آموزش را راه بیندازد! تا آن مقطع شاگردها را می فرستادند پاکستان. اما به دلایلی گفتند دیگر نمی خواهیم بفرستیم پاکستان. به
بوی سیب در سه راه جمهوری
الغرض؛ یک روز پسرک از مدرسه آمد و به رسم هر روز شروع به تعریف اتفاقات آن روز کرد. به قسمت نماز جماعت ظهر که رسید، چشمانش از شادی می درخشید. از آقایی گفت که از مسجد جامع به جمع شان آمده و برای شان کلی حرف های قشنگ زده؛ حرف هایی که آن قدر هنرمندانه و صمیمانه بیان شده بود که تا عمق جان پسرم نفوذ کرده بود. وقتی پسرک در آخر صحبت هایش با ذوق و شوق گفت قرار است آقاعلی اصغر هر هفته دو سه روز به مدرسه بیاید، حس کردم بالاخره قرار است کسی از جنس بچه ها بیاید
زیباترین حدیث در مورد ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س)
او در می آوردم. من تو را از پیش خود به ازدواج او در نیاوردم، بلکه خداوند تو را برای علی تزویج نمود . حدیث پیامبر (ص) درباره ازدواج حضرت علی و فاطمه وقتی پیامبر (ص) فاطمه را به ازدواج علی (ع) در آورد، عده ای از مردم قریش گفتند: یا رسول الله؛ فاطمه را با مهریه ای اندک به ازدواج علی درآوردی؟ پیامبر (ص) فرمودند: من او را به ازدواج علی در نیاوردم همانا خداوند در آن شب که به معراج
قتل پسر معتاد با ضربه های چاقوی پدر
به گزارش خبرنگار جام جم، رسیدگی به این پرونده از آخرین روزهای سال 1402 و با قتل مرد جوانی در جنوب تهران آغاز شد. مردی 61ساله وارد کلانتری مولوی تهران شد و به ماموران گفت مرا بازداشت کنید، پسرم را کشته ام. ماموران اظهارات اولیه او را ثبت کرده و به خانه اش در طبقه اول ساختمانی در خیابان مولوی تهران اعزام شدند. خانه به هم ریخته بود. مادر خانواده کنار جسد پسر 37ساله اش که در اتاق نشیمن افتاده بود
از وصولِ مالیات تا وزارتِ قزوین
گزارش نشریه تقاطع شماره 46| جدِّ بزرگ خاندان محصص، میرزا مطیعا برادر میرزا بزرگ خان است که مدت ها حکومت خلخال را عهده دار بود؛ بنا بر روایات شفاهی در خاندان محصص، در یکی از اعیاد میرزاحسین خان سپهسالار قصد داشت به میرزا بزرگ خان عیدی بدهد؛ ولی او از دریافت عیدی امتناع ورزیده و در مقابل یادآور می شود که همیشه ما به شما عیدی می دادیم . سپهسالار از این سخن برآشفته می شود و میرزا بزرگ خان مدتی از کار بیکار می گردد و سرانجام او را به حکومت خلخال می فرستند و در همان منطقه نیز وفات کرده و به خاک سپرده می شود. جُستار پیش رو تلاشی است برای معرفی و تبارشناسی خاندان محصص مستشاری که شاکله ی اصلی آن را گفت وگو با آقای مهرزاد محصص مستشاری به عنوان فرد مطلع از پیشینه این خانواده شکل می دهد. این جُستار، در کنار اطلاعات ارزشمند حاصل از مصاحبه، از پژوهش اسنادی و کتابخانه ای نیز بهره گرفته تا تصویری روشن تر از موقعیت اجتماعی و فرهنگی این خانواده در شهر قزوین ارائه نماید: از جبایت مالیات تا وزارت قزوین پیشینیان این خاندان بیشتر به امور دی ...
