روایت هافبک تیم ملی از دل نگرانی های مادرش! - شفاف
سایر منابع:
سایر خبرها
پورعلی گنجی: کی روش حرفی درمورد لیگ چین به من نزد
بیشتر فرصت گلزنی داشتند که بیشتر بازیکنانش لژیونر بودند و در تیم های اروپایی بازی می کردند. در دیدار با ژاپن بازیکنان ما نشان دادند که بهترین هستند و آنها هم قابلیت لژیونر شدن را دارند و چیزی از بازیکنان بزرگ کم ندارند. در مورد صحنه ای که سرت را جلوی توپ گذاشتی حرف بزن! در آن صحنه هیچ چاره ای نداشتم جز آنکه سرم را جلوی توپ بگذارم و خوشحالم که به خیر گذشت و دروازه مان باز نشد. در
مادر و دختری که سالار شهیدان برایشان شعر سرودند
زنان بعد از عاشورا، مبالغه می شود؛ درصورتی که وقتی به ماجرا نگاه می کنیم می بینیم زنانی که در کربلا حاضر بودند آن چنان رشادت و حمیت و صبر از خود نشان می دادند که دشمن را به لرزه می انداختند؛ چراکه اگر برخلاف این بود، ممکن بود دشمنان شماتت بسیاری انجام دهند، ولی ایشان با استواری از عنصر خطابه برای رسواساختن دشمن استفاده کردند. جزع و فزع های این چنینی، سر به کجاوه کوبیدن ها و ناله و فغان سردادن ها در
گل آرای دربار محمدرضا شاه، گل آرای حرم امام حسین شد
، بگویید؟ خاطرات بسیاری دارم. بیشتر کسانی که گل به ما می دهند جلو نمی آیند که یک وقت نمایشی نباشد؛ ولی در درون خود گریان هستند. زمانی که حرکت می کنیم همه گریان هستند؛ گاهی از گریه آنها گریه می کنم. گاهی به تک تک ما می گویند که می شود دفعه بعد ما هم همراه شما باشیم؟ آنجا هم اگر زوار ما را ببینند؛ هجوم می آورند که یک پر گل به ما بدهید تا با گل به حرم برویم. به آنها می گوییم که به نیت شما این گل را
یزید با الگوی مسیحی یهودی پرورش یافت
قرآن کریم و مجید الهی، أَئِمَّةَ الْکُفْر )، عمل صالح هم انجام بدهیم، کم رنگ است و اصلاً قبول نمی شود. *دلیل گریه اولیاء خدا برای بازگشت در دوران دولت مهدوی نکته ای بیان کنم که بسیار ظریف است. زمانی ابوالعرفا، آیت الله العظمی ادیب، می فرمودند: می دانید چرا وجود مقدّس أبی عبدالله(ع) و امام صادق(ع) و بعد از آن ها، اولیاء خدا، همه منتظر آن دولت کریمه هستند و حضرتشان فرمودند: لَو
موقعیت داشتم اما شانس نداشتم!
