این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید - خبرگزاری اقتصادی ایران
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
سایر خبرها
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
هایی که دانشگاه قبول میشن، توی دانشگاه بمونن و فعالیت کنن و بی سوادها برن جبهه و بجنگن. به حسین خیلی برخورده بود، بلند شده بود و گفته بود: اگر ایثار این بچه ها نباشد، شما و امثال شما نمی تونید استاد بشید. بحث جنگیدن برای یه هدف مقدس هست، بی سواد و باسواد نداره. زیرزمین خانه که به خاطر محمدرضا و علیرضا کرده بودمش حسینیه و حسین درسش را آنجا می خواند. یک بار که شب از خواب بلند شدم، دیدم
هفده سال عاشقی
فکرشهر: چهارده ساله بودم که به عقد آقاسیدمحمود خلیل زاده درآمدم. همسرم حدود بیست سال از خودم بزرگ تر بود اما واقعاً دوستم داشت و من هم از همان اول عشق و علاقه زیادی به او پیدا کردم. خدا به ما چهار دختر و سه پسر داد. روزگار با همه بالا و پایینش برای من و شوهرم و بچه ها و نوه هایم به خوبی می گذشت و همه دور هم جمع بودیم تا این که مصیبت از راه رسید. هیچ بمی ای نتوانسته زلزله را فراموش کند.
پرستاران گمنام، همراهانی صبور که دفاع مقدس برایشان ادامه دارد
به گزارش خبرنگار حوزه بهداشت و درمان گروه علمی پزشکی باشگاه خبرنگاران جوان ، همه ما حتی برای چند روز هم که شده در زندگیمان پرستاری را تجربه کرده ایم. همان لحظاتی که یکی از عزیزانمان بیمار می شوند و موظفیم که ساعت ها و گاه روز ها مراقب آن ها باشیم تا دوباره سلامت شوند، در تمام این روز ها ما هم خسته می شویم، کلافه می شویم، به خواب نیاز داریم و تمام هم و غممان سلامتی عزیزمان می شود. همه این یادآوری
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
. وقتی تصمیم گرفتم که درسم را تمام کنم به همسرم گفتم که با دو پسرمان که یکی 3 ساله بود و یکی 4 ساله، به آمریکا پیش برادرش برود تا کارم تمام شود. برادر همسرم، خسرو هریتاش بود که در آمریکا درس کارگردانی سینما را می خواند. او هم قبول کرد. من 6 ماه تمام در دانشکده اتاق گرفتم و کارم را انجام دادم. همان روز که درسم تمام شد، به آمریکا رفتم و با همسر و بچه ها به ایران برگشتیم. در واقع زندگی کاری من با مدرک
6 شخصیت تاریخی که تحصیل را نیمه کاره رها کردند
” و ” جوزف سامیتیر ” اشاره نمود. مادرش علاقه ی او به طراحی را کشف کرد و در این راه بسیار او را تشویق نمود. دالی از همان بدو ورودش به عنوان جوانی خوش پوش، لاغر و قد بلند که مو و خط ریشی بلند داشت و کت، جورابی ساق بلند و شلواری که تا زانویش ادامه داشت و به سبک آئستت های قرن نوزدهم میلادی انگلستان می پوشید، توجه همگان را به خود جلب کرده بود. اما بیش از همه نقاشی هایش به دلیل تجربه وی از کوبیسم، بیشترین
نگاهی به زندگی شهید حسن زفّاک
همیشه در سینه او و تاریخ ثبت و ضبط گردیده و نا گفته مانده است. بار ها به علّت مجروحیّت بستری شد؛ امّا حتی خانواده اش را نیز مطلع نکرد. به هنگام مراجعت از جبهه برای مرخصی سعی می کرد با خانوادۀ شهدا روبرو نشود؛ چون از آن ها خجالت می کشید که او را زنده ببینند. معذّب و رنجور بود که بار ها به مادرش یادآوری می کرد که چرا من لیاقت شهادت ندارم و هنوز در دنیای فانی نفس می کشم و ادامه حیات می
یادبودی برای فاطمی ترین عملیات دفاع مقدس؛ وقتی 45 غواص بجنوردی رهسپار بهشت شدند+تصاویر
از او خبری نبود. خیال کردیم آب او را برده و خفه شده است، اما بعد از چند دقیقه از زیر آب بالا آمد و خواستیم او را بیرون بکشیم. شهید به شوخی گفت: دوچرخه ام زیر آب زنجیر انداخته و نمی توانم بیرون بیایم! لبخند را به لبان همه نشاند. پدر می گفت: در جبهه هم که بود درسش را می خواند و اتفاقا با همان وضعیت جزو نمرات برتر دانشگاه بود و همیشه دفتر و کتابش در سنگر پهن بود و از کوچکترین فرصت ها برای
شأن زن در وضع مدرن یا ایرانیزاسیون سادیسم ؟
مردانی که به دنبالش هستند، او را همراهی می کند، به آپارتمانش می رود و زن دفتر شعرهایش را به او نشان می دهد و نهایتا با ورود مردی به نام مجید شهلا، صاحب یک بوتیک -که خود را مالک زن می داند- پنهان می شود. صبح روز بعد علی مشرقی در بازگشت به خانه با جسد همسرش روبه رو می شود که به شکل مرموزی به قتل رسیده است. همه شواهد دال بر قتل زن توسط اوست، اما علی در دادگاه و به قاضی می گوید که شب حادثه را در خانه کسی
سیگار؛ نوجوانانه تر و زنانه تر!
