ماجرای ترور نافرجام روحانی - مشرق نیوز
سایر منابع:
سایر خبرها
گفت وگو با بی خدایی که مسلمان شد
اطلاعاتی شما برای اسلام چه بودند؟ آخرین سال دبیرستان بودم که با یه نفر تو کلاسم آشنا شدم و فهمیدم که مسلمونه. بدون هیچ کنجکاوی خاصی خواستم فقط یه چیزایی در مورد اسلام یاد بگیرم. اون موقع یادم میاد که اونا حق نداشتن با جنس مخالف ارتباط برقرار کنن، حق نداشتن مشروب و گوشت خوک بخورن. خوب جالب بود برام و مهمتر از اون دلیلش برام مهم بود که چرا. بعدش با پیشنهاد همکلاسیم رفتیم یه کتاب فروشی اسلامی تو
بیل گیتس به ایران آمده است
فرستنده اش میفرستادی وامانتداری می کردی . خنده ای کرد وگفت چه فرق میکند؟ او هم همین کار را کرده ونام دیگری را حذف کرده است . گویی که رهزنی را رهزنی دیگر زده باشد،هیچ شرمنده نبود. چایی خورده و نخورده خداحافظی کردم.بعدا فهمیدم آن جمله که به نام خود و به 500 نفر فوروارد کرده است از ژان ژاک روسوی بیچاره است، آن یکی از لامارتین ، آن دیگری از شریعتی خودمان وآن.... با روزنامه ای در دست به منزل برگشتم
ماجرای دیدارمغز متفکرحزب الله بارهبر انقلاب
نشان می دهد که 3 نفر در ترور حسان القیس دست داشتند که در پارکینگ منزل وی در کمین این فرمانده حزب الله بودند که وی را با سلاح های مجهز به صدا خفه کن ترور کردند. ران سلومون خبرنگار اسرائیلی در این رابطه می نویسد: مسیر اللقیس در شب ترورش از بئر حسن (جایی که خانه های مهمان کردن ایرانی ها در بیروت در آنجاست) تا آپارتمانش بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. درب پارکینگ مجتمع باز ماند و ماشین وارد
اعترافات امیرحسین فطانت درباره گروگانگیری ولیعهد و جنجالی ترین پرونده های زمان شاه
ولیعهد محمدرضاشاه می خوانیم: در اواخر سال 1352 در دادرسی ارتش دادگاهی برگزار شد که در آن، یک گروه دوازده نفره متشکل از روشنفکران مارکسیست، به اتهام قصد گروگان گیری ولیعهد در مراسم اهدای جایزه به یکی از اعضای گروه در جشنواره فیلم های کودکان محاکمه شدند. ولیعهد در آن زمان پسری یازده ساله بود. اشعار و حماسه های مذهبی و باستانی با زبان آواز بخش نخست کتاب با نام در جستجوی معنا
خودکشی دختر جوان بعد از تعرض در میهمانی
دختر جوانی سه هفته پیش به همراه مادرش به پلیس تهران مراجعه کرد و گفت توسط چهار جوان مورد آزار جنسی قرار گرفته است. این دختر 20ساله به پلیس گفت: شب گذشته در باشگاه ورزشی با چنددختر آشنا شدم که مدتی بود آنها را در باشگاه می دیدم. آنها به من گفتند در خانه شان میهمانی دارند و از من هم دعوت کردند در این میهمانی شرکت کنم. بعد از باشگاه به خانه آمدم و لباس هایم را پوشیدم و به آدرسی که داشتم رفتم. خانه
عقرب سیاه درچنگ قانون
(رئیس پلیس آگاهی خراسان رضوی) درباره ماجرای سرقت به عنف طلاها همراه با ضرب و جرح آغاز شده بود 2 روز بعد زن افغانی دیگری پرده از ماجرایی هولناک برداشت این زن در اظهارات خود به کارآگاهان گفت: حدود ساعت 19 شب به همراه 2 دختر 4 و 6 ساله ام و دختر 8 ساله یکی از بستگانم در منزل بودم که ناگهان جوانی حدود 19-18 ساله چاقویی را زیر گلویم گذاشت و با تهدید به مرگ از من خواست تا طلاهایم را به او بدهم. به شدت