خاطر یک اشتباه انتقاد می کنند، چرا از عملکرد علیرضا در جام جهانی و جام ملت ها نمی گویند؟ چرا عملکرد حقیقی در بازی مقابل نیجریه و آرژانتین که همه او را تحسین کردند، بررسی نشد؟ در همین بازی با ژاپن یک تک به تک خوب را مهار کرد و کسی از این واکنش حرفی نمی زند. در فوتبال همه اشتباه می کنند. از من بازیکن تا مربی و اشتباه جزیی از فوتبال است. ما همه پشت حقیقی هستیم و به نظرم نباید اینگونه از او انتقاد کرد
درباره ورزش ایروبیک حرفه ای چه می دانید؟
بود در این رشته فعالیت می کنم خیلی ناراحت شده بود. می گفت نمی فهمم چرا یک پسر دائما باید در حال پشت زدن باشد و روی سر و کتفش بچرخد. پدر می گفت این ورزش آینده ای ندارد و بهتر است ورزش کشتی را که از قدیم انجام می دادم دنبال کنم. مدت زیادی طول کشید تا پدر و مادرم به ورزشی که انجام می دادم اطمینان کنند اما بعد از اینکه متوجه شدند همه چیز جدی است و من می خواهم در این عرصه مربی شوم، همراهم
از اسطوره استقلال تا اسطوره ایران
فقط می توانیم برخی از تمرین های پیش پا افتاده را انجام دهیم . )) حق با حجازی است. در فوتبال ما هیچ چیز سر جای خودش نیست ، حتی مسئولان هم، باری به هر جهت فوتبال را اداره می کنند، اما حرص و جوش خوردن هم بی فایده است. شاید همین حرص و جوش خوردن ها باعث شده که دروازه بان افسانه ای قوتبال ایران روز به روز شکسته تر شود. او حتی حجازی یک ماه پیش هم نیست. هربار که او را میبینم چین و چروک های صورتش بیشتر شده و موهایش سپیدتر.
به آخر تمدن و اول بربریت عاطفی رسیده ایم!
متشنج را در سریال ها به تصویر می کشد؛ اما هیچ وقت نشان نمی دهد که یک خانوادۀ آرام در کنار هم، به رشد و تکامل و تعالی رسیده اند. برای اینکه جنبۀ عاطفی در فیلم ها و سریال ها از بین نرود، من پیشنهاد داده بودم که هنرپیشه ها را از بین محارم انتخاب کنند. در فیلم های فعلی، پدر بعد از بیست سال از زندان آمده است و با دخترش روبه رومی شود. هرکدام یکدیگر را صدا می زنند؛ ولی دختر مادرش را و پدر هم
رنجی که مراجعان این بیمارستان می برند
بیمار قبل را عوض کنند. سرنگ بیمار قبلی شتک زده روی زمین و سرنگ شکسته را انداخته اند روی میزی که کشو هایش مانند دندان های پیرزنی کج و کوله شده است. بیمار و همراه این اتاق یک روشویی در اتاق دارند که خراب است و توری پنجره پاره شده است. هر کدام از اتاق ها حرفی برای گفتن دارند اما گله اصلی شان به وضعیت سرویس بهداشتی برمی گردد. سلامتی من مهم است یا تو؟ دربیمارستان شریعتی
اشعار شب هفتم محرم؛ حضرت علی اصغر(ع)
پاره جگر برگردد او که مجموعه ی درد است...! نبینم هرگز...! اینچنین منقلب و زیر و زبر برگردد صحبت از شهد و عسل بود، ولیکن وقتی نمک افزوده شود، طعم شکر برگردد بعد از آن تلخ ترین لحظه رقم خواهد خورد پدر اینبار، جگر سوخته تر برگردد نوک پیکان به گلو خیره شد ای وای خدا چاره ای کن نظر تیر سه پر برگردد هم گلو نازک و هم تیر به
آزمون: وکیل مدافع کی روش نیستم
تحسین کردند، بررسی نشد؟ در همین بازی با ژاپن یک تک به تک خوب را مهار کرد و کسی از این واکنش حرفی نمی زند. در فوتبال همه اشتباه می کنند. از من بازیکن تا مربی و اشتباه جزئی از فوتبال است. ما همه پشت حقیقی هستیم و به نظرم نباید این گونه از او انتقاد کرد. من سه سال است که حقیقی را می شناسم و باید بگویم او از بهترین دروازه بان های آسیاست. حقیقی در این مدت خوب و سخت تمرین کرده و به خاطر این سختی
