شهید هوافضایی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی گذاشت
سایر منابع:
سایر خبرها
روایتی از شهید روز دوم جنگ: علیرضا ، دوست دوران کودکی من بود
علیرضا دوست و همبازی دوران کودکی من بود. پدرش دوست دوره دانشگاه و بعد همکار پدرم بود و با هم ارتباط خانوادگی داشتیم؛ کسی که در جمع رفقا به او دایی می گفتند و ما نیز عادت داشتیم او را با همین نام صمیمانه صدا بزنیم. علیرضا اردیبهشت سال 62 به دنیا آمد و پدرش اسفند همان سال به اسارت بعثی ها رفت؛ یعنی علیرضای 9 ماهه قبل از آنکه آنقدر بزرگ شود که پدرش را بشناسد، از درک او در کنارش محروم شد. با اسارت دایی، ارتباط ما با خانواده او، یعنی علیرضا و مادرش بیشتر شد و کمابیش به خانه شان می رفتیم و سری می زدیم و در فضای کودکی بازی می کردیم؛ یکی دو سفر هم با هم رفتیم. اسرا که سال 69 و مدتی بعد از ...
داستان میکائیل؛ کودکی که شب قبل از شهادت سوره بروج خواند
.... پدرش روایت را از چند روز قبل تر شروع می کند. می گوید: من چند ماهی بود که از میناب منتقل شده بودم به آبادان اما خانواده ام را گذاشته بودم همان میناب بمانند تا سال تحصیلی بچه ها تمام شود. گاهی زندگی همین طور ساده پیش می رود. با فاصله ای چند صد کیلومتری میان یک پدر و خانواده اش، با امیدی که می گوید چند ماه دیگر همه چیز دوباره کنار هم قرار می گیرد. اما جنگ، حساب دیگری دارد. جنگ گاهی در فاصله چند دقیقه تمام نقشه های ساده زندگی را به هم می ریزد. روز قبل از حادثه، مرخصی چند روزه ای که پدر برای سرکشی به خانواده اش گرفته بود تمام می شود. باید برگردد آبادان و سر کارش. همان صبحی که می خواهد ...
از پیاده روی اربعین تا شهادت؛ ماجرای دعایی که شهید رحمانی کنار حرم کرد
ثانیه همه چیز تغییر کرد؛ دود، فشار انفجار و آوار. در همان لحظه ها، مهدی رحمانی در حالی که در جایگاه محافظتی خود ایستاده بود، به شهادت رسید. ساعت هایی که با نگرانی گذشت از همان دقایق بعد از حادثه، نگرانی خانواده آغاز شد. تماس ها یکی پس از دیگری گرفته می شد، اما تلفن او پاسخ نمی داد. برخی همکارانش می گفتند حالش خوب است و جای نگرانی نیست، اما دل خانواده آرام نمی شد. شب هنگام دو نفر از همکارانش به خانه آمدند و گفتند پیغام رسانده اند که حال مهدی خوب است. با این حال همسرش از همان لحظه احساس کرد حقیقت چیز دیگری است؛ سکوت ها و نگاه ها چیزی را پنهان می کرد. صبح روز بعد ...
پسرم شب قبل جنگ نقاشی کشید و گفت ایران برنده شد
. میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم سنگربازی کرده بودند؛ میکائیل، ایران شده بود و کوروش، آمریکا . سنگرها، بالش هایی رنگی و تفنگ ها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: ایران برنده شد. شکیبا دریکوند، مادر 31 ساله میکائیل میردورَقی ، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچال دار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشی اش هم عکسی ...
بیوگرافی کیلین مورفی؛ توماس شلبی پیکی بلایندرز تا اسکار اوپنهایمر + عکس همسر سن بالا و فرزندانش
و در جریان یکی از تورهای کنسرت گروه موسیقی کیلین بازمی گردد. مورفی بارها در مصاحبه هایش اعلام کرده که ایونه تکیه گاه اصلی اوست و بدون حمایت های او، تحمل فشارهای صنعت سینما برایش غیرممکن بود. فرزندان و بازگشت به وطن این زوج دارای دو پسر به نام های مالاکی (متولد 2005) و آران (متولد 2007) هستند. آران مورفی نیز راه پدر را در پیش گرفته و اخیراً وارد دنیای بازیگری شده است. خانواده مورفی پس از سال ها زندگی در لندن، در سال 2015 تصمیم گرفتند به دوبلین، ایرلند بازگردند. دلیل کیلین برای این جابجایی بسیار جالب بود: ما می خواستیم بچه ها ایرلندی بزرگ شوند و لهجه ایرلندی ...