نقش روحانیت در دفاع مقدس
باوفای خویش، سخت گریستند. همسر شهید محلاتی در این باره چنین می گوید: دو سه روز بعد از شهادت حاج آقا، خانم امام تشریف آوردند منزل ما، تا مرا دیدند، بوسیدند و گریه کردند و گفتند که امام در دو شهادت خیلی گریستند و بلند بلند گریه کردند. یکی در شهادت شهید مطهری بود و یکی هم شهادت شهید محلاتی. دوازده روز بعد از شهادت که ما را بردند خدمت امام، ایشان فرمودند: مثل اینکه من بازویم را از دست داده
تک تیرانداز پشت سنگر صبوری
از عراق شروع شد. از آشنایی با بنت الهدی صدر خواهر شهید صدر، البته با خود شهید صدر هم همکاری داشتیم. پس از آن چند بار دستگیر شدم. آخرین بار به یکی از زندان های مخصوص مجرمان سیاسی منتقل شدم که تنها زمانی که نهایت جرم سیاسی یک شخص مشخص می شد با چشم و دستان بسته او را به آنجا می بردند. پله ها را شمردم، 45-44 تا بود. چند ساعت بی حرکت مرا نگه داشتند، چرا که گفته بودند با کوچک ترین حرکت در چاه می
دل فراز کمالوند خیلی پر است!
روز قرار بر رفتن کار لوس شد، حتما باید یکی مثل کاس هیدینگ یا آنجلوتی روی صندلی اش بنشیند. بازگشت به عقب هیچ توجیهی ندارد. دو ساعت گذشته؛ چند سوال فانتزی و تمام! - تا صبح هم سوال کنید خسته نمی شوم، مصاحبه خوب پیش رفت. اگر زمان به عقب برمی گشت فراز کمالوند همین مسیر را می آمد یا...؟ - قطعا تغییرات زیادی در خودم می دادم و بعد در این جاده حرکت می کردم. با
خاطرات جالب یک شاهد عینی از سقوط ساواک رشت
ّبه گزارش خزرآنلاین ، گفتگویی با یک شاهد عینی از سقوط ساواک رشت را با هم می خوانیم: شامگاه 22 بهمن سال 57 شما یکی از فعالان سیاسی شهر رشت بودید که در اشغال ساختمان ساواک این شهر حضور داشتید. شما در آن روز چند سالتان بود؟ من متولد مهر 1333 هستم. واقعه در شب رخ داد. وقتی من رسیدم هوا کاملا تاریک بود. جمعیت از بیرون سعی می کردند در اصلی ساواک را بشکنند و وارد ساختمان شوند. از درون، از ل
دنیای پرخاطره کریم باوی؛ از مستطیل سبز تا جبهه های جنگ
/> * در همین دوران بود که آن روز سرنوشت ساز و ورود رسمی تان به دنیای فوتبال رقم خورد. من نزدیک به دو سال و نیم در جبهه بودم و قرار بود، کم کم جزو کادر مخصوص سپاه شوم تا این که یک روز به مرخصی رفتم و با تیم فردیس کرج برای برگزاری یک بازی مقابل منتخب تهران، عازم تهران شدم. در تیم منتخب تهران امیر قلعه نویی و دو، سه بازیکن پرسپولیس حضور داشتند که ما در این بازی با حساب 4 بر یک به پیروزی
شلیک مرگ در دنیای رفیق بازی
قتل وحشتناک قرار داد. ساعت 4 صبح روز 4 مهرماه سال 92 بود، صدای شلیک گلوله در ساختمانی در تهرانپارس همه را غافلگیر کرد و از خانه هایشان بیرون کشید. همه وحشتزده بودند، دقایقی از این اتفاق نگذشته بود که تیمی از پلیس و امدادگران اورژانس خود را به محل حادثه رساندند و با جسد بی جان مرد جوانی روبه رو شدند. بازپرس ویژه قتل و مأموران پلیس جنایی شرق استان تهران برای بررسی های ویژه در محل
مشهور بودن را جدی نمی گیرم/ در هالیوود اتفاقات بد زیادی می افتد
