روایتی کم نظیر از یک تخریب چی - صراط نیوز
سایر منابع:
سایر خبرها
هادی غفاری: با اسلحه ام حرف می زدم؛ مثل عاشق و معشوق
پشت تیربرق قایم شدم. سه ، چهار دقیقه با آجر صحبت کرد، بعد آجر را بوسید. من نتوانستم خود را کنترل کنم و پرسیدم داشتی با آجر حرف می زدی؟ مگر آجر هم شعور دارد؟ گفت برای تو نه. گفتم مگر آجر احساس دارد؟ گفت برای تو نه. این خانه معشوق من است که بعدها هم با آن دختر ازدواج کردند. اسلحه برای شما این حکم را داشت؟ بله، برای من این ابزار دفاع از هویت ملی یک ملت بود. نه خودم، من خودم مهم نبودم
من و دکتر ظریف به ریاست جمهوری فکر نمی کنیم
سه تن از وزرا آقایان دکتر علی لاریجانی،مهندس میرسلیم و دکتر عطاءا... مهاجرانی کار کرده ام. در سال 77 به وزارت امور خارجه رفتم و به کویت اعزام شدم. درسال 89 نیز به درخواست خودم پیش از موعد بازنشسته شدم و در مرکز تحقیقات استراتژیک در حوزه سیاست خارجی فعالیت می کردم و هرگز به خاطرم خطور نمی کرد که روزی مسئولیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را بپذیرم. در گذشته تصور شما از فضای این نهاد چه بود
ضرورت درج زادگاه شهید دریاقلی سورانی در کتاب ششم ابتدایی
دلیل، این شهر را محاصره و از سمت کوی ذوالفقاری به سمت شهر حمله کرد. تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته و وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی متوجه حضور و نیت شوم دشمن بشود. این بخش از شهر، دور از مرکز آبادان بود و با توجه به درگیریهای فراوان، نیروهای زیادی در آنجا نبود تا آن که دریاقلی سورانی با دوچرخه به سمت شهر حرکت کرد تا مسئولان سپاه را خبر کند و همان طور که رکاب
مادر شهید افغانستانی مدافع حرم: علی اکبرِ پدرش شد
بود. الان که نیست؛ نبودنش را خیلی حس می کنم. شهادت برای خود او خیلی خوب شد چون سعادتی بود که خیلی دوست داشت نصیبش شود. از وقتی به سامرا حمله شد و آنجا را هدف قرار دادند خیلی گریه می کرد و سالگرد تخریب سامرا یا بقیع حالش بهم می ریخت. روزش را به ما گوشزد می کرد. کلاً مناسبت های مذهبی برایش خیلی مهم بود. یک روز وفات حضرت ام البنین(س) بود و تقویم آن را ننوشته بود خیلی ناراحت شده بود. برای
اسطوره مقاومت خرمشهر به روایت مرحوم جهان آرا
در تابستان با شرایط بسیار گرم و اقلیمی خرمشهر هرگز از کولر استفاده نمی کرد و در جواب خانواده، نداشتن کولر و امکانات رفاهی برخی از مردم خرمشهر را دلیل استفاده نکردن خود از کولر عنوان می کرد. خاطره ای از شب هفت محمد شب هفت محمد که تمام شد، خانمی آمد جلو و گفت من رفته بودم خرمشهر کاری داشتم چون حجاب مناسبی نداشتم نمی گذاشتن با جهان آرا صحبت کنم. وقتی ایشان متوجه شد آمد و سلام و
