غفلت، مریم را به دام انداخت - جوان ایرانی
سایر منابع:
سایر خبرها
این دختر و پسر در آپارتمان های خالی شمال تهران چه می کردند؟ / اقدام وقیحانه 2 دختر دانش آموز تهرانی
سرگردان/شاید برای شما هم اتفاق بیفتد! وقتی خودم را کنار یک مرد غریبه دیدم شوکه شدم ولی دیر شده بود و آبرویم رفت! تور استانبول ویژه نوروز 96 سانا بازار فروشگاهی آنلاین تناسب اندام با غذای سلامت کم کال لطفا خانه دار شوید!
سرقت مدیر پانسیون از زنان تنها در تهران
. از طرفی خودم نیز مبتلا به بیماری ام اس هستم و براحتی نمی توانم باتوجه به کهولت سن کارهایم را انجام دهم. خواهرزاده ام خیلی مرا اذیت می کند و برای همین تصمیم گرفتم چند ساعتی از روز را دور از او باشم. سراغ آگهی روزنامه ها رفتم و پانسیون خصوصی را پیدا کردم که از افراد میانسال نگهداری می کرد. من هم هر روز به این پانسیون می رفتم و بعد از چند ساعت به خانه می آمدم، فضای پانسیون و دور بودن از تنش های خانه
مهاجرت که می کنی حس بویایی را از دست می دهی/ زندگی را دوست دارم
. این شوخ طبعی از کجا می آید چون هر کس با شما برخورد کند شاید به نظرش نرسد حتی اهل شوخی باشید. فیلم کمدی دوست دارید؟ پدر من سناریست و کارگردان بود و من خودم تا نوجوانی در چند فیلم و تئاتر بازی کردم که عکس هایش را هنوز دارم -بسیار زیاد. پدر من سناریست و کارگردان بود و من خودم تا نوجوانی در چند فیلم و تئاتر بازی کردم که عکس هایش را هنوز دارم. در تئاتر فرهنگ که بعدها اسمش تئاتر پارس شد در 6
علاقه مان به همدیگر روز به روز بیشتر شد/ محمدرضا تکیه گاهم بود
بیشتر وقت ها را نیز با هم به گردش و تفریح می پرداختیم. خیلی وقت ها نیز به دلیل ماموریت های کاری در کنارم نبود و من بسیار دلتنگش می شدم. همسر شهید مدافع حرم دامرودی اظهار داشت: تمامی پیامک های او را از روز نخست تا موقع شهادتش را دارم و هر از چند گاهی آن ها را می خوانم. وقتی کنارم نبود پیامک می داد که فرزانه جان حواست باشد خیلی دوستت دارم. محمدرضا در این 4 سال تغییری نکرد و بلکه علاقه و
باور کردنی نبود ولی توانستم مچ همسرم را با او بگیرم!
بالاخره در رشته مامایی وارد دانشگاه شدم. از آن روز به بعد پدرم با چهره ای خندان مرا خانم دکتر صدا می کرد و من هم به آن ها قول می دادم که روزی اسکناس های زیادی را روی سرشان خواهم ریخت. روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که در ترم آخر دانشگاه مرد پولداری از من خواستگاری کرد. او مدیر یک شرکت بازرگانی بود و پس از طلاق همسرش با دو فرزند 3 و 7 ساله اش زندگی می کرد. من هم که عاشق پول های
داستان نوروزی "سین آخر"
کنم، قبل از آمدن هردو. آیینه و قرآن را از طاقچه برمی دارم، کاغذ کاهی از لای قرآن می افتد، خم می شوم و به نقاشی روی کاغذ دست می کشم، به اولین آرزوی بزرگ زندگی ام! مادر گفت: "آرزوهاتو بنویس و بزار لای قرآن، تا سال بعد دونه دونه برآورده می شه" و من کفشی قرمز با پاپیون کشیدم و فردایش که از خواب بیدار شدم جعبه کفش کنارم بود. بعد از سال ها دلم خواست آرزو کنم و الان آرزوهایم دوباره
اسیدپاشی خانم دندانپزشک به روی خاله اش
کانادا را داشتم که دستگیر شدم. اسیدپاشی مرگبار به روی مرد جوان ساعت 14:30 پانزدهم خرداد سال گذشته مسئولان بیمارستان شهید مطهری خبر مرگ مرد سی و سه ساله افغانستانی که از ناحیه صورت و بدن مورد اسیدپاشی قرار گرفته و در این بیمارستان بستری بود، را به پلیس اعلام کردند. دقایقی بعد تیمی از مأموران انتظامی در بیمارستان حاضر شدند و تحقیقات درباره علت این حادثه مرگبار آغاز شد