چادر عزا بر سر کوی وبرزن به همت بانوان محله بالاخیابان مشهد
برگشتم و چرخ سردوزم را هم با خودم آوردم. او که بی وقفه مشغول دوختن بنر های بزرگ است، می گوید: روز ها می آیم و قبل از افطار برمی گردم خانه تا غذای بچه ها را بدهم. بعد از افطار با خانواده می آییم و همگی کمک می کنیم. مردم همه پای کار هستند. ساعت 11 شب که ما می رویم، هنوز عده ای مشغول هستند. چند دختر نوجوان گوشه ای از مسجد خیلی آرام مشغول هستند. عطیه نوروزی که با دوستانش فاطمه مهدوی و فاطمه وطن خواه با ظرافت و دقت حاشیه پارچه ها را روی شمع می سوزانند می گوید: این کار را به ما سپرده اند. این طوری پارچه ها ریش نمی شوند و مقاومت بیشتری دارند. از آن سوی کشور هم برای کمک آمده اند. مونا مقدم ...
جنگ به پایان رسیده بود و غم ماندن و حسرت نرسیدن آتشم می زد
رفتم. خانه ام سپاه بود. با این وجود بچه های جنگ و حتی فرماندهان بسیار به خانه شخصی ام می آمدند. با آنها که خودمانی تر بودم گاهی سر روی شانه های هم می گذاشتیم و به یاد شهدا اشک می ریختیم. هنوز بچه هایم آن قدر کوچک بودند که معنی این گریه ها را نمی فهمیدند. درست مثل ایام کودکی من که کاکه (پدرم) روضه پدر مشک را برای حضرت اباالفضل می خواند و من می نگریستم.
راهکارهای یک هنرمند برای کاهش اضطراب کودکان در جنگ
صبح ها به جنگل حیوانات می رویم. اول خرگوش می شویم و بالا و پایین می پریم بعد پرنده می شویم دست ها باز و پرواز می کنیم بعد گربه می شویم و حیوانات مختلف. 2. قصه سازی: برای اینکه بچه ها از ترس ها و درونیات خود بگویند با آنها قصه بسازید یک جمله شما و یک جمله او. مثال گربه ای در کوچه بود/ مادرش او را نگاه می کرد/ گربه می خواست بازی کند و...) 3. بازی بغل مامان یا بابا (مثل استپ رقص): موزیکی بگذارید وقتی موزیک تمام می شود او باید خود را به آغوش پدر یا مادر رسانده باشد. این بازی برای این است که به او اطمینان بدهید من در کنار تو هستم. 4. با چند تکه مقوا، اشکالی از انسان ...
روزی که جوادیه صدای جنگ را شنید
ناگهان صدای مهیبی آمد. در یک لحظه خانه تکان شدیدی خورد و شیشه های پنجره ها منفجر شد. میز صبحانه در صورت مان پاشید و دیوارها ترک خورد. همه اهل خانواده ام وحشت کرده بودند.شیشه های کل سه طبقه فرو ریخته و هر چقدر از حجم شیشه خرده بگویم کم گفته اند.الان یک روز کامل است که در حال جمع کردن شیشه هستیم و باز هم کامل جمع نشده است. مربی تیم ملی در ادامه می گوید: هیچ کدام از اعضای خانواده ام دچار جراحت نشدند اما به شدت ترسیده اند و صدمه روحی خورده اند.پسرم یک فرزند خردسال دارد که این بچه به شدت وحشت کرده بود.همسر و فرزندانم از لحاظ روحی حال بسیار بدی پیدا کردند تا حدی که پسرم خانه را ترک کرده و ...