قلم به دست در خط مقدم جبهه
خانه رفت و چون بعد از تظاهرات بسیاری از مسیر را دویده بود به نفس زدن افتاد. به همین خاطر هنگام عبور از خیابان یکی از افسرها مچ دستش را می گیرد و به او می گوید: اینجا چه کار می کنی؟ چرا نفس نفس می زنی؟ در آن دوران مبارزه بچه ها برای اینکه بتوانند راحت فرار کنند کفش های کتانی می پوشیدند که به کتانی های تظاهراتی معروف بود، چون ساواکی ها به کفش های احمد زل زده بودند احمد بدون هیچ واهمه ای کفش های خود را
جنایت زنانه برای رسیدن به عشق جوانی
اتفاقی افتاده است. فقط برای بردن بچه برادرم پیش نیلوفر رفتم، چون بچه می خواست با بچه های من بازی کند. قصد دیگری هم نداشتم و بعد از اینکه خانه آتش گرفت موضوع را متوجه شدم و نمی دانم زنی که بعد از من از خانه خارج شده کیست . بررسی ها نشان داد آن زن ستاره نام دارد و از دوستان خانوادگی مقتول بود که گاهی به خانه او رفت وآمد داشت. ستاره نیز منکر اطلاع از قتل شد اما آنچه از بررسی زندگی خصوصی
پدرم الفبای قرآن را به من آموخت/ رمزگذاری برای حفظ آیات الهی
کفسان زندگی می کردیم تا اینکه دوره راهنمایی به خمین مهاجرت کردیم. در تابستان همان سال جلسه قرآنی در مسجد به همت پیش نماز مسجد برگزار می شد. من چند جلسه در این کلاس ها شرکت کردم؛ روزی سؤالی قرآنی پرسید که من جواب دادم و یک کتاب هدیه گرفتم. آن زمان به یادگیری قرآن علاقه مند شدم و حس کردم باید در این مسیر قرار بگیرم اما به دلیل عدم وجود کلاس های مستمر نتوانستم در این زمینه پیشرفت چندانی کنم.
ماجرای کدورت بین ابتهاج و شهریار چه بود؟
کجا برم، من تا نصفه شب خونه شهریار بودم و بعد می رفتم خونه و می خوابیدم. حس می کردم که دیگه شهر خالیه، هیچ چیزی نیست، نه مکانی، نه زمانی و نه موجودی. رفتم مثل دیوانه ها چند ساعت تو خیابان ها راه رفتم. خودمو آروم کنم نشد. در حالی که من در هر حالتی زود می تونم به خودم مسلط بشوم. رفتم خونه و خیلی هم دیر خوابم برد و صبح هم از خونه زدم بیرون. قصد داشتم دیگه پیش شهریار نرم اما شهر برام غریب بود... همه
ماجرای هلاکت 3 جاسوس در اردوگاه بغوبه
دهنده پایان جنگ باشد، میان آنها مشاهده نمی شود. آن شب را با این تفکر خوابیدیم که صبح می خواهیم برگردیم اما چند ساعت از شب نگذشته بود که اعلام کردند باید خودمان را آماده آغاز عملیات کنیم و شایعات پایان جنگ نیز، بی اساس و نادرست است. * پاتک دشمن عراقی ها یک ساعت پس از آماده باش، حمله کردند ما چون تمهیداتی برای آمادگی حمله عراقی ها نیندیشیده بودیم، غافلگیر شدیم و با توجه به
از بگم بگم ها ی ژوله تا درگیری امین حیایی با اختراع مهم زکریای رازی !
چیزی نمی خواستم، ولی تا داخل شدم دیدم هیچ کس جز یک نفر که همه کارها را می کرد بیشتر آن جا نیست، کلا منصرف شدم و آمدم برگردم که از من پرسید چی می خواهم؟ و بعد که گفتم، پوشکی را آورد و گفت 50 هزار تومن! و من همان جا فکر کردم ما وقتی بچه بودیم همه وظایفمان را روی یک کهنه انجام می دادیم نه تراول!!! اول عمو قناد بود، بعد جام جم دورش ساخته شد! وی افزود: آمدم باز از شهرتم استفاده
رستگاری در آمازون + فیلم
؟ چون آن شب در حال برگشت به سمت فطرتم بودم، قابلیت هایی که در تشخیص خوب و بد در وجودم بود بر تصمیمم تأثیر گذاشت و من شروع به تربیت آن ببر کردم. از همان شب این کار را شروع کردم. در همان ایام خانم بسیار زیبایی دست من را گرفت، اما من دستم را از او کشیدم و گفتم: نه . این نه گفتن ، ریشه در بیدار شدن فطرتی داشت که توان تشخیص خوب و بد را در من زنده کرده بود، تا جایی که در برابر چیزی که خودم به
انتخاب مانتو به سبک ساغر شکوری
های مربوط به بازیگری را نزد استاد سمندریان پشت سر گذاشتم و وارد دنیای بازیگری شدم. به عشق شیراز بی تردید بخشی از علاقه من به طراحی لباس، به مادرم باز می گردد. او شیرازی است و مثل هر شیرازی دیگری در وجودش عشق و هنر موج می زند. به همین خاطر در دوران کودکی هر وقت با او به شیراز سفر می کردم و در بازارهای قدیمی این شهر قدم می زدم، مجذوب پارچه های زیبا و رنگی می شدم که در همه شهر رد
علی رهبری: نباید سنت بلای جان مان شود
موسیقی ایرانی که با زحمت شخصی نوازندگان خوبی تربیت کردند که ما امروز می توانیم این ارکستر سمفونیک یا سازهای ایرانی و ملی را داشته باشیم. یعنی برآمد عمده ما از آموزش خصوصی بوده... . بله، چون چاره دیگری نبوده است. بگذریم از استاد علیزاده و طلایی و... ، که شاهکار های موسیقی ما در سطح جهانی هستند و هم دوره من اند. وقتی کار ارکستر سازهای ملی را شروع کردم، متوجه شدم چقدر سطح نوازندگی بچه ها
پشت شمشادها شهری است
عدس پلو. اعضای انجمن دوبار در روز در میان کارتن خواب های شهر تهران غدا توزیع می کنند. یک بار ساعت 10 صبح تا سه بعد از ظهر و شیفت بعد از ساعت سه تا هشت شب. می پرسم آیا همیشه به پاتوق های معینی سر می زنند؟ یکی از بچه های انجمن که خودش را مددیار اعتیاد معرفی می کند پاسخ می دهد: معمولاً به همه پاتوق های اصلی هر روز سرمی زنیم؛ اما بعضی اوقات خبر می رسد که برخی پاتوق ها نیاز به رسیدگی و توجه ویژه دارند
غرضی:هاشمی درست می گوید؛ مصباح از سال 42 از مبارزه کنار کشید
منبر رفتم و درباره ارتش سازی ایران دو ساعتی حرف زدم. خواستم ببینم چه اتفاقی می افتد. دیدم به جای اینکه افسرها جلو بنشینند و سربازها پشت آنها بنشینند همه در هم نشسته بودند. من هرچه صحبت می کردم جمع توجه نمی کرد. متوجه شدم عده ای برمی گردند به عقب نگاه می کنند. معلوم بود اتفاقی در حال رخ دادن است. ساعت پنج بعد از ظهر به من اطلاع دادند که سه تیپ زرهی به اهواز آمدند و توپ های شان به سمت استانداری است
حواشی آزمون استخدامی فرهنگیان؛ حضور در آزمون با شاسی بلند!
و می گوید: آقا تو رو به خدا بروید بنویسید این همه می گویند ازدواج کنید، بچه دار شوید، اما کو کار، من زود ازدواج کردم بچه دار هم شدم اما رشته تحصیلی ام فقط به درد آموزش و پرورش می خورد. چند سال بیکار بودم و می رفتم بنایی، الان امیدوارم که بتوانم در این آزمون قبول شوم و حداقل حقوق ثابتی داشته باشم. از جمعشان جدا می شوم، جوانی حول و حوش 24 یا 25 ساله تنها در گوشه ای ایستاده است، خودم را
از آمریکایی خواندن ظریف توسط یک وزیر و برگزاری جشن پیروزی برجام توسط جان کری تا عذرخواهی یک کمدین از ...
حسرت ورود به این جشن ماندند تا اینکه اوباما از وزارت خارجه بیرون آمد و به کاخ سفید برگشت! گفته می شود اوباما قبل از شرکت کوتاه در این جشن، به یک جلسه خصوصی با کمیته کمپین سناتورهای دموکرات در پشت درب های بسته رفته بود. جزییاتی از این جلسه منتشر نشده ولی مطمئنا موضوع آن حول توافق هسته ای ایران و نحوه اجرای آن اکنون بعد پیروز شدن در کنگره بوده است. پنجشنبه شب و در آخرین تلاش
میرزا کوچک خان را طور دیگری به ما شناسانده اند
همهٔ رویدادهای جنگل از آغاز تا پایان یعنی از راهی شدن میرزا به سوی گیلان تا آن روز که در کوه های تالش یخ می زند و می میرد پر از ابهام و نکات پنهان و ناگفته است. میرزا را به ما مردی شناسانده اند که برای برپا کردن نهضتی اسلامی به گیلان فرستاده شد و دائم تسبیح می گرداند و به هیچ چیز نمی اندیشید جز اندیشه ای که خودمان برایش ساخته ایم و سرانجام مظلومانه یخ زد و مُرد و سرش را بریدند. این باعث تاسف است که با آدمی چون میرزا و آدم هایی که همراهش بودند و نهضتی آن چنان شگفت به اینگونه ساده و بچگانه برخورد کنیم و حتی زمانی که می خواهیم فیلمی درباره او بسازیم جز دروغ نگوییم. ...
کلیه مرزهای ایران در امنیت کامل/ راهبرد آمریکا تضعیف ایران
های غربی در دولت وقت بودند که یکی از کارهایشان این بود که از ورود سپاه به صحنه جلوگیری می کردند. وی ادامه داد: من همان شب حادثه با تغییر پوشش به کوی دانشگاه رفتم و دیدم که از سمت دانشجویان باران سنگ و فحاشی است که به طرف نیروهای امنیتی روانه شده است و این کار نیروهای انتظامی را به عکس العمل وا می داشت. در این میان دیدم یک مسؤول دولتی که مسؤولیتی امنیتی داشت به فرمانده ناجا می گفت که شما
روند سریع مدرنیته شدن نسل جدید آش کشک خاله است
، در موفّقیّت در هنر خیلی مؤثّر است و بعد از آن طرف هم، چون که در رشته های مختلف و مشاغل مختلف آن حالت جذّابیّت ظاهری را نمی بینیم، کسی سمت این رشته جذب نمی شود. الیکا عبدالرّزاقی در ادامه با اشاره به این که رشته های دیگر با این که انسان های موفّق زیادی در ایران دارد محجور مانده است، تصریح کرد: مثلاً در ورزش اگر عمیق تر نگاه بکنیم، شما یک ورزشکار حرفه ای که مشغول فعّالیّت های مختلف است
جوانان جهان می خواهند که حق را بشنوند، اما رسانه ها نمی گذارند
از عزیمت به ایران چند کتاب درباره امام خمینی(ره) خوانده بودم اما وقتی به ایران آمدم جور دیگری با ایشان و دیدگاه هایشان آشنا شدم. اما اولین آشنایی ام با ایشان مربوط به کتاب آقای ژوکوف، نویسنده روس درباره ایشان بود. بعد هم کتاب ولایت فقیه ایشان را در ایران خواندم. او در پاسخ به اینکه نامه امام خمینی(ره) به گورباچف را خوانده است یا نه و بیان نظرش درباره این گزاره که نتیجه بی توجهی آن روز
بنیاد در آینه مطبوعات
به جهان گشود. وی دوره ابتدایی را با موفقیت و زیر سایه مهر پدر و مادری مهربان پشت سر گذاشت؛ در 16 سالگی مادرش را از دست داد. همان روزها وقتی مادرش او را تنها گذاشت، بعد از چند روز به دبیرستان نصرت ملکی مشهد که در آنجا تحصیل می کرد، برگشت. زنگ انشا بود؛ انشا هم درباره مادر . محمد رفت جلوی کلاس، پشت به تخته ایستاد و شروع کرد به خواندن. بی آنکه بخواهد، صدایش می لرزید و از چشم هایش اشک می ریخت. انشا
من رحیمه 13 سالگی ازدواج کردم
می رود به عمق جانش. می گوید: مجرد که بودم بیشتر می کشیدم، کار می کردم، خودم آقای خودم بودم، خرجم را در می آوردم و کاری به کار کسی نداشتم. اصلا نمی خواستم ازدواج کنم. راحت بودم، هرجا می خواستم می رفتم، هروقت می خواستم کار می کردم و نمی خواستم هم نمی کردم. اما مادرم مجبورم کرد ازدواج کنم، می گفت که بالاخره که باید ازدواج کنی، چه بهتر که زودتر این کار را بکنی. بچه اش را نشان می دهد و می
خاطرات تلفنی یک بازیگر تلویزیون و تئاتر
بیشتر نیست. در بخشی از داستان ساکسیفون آمده است: بچه که بودم، واسه دل پدر و ماردم زندگی می کردم. بزرگ شدم واسه دل شوهر و بعد بچه و نوه. حالا که همه رفتن سی خودشون، تا نوبت دل عزرائیل نشده می خوام واسه دل خودم زندگی کنم. درام های تلفنی نوشته سوسن مقصودلو در شمارگان 1100نسخه به قیمت 8500تومان در دسترس دوستداران داستان های کوتاه قرار گرفته است.
نوار مغز سرم را من نخواندم!/ حرف رهبر عزیز انقلاب فصل الخطاب است/ عکس 5 سال قبل را برای تخریب منتشر کردند
پدرم بودند. ایشان علاقه زیادی به قرآن دارند و هنوز هم پس از گذشت 74 سال در منزلشان جلسه قرآن برقرار است. چه آن زمان که مسجد بودند و چه الان که در خانه هستند اعتقاد ویژه ای به برپایی جلسات قرآن دارند.پس از تلاوت قرآن و گذراندن دوره مداحی سنتی وارد عرصه مداحی به سبک جدید شدم. *تصور برخی این است که با یک کتاب سبک و تمرین لحن می توانند در پشت تریبون قرار بگیرند و مداحی کنند. به نظرشما استاد
متن کامل مصاحبه جنجالی کفاشیان با رشیدپور
کرد.اس ام اس موبایل من نمی گرفت.10 کیلومتر که از استادیوم رفتم تازه تلفنم شروع به کار کرد. رشیدپور: آیا پشت صحنه ای در آن مسابقه وجود نداشت که شما خبر ندارید؟ کفاشیان: نمی دانم.پس از بازی به همراه وزیر و استاندار جلسه ای تشکیل دادیم.هیچ چیزی که از قبل پیش بینی شده باشد نبود جز بحث داوری و بد مدیریت کردن در بازی. رشیدپور: یک قولی بدهید که بچه های فدراسیون هر شکایتی
از خودم کلاهبرداری شده بود
و بعد از آن وارد کار خرید و فروش ماشین شدم. پس چرا شروع به کلاهبرداری کردی؟ بدهی داشتم و طلبکاران به من فشار می آوردند. چند وقت قبل در کاسبی و خرید و فروش ماشین سر خودم کلاه گذاشتند، من هم برای اینکه پول طلبکاران را بدهم مجبور شدم این کار را بکنم. باورم نمی شود الان اینجا هستم. چه شد که از خودت کلاهبرداری شد؟ با چک کار می کردم، به من چک دادند که وصول نشد الان هم چک ها را
مگر آمانو همان بان کی مون نیست؟
25 شهریور 94 ساعت 10:02 صبح تعدادی از نمایندگان مجلس ایران که در کمیسیون برجام عضو هستند، جلوی در پاستور تجمع کرده بودند. پلاکاردی در دست داشتند که روی آن نوشته بود: ما خواستار حضور بان کی مون در کمیسیون برجام هستیم! خیلی تعجب کردم. اول پیش خودم گفتم احتمالا می خواهند راجع به تحریم های حقوق بشر علیه ایران از او سوال کنند. ولی خب این چه ربطی به کمیسیون برجام داشت؟ رفتم پایین که ببینم
هجده سال به بالا ممنوع!
بچه که بودم ، هر جا می رفتم می گفتن : هجده سال به پایین ممنوع. حالا که بزرگ شدم هر جا که می رم می گن: هجده سال به بالا ممنوع. اصلاً نمی دونم چرا همیشه باید یه چیزی ممنوع باشه؟ تازه مگه هجده ساله ها چه گناهی کردن، که همه چیزای آزاد و ممنوع روی سر اونا خراب می شه؟