راز هووی فیلیپینی در دعوای عروس و مادرشوهر
این زن فیلیپینی که به سختی فارسی حرف می زد، به افسر نگهبان گفت: در حال تماشای تلویزیون بودم که زن ناشناسی زنگ خانه را به صدا درآورد و خواست جلوی در بروم. وقتی در حیاط را باز کردم، زن عصبانی که قدی بلند داشت و لاغراندام بود، بدون هیچ حرفی به سمت من حمله کرد و مرا به باد کتک گرفت. شوکه شده بودم و قدرت دفاع از خودم را نداشتم تا اینکه بعد از دقایقی زن خشمگین که حرف هایی از
داستان کودکانه، زنان کوچک
شب، برای آنها شامی شاهانه به عنوان هدیه فرستاده بود. دسته گل های شام را نیز نوة آقای لارنس یعنی لاری آورده بود. لاری پسرک مودبی بود که پیش معلمی خصوصی درس می خواند. جوزفین خیلی دلش می خواست با لاری آشنا شود، اما لاری روزهایش را فقط با معلم خصوصی اش جان بروک می گذراند. 3- چند روز بعد وقتی همسایه شان خانم گاردینر، مارگارت و جو (جوزفین) را به مراسم جشن سال نو دعوت کرد، جوزفین موفق شد لاری را
قصه برای بچه ها، داستان جذاب پینوکیو
بگذرد مرد و مردانه گفت: پس خود مرا بیندازید توی آتش! با این حرف پینوکیو پاسبان ها هم شروع کردند به گریه کردن! آتشخوار چند بار عطسه کرد و گفت: تو پسر مهربان و شجاعی هستی. بعد پینوکیو را ماچ آبداری کرد و گفت: باشد، باید دندان روی جگر بگذارم و امشب کباب نپخته بخورم. از حرف او نیز آدمک ها رفتند روی صحنه و تا صبح از خوشحالی زدند و رقصیند و پایکوبی کردند. روز بعد پینوکیو داستان زندگی اش را برای
مبهمانان کثیف یک زن، دختر او را هم آزار دادند+عکس
برای دختر دانشجویی را که در خیابان بروشور پخش می کرد/ مرا به یک خانه قدیمی بردند و ... قدام کثیف یک مرد که در سایت های همسریابی زنان را شکار می کرد شوهرم به خواستگاری یک دختر رفته بود/ از اردشیر خواستم بهرام را ادب کند که ... پیامک های سرگردان/شاید برای شما هم اتفاق بیفتد! درخواست شرم آور مرد 58 ساله از دزد 20 ساله / مرا به خانه اش برد و ...+عکس
کیمیا علیزاده: از شهرت بدم می آید
، بعد از المپیک، برویم غذا بخوریم بعد از المپیک... همیشه فکر می کردم بعد از المپیک قرار است همه چیز درست شود و زندگی کنم، به خاطر همین آن لحظه فکر کردم که تمام شد، ولی هیچ چیز درست نشد و دوباره به حالت اول برنگشت. این به خاطر این بود که دوست داشتی طلا بگیری و نشد؟ نه می توانم خیلی راحت تصمیم بگیرم که نروم اردو و مثل بقیه زندگی کنم. این اردو را هم می توانستم نروم، چون تازه چهار
جامعه ما بیشتر به سمت گریه سوق پیدا کرده است
حسن غلامی متولد یکم مهر ماه 54، در شهر بنک است. او در خانواده ای مذهبی متولد شده که پدرش بعد از 55 سال مداحی و خادمی اهل بیت در بهار 86 به دیار باقی شتافت. غلامی فارغ التحصیل کارگردانی و بازیگری از موسسه پارسا فیلم تهران (موسسه بزرگ سینمایی هنر و تئاتر) می باشد و اینک در صدا و سیمای استان بوشهر فعالیت می کند. وی در یک عصر زمستانی مهمان اتحاد جنوب شد تا با موضوع طنز در تلویزیون با این بازیگر محبوب، مجری موفق و شومن برتر به گفتگو بنشینیم:
اولین بار در دهه ی 70 گزارشگری کردم/ سوتی زیاد داده ام/ با تنها دخترم هم دانشگاهی ام/ اگر فردوسی پور ...
