از داغ شهادت حضرت آقا تا ایستادن پای کار انقلاب؛ روایت صبحی که با خبر تلخ آغاز شد - بسیج
سایر خبرها
ناگفته هایی از شهید دهه هشتادی/ محمد صادق نظافتی را بیشتر بشناسید
هر مناسبت بود می بایست با تصویر شهدا تزیین می شد. مادر شهید به روز واقعه می رسد، روزهایی که به شهادت پسرش ختم می شود و توضیح می دهد: روز شنبه (9 اسفند) وقتی در مدرسه بودم از طریق یکی از همکارانم در جریان حمله به بیت رهبری قرار گرفتم، بلافاصله خودم را سراسیمه به دفتر مدرسه رساندم و با محمدصادق تماس گرفتم، تماس اولم بی پاسخ ماند اما در تماس دوم موفق به صحبت با او شدم. محمدصادق از خواب بیدار شده بود و به من گفت که تا ساعت 6 صبح در بیت بوده و بعدش به خانه برگشته تا استراحت کند، بعد از این که خبر حمله به بیت را به او گفتم، سعی می کرد تلفن را قطع کند و خودش را به بیت رهبری برساند، اما من از او ...
شهادت آن است که متفاوت به آخر برسی و گرنه مرگ که پایانِ همه قصه ها است
نشسته باشد، مخصوصا اگر نامِ دخترمان زینب باشد، مخصوصا اگر قرار باشد با شهادت پدر درس ایستادگی و صبر تمرین کند! بعد از اعلام خبر شهادت زینب ناباورانه خود را به خواب می زند تا بلکه بعد از بیداری بابا برگشته باشد اما این رفتن، رفتنی است که دیگر بازگشتی ندارد و قلبِ ناآرام دختربچه نه ساله نمی تواند آن را باور کند. در مقابل خواهر بزرگتری که نامش اسماست و شهادت پدر را پذیرفته و پا به پای مادرِ داغدیده اشک می ریزد! وقتی خبرنگار صدا و سیما از او می خواهد که قاتلان پدر را خطاب قرار دهد، با صلابت و استواری کامل می گوید: من به بابام قول میدم با درس خوندن خودم انتقام خونش رو از آمریکا و اسرائیل بگیرم! آری ...
روایت تلخ شهادت دو امدادگر اورژانس شیراز
. دقایقی بعد، یکی از آمبولانس ها تماس گرفت.گفت راه بسته شده و نمی تواند جلوتر برود. چند دقیقه بعد آمبولانس دیگری خبر داد به محل رسیده است.اما صدایش نگران بود. گفت: فقط سجاد چرخنده رو پیدا کردیم... از ترک علیا خبری نیست... آن لحظه چیزی در دلم فرو ریخت. با خودم می گفتم: نه... حتماً جایی پناه گرفته... حتماً زنده است... اما دل آدم گاهی زودتر از عقلش حقیقت را می فهمد. به بیمارستانی رفتم که سجاد را منتقل کرده بودند. وقتی رسیدم، دیدم جمعیت زیادی جلوی اتاق احیا ایستاده اند. نزدیک تر شدم. سجاد روی تخت بود... و ...
مروری بر زندگینامه شهید سید حسین حسینی اتراچالی
نه آنطور که منافقین خوشحال بشوند، و همیشه به یاد خدا باش و خدا را در نظر بگیر. مادرم از اینکه فرزندی شایسته برایت نبودم طلب بخشش میکنم؛ و شما خواهرانم و برادرانم؛ امیدوارم مرا عفو نمائید، چون آن طور که باید برادر خوبی برای شما نبودم. خواهران و برادران؛ در مرگ من غم و اندوه خود راه ندهید، چون من راهی را رفته ام که عاشقش بودم و به مرگی از این دنیا رفتم که افتخارم و آرزویم بود؛ و کلمه ای با خویشان و همشهریان. امام را، تنها نگذارید، اگر مسلمانید نماینده آن حضرت را یاری کنید، چون نماینده حضرت امام از امام فرمان میگیرد و به شایعات گوش نکنید. والسلام علیکم و رحمه البرکاته/ سیدحسین حسینی فرزند حیدر؛ تاریخ تولد 1346 محل تولد؛ روستای نومل، وصیت نامه خود را در سلامتی کامل و با دست خود نوشته ام. /بیست و دوم اسفند انتهای پیام/ ...