شهادت چهار عضو یک خانواده فلسطینی به ضرب گلوله نیروهای صهیونیست
شهرک طمون گفتند، علی خالد صایل بنی عوده (37ساله) و وعد عثمان عقل بنی عوده (35ساله) و محمد و عثمان 5 و 6 ساله شهدای این جنایت وحشتناک هستند. یک نوار صوتی از این جنایت به دست آمده است که در آن یکی از دو کودک نجات یافته در این حادثه، در مورد تیراندازی نیروهای ارتش رژیم اسرائیل به خودروی آنان سخن می گوید. این کودک می گوید او و یکی از برادرانش توانستند در خودرو پنهان شوند اما پدر و مادرش و ودو برادر دیگرش به شهادت رسیدند. به گفته شاهدان عینی نیروهای ویژه اسرائیل با یورش به شهرک طمون به یک خودرو در مرکز این شهر تیراندازی کردند و سپس با وارد کردن تجهیزات نظامی به این محل از نزدیک شدن مردم و تیم های امدادرسانی به این خودرو جلوگیری کردند. ...
اسرائیلی ها 4 کودک را به همراه پدر و مادرشان به رگبار بستند + تصاویر
وعد ازدواج کرده و آنها چهار فرزند دارند: عثمان، محمد، مصطفی و خالد، اهل شهرک طمون، در جنوب طوباس در شمال کرانه باختری اشغالی. آنها سوار ماشینشان شدند و در یک شب ماه رمضان برای خرید لباس عید از خانه بیرون رفتند. ماشین پر از شادی و عشق بود و هر از گاهی یکی از چهار کودک بالا می رفت تا پدرش را که رانندگی می کرد ببوسد و سپس مادرش را که کنارش نشسته بود ببوسد... صحنه ای عادی که ممکن است در هر کجای این کره خاکی اتفاق بیفتد. اما آنچه بعداً اتفاق افتاد، یک فاجعه بود... یک واحد نیروهای ویژه اسرائیلی سوار بر خودرویی با پلاک فلسطینی، جلوی خودروی این خانواده خوشبخت ظاهر شدند و شروع به تیراندازی سنگین و مستقیم به سمت آنها کردند . همه شهدا از ناحیه سر و صورت مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند. در پی این جنایت شورای شهرک طمون، عزای عمومی اعلام کرده است. منبع فارس انتهای پیام/ ...
پسرعمو های پناهنده؛ هم زیریک برف نشین یا همسایه های اجباری؟
جواب می دهد: "نه عزیزم، تو باید درس ات را بخوانی. " خانه ی مظاهری ها در کرج خانه ی مظاهری ها یک واحد سه اتاقه بود. خانواده ی اصلی و پسرعموی جوان به همراه همسرش. پسرعمو می گوید: "خواهرم، می دانم که سخت است، ولی چند هفته دیگر که آرام شود، ما می رویم. " خواهرش با چشمان خسته می گوید: "می دانی؟ من از روز اول می دانستم که اینطور می شود. پدرم گفت اگر جنگ شد، همه باید به هم برسم. ولی من فکر نمی کردم اینطور باشد. " لیلا همسر پسرعمو اضافه می کند: "ما می توانیم اتاق مان را نگه داریم، هر شب در اتاق خواب می مانیم، اتاق مهمان را نمی گیریم. " ...
گریه های بهنوش طباطبایی به یاد پدرش آتیلا پسیانی: من بعد رفتنش یتیم شدم+فیلم
بهنوش طباطبایی در مراسم معرفی و رونمایی کتاب رگ تاک اثر رضا گوران، با بیان خاطراتی از زندگی هنری خود، لحظات پر احساسی را رقم زد. این کتاب که هفت نمایشنامه از این نویسنده و کارگردان برجسته تئاتر را در بر دارد، در شهر کتاب مرکزی طی مراسمی خاص رونمایی شد. طباطبایی در بخشی از این رویداد، احساسات قلبی خود را نسبت به آتیلا پسیانی، هنرمند فقید و برجسته، بیان کرد. او که آتیلا پسیانی را به عنوان پدر معنوی خود می دانست، با یادآوری خاطرات شیرین و تأثیرگذار از این هنرمند فقید، اعلام کرد: پس از رفتن او، من حس یتیمی را تجربه کردم. ...