در تبریز متولد شدم. با آقای فردوسی پور در یک روز به دنیا آمده ام، او هم 11 مهر است ولی سالش فرق می کند. در اوایل کارشناسی ارشد در دانشگاه هستم. کمی دیر شروع کردم، مدرک تحصیلی ام دیپلم بودم. با آقای دینی مدیر سابق گروه ورزشی شبکه سهند به دانشگاه آزاد رفتیم. بنده الان در کارشناسی ارشد هستم و دارم ادامه تحصیل می دهم احتمالا تا دکتری هم بروم. رشته ام هم علوم انسانی ورزش و تربیت بدنی است، با دخترم هم
7 راه برای افزایش برکت عید
نجات داد. این مهم است. چند شب پیش یک خلبانی گفت: من با شما کار دارم. منزل ما آمد و گفت: من بچه فلان شهر هستم. تو در فلان شهر زمان شاه یک روز کفتر پران ها را دعوت کردی و برایشان قصه بگویی. راست می گوید من یادم آمد. من به یکی از تجار گفتم: آقا ما هرچه حرف می زنیم مذهبی ها می آیند، خیلی از کفترپران ها هم آدم خوبی هستند. حالا عاشق کفتر شده است. من دلم می خواهد برای بچه های کفتر پران صحبت کنم
ستایش نیکی مظفری از لیلا حاتمی
برایتان دلچسب است؟ خیلی زیاد. عیدی و کادو گرفتن همیشه و در هر سنی برای آدم خوشایند است. بعد که بزرگ و بزرگتر شدیم و الان سال هاست که من خودم خانه تکانی می کنم. چند سال پیش هم مادرم فوت کرد . آن سال خیلی سال سختی بود برای ما. اولین عیدی که قرار بود بدون مادرم بگیریم برای من و پدرم خیلی سخت بود، ولی در کنار هم به همدیگر آرامش دادیم و سعی کردیم این مسئله را بپذیریم، الان چند سال است که من
دلایل رای آوری روحانی در انتخابات ریاست جمهوری
صدد تقویت بیش از حد اهل سنت و تضعیف شیعه هستیم. هجمه سنگینی متوجه ما شد؛ اما ما در صدد وحدت و انسجام بودیم. این مسائلی است که من تا به حال جایی نگفته ام. مسئله تقریب مسئله ای است که امام راحل و مقام معظم رهبری هم خیلی به آن توجه داشتند. وقتی این مسائل را با عبارات و تعابیر جدیدی مطرح کردیم، سبب شد من مورد هجوم قرار بگیرم که دولت را هم تحت تأثیر قرار داد. انتظار داشتیم نهادهایی که برای تقریب ایجاد
محسن یگانه:ترامپ آدم اشتباهی است
های اشتباهی در اکثر کشورها زیاد وجود داشته اند! * اگر فقط خودت باشی، 15 روز عید چه می کنی؟ اگر فقط خودم باشم، همه 15 روز را می نشینم پای کار موسیقی ام. یعنی شعر می نویسم، آهنگ می سازم، تنظیم می کنم، می خوانم آن هم با ولوم و صدای بلند. کار کردن یکی از چیزهایی است که مرا سرپا و سرحال نگه می دارد چرا که من عاشق کارم هستم. * بهترین و بدترین لحظات سال 95 برای محسن یگانه
روایت زنی که مصدق عشق به او را پنهان نمی کرد
را به زندان منطقه کویری بیرجند اعزام می کردند به وجود آمد، چرا که علاقه عمیقی به پدرش داشت. غلامحسین در کتاب خاطراتش درباره خدیجه اینطور توضیح می دهد: خدیجه که با دیدن منظره بازداشت پدر تکان خورده بود، پس از بازگشت به منزل با حال نزار و رنگ پریده، هوش و حواسش را از دست داده بود. دخترک، کارش ساخته شده بود. از آن روز به بعد، به بیماری اعصاب و روان دچار شد و دیگر به حال عادی برنگشت. مدتی در
لباس شهادت برازنده قامت پسرم بود/ در سلام کردن به کوچک و بزرگ سبقت می گرفت