روایت آنهایی که زیر سایه جنگ در تهران ماندند/ خونم اینجاست، کجا ول کنم برم؟
...، بیشتر شبیه تصاویر فیلم ها بوده تا واقعیت. یکی از تلخ ترین لحظات برای او صبح روزی بود که خبر حمله به پالایشگاه و انبار نفت منتشر شد. او تعریف می کند: صبح حدود ساعت 7:30 در بزرگراه امام علی به سمت جنوب می رفتم که دیدم آسمان کاملا سیاه شده. اول فکر کردم ابر است، اما بعد دیدم نه، کل آسمان مخصوصا سمت جنوب سیاه و تاریک است . به گفته او، فضای اتوبان عجیب و نگران کننده بود. همه ماشین ها چراغ های شان را روشن کرده بودند. فضا خیلی ترسناک بود، شبیه صحنه هایی که فقط در فیلم ها دیده بودیم . چند دقیقه بعد باران شروع شد، اما این باران هم معمولی نبود. حدود ساعت هشت صبح ...
زندگی زیر صدای جنگنده ها
زندگی . صبح نهم اسفند برای او لحظه ای بود که جنگ واقعا آغاز شد: ساعت 9:40 صبح نهم اسفند، برای نخستین بار صدای جنگنده ها را شنیدم. شاید از ترس اینکه بمب ها کجا فرو می ریزند و ما قربانی خواهیم شد، قلبم لرزید. اما وقتی به خودم آمدم دیدم آن وحشتی که در جنگ قبلی تمام وجودم را گرفته بود، این بار رنگ باخته است . پس از ساعت ها ماندن در ترافیک توانست به خانه برسد. در همان زمان تماس های خانواده و دوستانش شروع شد: عزیزانم مدام تماس می گرفتند و می گفتند نگرانند و باید هرچه زودتر تهران را ترک کنم و به شهرستان بروم . اما او هنوز مردد بود و بیشتر به آسمان شهر نگاه می کرد: من بیشتر به آسمان آبی و پاک آن روز ...
دروازه بان تیم ملی فوتسال: بمب افتاد روی خانه من
سوالات خبرنگار اعتماد شد! باقر شبیه به همان جسارتی که در درون دروازه بارها و بارها به نمایش گذاشته در میدان جنگ هم با جسارت رفتار می کند. در ادامه حاصل این گپ و گفت را بخوانید تا بیشتر در جریان جزییات ماجرا قرار بگیرید. خبر تلخی شنیدیم، می شود تعریف کنید که چه اتفاقی رخ داده؟ من از قبل در قرچک خانه داشتم اما امسال آمدم در تهران خانه خریدم و خواهرم در آنجا سکونت می کرد. در ماه رمضان از خواهرم خواستم برای کمک در تهیه و تقسیم نذری به قرچک بیایند و آنها پیش ما بودند تا اینکه به تهران برگشتند دیدند خانه بمب خورده! خودم بعد از نیم ساعت رسیدم. خانه خالی بود؟ ...
روایتی از دیدار با آیت الله خامنه ای در حرم مطهر رضوی
عظمای ولایت، حضرت آیت الله امام خامنه ای، دعا برای سلامت و عزت ایشان، و طلب مجد و عظمت برای اسلام و ایران عزیز . در آن لحظه از آمادگی خود و خانواده ام برای اطاعت از فرامین رهبر عزیز نوشتم و یاد کردم از فرزند بزرگم که به لطف خدا حافظ کل قرآن کریم شده است و راه انقلاب و اسلام را در پیش گرفته است. در پایان نیز از ایشان خواستم ما را از دعای خیرشان بی نصیب نگذارند. منتظر شدم تا روضه به پایان برسد. وقتی آقا سید مجتبی از شبستان خارج شدند، پیش رفتم، ضمن سلام و عرض ادب، خودم را معرفی کردم. یادداشت را تقدیم ایشان کرده، عرض پوزش نمودم که در این موقعیت در کاغذی ساده حرف دلم را نوشته ام و امیدوارم ...