برادران دوقلو موبایل قاپ های پایتخت بودند
نمی کردم سارق باشد. با مشخصاتی که مالباخته در اختیار تیم تحقیق قرار داد، ماموران موفق شدند سارق زورگیر را دستگیر کنند. هرچند او سارق سابقه دار بود اما می گفت توبه کرده ودورخلاف را خط کشیده است. پسر جوان گفت: زمانی که سرقت رخ داده، من در محل کارم بودم و حتی مدارکش هم موجود است. وی ادامه داد: هرچند من قبلا سرقت می کردم اما آخرین بار که از زندان آزاد شدم، توبه کردم و دور سرقت را خط کشیدم
دزد حرفه ای خودش را جای برادر دوقلویش جا می زد! + گفت وگو با متهم
می گرفتند. واقعیتش من از همان دوران کودکی شر بودم، اما اردلان پسری آرام و سرش به درس و کتاب گرم بود، اما من دائماً در کوچه و خیابان با دیگران درگیر می شدم. پس از مدتی هم خانواده ام مرا از خانه بیرون کردند. وقتی خلافکار شدم برای اینکه ردی از خودم به جا نگذارم همه جا مشخصات برادرم را می دادم. چه شد که از خانه بیرونت کردند؟ به خاطر اینکه وسایل خانه مان را می دزدیم. پس سرقت
اسرار کشف جسد دختر نوجوان در کنار اتوبان
بود . این خانواده در پزشکی قانونی از روی چهره نیمه سوخته و کتانی های دخترشان، او را شناسایی کردند. ماموران در بازبینی فیلم دوربین های یک شرکت در اطراف محل جنایت متوجه شدند مقتول ساعت 2:07 دقیقه بامداد دوم شهریور ترک موتور سیکلت پسری جوان بوده اما یک ساعت بعد پسر جوان این بار بدون دختر دوباره از آنجا عبور می کند.با شناسایی پلاک موتورسیکلت، مالک معلوم شد او بابت دعوا در زندان است و حتی قصد داشته با
دختر دانشجو در حمام بود که مرد همسایه بی لباس داخل شد و ... + عکس
نده خواری گراز مشاهده خبر اخبار تاپ حوادث ماجرای بازداشت دزد کله پاچه در تهران بعد از انتشار فیلم لحظه سرقت ! / مرد کله پز : اصلا شکایت نکردیم ! + فیلم پریناز در روز روشن در تهران ناپدید شد ! / مرد مستاجر چه رمز و رازی دارد ! قتل زن مطلقه با شلیک گلوله توسط خواستگار عاشق پیشه در کرمانشاه ! / بعد از جلسات مشاوره جواب نه قاطع شنید + عکس فیلم صحنه سرقت مسلحانه از زن
واکنش دادستان تهران به پرونده سرقت گوشواره زن جوان + فیلم و جزئیات لحظه سرقت
. چون در کوچه جای پارک نبود، مجبور شدیم ماشین را در کوچه پایین تر بگذاریم. همسرم مشغول بیرون آوردن وسایل عکاسی از ماشین شد و من دست پسر 2 ساله ام آترین، را گرفتم و با هم به سمت خانه مادر بزرگش قدم زدیم. چند لحظه بعد، یک موتورسیکلت از کنار ما عبور کرد، اما فکر نمی کردم که برای سرقت آمده باشند. در یک چشم به هم زدن، ترک نشین موتور پیاده شد و به من نزدیک شد. قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم
همچون یک رویای عطرآگین خوش
حاج آقا قرائتی- خط شکنی شجاعانه و درست آن عزیز بود که در سه سال متوالی، بنده نیز از طرف بخش فرهنگی حرم مطهر امام رضا(ع)، دعوت شدم، تا در کنار ادبا و هنرمندان و ذاکران متعدد دیگر، در ساعات نزدیک به تحویل سال، در برنامه متنوع زنده حرم مطهر رضوی به این مناسبت، برای جمعیت میلیونی حاضر در حرم، برنامه ای ده- پانرده دقیقه ای داشته باشم. با خوشحالی بسیار و استقبال از این توفیق بزرگ، در این برنامه
داستان های هزار و یک شب / شب هفدهم : بانو و دو سگش ( قسمت دوم)
پرسیدند که: با این پسر چه خواهی کرد؟ گفتم که: او را به شوهری گزینم. و به خواهران گفتم که: ملک زاده از آن من و آنچه کالا در این کشتی دارم همه از آن شما، اما خواهران در هلاک من یک رای و یکدل بودند و من نمی دانستم. هنگام شام به بصره نزدیک شدیم. درختان و باغها نمودار گشت. در همان جا لنگر انداختند پس پاسی از شب رفت بخفتیم. خواهران مرا با ملک زاده در روی بستر به دریا افکندند اما ملک زاده چون
مروری بر ماجرای سرکوب های درونی مجاهدین موسوم به چک امنیتی
، به امید زندگی بهتر اغفال شده و به تور تشکیلات رجوی افتادند. من و جلیل در یگان توپخانه در مرکز 35 با هم کار می کردیم. در جریان دستگیری های سال 73، جلیل و برادرش خلیل نیز به اتفاق پرویز احمدی، قربانعلی ترابی و شهاب اختیاری در زندان قرارگاه اشرف در یک سلول زندانی بودند. جلیل به دلیل اینکه در بازجویی به دروغ اعتراف نکرد که نفوذی است حین شکنجه بازجوهای سازمان مجاهدین کشته شد. من و جلیل در یگان توپخانه
وقتی همسرم نبود صاحبخانه مان را به خلوتم بردم و امروز 27 اردیبهشت ....