) خیلی گریه کردم و گفتم آقا چرا من اینقدر بی قرارم؟ یکی از زوار خانم که صدای درد و دل و گریه های مرا شنید، نزدیکم آمد و با گفتن کمی از مصائب اهل بیت(ع) دلم را آرام کرد. 13 روز بعد پس از اربعین زمانی که وارد ایران شدیم در محله خودمان مردم زیادی اطراف منزل ما جمع شده بودند و این موضوع باعث تعجب من شد. وقتی وارد منزل شدم یکی از آشنایان ما تماس گرفت و از من زمان تشییع جنازه ذکریا رو
بهاریه مادران و فرزندان شهید؛ گردشگری از خزر تا اروند
دهد: شب قبل از اعزام پدرم به خانه مادربزرگ و پدربزرگ رفته بودیم برای خداحافظی، پدرم از پدربزرگ، برادر و خواهرانش خداحافظی کرد اما زمانی که می خواست با مادرش خداحافظی کند وی خواب بود، برای همین کف پای مادرش را بوسید و به پدربزرگم گفت: سلام مرا به مادرم برسان و سفارش کرد بعد از خدا، خانواده و مادر را به شما سپردم. تا پایان تعطیلات نوروز حدود 20 هزار مازندرانی زائر مناطق عملیاتی جنوب به ویژه هفت تپه می شوند. انتهای پیام/ 930610
برباد رفتن کاخ آروزها در زندگی با مرد شیشه ای
نمی کرد روز به روز رنگ روی آرش بیشتر شبیه معتادها می شد، همین موضوع دل نگرانی ام را بیشتر می کرد. تا اینکه یک روز آرش را در حال مصرف مواد دیدم، وقتی دست آرش برایم رو شده بود و از اینکه مچش را گرفته بودم به شدت عصبانی شد و قصد داشت با چاقو به من حمله کند که پدرش سر رسید و مرا از دست آرش نجات داد. آرش معتاد به شیشه بود و من همه آمال و آرزوهای خودم را از بین رفته می دیدم، دنیا
استاد کهنمویی واقعا استاد دانشگاه است/خوشحالم که مرا نمی شناسند
کش من را تنبیه کردید؟! خودش هم جا خورده بود، می گفت اگر می دانستم سال ها بعد قرار است روبروی تان بنشینم و مصاحبه کنم هیچ وقت آن خط کش را نمی زدم! ما 30 شب این کار را اجرا کردیم. اتفاقا در همین تئاتر بود که یک شب رامبد جوان آمد و اجرا را دید، حسابی هم خندید؛ به قدری که یک شب دیگر هم آمد و این بار چند نفر از دوستانش را هم با خودش آورد. به خاطر می آورم که 20 روز بعد از این نمایش بود که رامبد با من
مرادی: خانه و حقوق ندارم؛ می گویند مدال را برای خودش گرفته است
گرفته ای به ما اصلا ربطی ندارد و ارزش کار من را پایین می آورند و مرا دلسرد می کنند و تازه نمی توانم سال بعد شرکت کنم. یک حالتی این چنین پیش می آید پس بهتر است که نروم تا ذهنیتم به هم نریزد تا بتوانم در مسابقات شرکت کنم و حداقل روی پای خودم بایستم تا بتوانم مدال بگیرم. استانی که به فکر فوتبال است و اینقدر محدود است هیچ درکی نسبت به مدال المپیک ندارد. *وقتی دستمزد فوتبالیست ها را می شنوید که چقدر
طنز : جوهر خشک ناشدنی مرد
مدیر 8 فروردین 1396 1:38 ب.ظ 39 بازدید 0 بدون دیدگاه سید ابوالفضل طاهری : کار، جوهر مرد است. با این حال، الان یک ماهی می شود که جوهرم در معرض خشکی قرار گرفته و مرا به خشکسالی تهدید می کند. یک ماهی می شود اخراج شدم. فقط به من گفتند:”برو... باهاتون تماس می گیریم.” همین! و هرچند که گویا تماس گرفتن را به دست فراموشی سپرده اند، اما من امیدم را از دست نداده
نگاهی به حتی همین گلدان خالی عاشقت بود
این روزگار دست بیابم، این کار دستِ کم برای خودم معیاری خواهد ساخت برای تشخیص راه از چاه، در میان کتاب ها و جزوه های شعر این سال ها به مجموعه های قابل توجهی برخوردم و آن ها را در کتابخانه ام نگه داشتم و مابقی را به چرخه ی بازیافت برگرداندم! به همین ترتیب کتاب هایی را که نگه می دارم با معیاری که برای خودم ساخته ام می سنجم و جای شان را در قفسه های کتابخانه ام مشخص می کنم، برخی را لازم است هر