آمده ام که برای حضورم در اغتشاشات حلالیت بگیرم!
چشمانش موج می زد و در سکوتش دنیایی از احساسات نهفته بود. دلم طاقت نیاورد. با هر سختی که بود خودم را به او رساندم، آرام بر پشتش زدم، صورتش را سمت من چرخاند، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: می شه چند تا سوال ازتون بپرسم؟ بهم می گین چرا امشب اینجا اومدین؟ سعی کرد اشک هایش را پنهان کند. پلک هایش را محکم به هم فشرد و با صدایی آرام گفت: نه، مصاحبه نمی کنم. باید پشیمان می شدم و به دنبال سوژه ای دیگر می رفتم، اما پاهایم حرکت نکرد، چند لحظه نگاهم در نگاهش گره خورد. انگار دنیایی از حرف های ناگفته در سینه اش سنگینی می کرد. دلش بر خلاف دهانش، میل گفتن داشت. یک نفس ...
مهر این مرد ریشه در جانم دارد
.... همسرم می گفت: آقای مروی تولیت آستان قدس رضوی در یکی از دیدارهایش با شاعران بعد از شهادت رهبرمان گفته است: داشتیم مقدمات سفر مقام معظم رهبری برای سال نو به مشهد را فراهم می کردیم که امسال درخدمتشان باشیم. اما افسوس... 2. در روزگار نوجوانی که حس می کردم در خلأ هستم به مسجد محل پناه می بردم. یک شب بعد از نماز مغرب شنیدم که حضرت آیت ا... فاضل لنکرانی به رحمت خدا رفته اند، روحانی مسجد از قول پیامبر اسلام (ص) گفتند: وقتی یکی از علما از دنیا می رود رخنه ای در اسلام ایجاد می شود که چیزی جایش را پر نمی کند. نمی دانم چقدر عمق کلام را متوجه شدم ولی آن شب برای مرجع تقلیدم گریه کردم حیفم ...
عمار گیلان
خوانساری که در شهر توزیع شده بود، همراه داشتم، ولی نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم آن را مخفی کنم. رفتم و آن را کنار تخته سنگی در مرداب گذاشتم. وقتی دستگیر شدم، مرا پیش از رئیس ساواک بردند. من ساعت 8:30 تا 13:30 در بازداشت پشت درب اتاق بودم که مرا احضار کرد. گفت: تو اعلامیه آقا (خمینی) را پخش کردی؟ گفتم: این حرف اشتباه است. دیدم روی حرفش اصرار دارد که دوباره تکرار کردم: یکی به من اعلامیه آقای خوانساری را که در مسجد سید عزیز الله تهران سخنرانی کرده بود، داد که من هم آن را دور ریختم. همین! رئیس ساواک با عصبانیت گفت: دروغ می گویی! پدرت را در می آورم! با عصبانیت بلند شدم و گفتم: به پدرم ...
بیوگرافی سمیرا حسینی؛ عکس های قدیمی و خانوادگی از شروع فعالیت هنری تا زندگی شخصی
بیوگرافی سیمرا حسینی به گزارش هفت صبح سمیرا حسینی متولد (زادهٔ تهران) بازیگر اهل ایران است. سمیرا حسینی فارغ التحصیل رشتهٔ تئاتر – گرایش ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر و معماری است. او تئاتر را از نوجوانی و دبیرستان شروع کرد. او به جز بازیگری در فعالیت های همچون کارگردانی و فیلمنامه نویسی نیز مشغول به کار است. فیلم و سریال های سمیرا حسینی زیر پوست (1396) چند کوچه پایین تر آسمان همیشه ابری نیست صاحبدلان ما چند نفر به نام قسم بازنده خط ساغر یاقوت سرخ پس از سالها لیست انتظار نقظه آخر آوای گمشده کلانتر 3 یخ در بهشت شاید برای شما هم اتفاق بیفتد ظهر آبی آخرین مهلت چند ...