تجمع جامعه ایثارگران مقابل دفتر سازمان ملل در محکومیت حمله آمریکا و رژیم صهیونی/ تصاویر
جانباز سرافراز آقای بهرام مقدم در سال 1349 در یک خانواده مذهبی متولد شد و دارای 5 برادر و دو خواهر هست. در سال 1367 به صورت داوطلبانه اعزام به مناطق جنگی شد که در اثر درگیری با حزب دموکرات از ناحیه دست راست جانباز شده و به مدت سه روز اسیر دموکرات بود. ایشان جانباز 25 درصد می باشد. در ادامه گفتگوی این جانباز با نوید شاهد آذربایجان غربی را می خوانید: معرفی من بهرام مقدم فرزند رضا و متولد سال 1349 هستم. خانواده من روستایی و 5 برادر و دو خواهر هستیم. در ابتدای انقلاب من دوم ابتدایی بودم. برادران من از من بزرگتر هستن و همه در انقلاب و جبهه شرکت داشتیم. ما همه بچه کشاورز بودیم ...
کتاب هایی که کوچک شده بودند، کتابخانه ما را بزرگ کردند
...> برگشتم محل کار، فردای آن روز، بانویی صبح اول وقت به کتابخانه آمد، نمی شناختمش، مادر علیرضابود، کلی بابت رساندن پسرش و انجام کار تحقیق تشکر کرد و بعد یک تراول پنجاهی روی میز گذاشت و گفت: از دیشب مغز ما را خورده که خودم رویم نمی شود شما هزینه زحمت خانم مهربان را ببرید، پول را به مادرش برگرداندم و گفت: به علیرضا بگوید بیاید کتابخانه کارش دارم. چند روزی طول کشید تا علیرضا به کتابخانه سر زد، دعوایش کردم که چرا مادرش را به زحمت انداخته و گفتم من که راننده آژانس نیستم که کرایه بگیرم، عوضش هر وقت کتابخانه کار داشتم تو باید همیارم باشی و حالا او همیار بسیار خوبی است، حتی وقتی از حیاط پدربزرگش که روبروی کتابخانه است، به فصلش گیلاس بچیند یک وقت می بینم یک مشت گیلاس روی میزم است و قبل از اینکه سرم را بلند کنم یا حرفی بزنم کتابخانه را ترک کرده، هربار هم مرا هر جای روستا که ببیند می پرسد کاری برای همیار کتابخانه ندارید؟ ...
روایت آنهایی که زیر سایه جنگ در تهران ماندند/ خونم اینجاست، کجا ول کنم برم؟
گوید نیروهای امدادی در حال بیرون آوردن اجساد بودند. جنازه ها را در کاورهای مشکی گذاشته بودند و روی پیاده رو قرار داده بودند . به گفته او، برخی ساختمان های اطراف هم کاملا تخریب شده بودند. چند ساختمان چندطبقه اطراف هم فرو ریخته بود . صحنه ای که بیش از همه او را شوکه کرده، هشدار مردم بوده است. می گفتند مراقب باشید پا روی تکه های بدن نگذارید . او می گوید همان جا حالش به شدت بد شده است؛ چون سال ها در همان محل زندگی کرده بودم، دیدن آن وضعیت برایم خیلی سخت بود . پریسا از پیرزنی هم می گوید که کنار جوی آب نشسته بود و گریه می کرد. می گفت خانه پسرم اینجاست، بگذارید بروم. وقتی به ...
تا سر اسرائیل را نکوبم آرام نمی شوم
آن دو فرزند پسر است مسئولیت های من در کنار همسرداری بیشتر شد چرا که شهید کم تر در خانه بود و بیشترین زمان را در ماموریت ها سپری می کرد در جنگ 8 ساله دفاع مقدس ماهی یک بار این شهید می آمدند و تربیت فرزندان و خانواده بیشتر بر عهده من بود حتی ایشان در این زمینه دائم می گفتند از این بابت شرمنده ام . او در ادامه بیان کرد: مسئولیت های این شهید مانند 8 سال دفاع مقدس بعد از جنگ 12 روزه بیشتر شد و کم تر سعادت داشتم ایشان را ببینم دغدغه بسیاری است و زمانی که به صورت کوتاه با هم صحبت می کردیم آرزو داشت اسراییل نابود شود و به من می گفت تا اسراییل را نکوبم راحت نمی شوم قبل از شهادت خدا توفیق داد ...