برات شهادت قنبری اربعین امضا شد/ خادمی آقازاده ها برای زائران کربلای ایران
روز که به مدرسه رفتم از طرز نگاه های مدیر و معلمان مدرسه فهمیدم خبری است اما به روی خودم نیاوردم تا اینکه بعد از مدرسه به خانه برگشتم .رفتارم با مادرم طوری بود که مادرم ازم سوال کرد امیر جان چرا آنقدر ناراحتی چیزی شده . نمی خواستم خبر شهادت پدرم را به مادر بدهم . می خواستم با رفتارم متوجه شود. سختی خبر شهادت پدرم را تا زمانی توی دلم نگه داشتم وقتی که پیکر بی جانش را دیدم. فرزند شهید که
شلمچه! مرز میان زمینی بودن و آسمانی شدن/ مادر یک شهید گمنام: فرزندم مادری حضرت زهرا(س) را بیشتر دوست دارد
معلای دیگری است/ با هر نسیم، مرده دلی زنده می شود، آری دمش مثال مسیحای دیگری است.. بعد ادامه می دهد : آری، نمازش هم نماز دیگری است. سوغاتی که ارثیه حضرت مادر است صحبت های چند دختر جوان که با هیجان در گوشه ای از صحن دور هم نشسته اند، توجه ام را جلب می کند.. یکی با اشتیاقی وصف نشدنی دوستانش را مخاطب قرار داده و می گوید: ..... حتی در عروسی هم از خودم دورش نمی کنم. کنجکاو می شم تا
“حسن روحانی” را نمی شناسم / هر کلاش و کلاهبردار مالی دمش به یک جایی و مسئولی وصل است / شهید کاوه را از ...
جلسه مسئولان و مدیران حوزه هنری و سازمان تبلیغات راجع به عملکرد حوزه خراسان گفتگو می کردند و من داشتم گزارش می دادم که سال آینده چه خواهیم کرد و برنامه هایمان را داشتم معرفی می کردم.گفتم اتفاقا چند روز دیگر بزرگداشتی داریم برای آقای ماشاالله شهیدی. آن آقای مسئول پرسید این جناب شهیدی کیست و چه کرده؟ چرا برای این آدم بزرگداشت می گیری؟! در آن لحظه من جوابی دادم که این جواب در خود مراسم به عنوان خیر
گفت وگو با پل استر ؛ نویسنده محبوب آمریکایی
تهران – اقتصاد برتر – 7 فروردین 96 فقط دو کتاب؛ نسخه ویرایشی کتابخانه امریکا از مجموعه مقالات جیمز بالدوین و رمان ها و داستان های نخستین . از زمان دبیرستان (با توجه به اینکه در سال 1965 فارغ التحصیل شدم) تا همین چند وقت پیش هیچ چیزی از بالدوین نخوانده بودم و چون رمانی که روی آن کار می کردم داستان آن در دهه های 1950 و 60 می گذرد، از روی وظیفه نگاهی به این کتاب کردم. طولی نکشید که وظیفه جای خود را به لذت، حیرت و تحسین داد. بالدوین در هر دو جبهه ادبیات داستانی و غیرداستانی نویسنده قابلی است و من جایگاه او را در میان بزرگ ترین های قرن بیستم امریکا می دانم. نه فقط به خاطر خبرگی و شجاعتش، نه فقط به خاطر طیف گسترده احساسی اش (از فوران خشم تا دلنشین ترین عواطف) بلکه به خاطر کیفیت نوشتارش، به خاطر جمله های تراش خورده اش. نثر بالدوین، نثری است که آن را امریکایی کلاسیک می نامم، به همان شکل که تورو را کلاسیک می دانم و در بهترین شکل به او باور دارم، بنابراین برایم بالدوین با تورو در بهترین شکلش کاملا برابر است. خیلی عجیب است که خواندن هر دوی کتاب ها را تقریبا یک سال پیش تمام کردم اما هنوز هم روی میز عسلی ام هستند. نمی توانم بگویم چرا؛ فقط دوست دارم این دو کتاب آنجا باشند. مایه تسکینم هستند. زنی به مردانی نگاه می