نصف جانِ مسافران شمال در تهران جامانده است
شفق محمدحسینی در اعتماد نوشت: دوشنبه ظهر، روز سوم آغاز حملات به ایران بود که در پارک نزدیک خانه مان مشغول دویدن بودم تا کمی احوالم تغییر کند. اما آنقدر شمال و جنوبم موشک باران شد که یکی یکی همه آنها که برای قدم زدن یا تغییر حال و احوال خود همراه کودک یا دوستشان به پارک آمده بودند یا حتی آن جمعیت شطرنج بازها که در آلاچیقی در پارک می نشستند و حتی برف و کولاک هم خللی در بازیشان ایجاد نمی کرد، محوطه را خالی کردند. من اما همچنان به دویدن ادامه دادم. میان صداها می دویدم و خودم را به آن راه می زدم. با خود گفتم فوقش موشک می خورد مقابلم و تمام. با وجود صداهایی که مدام نزدیک تر می شدند، نیم ساعت دویدم ...
همنوایی اهالی فرهنگ و هنر و رسانه شهرستان لنده با حماسه رمضان
... آمدیم به شهدا بگوییم اگر شما رفتید ما هستیم و خیابان ها را خالی نخواهیم گذاشت. هستیم و حتی اگر لازم باشد به مرزها خواهیم رفت و پرچم از دستمان نخواهد افتاد. میثاق بستیم و پای آن خواهیم بود چون حافظ شاعر هر روز با خود خواهیم گفت: از دم صبح اَزل تا آخر شام ابد؛ دوستی و مهر بَر یک عهد و یک میثاق بود.. مرضیه دهقان دوشنبه 18/13/1404 انجمن داستان اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لنده ای کاش خواب بودم وای کاش اگ بیدار بودم به خواب میرفتم.! به خوابی ابدی که هرگز این بیداری رانمیدیدم صدای شیون زاری زن های ...
شب قدر متفاوت انقلاب با انتخاب آیت الله سید مجتبی خامنه ای به عنوان رهبر جدید
.... روز نهم اسفند، زمانی که آمریکا حمله کرد، فقط منتظر صحبت های آقا بودم، اما شب که خبری نشد، پیش خودم گفتم چرا آقا پیام نداد. حتی ثانیه ای هم به این فکر نکردم که ایشان به شهادت رسیده باشند. هنوز هم از گفتن واژه شهادت قلبم به درد می آید. داغ ایشان هرگز فراموش نخواهد شد. برهانی نژاد تاکید کرد: رادیو با ماهیت فراگیر و دسترسی آسانش، می تواند نقش بسیار مهمی در ایجاد همدلی با مردم به ویژه در روزهای کنونی داشته باشد. یکی از قابلیت های رادیو این است که می تواند فضایی فراهم کند تا مردم بتوانند احساسات، نگرانی ها و دغدغه های خود را بیان کنند. برنامه هایی که به صورت زنده با مخاطبان در ارتباط ...
چراغ خانه ام روشن است زندگینامه داستانی شهید امنیت محمد اسماعیل دلاور منتشر شد
جابه جایی ها را بر دوش بکشد، در خانه های سازمانی زندگی کند، با تنهایی بچه ها را بخواباند و با بی خبری ها کنار بیاید. او فقط همسر نبود؛ نگهبان خانه بود، آموزگار صبر، روایت گر مهر. برشی از متن: آن شب نیامد. تا صبح، نمی دانم چند مرتبه، از خواب پریدم. توی تاریکی دور اتاق را نگاه کردم، پشت پنجره ایستادم، گوش دادم، شاید صدای پایش را بشنوم. صبح، پیش از طلوع آفتاب، بیدار بودم. چشمانم، به در حیاط دوخته شده بود. گاهی، چادر سر می انداختم، تا دم در می رفتم، نگاهی به بیرون می انداختم، دوباره برمی گشتم. اما، هیچ کس پشت در نبود. فقط یک فکر، تمام ذهنم را اشغال کرده بود. ...
خواهر شهیده روز قدس: شهادت آرزوی همیشگی مریم سادات بود +فیلم
غذا بردند.مادرم به مریم سادات گفتند شما دیشب در مراسم شب قدر بودی و خسته ای، برایت سخت است که به راهپیمایی بروی. اما خواهرم در پاسخ میگوید : نه، من نیت شهادت کرده ام و حتما باید بروم. بعدها مادرم به من گفت که مریم سادات آن قدر برای رفتن عجله داشت که انگار یک نفر دنبالش کرده بود. وی اظهار کرد: پس از این واقعه، همسر خواهرم با پسر من تماس گرفت و گفت که خاله ات ترکش خورده و در بیمارستان است. چون منزل ما در کرج بود من با خواهر دیگرم که در تهران زندگی می کند تماس گرفتم و ایشان به بیمارستان رفتند و آنجا از شهادت مریم سادات مطلع شدند. این خواهر شهید افزود: شهادت آرزوی همیشگی مریم سادات بود. می خواهم بگویم خوشا به سعادتش و ما هم به داشتن چنین خواهری افتخار می کنیم. انتهای پیام/ ...
رازگویی های زن جوان بعد از 16 سال رابطه پنهانی
. در تمام این سال ها، من بین ترس از پدر و نیاز به داشتن یک زندگی مستقل گیر کرده بودم. بالاخره یک تصمیم گرفتم؛ تصمیمی که شاید از سر خستگی و تنهایی بود. بدون اطلاع پدر و مادرم، به صورت پنهانی با او ازدواج کردم. آن روز فکر می کردم بالاخره زندگی ام تغییر می کند، اما بعد از مدتی متوجه شدم پنهان کاری خودش تبدیل به یک فشار بزرگ شده است. من نه می توانستم حقیقت را به خانواده ام بگویم، نه می توانستم زندگی ام را به شکل طبیعی ادامه دهم. همیشه استرس داشتم که اگر پدرم بفهمد چه اتفاقی می افتد. حالا بعد از چند ماه به جایی رسیده ام که احساس می کنم در یک دو راهی قرار دارم. نه می ...
فیلم / همدردی احساسی بهنوش بختیاری: حس بدی دارم، نکنه من بندرعباس رو چشم زدم، چند وقت پیش...
بهنوش بختیاری بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون کشورمان 29 اردیبهشت ماه 1354 در محله مهرآباد جنوبی تهران متولد شد.این بانوی هنرمند در یک خانواده شش نفره به دنیا آمد و یک خواهر و دو برادر بزرگ تر از خود به نامهای بهناز، بهزاد و بهروز دارد.بهرام بختیاری پدر خانم بازیگر اصالت بختیاری دارد و اشرف خانم مادر ایشان اهل تهران است. بهنوش بختیاری و پدرش در فیلمی به نام زندگی در شهر بزرگ همبازی شده اند. بهنوش بختیاری ویدئویی منتشر کرد و با مردم بندرعباس اظهر همدردی کرد و گفت: با تمام وجودم تسلیت عرض میکنم به خاطر این اتفاقی که در بندرعباس افتاده. مردم جنوب کشورمون بسیار مردم نازنینی هستند و جالبه که من چند وقت پیش بندرعباس بودم و داشتم از بندر ویدئو میگرفتم با خودم میگفتم بهشته.همش با خودم میگم نکنه من چشم زدم. حس بدی دارم ...
تجمع جامعه ایثارگران مقابل دفتر سازمان ملل در محکومیت حمله آمریکا و رژیم صهیونی/ تصاویر
کلاسهایش شرکت کند و در حین شهادت دانشجو بود. صبح کلاس داشت و خانه ما هم شلوغ بود. در حدود ساعت 10 خانه آمد و ساعت 12 کلاس داشت. برای تولد دخترش بسیار شاد بود و به همه می گفت یک دختر ناز پیدا کردم. وقتی رفت دانشگاه گویا کلاسش کنسل شده بود و به یکی از دوستانش گفته بود من باید به منطقه برگردم و مرخصی ساعتی گرفته ام. سلماس برگشته بود. عصر بود که گوشهای دخترم را بردیم سوراخ کردیم تا تماس بگیرم و بگویم این بار آمدی گوشواره بخر. ساعت 12 شب بود که طاقت نیاوردم و خودم تماس گرفتم و تا ساعت 2 نیمه شب همچنان تماس می گرفتم. اما گوشی را جواب نمی داد. گویا در همان زمان درگیری در پاسگاه شده و ایشان به شهادت رسیده ...