تجمع جامعه ایثارگران مقابل دفتر سازمان ملل در محکومیت حمله آمریکا و رژیم صهیونی/ تصاویر
به گزارش نوید شاهد ایلام ؛ شیخ حمید چیگل در معراج شهدای شهرستان ایوان روایت غسل سه نسل با هم روایت می کند. امروز در غسالخانه ایوان، تاریخ را لمس کردم. سه پیکر کنار هم بود... یک پدربزرگ، یک پدر، و کودکی که فقط چهار ماه از آمدنش به دنیا گذشته بود. ابتدا پدربزرگ را غسل دادم؛ مردی که سال ها ستون یک خانه بوده است. بعد پدر را؛ جوانی که باید سال ها تکیه گاه خانواده می ماند. اما وقتی پیکر سوم را آوردند، دست هایم لرزید... کودکی چهارماهه بود. آن قدر کوچک که در کف دو دست جا می شد. آب غسل آرام روی بدن کوچکش می ریخت و من ...
پدرانه های ناتمام ابوالفضل
پینه بسته، قرار است چگونه صاحب فضل شهادت شود؟ در آن روز پرالتهاب، عقربه ها پیام آور دلهره بودند؛ چراکه حوالی محل کارش، درست از ساعت 7 شب به بعد، آسمان رنگ وحشت به خود می گرفت و سمفونی شوم بمباران ها آغاز می شد. ابوالفضل کارگر روزمزد بود؛ از آن ها که نان بازویشان را می خورند. آن روز، صاحب کار که دلش گواهی بدی می داد یا شاید فقط می خواست کارگرانش پیش از شروع سیاهی شب در پناه خانه باشند، کارگاه را زودتر تعطیل کرد. ابوالفضل پیاده به سمت خانه به راه افتاد. تمام دارایی اش از این دنیای بزرگ، اصالتِ خراسانی اش بود و همسری مهربان و البته یک پسر 14 ساله به نام طاها که تمام جان پدر به ...
روایتی از وداع تلخ با یک خانه کشتی در پایتخت
...، همه کشتی گیران، مربیان و داوران مان تماس می گیرند، اینجا به نوعی مأمن همه ی ما بود، بچه های ورزشکار با تمرین حال شان خوب می شد. بافت این منطقه تهران طوری است که در کنار تمام مشکلات اقتصادی، کشتی و تمرین ورزشی، تراپی است و خانواده ها دل شان خوش بود که بچه های شان اینجا تمرین می کنند و در کنار آن کارهای فرهنگی بسیار خوبی از جمله برگزاری مراسمات مذهبی انجام می شد که همه در آن مشارکت داشتند. مربی سالن کشتی تهرانسر عنوان کرد: طی این سالهای مربیگری ام، شاید چند باشگاه عوض کرده بودم، اما از سال 90 همیشه چراغ این سالن روشن بوده، خصوصا پنجشنبه ها که تعداد بیشتری به خاطر تعطیلی آخر هفته به سالن آمده و تمرین می کردند. هرچند می دانیم با کمک هیئت کشتی استان بالاخره جایی برای تمرین بچه ها در نظر گرفته می شود اما همه نسبت به این سالن دلبستگی خاصی داشتیم. کلی خاطره و آرزو اینجا دفن شد. ...
گل های پرپر وطن به خواب ابدی رفتند
معلم با صدایی رسا گفت: دفترها را آماده کنید. و بر تخته نوشت: درس امروز: وطن. درس آغاز شد، اما پیکرهای کوچک دانش آموزان زیر آوار پنهان گشت. آنان مظلومانه به خواب رفتند؛ هرچه پدر و مادر را ندا دادند، نیامدند. هرچه منتظر ماندند، باز نیامدند. در قلب های کوچک شان زمزمه کردند: می خوابیم تا بیایند. فریاد مادران زیر آوار خانواده ها هجوم آوردند. مادری فضا را آرام کرد: آهسته تر سخن گویید! بچه ها می ترسند. دیگری نالید: فرزندم شب ها تنها نمی خوابد، بسیار هراس دارد. بگذارید کنارش بمانم. پیکرهای گل فشان پرپر را از عمق آوار بیرون کشیدند ...
مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس قزوین با خانواده شهید دانش آموز مهیار زنگانه دیدار کرد
مهیار در حیاط مدرسه و در حالی که تنها سلاحش مداد تراشیده ای برای نوشتن مشق فردا بود به شهادت رسید، خاطرنشان کرد: این دانش آموز بی گناه، با خون پاک خود بر سنگفرش مدرسه، رسوایی دیگری برای آمریکا و اسرائیل جنایتکار رقم زد و نام خود را در تاریخ مظلومیت ایران جاودانه ساخت. وی در پایان با تسلیت به خانواده این شهید دانش آموز، ابراز داشت: پدر و مادر مهیار، با صبر و استقامت خود، بار دیگر به جهانیان ثابت کردند که ملت ایران در برابر این جنایات هرگز کمر خم نخواهد کرد و راه شهدا تا ظهور منجی عالم بشریت ادامه خواهد یافت. در پایان این دیدار، سرهنگ پاسدار امیری مقدم، تابلو منقش به عکس ...
رازگویی های زن جوان بعد از 16 سال رابطه پنهانی
. در تمام این سال ها، من بین ترس از پدر و نیاز به داشتن یک زندگی مستقل گیر کرده بودم. بالاخره یک تصمیم گرفتم؛ تصمیمی که شاید از سر خستگی و تنهایی بود. بدون اطلاع پدر و مادرم، به صورت پنهانی با او ازدواج کردم. آن روز فکر می کردم بالاخره زندگی ام تغییر می کند، اما بعد از مدتی متوجه شدم پنهان کاری خودش تبدیل به یک فشار بزرگ شده است. من نه می توانستم حقیقت را به خانواده ام بگویم، نه می توانستم زندگی ام را به شکل طبیعی ادامه دهم. همیشه استرس داشتم که اگر پدرم بفهمد چه اتفاقی می افتد. حالا بعد از چند ماه به جایی رسیده ام که احساس می کنم در یک دو راهی قرار دارم. نه می ...
پشت صحنه یک عملیات مردمی در تهران
کمتر از یک روز پول جمع کردند تا برای مناطق دیگر گوسفند قربانی بخرند. یا خانواده ای که خانه اش آسیب دیده بود، وقتی دید دانشجوها خانه را تمیز می کنند، تصور کرد باید به آن ها پول بدهد؛ و وقتی فهمید کارشان داوطلبانه است، اشک در چشمانش حلقه زد. شهری که کنار هم ایستاده است شاید مهم ترین تصویری که از این روزها باقی می ماند، تصویر کنار هم ایستادن آدم هایی است که در شرایط عادی شاید هیچ وقت همدیگر را پیدا نمی کردند. سعادت می گوید: آدم های مختلف با عقاید مختلف آمده اند. چیزی که همه را کنار هم آورده، حس وطن دوستی است. جنگ هنوز ادامه دارد. اما در کوچه های شهر، روایت دیگری هم در حال نوشته شدن است؛ روایت مردمی که تصمیم گرفته اند در این روزها، فقط تماشاگر نباشند. منبع: فارس ...
قاب امروز| برای آنهایی که با جنگ به دنبال آزادی بودند
؟ بی وجدان های بی احساس بعد شروع کردید به گفتن اراجیفی که کار خودشان (نیروهای مسلح ایران) بوده. فرافکنی آخر تا کجا؟! نامردها؛ خود آمریکایی ها اعتراف کردند که مدرسه با موشک پیشرفته آمریکایی مورد اصابت قرار گرفته آن هم نه یک بار بلکه دو بار! می خواهید عکس صورت های متلاشی شده این طفلان معصوم را نشان تان بدهم تا از شرم آب شوید؟ دوست دارم فقط یک لحظه خودتان را جای خانواده این طفلان مینابی بگذارید تا بدانید چه می کشند. شماهایی که با ولع خاصی هر روز منتظر کمک آمریکای جنایتکار بودید. بله به لطف همین درخواست های شما تهران و خیلی از شهرها این روزها دیگر جای زندگی نیست از بس که با سنگین ترین ...
قاتل شدن آقای مهندس پولدار | 5 قاتل را از زندان آزاد کردم!
به گزارش همشهری آنلاین ، مرد جوان در حالی که دستبند به دست داشت، وارد شعبه اجرای احکام دادسرای جنایی تهران شد تا برگه آزادی اش را امضا کند. چند روز قبل بود که اولیای دم مقتول بعد از 10 سال بالاخره تصمیم گرفتند به شرط دریافت دیه از قصاص او گذشت کنند. حامد تابستان سال 94 زمانی که سوار بر خودرو به خانه می رفت، بر سر پیچیدن به خیابانی فرعی با راننده پرایدی دعوا کرد . راننده پراید که پسری 24 ساله بود مسافری هم در خودرو داشت که می خواست او را به مقصد برساند. اما هنگام درگیری چاقویی بیرون آورد و به سمت حامد چند ضربه پرتاب کرد. مهندس حامد جوان هم در دفاع از خود قفل فرمان ماشین ...