است، یا آرامش می خواهند یا هیجان و تنوع که این روز ها در دود سیگار پیدا کرده اند، اما معلوم نیست بعد سراغ چه کاری خواهند رفت. کنترل بچه ها بیرون از مدرسه کار مدیر نیست مدرسه یکی از اولین مکان ها برای حضور گروه همسالان است که به شدت روی نوع تفریحات و سرگرمی های نوجوانان اثر می گذارد، اما شیوع کرونا و تعطیلی مدارس میزان این اثرگذاری را کاهش نداد؛ یعنی اگر مدرسه و کلاس درسی هم
فیلم های سینمایی نخستین هفته زمستان
در محل مدرسه اشان راه بیندازد و از طریق کمک های مردمی برای بیماران هزینه درمانشان را جمع کند. او دوستانی دارد که به او کمک می کنند، ولی جیسون و گروهش در جبهه مخالف آنها قرار گرفته اند. بچه ها تلاش می کنند تا این جشنواره راه بیفتد و جیسون و گروهش تلاش می کنند تا جلوی آنها را بگیرند. درست زمانی که جشنواره راه افتاده است، پدر بیلی اطلاع می دهد که مشکل بیماری پسرش حل شده است. این موضوع بر روی برگزاری
داخل کوچه شدم و با مشت گره کرده و شعار الله اکبر به استقبال پیکرپسرم رفتم
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشت هایم را گره کردم و با شعار الله اکبر الله اکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرین بار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبی ام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانه ام و روی شهیدم را باز کردم. چهره اش زیبا و دوست داشتنی تر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود
معراجی های آذربایجان غربی(6): شهید طلبه ای که نذر امام حسین(ع) شد
نعمتی بالاتر از فیض شهادت می توانست روح والایش را اقناع کند؟ دو برادر شهیدش " رسول و محمد علی" نیز که با افکار و عقاید او همسو و موافق بودند و آنان نیز می خواستند به همان منزلی بروند که برادر بزرگترشان عزم سفر به آنجا را داشت. پدرش حاج محمود و مادرش صالحه وقتی اولین فرزندشان، رحیم به دنیا آمد او را نذر امام حسین کردند، مادرش می گفت؛ زمانی که فرزندمان وارد حوزه علمیه شد
جوش نزن!
شد. مادرش سراسیمه خودش را رساند به او و زد پشت دستش: دختر با صورت خودت چی کار کردی؟ آتوسا به حالت گریه گفت: حالا من چه طوری برم مدرسه؟ بچه ها بهم می خندن... جوش های زشت! و به مدرسه نرفت. نشست توی خانه و زانوی غم به بغل گرفت. روز بعد، وضع از آن چه که بود باز هم بدتر شد، چون آتوسا مجبورشده بود ناخواسته به پنج شش جوش دیگر هم خیرمقدم بگوید. ازحرصش سر میهمانان ناخوانده را، پلقی می
خانم معلم اختصاصی برای یک دانش آموز + عکس و فیلم
متوجه شد که با توجه به وضعیت مالی امکان ادامه تحصیل برای این دختر بچه وجود ندارد و با این شرایط هر روز این معلم داوطلبانه در منزل حاضر شد تا این دانش آموز از تحصیل دور نماند. خانم سالاری در این باره در گفت وگو با فارس، می گوید: از همان روزهای آغاز سال تحصیلی متوجه غیبت یکی از دانش آموزان شدم که در این زمینه پیگیر شدم. در ادامه پیگیری ها متوجه شدم دانش آموز که معصومه نام دارد با
خانه بخت به جای کلاس درس | حکایت دخترکان باهوشی که همین بهار شوهر کردند
ی همین در خانه ماند و به مادرش کمک کرد. هر روز صبح از خواب بیدار می شود، از برادر کوچکش مراقبت می کند و مسئولیت شست وشو و جمع و جور کردن خانه هم با اوست. چند ماهی گذشت تا اینکه 5 ماه پیش پدر و مادرش او را به عقد پسرعموی 18 ساله اش در آوردند. حالا مینای 14 ساله که تا همین پارسال دانش آموز کلاس هفتم بوده، منتظر است تا کرونا تمام شود و برایش مراسمی بگیرند و راهی یزد محل زندگی همسرش شود. پشت تلفن با
با این راهکار، استفاده فرزندتان از اینترنت را مدیریت کنید
صراط: تا پیش ازین، پدر و مادر ها بچه مدرسه ایشان را صبح که می شد به مدرسه می بردند و حداقل تا ظهر خیالشان راحت بود که در یک محیط مطمئن و با نظارت مسئولین مدرسه و معلم ها، سر کلاس درس حاضر می شوند. اما حالا و در این روز های کرونایی ، مجبورند یک گوشی متصل به اینترنت به او بدهند و اگر نتوانند تمام مدت بالای سرش بایستند، امیدوار باشند در مدتی که گوشی دستشان است، سر کلاس حضور دارند.
