نیکلاس ویندینگ رفن در کن فروریخت؛ روایت مرگ 25 دقیقه ای به دلیل نشت دریچه قلب - خبر آنلاین
سایر منابع:
سایر خبرها
اعترافات دردناک مادر؛ نوزاد زیبایم را فروختم، عشق بین من و همسرم خشک شد
بودم . پیشنهاد عجیب به مادر باردار در مورد فروش نوزادش از کار زیاد رنجور وناتوان شده بودم و نیاز به استراحت داشتم از این رو به منزل خواهرم درشهرستان رفتم تاحالم بهتر شود پس از بهبودی به خانه برگشتم و با پسرصاحب خانه ام ازدواج کردم به لطف خدا بعد ازیک ماه از همسرم باردارشدم. یک روز حمیده با من تماس گرفت و پیشنهاد عجیبی به من داد که بچه ای را که باردار بودم به خواهرش بدهم و به همسرم بگوییم بچه مرده بدنیا آمده است. برای حفظ زندگی و تامین بخشی از مخارج زندگی، مجبور به پذیرفتن درخواستش شدم.یک هفته به دنیا آمدن فرزندم مانده بود که حمیده و خواهرش مرا به ...
شوهرکشی در ورامین با همدستی شوهر صیغه ای سابق
ماموران گفت: نسرین خودش شوهرش را کشت. فریدون، نسرین را کتک می زد. نسرین هم عصبانی بود. از من کمک خواست. او را به خانه من آورد و در آنجا مقتول را زدیم. حالش بد شد و بعد من دهانش را گرفتم و نسرین هم او را زد تا اینکه مرد جان داد. متهمان به اتهام مشارکت در قتل بازداشت شدند و پرونده برای رسیدگی به شعبه پنج دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد. در جلسه رسیدگی کیفرخواست علیه متهمان خوانده شد. با توجه به اینکه کاظم در زندان فوت کرده بود، نسرین در جایگاه حاضر شد. او گفت: اتهام قتل را قبول ندارم. من چند ماهی بود که با فریدون ازدواج کرده بودم. او قبلاً سکته کرده بود و بی اختیاری ادرار داشت. وقتی ...
گفتگو با سارا کنعانی، نویسنده ای که 40 روز مادر "آهو" بود؛ خدا را شکر که بعد از بمباران بیمارستان بی ...
. حالا گاهی با شوخی به دوستانم می گویم همه جور دیگری مادر می شوند، اما من پشت لپ تاپ نشستم، فرم پر کردم و مادر شدم. * من همیشه عاشق تجربه مادری بودم. هنوز هم عروسک دوران کودکی ام را نگه داشته ام. از سال ها پیش دلم می خواست مادر بودن را تجربه کنم و دیگر بازی و محبت به خواهرزاده ها، برادرزاده ها یا فرزندان دوستانم برایم کافی نبود. می خواستم مسئولیت یک نوزاد را برعهده بگیرم و مادری را از نزدیک لمس کنم. از همان ابتدا از خدا خواسته بودم کودکی آرام نصیبم شود و آهو واقعاً انگار از بهشت آمده است. او دختری بسیار آرام است و تا امروز تقریباً هیچ دردسری برایم نداشته. در روزهای اول، مادرم که ساکن ...
ولایت مداری و تکلیف گرایی او را به مسیر نظامی گری کشاند / بعد از شهادتش فهمیدم شهیدان زنده اند یعنی چه
شده است، معرفی کنید. ابتدا می خواهم تاکید کنم که من به نمایندگی از اعضای خانواده ام در این گفت و گو شرکت کردم و حرف هایم، حرف های آنها هم هست. ما نمی خواهیم درباره بخش هایی از زندگی پدر سخن بگوییم که خودمان به صورت مستقیم تجربه اش نکرده ایم؛ آنچه برایمان واقعی و ملموس است، زندگی او در خانه و نوع پیوندش با خانواده است؛ همان لحظه های نابی که با او انس و الفت داشتیم. پدرم می خواست پزشکی بخواند، اما جنگ تحمیلی تصمیم او را عوض کردپدرم سال 1358 ازدواج کرد. او در دانشگاه فردوسی مشهد، رشته علوم تغذیه خوانده بود و واقعاً به کارش علاقه داشت. ابتدا می خواست پزشکی بخواند، اما به موازات آغاز جنگ ...
رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل سالگی است
... نام کتاب را من انتخاب کردم. این نام را سال ها قبل از شروع پروژه، حدود سال 1385، در ذهن داشتم. آن زمان سفری زمینی به نقاط مختلف ایران داشتم. چند کتاب نوشته بودم و احساس خستگی می کردم، برای همین تصمیم گرفتم مدتی سفر کنم. چون خانواده ام در تبریز بودند و من تنها زندگی می کردم، حدود یک ماه در شهرهای مختلف گشت وگذار کردم. در یکی از این سفرها، به استانی رفتم و با فردی آشنا شدم که مرا می شناخت، اما من او را نمی شناختم. ظاهراً مصاحبه ای از من در تلویزیون دیده بود. او مرا به خانه اش در یک باغ دعوت کرد، باغ بزرگی بود. وقتی وارد شدیم متوجه یک حوض یا استخر بسیار بزرگ و پرآب در ...
عباس جدیدی: با علیرضا دبیر پدرکشتگی ندارم، کاپیتان و بزرگ تر او هستم/در شورای شهر نه در لیست اصولگراها ...
. اصلا برای خودم مهم نبود که مثلا طلا بگیرم فقط گفتم خدایا کمک کن این مردم با خنده و شادی از این استادیوم بیرون بروند. شب خاطره انگیزی بود؛ تلخ و شیرین. هم سنگین بود و هم شیرین. هم دردناک و ناگوار. شیرین ترین مدالم را آنجا گرفتم و خاطره خوبی برایم بود. عباس جدیدی شاید الان که با خودش فکر کند بگوید اگر به غقب برگردم شاید خیلی از کارها را انجام ندهم؟ ببینید شاعر می گوید: "هر چه دلم خواست نشد/هر چه خدا خواست شد" من شاید اگر تجربه الان را داشتم و در عنفوان جوانی پا به عرصه کشتی گذاشته بودم و شاید اگر یک دهم تجربه الان را داشتم، اصلا ورق عوض می شد. من خیلی مدال ها را بخاطر ...
از دل راکتور تا چشم دوربین
.... آنجا عکاسی و فیلمبرداری کردم و متوجه شدم در این زمینه علاقه دارم. بعد از برگشت از آن سفر، جنگ شروع شد. روز اول جنگ، اوضاع روحی خیلی بدی داشتم و نمی توانستم خودم را آرام کنم و نمی دانستم باید چه کنم. حتی صبح در میدان نقش جهان نمی توانستم از مردم عزادار عکاسی کنم؛ لرزش دستانم و حال ناخوشم اجازه عکاسی نمی داد. شب به میدان بزرگمهر رفتم و دیدم مردم دارند آرام آرام جمع می شوند. همانجا تصمیم به عکاسی گرفتم و شب اول را ثبت کردم. به این صورت، عکاسی از خیابان از آن شب شروع شد. عکس هایم را در فضای مجازی داخل یک گروه رسانه ای می فرستادم تا حضور مردم را نشان دهم. به خصوص بعد از اتفاقات ...
مفهوم مقاومت میان الجزایر و ایران مشترک است
جنگی بیش از آنکه یک اصطلاح حقوقی باشد، یک تجربه انسانی است. لحظه ای که در آن قانون، اخلاق و انسانیت به طور همزمان نقض می شوند. وی به سابقه فعالیت اش در حوزه کودک و نوجوان اشاره کرد و ادامه داد: سال ها مربی کودکانی از چهار تا هفده سال در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم. با آنها کتاب خوانده ام، بازی کرده ام، نوشتن آموخته ام و در فعالیت های مختلف آموزشی و فرهنگی همراهشان بوده ام. شاید به همین دلیل است که دردناک ترین اتفاق در این جنگ برای من حادثه تلخ حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب است. حادثه ای که هنوز هم وقتی از آن یاد می شود، نمی توانم بغضم را پنهان کنم. شانه ...