90/ مرا از تراکتور نه، از تبریز فراری دادند
صحنه را نمی توانم هرگز فراموش کنم. من در بیست روزگی پدرم را از دست دادم و مادرم همه دنیای من است. در آن روزهای نقل و انتقالات که باشگاه تراکتور رضایت نامه ام را برای تیم های دیگر هم صادر نمی کرد به او خیلی سخت گذشت. او یک روز در حالی که فقط مانده بود اشک بریزد عباسی را نفرین کرد. آن صحنه از ذهنم پاک نمی شود. 90: حالا فصل بعد برمی گردی تراکتور؟ هر چه خدا بخواهد. تا آخر فصل با
همراه با کودکان حرم
وقتی به همراه یک گروه خبری برای رساندن کمک های بین المللی رفته بودیم کودکی را دیدیم که از شدت سرما می لرزید، یکی از همراهان بعد از غذا دادن به او یک جفت دستکش و یک کلاه هم به او هدیه داد و از او پرسید: الان چه چیزی بیش از همه تو را خوشحال می کند؟ پسربچه جواب داد: یک جفت کفش، تازه آن موقع بود که همه ما متوجه پاهای کوچکش شدیم که تا مچ در گل و لای و برف بود و از سرما سر شده بود. واقعا دیدن این صحنه
این دل شده هیأت اباعبدالله(34) / قرار نیست پدر جان دهد کنار پسر
تو درد بی امان مانده چنان به روی سرت ریختند،ترسیدم هزار شکر که از تو کمی نشان مانده حساب آنچه که مانده است از تو مشکل نیست دوباره میشِمرم چند استخوان مانده تو را به روی عبا تکه تکه می چینم بقیه ی تو ولی دست این و آن مانده چقدر روی دو چشمت هلال ابرو هست برای بدر شدن ماه من زمان مانده چقدر تیغه لب پر
آیا حضرت قاسم(ع) در کربلا عروسی کرده بود؟+صوت
را می نوشتند و ثبت می کردند. چند نفرند که قضایا از قول آنها نقل می شود. از قول یکی از آنها نقل می کند و می گوید: همین طور که نگاه می کردیم، ناگهان دیدیم از طرف خیمه های ابی عبداللَه، پسر نوجوانی بیرون آمد: کان وجهه شقة قمر ؛ چهره اش مثل پاره ی ماه می درخشید. فجعل یقاتل ؛ آمد و مشغول جنگیدن شد. فضربه ابن فضیل العضدی علی رأسه فطلقه ؛ ضربه، فرق این جوان را شکافت. فوقع الغلام لوجهه ؛ پسرک با
این جایزه تقدیم هادی کاپیتان تیم محبوبم
قهرمان ها و دیالوگ های شان هستم. مثلاً در فیلم جدایی نادر از سیمین، آنجایی که پیمان معادی می گوید: اون نمی دونه بابای منه ولی من که می دونم بابامه بخش بزرگی از زندگی مرا تشکیل می دهد. در همین فیلم هدیه هم دیالوگی شبیه به این داریم که من در جواب کسی که در فیلم نقش مادرم را دارد و می گوید قبله را همیشه اشتباه می گیرم، پاسخ می دهم: مادر، شما هر طرف که نماز بخونی، همون طرف قبله است. البته زندگی ما پر از
بهترین دوستان زندان شهرام جزایری چه کسانی بودند؟
آن بزرگوار 10سال جوان تر شوم اما اگر منظور جوانی ناشی از رفاه خاصی در زندان بوده، سخت در اشتباه هستند، چون حتی اگر یک نفر در هتل هفت ستاره تگزاس آمریکا هم 13 سال محبوس شود, باز هم غم و غصه عذابش می دهد و من این موضوع را هزار بار گفتم و عاقلان گواهی و تأیید دارند. متولد چه سالی هستی؟ 20 آبان سال 1351 و اکنون 43 سال دارم. پدرم اصالتاً عرب است و مادرم بچه محله قدیمی سنگلج تهران. خودم
اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)
گویم فاش آمدم تا ز تو گیرم پاداش جسم بی تاب مرا تاب بده مُزد پیروزی من آب بده گفت، ای مثل پسر، نور دلم کردی از خواستۀ خود خجلم قاسم ای پارۀ جان و جگرم من ز تو، جان عمو تشنه ترم (علی انسانی) من برایت پدرم پس تو برایم پسری چه مبارک پسری و چه مبارک پدری یاد شب های مناجات حسن می افتم می وزد از سر زلف