روزی که جوادیه صدای جنگ را شنید
هفت صبح| ظهر روز جمعه 22 اسفند ماه امسال در چهاردهین روز جنگ بود که صدای مهیبی در میان هیاهوی محله جوادیه تهران پیچید و خبر از یک فاجعه داد. تنها در عرض چند دقیقه این محله با خاک یکسان شد و حالا دیگر اذهان همه مردم آماده است که در یک تجزیه و تحلیل چند ثانیه ای متوجه شوند که قطعا محلی هدف حمله موشکی قرار گرفته است. هدف این حمله کلانتری محله جوادیه بود اما شدت تخریب در اثر این انفجار در ساختمان های مجاور و نزدیک به کلانتری در حدی بود که تعداد زیادی افراد غیرنظامی زیر آوار ماندند و به شهادت رسیدند. از جشن تا آوار سعید میرزاییان نام یکی از اهالی محله است که خانه شان در ...
مردم پای مردم؛ روایت پیوندی که از جنس سیمان و آهن نیست!
و پنجره از جا کنده شد. من که شوکه بودم... مادرم... مادرم لکنت زبان گرفت. هنوز وقتی می خواهد حرف بزند، بدنش می لرزد. ما در میان دود و غبار بودیم تا نیروهای امداد رسیدند. خواهر بزرگترش که کنارش ایستاده بود، ادامه داد: از هلال احمر بودند. در ورودی را با دستگاه برش دادند تا بتوانیم مادر و خواهرم را نجات دهیم. همه جا پر از دود و خاک بود. آن قدر غلیظ که جلوی پای خودت را هم نمی دیدی. زندگی مان شده بود یک مشت خرده شیشه و گچ و خاک. نوجوانی که کنار جمعیت ایستاده بود و گریه می کرد، ناگهان فریاد زد: خونه مادربزرگم... رفت. بغض کرد و ادامه داد: نوروز امسال قرار بود همه جمع بشیم خون ...
داغ شهادت دانش آموزان مدرسه میناب
به گزارش صبح ساحل، این دو خواهر، دانش آموزان کلاس چهارم و اول دبستان این مدرسه بودند که روز نهم اسفند همراه با هم کلاسی هایشان شهید شدند. مختار ذاکری پدر این دو دختر شهید گفت: دختران من با شهادت سعادتمند شدند و بهشت برین جایگاهشان است. وی گفت: اسرا و سلما بسیار به من وابسته بودند و الان دختران بهشتی بابا هستند. مختار ذاکری افزود: انگار شهادت دخترانم به من از روز ها قبل الهام شده بود. وی گفت: در همان روز من به چشم خودم کربلای دیگر را دیدم. مادر اسرا و سلما هم می گوید: الان ما به عکس ها و یادگاری های دخترانم دلخوش هستیم. در حمله موشکی آمریکایی صهیونی به مدرسه شجره طیبه میناب، 165 دانش آموز، معلم و تعدادی از والدین دانش آموزان به شهادت رسیدند. ...
شهید هوافضایی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی گذاشت
به گزارش شهرآرانیوز، ساعت از 10 شب گذشته بود که تلفن زنگ زد. سمیرا بختیاری هنوز سحری فردا را آماده نکرده بود. برنج را تازه در قابلمه ریخته بود که نام نسرین همسر برادرش روی صفحه گوشی افتاد. همان لحظه دلش فرو ریخت. نسرین هیچ وقت آن موقع شب زنگ نمی زد. گوشی را که برداشت، صدایی هراسان از آن طرف خط گفت: زدن... سمیرا ابتدا فکر کرد مثل شب های قبل، فقط خبری از حمله است. اما چند ثانیه بعد وقتی نام رضا را شنید، انگار همه چیز در خانه ایستاد. چند دقیقه بعد او با بچه هایش در ماشین، در تاریکی جاده های کرج به دنبال نشانی از برادرش می گشت. آن شب تا صبح، شهر برای او فقط یک سؤال داشت: رضا ...