به گزارش رکنا، پسر بچه سه ساله اش را در آغوش گرفت و دستبد به دست از خودروی کلانتری پیاده شد. امروز 27 اردیبهشت ماه پشیمان و شرمسار از گناه بزرگی که زندگی اش را از هم پاشیده و مصیبتی که بر سرش آمده، سخن می گفت. زیاده خواهی من، “سعید” را مجبور می کرد تا دو شیفت کار کند. او شب ها تا دیروقت کار می کرد و وقتی به خانه می آمد از شدت خستگی، نای حرف زدن هم نداشت. این داستان چهار سال زندگی مشترک
درباره معلم فداکار کردستانی و کارهای ارزشمندش / خداوند بر من منت گذاشت معلم بچه های استثنایی شدم
آمد لباس هایم گلی می شد یا روزهایی بود که لباس هایم حسابی خاکی می شد آن هم وقتی که تازه سر کار رفته بودم و به سر و وضع خودم بیشتر می رسیدم. با این همه من فقط بچه ها را می دیدم و شوق و علاقه آن ها را در آموختن.آن زمان در روستا همسایه ای داشتیم که پسر بزرگی داشت اما به مدرسه نرفته بود و چون فهمیده بودند من به بچه های ناشنوا درس می دهم از من خواستند به پسر آن ها هم درس بدهم. من هم قبول کردم و حسابی
وداع در برف، وصال در بهشت
آخوندی، فرمانده گردان یدالله از بیرجند، در همان جا به شهادت رسید. منتظرش نباشید... نمی دانید آن لحظه چه بر من گذشت. همه در خواب بودند و من در سکوت شب، دلم می خواست جیغ بزنم، فریاد بکشم، زمین و زمان را به هم بریزم... اما تنها اشک بود که می ریخت. با طلیعه اذان صبح، وضو گرفتم، نماز خواندم و بی آنکه حرفی بزنم، از خانه بیرون زدم. راهی خانه پسرعموی شهید شدم. در مسیر، توان راه رفتن
روایتی مادرانه از تلخ ترین روزها
ای به این بزرگی رخ داده، نتوانستم در خانه بمانم. دلم آشوب بود. انگار تمام درد آن مادرهایی را که فرزندانشان را از دست داده بودند، در دلم حس می کردم. به همسرم گفتم که من هم باید کمک کنم. او اول راضی نمی شد ،اما اصرار کردم. گفتم: من فقط می خواهم کنار شما باشم، اگر هم کمک زیادی از دستم برنیاید، اما شاید بتوانم با همدردی با یک مادر آرامش کنم . همسرش، که خود سال ها در دل سخت ترین حوادث پیکرها را جابجا
خط استارت؛ پایان یک زندگی
/> این روایت پرغصه از این جا آغاز می شود که گفته شد در جریان راند اول مسابقه سرعت ایران در پیست اتومبیل رانی آزادی، یکی از خودروها از مسیر خارج شد و به گروهی از اصحاب رسانه برخورد کرد که در این حادثه حمیدرضا درجاتی، عکاس ورزشی آسیب جدی دید.او با برخورد ماشین 206 مسابقه به گاردهای خشک و فلزی کنار پیست چند متر به عقب پرتاب شد. در حالی که به پست های موقت او در صفحه اینستاگرامش برای همین مسابقات که