این دل شده هیأت اباعبدالله(33)/تو فقط نیزه نخور صدعلی اصغر بفدات
فاطمه را موی کنان می بیند به لب کودک او خنده شکوفا زده بود پدر انگار که از معرکه، دریازده بود بینِ راه از گلوی سرخ علی تیر کشید ولی انگار از این حنجره شمشیر کشید مانده بود اینکه به مادر چه جوابی بدهد پسرش را ز حرم برد که آبی بدهد همه جا تیره شد و واله و حیران شده بود شرفِ عرش خدا پاره گریبان شده بود دو قدم سمت خیام و دو قدم بر می گشت
اشعار ویژه شب هفتم محرم- حضرت علی اصغر (ع)
به جرم "علی "بودن است اینگونه هر آنچه را که مقاتل نوشته اند شده علی اکبر و سقا و قاسم و... حالا کسان تو هدف هرچه ناکسند شده اگر که "خون خدا" زاده ای بنابراین تمام خون تو سمت خدا بلند شده سید محمد جوادی : نام تو را همینکه صدا می زند رباب آتش به جان کرب و بلا می زند رباب مثل دل پدر گلویت پاره پاره است
از نگرانی مادر سعید عزت الهی و ماجرای آمدنش به دربی گیلان تا گلایه ندیمی و جعفرزاده از خلف وعده ...
بازی حرف های جالبی می زند. مادرم گفت چشمت چه شده؟ مادرم با استرس بازی های من را می بیند. در عمان و در تمرین تیم ابرویم پاره شد. من به مادرم هیچی نگفتم. در بازی با ژاپن از تلویزیون دیده بود. قیافم شبیه راکی شده بود! مادرم بعد از بازی گفت چشمت چه شده؟ گفتم هیچی. مدام اصرار می کرد و حتی پدرم به او گفت اشتباه دیده ای! وقتی به خانه رفتم به مادرم کلی توضیح دادم که به خدا حالم خوب است
وحید شمسایی: کاش در ایتالیا می ماندم
آسیا شود. مصاحبه ما با شمسایی بیش از 100 دقیقه طول کشید و اگر عجله او برای حضور در یک جلسه نبود، مطمئنا مصاحبه و گفتگوی ما خیلی طولانی تر از این می شد. در این 100 دقیقه شمسایی صحبت های زیادی را از زمان شروع فوتسالش تا حضورش در ایتالیا انجام داد. سرمربی تاسیسات بزرگترین اشتباه زندگی اش را بازگشت از ایتالیا عنوان کرد و داستان زندگی اش در این کشور و ملاقات ستاره های فوتبال ایتالیا مثل ویری
این دل شده هیأت اباعبدالله(31) / مردن به زیر پای تو أحلی من العسل
وارث: مردن به زیر پای تو أحلی من العسل پرپر شدن برای تو أحلی من العسل بی شک برای من پدری کرده ای ... عمو آن طعم بوسه های تو أحلی من العسل بوسیدن لبان تو شیرین تر از شکر بوئیدن عبای تو أحلی من العسل آه ای عمو به شکل یتیمانه پر زدن ... ... با نیزه ... تا خدای تو أحلی من العسل من مثل مادرت سپر جان حیدرم پهلوی من فدای تو أحلی من العسل
حقایقی درباره ماهی و گربه
افتخار می کنم که یک کارگردانی مثل تو در کشور ما هست/ رضا کیانیان در مصاحبه ای با سایت هنروتجربه گفته است :قرار بود در اولین فیلم شهرام مکری اشکان و انگشتر متبرک و چند داستان دیگر من هم بازی کنم؟ اما متاسفانه نتوانستم . ولی از همان موقع هم او را دوست داشتم و فکر می کردم چه موجود جالبی است و فکرهای خوبی دارد. بعد از دیدن ماهی و گربه او را بوسیدم و گفتم افتخار می کنم که یک کارگردانی مثل تو در
خواهرانه هایی از شهید شناسایی شده دارالمؤمنین
. پدرم طاقت نداشت اسم مجتبی را روی بچه ها بگذاریم سکینه هم مانند دیگر اعضای خانواده وقتی از اشتیاق و بی تابی پدر مرحومش در یافتن خبری از برادر شهید می گوید، به خاطرات مختلفی اشاره می کند. او احوالات پدر و مادر را در سال های انتظار چنین توصیف می کند: مادرم در این سال ها خیلی صبور بوده حتی آن موقع هم که خبر شهادت برادرم را شنید خیلی با صبر و استقامت با این مسأله برخورد کرد. پدرم
زندگی در سرویس های بهداشتی!