تجمع جامعه ایثارگران مقابل دفتر سازمان ملل در محکومیت حمله آمریکا و رژیم صهیونی/ تصاویر
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی ، صبح روز بیستم اسفند 1404، یک واحد مسکونی در منطقه زعفرانیه تبریز هدف حمله قرار گرفت؛ حادثه ای که آرامش یک خانه و زندگی یک خانواده را در چند لحظه به فاجعه تبدیل کرد. در پی این رویداد، سه نفر جان خود را از دست دادند و چهار نفر دیگر مجروح شدند. در میان جان باختگان این حادثه، دو کودک به نام های ماهان و ماهور به همراه پدرشان حبیب دیده می شوند؛ پدری که گفته می شود به شغل آرایشگری مشغول بوده و برای تأمین زندگی خانواده اش تلاش می کرد. اکنون خانه ای که تا پیش از این محل خنده ها و بازی های کودکانه بود، به صحنه ای از اندوه و ویرانی تبدیل شده است. ...
طبقه متوسط اولین قربانی جنگ
بودیم و صدا را کامل شنیدیم، همه جا لرزید ما هم ترسیدیم و رفتیم خانه، اما از فرداش دوباره چند نفرمان آمدیم. عده ای رفتند شهرستان پیش زن و بچه شان، اما من روم نمی شه با این وضعیت برم پیش زنم، هیچی پول ندارم، اینجا می مونم یا کار می کنم یا می میرم، هرچی باشه از شرمندگی بی پولی پیش زن و بچه ام بهتره. تا الانم که هیچ کس کارگر نخواسته ولی من همین جا می شینم تا شب عید. اگرم زدن که زدن دیگه. دریا دریا امید، اما نه برای ما این روز از سال همیشه اطراف خیابان سبلان پر از دستفروش بود، اما حالا جز خانمی که لیف و کش مو می فروشد، خبری از فروشنده ای نیست. رانندگان تاکسی و تاکسی های اینترنتی از نبود ...
اینجا بوی عید نمی آید
می کرد. شرایط این روزهایش را جویا شدم. با ناامیدی عمیقی گفت: داداش، از روزی که جنگ شروع شد، خدا شاهده کاسبی نکردم. قبلا حداقل روزی هفت، هشت بار جنس جابه جا می کردم و یک نون بخورونمیری درمیومد اما الان دو ساعته وایستادم، دریغ از یک نفر که سفارشی بده. اجاره خونه، خرج زن و بچه ، تازه شب عید هم هست و توقع دارن میوه و شیرینی بخرم ولی چه کنم. انگار هرچه سنگه، مال پای لنگه، از صبح تا حالا یک قرون هم دشت نکردم. او در ادامه به وضعیت خرید و فروش نیز اشاره کرد و گفت: آقایی که شما باشی، امسال اصلا مشتری خاصی ندیدم. دوستم که اینجا مغازه پارچه فروشی داره، بنده خدا خونه اش تو این چند روز آسیب دیده اما نه ...
روایت سربازان ایران و ستون های پایدار جبهه تولید
جیغ زدن و دویدن تو اتاق.آقا مهدی رو که دیدن با گریه رفتن تو بغل باباشون. آقا مهدی،خیلی با بچه ها حرف زد تا آروم شدن. دیگه کم کم سحر روز یکشنبه بود.سریع،سحری رو خوردن. آقا مهدی گفت: علی جون،بابا چند روزی کارش زیادتره تو کارخونه، اینجا هوای همه چیز رو داشته باش.نرگس کوچولو گفت: پس کی میریم کارخونه که میگی؟آقا مهدی گفت: چند روز دیگه میریم تا اونجا جشن بگیریم انشاالله. آقا مهدی و زهرا خانم،جزء خوانی قرآن رو شروع کردن.علی آقا هم باهاشون همراهی می کرد. نرگس کوچولو،یک ساعتی نشست کنارشون بود و همون جا خوابش برد. آقا مهدی،حدود ساعت 6 صبح بود که رفت آماده بشه. زهرا خانم ...