کند که به زنان نگاه می کنند ، مجموعه ای وسیع و شاهکار از مقاله های سیری هوسوت. اما از آنجایی که با سیری ازدواج کرده ام اجازه بدهید انتخاب دیگرم را هم معرفی کنم؛ رمانی از فران راس به نام Oreo که نخستین بار ناشری کوچک در سال 1974 آن را منتشر کرد، توجه ناچیزی به آن شد یا اصلا نشد، سپس کاملا ناپدید شد تا اینکه انتشارات نیو دیرکشنز چاپ مجدد آن را در سال 2015 منتشر کرد. متاسفانه این تنها رمانی است که راس نوشت، و بدبختانه اینکه راس در 50 سالگی یعنی در سال 1985 از دنیا رفت. اما چه شاهکار کم حجمی است این کتاب، حقیقتا یکی از لذت بخش ترین، خنده دارترین و هوشمندانه ترین رمان هایی که در این چند سال اخیر به آن برخورده ام، اثری کاملا مبتکرانه که زبان آن ترکیبی از نثر فرهیخته، محاوره سیاه پوستان و زبان ییدیش به بهترین نحو است. صدها بار از خنده ریسه رفتم و کتاب کوتاهی است کمی بیشتر از 200 صفحه که در هر صفحه اش از خنده به خود می پیچید. به سوی فانوس دریایی اثر ویرجینیا وولف. وقتی 18 ساله بودم چند کتاب از وولف خواندم ( امواج و اورلاندو ) خیلی از این کتاب ها خوشم نیامد و برای 51 سال بعد اسم وولف را از فهرستم خط زدم. چه اشتباه احمقانه ای کردم. به سوی فانوس دریایی یکی از زیبا ترین رمان هایی است که خوانده ام. داستان در من رسوخ کرد و باعث می شد به رعشه بیفتم و مدام اشک در چشم هایم جمع می شد. موسیقی جمله های بلند و پیچ دارش، دست کم گرفتن عمق احساساتش، ریتم دقیق ساختارش آنقدر برایم تکان دهنده بود که تا آنجا که می توانستم آهسته خواندم، سه چهار بار یک پاراگراف را می خواندم و بعد سراغ پاراگراف بعدی می رفتم. علف های هرز غرب ، کتابی 628 صفحه ای، کتاب راهنمای پر از تصویری که نوشته گروه چهل نفره متخصصان علف هرز است و سازمان انجمن غربی علم علف آن را منتشر کرده است. عکس های رنگی آن گیرا هستند اما چیزی که خیلی از آن خوشم آمد اسم های گل های وحشی است... صدها اسم گل هست و لذت خالص خواندن این کلمه ها با صدای بلند هرگز در بهبود حال و روزم با شکست مواجه نشد. این کتاب اشعار زمین امریکایی است. داستان های زیادی هست، داستان های خیلی زیادی که طی سال ها جمع شده اند، اما زیر سایه نفرتی که علیه برخی نامزدهای اخیر ریاست جمهوری بر زندگی مهاجران انداخته اند، این داستان را به شما معرفی می کنم چون بازیگر آن یک مهاجر است. صاحب لوازم التحریر فروشی محله مان در بروکلین مردی است که در چین متولد شده است. دستیار او در مکزیک بدنیا آمده و زنی که صندوقدار است در جاماییکا. چند ماه پیش عصر یک روز سرد، جلوی پیشخوان این فروشگاه ایستاده بودم و آماده پرداخت وسایلی که خریده بودم می شدم، صندوقدار جاماییکایی متوجه شد که آب بینی ام دارد می ریزد (به خاطر هوای سرد) اما به جای اینکه بی توجهی کند تا بهم بگوید که بینی ام را پاک کنم، یک دستمال کاغذی از جعبه دستمال بیرون کشید، از روی پیشخوان دولا شد و بینی ام را پاک کرد. باید اضافه کنم که خیلی آرام این کار را کرد، بدون اینکه حرفی بزند. اینکه بدون اجازه ام من را لمس کرده بود، اشتباه بود؟ شکی نیست که بعضی ها این فکر را می کنند. اما از نظر من، رفتارش عملکرد غیرمتعارف مهربانی بود و به خاطر کمکی که بهم کرد، از او تشکر کردم. نمونه ...