کفش ها را در بیاورد، دمپایی به پا کند و بعد برود داخل. این قانون دستشویی آقا برات است؛ دستشویی که در دل پارک آزادگان است، پارکی در جنوبی ترین جای تهران. هر کس وارد می شود، دلش نمی خواهد بیرون بیاید. بس که فضایش زیبا و دلنشین است. از دور، شبیه گلخانه است، داخلش اما مثل خانه است، یک خانه باصفا، با تابلوهایی که به دیوار زده شده و فرش کوچکی که فضای داخلی را پر کرده، زیرش هم موکت دارد با کاناپه ای برای
اشعار شب پنجم محرم؛ حضرت عبدالله بن حسن(ع)
کند بزند داد و بعد هر تیری ای خدا کاش اشتباه کند این هم از عشیره می باشد مرگ بازیچه ایست در دستش مرگ را می زند صدا اما حیف افتاده بند بر دستش یادش افتاد روضه هایی را که عمویش کنار او می خواند حرف مادر بزرگ را می زد روضۀ شعله را عمو می خواند مادرش پشتِ در که در افتاد نفسی مادرانه بند آمد شیشه ای خورد شد به
مداحی، اشعار و مقتل روز پنجم محرم حضرت عبدالله بن حسن(ع)
کند بزند داد و بعد هر تیری ای خدا کاش اشتباه کند این هم از عشیره می باشد مرگ بازیچه ایست در دستش مرگ را می زند صدا اما حیف افتاده بند بر دستش یادش افتاد روضه هایی را که عمویش کنار او می خواند حرف مادر بزرگ را می زد روضۀ شعله را عمو می خواند مادرش پشتِ در که در افتاد
افشاگری های باورنکردنی جلال طالبی از تیم ملی
. رفتن از ایران ایران وطنم است. با اینکه در آمریکا زندگی می کنم و خانواده ام آنجا هستند باید به کشورم بیایم. در آمریکا بیشتر از دوران بازنشستگی ام استفاده می کنم. یک سری دوستان خوب دارم که چند نفرشان ایرانی هستند. سعی می کنم به پیاده روی و استخر بروم و روزهای خوبی را کنار خانواده و دوستانم سپری کنم. وقتی طالبی مثل کولی ها شد من بعد از انقلاب که دیگر فوتبال
سال ها طول کشید تا بدانیم جنگ را ما شروع کردیم نه ایران
گیرایی قلم فوق العاده ای برخوردار است. در بخشی از آن می خوانیم: من چند روز بعد از شروع جنگ، 11 ساله شدم. کوچک تر از آن بودم که بفهمم جنگ یعنی چه... پدرم آن موقع خارج از کشور بود و تا چند هفته نتوانست برگردد. بنابراین وظیفه انطباق ما سه بچه با جنگ به دوش مادرم افتاد. اوایل حمله های هوایی زیاد بود و خیلی از دوستانم شب هایی را که آژیر به صدا درمی آمد، با پدر و مادرشان در راه پله ها می گذراندند. مادر