اجرا می کنم. معلم من مرا به چند دلیل دوست داشت. او متوجه شده بود کسی نمی تواند مثل من داستان های کتاب درسی را بخواند. او یک روز به منزل ما آمد و با خانواده ام قهوه و غذا خورد. او بود که به مادرم گفت باید مرا در کلاس های بازیگری بگذارد و کمک کند تا بازیگر شوم. حضور آن معلم در منزل ما در طبقه ششم آن آپارتمان قدیمی، نقطه عطفی در زندگی ام بود. علاقه اولیه به کار تئاتر خیلی جوان
گفتگو با روحانی اهل سنتی که پای تفحص شهدای شیعه جانباز شد
به بچه ها گفتم باید این سنگ ها را برداریم و همانجا آن دو شهید را پیدا کردیم . این یکی از خاطرات شیرین بنده است حتی موقعی که پای من روی مین رفت، در زمانی که خانه بودم، عراقی ها شهدایی را که پیدا می کردند می آوردند خانه ما. من هم یک اتاق منزل را برای شهدای عزیز اختصاص داده بودم و این شهدا در خانه ما مهمان بودند تا بچه ها بیایند و از ما تحویل بگیرند. منزل ما قریبا معراج شهدا شده بود.
اینجا تبریز است، 29 بهمن سال 1356
. وی افزود: با شنیدن این خبر دیگر درنگ نکردم و بلافاصله خودم را سر بازار رساندم، وقتی رسیدم دیدم که اوضاع ملتهب است و مردم و حاضران در محل به تدریج برای رفتن به داخل مسجد آماده می شوند، ماموران شهربانی به طور گسترده جلوی مسجد و محوطه های اطراف حضور داشتند، وقتی جمعیت نزدیک مسجد آمدند مامورین قصد جلوگیری داشتند که به یکباره سرگرد (حق شناس) که رئیس کلانتری محل هم بود جلو آمد و با توهین به ساحت
خاطره رهبر معظم انقلاب از آزادسازی سوسنگرد
آن ها هم زبان او را. ارتشی ها هم خیلی دوستش داشتند. تعدادی نیروهای نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند و خط شکن های اول باشند. تعدادشان زیاد نبود اما کارایی چمران می توانست کارایی زیادی به آن ها بدهد. این ترتیبی بود که ما دادیم و خیالمان هم راحت شد. ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سین بود، علی الطلوع 26 آبان ماه بود. شب عملیات جزو شب های خاطره انگیز من است. شب عجیبی بود
آموزش عملی مدیریت در کشور ضروری است
آموزش، تئوریک نباشد بلکه عملی و عملگرا باشد. مثلا الان Harvard Business School نمی آید به شما تئوری چیزی را درس بدهد، من نمونه ای به شما بدهم؛ چند روزی که در آنجا برای یک کنفرانس دعوت شده بودم، رفتم و در چند تا از کلاس هایشان نشستم. یک مورد بحث عملی بود که صاحب شرکت خودش حضور داشت و به سوال های دانش پذیران پاسخ می داد. پس IBS محصول این ایده است؟ ما اول که IBS را به وجود می آوردیم، یکی
آیا جمهوری اسلامی درباره رژیم پهلوی به مردم دروغ گفت؟
کردند و در خیابان آزادی زن، پیر، جوان، مسن، دختران کوچک، فرزندان در آغوش مادر حضور داشتند. این ها صحنه های عجیب و غریبی بود. به نظر من شاه با دیدن تظاهرات تاسوعا و عاشورا فاتحه سلطنت را خواند. خیلی مضحک است که میتینگ امجدیه را در مقابل راه پیمایی تاسوعا قرار بدهند. در واقع یک استادیوم 10 هزار نفری در برابر یک و نیم میلیون نفر.
راهکار جالب شهید انتظاری به رفیق بازاری خود برای رهایی از دست شاه و فرح!