زندگی در پایتخت زیر سایه جنگ و انفجار | می خواستم برم ولی با کدام پول؟! | جنگی متفاوت با 12 روزه که ...
سال هاست کسی در این محلات زندگی نمی کند. نزدیک اذان صف های نانوایی طولانی می شود . در این چند روز طولانی تر هم شده است. مردم در صف نانوایی از شنیده ها و ترس هایشان می گویند. پیرمردی که در صف نان بربری ایستاده بود از انفجار ساعت 5 و نیم صبح می گفت: دخترم همه اش میگه بیا پیش من زندگی کن ولی خودم سختمه تو این سن وسال سربار کسی بشم. هر چی بخواد بشه میشه دیگه. صبح که دوباره زدن خیلی ترسیدم، گفتم دیگه تمومه، انقدر قلبم درد گرفت حتی نتونستم از جام بلند شم قرصمو بخورم ولی چه میشه کرد، اینم زندگیه ماست دیگه. پسرم دی ماه کشته شد ولی از اون موقع من تنها زندگی می کنم. به نظر می رسد ...
چادر عزا بر سر کوی وبرزن به همت بانوان محله بالاخیابان مشهد
برای کمک آمده اند. مانند مرضیه درویشی که از بیرجند آمده است و یکی از افرادی است که روز و شب مشغول است. مرضیه خانم می گوید: وقتی خبر شهادت رهبرم را شنیدم، برای مراسم به مشهد آمدم. یک روز بعد از افطار، با خواهرم که عضو همین مسجد است آمدیم و متوجه شدیم که خانم ها مشغول خیاطی هستند. قسمت شد ما هم در این کار ها مشارکت کنیم. مریم نادری هنرمند خطاطی است که دست سه فرزندش را گرفته و برای کمک آمده است تا در پارچه نویسی ها کمک کند. فاطمه سادات عرفانی هم با اینکه چشم هایش برای خیاطی کردن یاری نمی کند، اما چرخ خیاطی اش را برداشته و به مسجد آورده تا هرکسی که از دستش می آید، پای چرخ بنشیند. خودش هم ...
خوابی که زندگی شکارچی بافقی را دگرگون نمود
افراد برای کسب درآمد، گوشت شکار را می فروشند و حتی جنس حیوان برای آنان اهمیت ندارد. اما نقطه عطف زندگی او، در سفر حج رقم خورد او ادامه داد: سال 1394 وقتی در برابر خانه خدا ایستادم، ناگهان تمام صحنه های شکار همچون فیلمی از جلوی چشمانم گذشت. همان جا زانو زدم و توبه کردم. پس از بازگشت، برخی تصور می کردند هنوز شکار می کنم، اما واقعاً از ته دل توبه کرده بودم. آرامش را بر ثروت ترجیح دادم او از خواب های تکرارشونده ای می گوید: در خواب می دیدم سید شکاربانی مرا دستگیر کرده، اما فرار می کردم. روزی به اداره محیط زیست رفتم و پرسیدم آیا اینجا فرد سیدی کار می کند ...
کتاب هایی که کوچک شده بودند، کتابخانه ما را بزرگ کردند
همچنان ادامه دارد، یک روز تماس گرفت که چه نشستی؛ کتاب های آنیسا و امیر علی برایشان کوچک شده و حالا با ورود کتاب های جدید، جایی برای کوچک ها نیست، چکارشان کنم، بی معطلی گفتم یک جا جمعشان کن حتی آنهایی را که برای مامانشان هم کوچک شده می پذیریم، قرار ها را گذاشتیم و بالاخره یک روز که مسیرم بجنورد بود، رفتم در خانه و بار زدمشان. در نخستین زمان ممکن کتابها را به کتابخانه اوردم، صبح اول وقت بود، در صندوق عقب را باز کردم که جعبه ها را داخل ببرم چشمم که به آن اجسام سنگین افتاد، احساس کردم دیسکم عود کرد البته چند روزی بود که بیرون زدگی دیسک پاپیچم شده بود، دور و بر خودم را بیهوده نگاه کردم ...