احمدرضا احمدی شاعر بی بدیل لحظه های ناب
باعث اشتیاق من به طراحی کتابهایش می شد جور دیگری دیدن و نوشتن بود. احمدرضا به طور مرسوم و معمول نمی نوشت. قواعد معمول را به هم می ریخت . این ویژگی این امکان را به من می داد تا بتوانم در طراحی کتاب هایش محوطه های جدیدی را تجربه کنم و از قواعد مرسوم بگذرم. معتقدم که هنر برای راکد نماندن و تازه و جاری شدن نیاز دارد تا قواعد را بشکند - حالا اسمش نوآوری یا خلاقیت یا هر واژه ای که باشد - شکستن کلیشه ها اگر درست اتفاق بیافتد شاید در ابتدا چون برای بیننده و شنونده و خواننده ناآشناست مورد انتقاد قرار گیرد ولی به مرور زمان تبدیل به قواعد بعدی می شود. از سال 1387 که مسئولیت مرکز گرافیک کانون ...
اولین کسی که پارسایی را به استاندار معرفی کرد / ماجرای یک سال سرپرستی در ورزش و جوانان کهگیلویه و ...
حراست در جلسه حضور داشتند. از همه ما مصاحبه تخصصی گرفتند و عصر روز بعد تماس گرفتند که شما انتخاب شده اید. وی در خصوص موانع استخدامی خود تصریح کرد: پس از انتخاب، فاز تخریب ها شروع شد. من نیروی “قرارداد کار معین” بودم. با پیگیری و درخواست استاندار محترم و شخص آقای وزیر از سازمان امور اداری و استخدامی کشور، یک “شناسه استخدامی” ویژه برای حضور من در وزارت ورزش صادر شد. آیا اگر این انتصاب غیرقانونی بود، چنین فرآیند سخت گیرانه و قانونی ای طی می شد؟ مراجع ذی صلاح نیز صلاحیت بنده را به طور کامل تایید کردند و با این پشتوانه قانونی، سرپرست اداره کل شدم. این مدیر ورزشی در ادامه با ...
پوستر| شهدای خدمت
همه احوال پرسی کرد و تک تک از حال فامیل پرسید؛ انگار می خواست پیش از سفر ابدی، آخرین پیوند ها را محکم کند. پدرش پرسید: چه خبر؟ معین آرام گفت: ما فعلاً زنده ایم. انگار به دلش افتاده بود که دیگر راهی برای بازگشت نیست. او از مرگ نمی ترسید، فقط نگران دلتنگی های ما بود. آوار یک خبر؛ وقتی دنیا سیاه شد روزی که ناو دنا هدف قرار گرفت، من از هیچ چیز خبر نداشتم. ساعت 3 بعدازظهر بود که پدرم زنگ زد و با نگرانی پرسید: معین در کدام ناو بود؟ لاوان یا دنا؟ دلم ریخت. گفتم دنا، چرا؟ پدرم فقط گفت یا خدا و گوشی را قطع کرد. همسرم را صدا کردم و گفتم به برادرت پیمان زنگ بزن. وقتی همسرم با پیمان ...
این کتاب پایان ندارد!
هنرمندان خوب منطقه هستند. بسیاری از همکارانم برای ناشران کشورهای همسایه و ناشران اروپایی کار می کنند و این نشان می دهد که به لحاظ مهارتی به جایگاه مطلوبی رسیده اند. تصویرگران ایرانی بسیار پرشمارند و وقتی وارد دنیای تصویرگری شدم، این مسئله برایم مایه تعجب بود. می توانم بگویم نیمی از این تعداد حرفه ای هستند. آن طور که طی صحبت با ناشران متوجه شده ام، تصویرگری کارهای مذهبی سخت پذیرفته می شود و طراحانی از طیف های خاصی حاضر به طراحی این نوع از کتاب ها هستند. این مسئله در چند سال اخیر پررنگ تر شده است. کیفیت چاپ در کشور ضعیف است این تصویرگر کتاب های کودک انتخاب رنگ صورتی را برای ...
فال حافظ با تفسیر روز چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 + فیلم / شانس و اقبال به سراغت آمده، خبر خوب در راه است؛ ...
...> لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین کاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان ...