مجموعه اشعار آئینی شب شهادت حضرت رقیه (س) - وارث
سایر خبرها
دُردانه عالم دیگر تاب ندارد...
در آسمان این غریبستان نمی پیچد. رقیه بنت الحسین با دیدن بابا آرام گرفته است... دیگر سجده ها و رکوع های دلپذیر پدر در نگاه بی بی چشم انتظار ، رویا نیست و روزگار کبود ، نمی تواند طفلی سه ساله را به غل و زنجیر بکشد و به اسارت و جفا ببرد. مجلس درد به پایان می رسد و دختر خردسال ، صبح شهادت را در چشمان مهربان پدر دنبال می کند. دیگر ردپایی از شام اسارت در بیابان عشق پیدا نیست.
چهره ها در شبکه های اجتماعی(191)
خواهد بود. ملیکا در حال فوت کردن قایق حوضِ نقاشی. آرزوی صبر و سعه صدر داریم برای آزیتا حاجیان و محمدرضا شریفی نیا. دل نوشته مهراب قاسمخانی در واکنش به تیتر یک روزنامه داخلی. سلفی آینه ای حامد بهداد و دوستان در یکی از محافلی که در آن ها به شدت در مصرف انرژی صرفه جویی میشود. محافلی که نیمه شب ها در کوچه پس کوچه های شمال تهران به وفور یافت میشود. - ای بابا
محسن بنگر: دریا و دنیز زندگی من هستند
می شوم و استرس دارم. فقط دوست دارم پیروز باشند تا بابا هم خوشحال باشد. پدر می گفت داخل خانه کنترل تلویزیون دست شماست، درست است؟ بله، من خیلی کارتون دوست دارم و با دنیز فقط کارتون نگاه می کنیم. بازی های تیم بابا و تیم بارسلونا را هم هروقت نشان بدهد نگاه می کنیم. من و بابا بارسایی هستیم. بازی های بابا را خیلی دوست داری؟ بابا خیلی خوب و قوی بازی می کند ولی
نقاشی از دردناک ترین لحظه در خرابه شام+عکس
فارس: یکی از دردناک ترین لحظه های بعد از واقعه عاشورا و به اسارت بردن اهل بیت سیدالشهدا (علیه السلام)، واقعه خرابه شام است. در این واقعه پس از بهانه گیری های دختر خردسال امام حسین(علیه السلام) در نیمه های شب، به دستور یزید بن معاویه سر مبارک سیدالشهدا (علیه السلام) را به خرابه شام می آوردند و در ادامه حضرت رقیه (سلام الله علیها) درد دل با سر بریده پدر را آغاز می کند و می گوید: یا
آموزه های اخلاقی شاهنامه
پدر همین طور ضحاک از ابتدا به کلی زشت نبوده، با فریب و تأثیر ابلیس از راه نیک بیرون می رود و به زشتی و ناپاکی می گرود. این طرز تصویر را در سیمای جمشید بازهم روشن تر می توان مشاهده کرد. جمشید در شاهنامه، اول شهریار نیکوکاری است که برای از بین بردن بدی مبارزه می کند و سعی دارد که به همه ی طایفه ها خدمت نماید: بدان را ز بد دست کوته کنم *** روان را سوی روشنی ره کنم
هیچ کس نمی تواند بگوید من بهشتی ام
مدینة العلم و علی بابها یعنی من خودم شهر علم هستم و باب این شهر هم علم است. چون چیزی که علم است، تمام اجزاء و جوارح و مصالحش، علم می شود. فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ پس توبه هم باید علمی باشد، إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیم که راجع به این موضوع نکاتی هست که در جلسه گذشته بیان شد و ادامه آن را إن شاءالله در جلسه بعد به فضل و کرم الهی، بیان خواهیم کرد.
زندگی و مرگ در دو قاموس؛ ما و امام حسین(ع)+ فایل صوتی
است؟ اگر این است، پس: من کیستم تبه شده سامانی/افسانه ای رسیده به پایانی اگر مقابل عوامل طبیعت گفتید: تو بیا و هستی مرا تأمین کن، اما چه باید بشوم، این به عهده خودم است. شما کسی هستید که هر لحظه در ابدیت غوطه ورید. اگرچه در ظاهر، کالبد شما، زندگی طبیعی است. این اصل مطلب است. آن اولش و این هم آخرش. آن چه من احساس و گمان می کنم، این است. این که قرآن مجید می فرماید: و
ساناز سماواتی سکوت خود را شکست: برای بازی در سینما باید مهمانی شبانه بگیریم!
تو بیرون می آید چیست؟ این ها همه در و گوهر و مروارید است؛ فکر کن روی کاری که می خواهی بکنی؛ شما متوجه شدی که اگر این نقشی را که بازی می کنی روانشناسی شود؛ اصلا این طور راه نمی رود و این گویش را ندارد؛ طوری مرا نگاه می کرد که انگار من به زبان دیگری دارم با او حرف می زنم؛ این نشان می دهد که این طفلک را ازش پرسیدند علاقه مندی؟ چهرت خوب است؛ بیا یک پولی بده نقش را بخر؛ جدیدا این باب شده است که نقش ها
درباره همسر سام درخشانی ، عسل امیرپور بیشتر بدانید /عکس
این موضوع فکر می کردم که باید یک آینده تضمین شده داشته باشم؛ چه برای خودم و چه برای خانواده ام. به همین خاطر سعی کردم جدی تر به کارم نگاه کنم و وقت و تمرکز بیشتری روی آن بگذارم؛ به این خاطر که سام درخشانی را بیشتر و بهتر به عنوان یک بازیگر بشناسند و نتوانند مرا به راحتی کنار بگذارند. در حرفه خودم تمام تلاشم را کردم. سعی کردم درآمدم را پس انداز کنم یا چیزی بخرم که به درد زندگی آینده ام بخورد
روایت معتادی که کارخانه دار شد!
برادرش با سایر کارخانه ها در نوع کارگرهایش است بیش از 90 درصد کارگران این کارخانه کسانی هستند که پیشنیه ای شبیه به من داشتند. کسانی که اعتیاد آنها را به انتهای خط رسانده بود. این کار را کردم چون هم درد من هستند. اما این همه ماجرا نیست. حقیقت آن است که نگاه من به این افراد کاملا با نگاه عمومی جامعه متفاوت است. چون تمام معتادها، آدم های سینه سوخته و کار درست هستند. غیرتی که آنها
می خواهی پزشک بشوی یا بروی به کربلا؟
کرد، رفتند انرژی اتمی آبادان. هنوز بیست و دو سالش تمام نشده بود که گفتند لشکر 17 را تشکیل دهد. شد فرمانده چند هزار رزمنده از چند استان؛ قم، مرکزی، زنجان، قزوین، سمنان. ده: خودش اول عمل می کرد، بعد به دیگران می گفت. از همه ساده تر و خاکی تر، زودتر از همه می آمد حسینیه برای نماز شب. دیر که می رسید، جا نبود. هنوز اذان صبح نگفته، صف ها نیم ساعت پیش از جماعت پر بود. یک روز که صف ها کم جمعیت
ناگفته های برادر زن تختی از زندگی و مرگ او
محض است. ما هم نمی گوییم این موضوع بوده یا نه؛ اما خب این حرف ها گفته می شده و هنوز هم گفته می شود. نه بابا خیلی حرف ها گفته می شد. خود شهلا به هرچه گفتند اهمیت نداد. ما هم اهمیت ندهیم. شهلا تفریحش در آن زمان سینما بود و دیدار با دوست در خانه. سرش هم پایین بود از تختی یاد گرفته بود. حال هرچه بگویند مهم نیست. یک سوژه ای دست خبرنگار آمد و اینها سوار بر این سوژه شدند. چهلم تختی
زیست مَرگی در دوزخ
نگاهی به من کرد و گفت برایت دعا کرده ام و از خدا خواسته ام که یا کمکت کند تا ترک کنی و یا اینکه تو رو ببرد. یک لحظه با حالت ناباورانه به آنچه شده بودم نگریستم... حالا چند سالی است ترک کرده ام. امیدوارم همه بانوانی که مانند من در منجلاب اعتیاد فرو رفته اند، هر چه زودتر طعم رهایی و سبکبالی را تجربه کنند. مواد، شوهرم را هم مثل پدرم کشت مژگان 32 سال دارد و معتقد است بهار زندگی
نوبت من (ماندانا قدمنان)
بدستش بیارم..."دست هایش را لای موهایش می کند و زود حرصی می شود"پس باید مهریه تو اجرا بزاری و بری دنبال وکیل...اصلا باید زنه رو پیدا کنی حتما اون عفریته یه کاری کرده...". چند روز به عقد مانده است.خودش می آید به خانه ی ما.من در را باز می کنم کسی جز من نیست.قلبم می ریزد از دیدنش.جز شب بله برون حرفی باهم نزده بودیم .من دلم می خواست اما مهرداد تمایل نشان نمی داد.همان جا دم در به من می گوید "من دارم
طوطی در دیار غربت
نوازشش کنند کمی دست می کشید روی ماشین، بعد سرش را بالا می گرفت و می گفت: لعنت بر هرچه مردم آزاره. دزدگیر که خاموشه! * * * داشتیم شام می خوردیم که ناگهان طوطی گفت: یه جهنم دره ای برو... بیفت کف قفس... من با عجله گفتم: پارچه ی روی قفس رو نکشیدم، خیال می کنه روزه. بعد دویدم طرف قفس. بابا گفت: صبر کن، آفرین، چند تا جمله ی دیگه یاد گرفته. بابا زودتر
کارگری که از چاله فقر به چاه الکل پناه برد(پاورقی)
خودم گفتم: آفتاب داغ، این مرد را هم دیوانه کرده. باز هم ماهیگیر به حالتی عجیب به من خیره شد و بدون اعتنا به حرفم افزود: این جزیره قبل از این که متعلق به تو باشد، مال این مرغ های دریایی بوده است. حالا تو بچه آدمیزاد آمده ای و خانه اش را خراب و بچه هایش را از او گرفته ای! من اگر مرغ دریایی بودم چشم هایت را از کاسه درمی آوردم. سرم را زیر انداختم و به راهم ادامه دادم. صدای مرد ماهیگیر
همسریابی صلواتی
؛ دوستانم برای عروس ها جهیزیه هم جور می کنند، هم پول جمع می کنند و هم وسیله می آورند. خودمان شناسایی می کنیم و کمک ها را به خانواده ای می دهیم که هیچ امکاناتی ندارد. ولی به پسری که شب عروسی اش باغ آنچنانی می گیرد کمکی نمی کنیم. در بخش معرفی دختر و پسر خودش به تنهایی کار را دست گرفته؛ ولی داستان تأمین جهیزیه توسط یک گروه جلو می رود؛ ما درحد متعادل برای عروس ها وسایل می خریم. این وسایل در
کمد ی موقعیت د ر بازد اشتگاه!
مقصر شناخته می شوم. اما یکی از د رخشان ترین موارد ی که منجر به بازد اشت شد نم هم شد ، چند سال پیش اتفاق افتاد . د اشتم از جلوی سازمان ثبت شرکت ها، نزد یکای اتوبان مد رس، رد می شد م که پیرمرد ی گیر د اد که این همه کارت ویزیت که د ر د ستت هست، برای چیست؟ نکند از این د لال های ثبت شرکت هستی؟ گفتم نه و او باز اصرار کرد و من گفتم اصلا به تو چه؟ ناگهان لباس کارش را پوشید و بعد سوتی زد و سه مامور پلیسِ د
مهدی باکری، گمنام ترین شهید جنگ
صمیمی خود مهدی بود . آمد گفت حرف پشت سر مهدی زیادست . تو از آن چیزها اطلاع داری که می خواهی براش حکم بزنی ؟ گفتم بی خبر نیستم . خبر جدید چی داری ؟ یک چیزهایی گفت . گفتم این ها را می دانم . گفت این چیزهای را می دانی و می خواهی حکم بزنی ؟ گفتم بله حتماً . چون من خودم مهدی را بی واسطه شناخته ام و هیچ احتیاج به تأیید کسی ندارم . مطمئن باشید حتماً حکمش را می زنم
سرک به زندگی خصوصی ناباکوف از میان نامه به ورا / نگاهی به کتاب تازه انتشار یافته از مجموعه نامه های ...
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از نیویورک تایمز، ولادیمیر ناباکوف نویسنده معروف روس در نامه ای درست چند ماه پس از آشنایی با همسر نوشت: با نوشتن هر کلمه در نامه صدایت در گوشم می پیچد. تو زندگی به من دادی درست مانند فردی که به پادشاهی می رسد همه رودخانه ها در انتظار انعکاس او و همه جاده ها منتظر قدم هایش هستند. ولادیمیر سال 1889 و ورا سال 1902 به دنیا آمد. سال 1923 بود که در
سر آمد شاگردان حاج احمد صالح بود/روضه شنیده نشده دروازه شام + صوت
اینکه داغ بزرگی دیده بودم، من به دست چندتن از بزرگان جامعه مداح مثل مرحوم سیدمصطفی هاشمی دانا، رئیس جامعه مداحان و حاج اکبر کاظمی معروف به عین الدوله ای به لباس مداحی ملبس شدم. وقتی خبر درگذشت حاج علیرضا بهاری از آن سوی خط به گوشم رسید و فرزندش با صدای لرزان گفت: بابا رفت... بابا رفت... تمام تصویرهایی که از او در ذهن داشتم، مثل یک فیلم کوتاه، سریع و زنده از مقابل چشمم گذشت؛ درس گرفتن از
سربازان "تازه نفس خمینی" به میدان آمده اند
ابراهیم حاتمی کیا برگزار شده بود. سخنرانی های حاتمی کیا معمولاً پر از شور هستند، اینجا هم همین گونه آغاز کرد، شروع کرد و ادامه داد، اما در میانه سخنرانی اش حاتمی کیا متوقف شد، بغض فروخفته اش فروریخت و به هق هق افتاد و گفت: چند وقتی است که تصویر یکی از بچه های افغانستانی که به دست داعشی ها سرش بریده شده بود از جلوی چشم من نمی رود. من خجالت می کشم که در سوریه نبودم و این نوجوان... و درست در همین لحظه و
آزاده نامداری،از زندگی عاطفی با فرزاد حسنی تا ازدواج دوم+ تصاویر
گوید: من یک زن کاملا سنتی ایرانی هستم و در مرام و ادبیات خودم و خانواده ام نیست که بروم جار بزنم من جدا شده ام. حدود هفت ماه پیش آزاده نامداری در پست اینستاگرامی که به فاصله کوتاهی آن را از صفحه خود حذف کرد، عکسی از صورت و چشم کبود خود منتشر کرد و شرح آن را اینگونه نوشت: متاسفم که مجبورم این عکس خصوصی رو منتشر کنم. اما دیگه باید... باید... این عکس مستنده و بسیاری از مدیران محترم
حجت الاسلام امرودی: عده ای به مجلس ابا عبدالله(ع) می آیند که تشنه تر شوند+ گزارش تصویری
علیه السلام را به مالک اشتر نوشت و قاب کرد و برای حاکم برد. همین که در آن مجلس نشست دید همه کنار او هستند. تا او را دید دعوتش کرد. قاب را به حاکم داد و حاکم پرسید این چیست؟ گفت: قطعه ای از عهدنامه امام به مالک اشتر است. حاکم به او گفت: تو فعلا بنشین و کار همه را راه انداخت و فقط محافظین و مرافقین و اقوام مانده بودند به آن ها هم گفت: شما بروید. آن طلبه هم که می خواست بلند شود و برود به او گفت: تو
سمینار مدیریت روابط در خانواده در دانشگاه یزد برگزار شد
هدف زن از گریه را این دانست که زن می خواهد بگوید من شکسته هستم، مرا دریاب. اما برداشت مرد این است که انگار زن به او می گوید دور شو نباش، آزادی. گریه از قهر بدتر است، گریه، مرد را خیلی متلاطم می کند و او را خیلی بهم می ریزد و فکر می کند یعنی ای مرد تو دیگر به درد من نمی خوری، برو و این از قهر بدتر است. این کارشناس در خصوص هدف زن از پرخاش گفت: زن می خواهد بگوید به هم ریخته هستم، خودم هم
هر دو پیاده به یاد بابا و به دنبال بابا....
هردو پیاده به یاد بابا وبه دنبال بابا... این راه بی پدر چقدر سخت است، قدم قدم های این را با پدرم آمده بودم، حالا باید تمام این قدم ها را تنها و با شعار امان از دل زینبِ مادر صبوری کنم. رقیه؛ چگونه این درد را تاب آوردی؟! قربان دل کوچکت، در خلوت با پدر چه گفتی که تو را با خود برد؟ بی تابم، دلتنگم و دیدار پدر را آرزوست..." انتهای پیام/
رقیه(س) بنت الحسین(ع)، همدم تنهایی بابا
های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب های تشنه ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته ات را آشنای تازیانه ها کردند. امان از آن اندیشه های پلید... امان از آن دست هایی که تو را گوشه گیر خرابه کرد و من بمیرم برای چشم های کوچکت که گریه خیز ماتم ها شده بود... از عشق تو با پدر باخبرم.... چه کردی آن شب. دل زنان خرابه پاره پاره شد، همدم تنهایی بابا... نام مادر حضرت رقیه(س)، ام اسحاق است که
غم نامه حضرت رقیه سلام الله علیها
ببینم (سلام الله علیها) امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهای خشکیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که : العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنی بابا بسیار تشنه ام ، شدت تشنگی جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه السلام به او فرمود : کنار خیمه بنشین تا برای تو آب بیاورم آنگاه امام حسین علیه السلام برخاست تا به سوی میدان برود، باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با گریه
دست هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی
از همه سراغ پدر را می گرفت و پیش از همه از عمه اش می پرسید که پدر کجا رفته است. در آن لحظات شاید فقط چشمان اشک بار زینب(س) بود که پاسخ سؤال های رقیه (س) را می داد. دختر کوچکی که آرزویش این بود که دوباره سر بر زانوی پدر بگذارد. اما آنچه او به دست آورد نه دیدار دوباره پدر که در دنیا برایش محقق نشد که غم و درد از دیدن سر نورانی و بریده پدر بود و رقیه(س) به آسمان سفر کرد تا در سرای دیگر در
زیرآب زنی ممنوع!
قوانین داریم که تو باید آنها را رعایت کنی؛ در غیر این صورت تنبیه می شوی اما استثنائا پیش پدربزرگ یا مادر بزرگ می توانی با اجازه آنها بعضی کارها را انجام دهی یا ندهی. عمه و خاله؛ عمو و دایی از همان دوران کودکی یک سری افراد در زندگی عاطفی هر فرد حضور دارند که به مرور کودک به آنها علاقه مند می شود و با آنها انس می گیرد. بستگان درجه یک مثل عمو، دایی، خاله، عمه و فرزندان احتمالی شان