چسبانده بودم تیزی سقف مغازه. شب که شد به پشت بام رفتم، یک میله برداشتم و با چکش سوراخ کردم. یک منبع آب آن بالا بود؛ آن را نزدیک سوراخ گذاشتم و یک مقدار آب داخل آن ریختم و سریع در رفتم که پاسدار پشت بازار نبیند چه کار دارم می کنم! صبح که شد از همه همچراغ ها دورتر به مغازه آمدم و بعد هم به همچراغ ها گفتم: یک کسی آمده سقف مغازه را سوراخ کرده و آب ریخته داخل مغازه، شاید می خواسته سرقتی - چیزی
گزارش مراسم بزرگداشت زنده یاد دکتر حبیبی
، به من محوّل شد ایشان ایران را به قصد پاریس ترک گفته بودند. دکتر محقق در پایان گفت: در همان ایّام، وقتی من همراه با مرحوم پدرم، پیاده از بازارچۀ نایب السّلطنه، به منزل می آمدیم یکی از بازرگانان فاضل و کتاب خوانده به سوی پدرم می آمد و با هم دربارۀ تفسیر برخی از آیات قرآن و توضیح برخی از احادیث به مدّت یک ربع مکالمه و مقاوضه داشتند که فهمیدم که آن بازرگان حاج باقر حبیبی پدر همین جوانی است
نجات سربازِ گروگان با سیگنال های گوشی همراه
ساعت 4 بعد از ظهر 23 دی ماه بود که مردی هراسان وارد کلانتری 12 نسیم شهر بهارستان در غرب استان تهران شد. مرد مضطرب در برابر ماموران کلانتری پرده از یک آدم ربایی برداشت. مرد میانسال به ماموران گفت: امید پسرم سرباز است و هر روز صبح ساعت چهار بامداد برای رفتن به پادگان از منزل خارج می شد. شب قبل در خانه یکی از بستگانمان بود و ما فکر می کردیم صبح زود از آن جا به پادگان رفته است. همه چیز
با تنها رئیس معدن زن ایران بیشتر آشنا شوید
او خواستم همانجا بایستد تا عکسش را بگیرم، وسط تونل نشستم و مشغول تنظیم لنز دوربین بودم که ناگهان جسمی سنگین و هولناک از پشت با من برخورد کرد، روی زمین افتادم و دوربین از دستم میان گل و لای سیاه کف تونل افتاد، جسم سنگین و ناشناس در شیب 30 درجه تونل هر لحظه بیشتر وزنش را روی تن من می انداخت، هیچ تصوری نداشتم که چه اتفاقی افتاده است، تنها وحشت را در چهره میرزایی دیدم که به سرعت به سمتم دوید و تلاش می
رنگ خون عروس جنایتکار در سرنوشت مرد نقاش
رفتم و قصد خودکشی داشتم که افسانه زنگ زد و ادعا کرد نگران نباشم چون به مأموران و خانواده اش می گوید که برای رساندن مسافر به اشتهارد شب به خانه نیامده و در صورت شناسایی من نیز رضایت می دهد. سپس افسانه در ادعایی عجیب افزود: به اصرار و تهدیدهای احمد تن به این دوستی دادم و فکر می کردم با گذر زمان این مرد بی خیال می شود اما دست بردار نبود و خواست از همسرم جدا شوم. این زن جوان گفت: وقتی احمد
یکی از مدیران مرکز در تحریم جشنواره سینماحقیقیت نقش آفرینی می کرد/ ماجرای عجیب گذاشتن اسکلت در رختخواب ...
چنینی اگر مدیر بعدی کم تجربه باشد، دچار مشکل می شود و اگر باتجربه باشد، نواقص قبلی مجموعه را حل می کند. بنده هم اولین بار نیست که مدیر می شوم. من ده، دوازده سال در صداوسیما مدیریت کرده بودم و برای همین هم هست که وقتی به این جا آمدم، سعی کردم کارهای از قبل مانده و مشکل دار را حل کنم. نگاه من به این ماجرا این گونه بود و تا اندازه ای هم موفق شدم. برایتان مثالی می زنم؛ در همان روزهای اول متوجه شدم که
مانند شهیدان زندگی کنیم
پیش خدا و مردم این خصایص چیز کمی نیست. اصلا خضریان سید را برای همین انتخاب کرد. می دانست سید بچه ها را برای شب عملیات آماده تحویل او می دهد. سید انسان خود ساخته و اخلاقمندی بود که شهید شد. من شب عملیات والفجر هشت فهمیدم که خضریان چقدر به سید علاقه دارد. من لحظاتی فقط زل زده بودم به خداحافظی این دو. روزهای اول آموزش آبی خاکی در پشت سد تنظیمی دزفول بودیم. برای عملیات بدر آماده می شدیم. من در
قطار قاچاقچیان ترمز کرد
رفته و یکی از آنها را به سمت خانه همسایه های مال و منال دارم می فرستادم. وقتی کبوترم با هدایت من روی یکی از بام ها می نشست سراغ آن خانه رفته و با به صدا درآوردن زنگ از صاحب منزل می خواستم در را باز کرده و اجازه دهد پرنده ام را پایین بیاورم. وقت خروج از خانه هم از غفلت صاحب خانه استفاده کرده و دوچرخه ای، موتورسیکلتی، کابل برقی و هر چیزی که دستم می رسید از پارکینگ و راهروها برداشته و خیلی خونسرد به خانه ام برمی گشتم. مجید پس از این اعترافات روانه زندان شد تا در این هوای سرد چند وقتی آب خنک بخورد. ...
خبر جنجالی سایتها : زن شوهرداری که قربانی "بفرمایید شام " شد
"سارا” در این مسابقه در تاریخ 26 اکتبر 2014 و شروع فیلمبرداری در منزل وی در همان روز، با قربانی این حادثه گفتگو کرد. سارا در مصاحبه با این پایگاه گفت: مثل همیشه صبح زود با شوهرم صبحانه خوردم و او رفت سر کار... اوائل صبح ساعت 8 تیم فیلمبرداری که می خواستند اپیزود اول را بگیرند به همراه تیام به خانه ما آمدند تا فیلمبرداری را شروع کنند. تا بعدازظهر همه چیز خوب پیش می رفت و من همه نقش ها را خوب
هیئت کوهنوردی اصفهان حرمتی برای قهرمانانش قائل نیست
قرار است برگزار شود که امتیازش قابل ارزیابی برای فدراسیون است، من به این مسابقات رفتم و برگشتم و هیئت استان به هیچ عنوان خبردار نشد. باید بگویم تا کی مادرم باید به جای کارمند هیئت کارهای دخترش را انجام دهد، به همین دلیل به نشانه اعتراض برای تیم تهران شرکت کردم تا هیئت استان برای قهرمانان خودش احترام قائل شود. فارس: قصد دارید برای مسابقات آتی نیز برای استان های دیگر در مسابقات
بازار نشر از نظر ویترین کتاب در مضیقه است/ خاطرات قدیانی از فروش کتاب های جلد سفید تا انتشار کتاب های ...
به من کمک زیادی داشت و من به ضمانت او خرید می کردم در نتیجه موقع رفتن به سربازی سرمایه ای انباشته در منزل داشتم. دوران سربازی را کجا گذراندید؟ موقع رفتن به سربازی همه به من گفتند که از 10 نفر که متقاضی رفتن به سربازی می شوند، 8 نفر معاف هستند اما هنگامی که من به پایگاه شاهرخی همدانی در همدان رفتم معاف نشدم اما سربازان لات و بی اخلاقی که به آنجا اعزام شده بودند همگی معاف شدند
آخرین مصاحبه با قاتل میدان کاج پیش از اعدام
/> یعقوب ناگهان یاد یک عادت همیشگی می افتد: حوادث روزنامه ها را زیاد می خواندم البته می خواستم تا اینگونه مسائل برایم تجربه شود. - چرا اجازه ندادی مردم به یزدان کمک کنند؟ یعقوب به فکر فرو می رود و می گوید: دچار جنون آنی شده بودم، یادم نمی آید به مردم چه می گفتم و یا اینکه به جنازه یزدان لگد زدم هم یادم نمی آید. یعقوب روز حادثه پس از از پای در آوردن یزدان پیراهن خود را درمی