پُک هایی شکننده تر از پتک!
یادداشت_احمدرضا محمدی سامانی| دیروز استاد نتایج آزمون میان ترم درس طراحی الگوریتم را برای بچه ها اعلام می کرد، من با وجود اینکه بدون آمادگی در آزمون شرکت کرده بودم، در کمال تعجب از پنج نمره توانسته بودم چهار و نیم نمره کسب کنم و این در کلاس دکتر اسماعیلی یعنی یک رویداد فرا طبیعی! عصر همان روز شادمان و در عین حال گرسنه و خسته به خانه برگشتم؛ هنگام ورود متوجه صدای سرفه های پی درپی برادر
انار شب یلدا دختر بچه 6 ساله را تا یک قدمی مرگ کشاند
دختر شش ساله به نام نیکا بود رسیدیم متوجه شدیم که هنگام خوردن انار یک دانه به گلویش پریده و باعث انسداد مجاری تنفسی اش شده. کودک در آغوش مادرش بود و رنگش به سیاهی می زد. لحظات سخت و پر اضطرابی بود ظاهر دخترک نشان می داد که زمان زیادی برای امدادرسانی نداریم او را از مادرش گرفتم و عملیات نجات برای باز کردن راه تنفسی و بیرون کشیدن دانه انار از گلویش را آغاز کردیم. در کمتر از چند
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
رضایی از اقوام هَزاره افغانستان است که سال 1365 به دنیا آمد در حالی که پدر و مادرش 5 سال قبل از آن به حکومت اسلامی آیت الله العظمی امام خمینی پناه آورده بودند... *** یک هفته از حاج احمد خبری نبود. اخلاقم عوض شده بود و ناراحت بودم. خودم هم نمی دانستم چه خبر است. گمان می کردم این حالم برای روزهای آخرِ بارداری است. حاج احمد چند روز قبل گفته بود ماشینم را به برادرم سپرده ام، برو
شهیدی که رهرو شهید معلم آیت الله مطهری بود
قائل بود. بسیار مؤدب بود و دوست داشتنی، او محبوب همه بود. با شروع جنگ تحمیلی احساس می کرد جبهه ها او را فرامی خوانند. در بسیج نام نویسی کرد و آموزش نظامی را فراگرفت. در تابستان 1360 جهت دست یافتن به گم شده ی خود راهی پاوه شد و در روابط عمومی سپاه پاوه به خدمت مشغول گردید. حضور در پاوه باز روحش را آرام نکرد، او گمشده ی خویش را در خطّ مقدم جبهه می دید. عشق به جبهه موجب شد سنگر خاکی جبهه وهم
ما به روستا نرفتیم به روستا بازگشتیم/ گفتگو با خانواده ای که رویایشان زندگی در روستا بود
دنبال این هستند از روستا و شهرستان به تهران بیایند، آن وقت شما رفتید شهرستان و روستا. یا می گویند همه دوست دارند بچه هایشان در مدارس خوب درس بخوانند و در محله خوب تهران زندگی کنند آن وقت دقیقا همین موقعیت را داشتید و کنارش گذاشتید. البته تعدادی هم تشویق مان می کنند اگرچه تعدادشان کم است اما همیشه بابت این جسارت و ریسک پذیری که داشتیم به ما تبریک می گویند. برخی هم می گویند خوش به حالتان ولی همین آدم
از روحانیت حمایت کنید/ اگر روحانیت تنها باشد دشمن سنگر مقاومت شما را بهم می زند
و انقلاب کشته شده و مثل خیلی از آدم های معمولی در رختخواب نمرده است. پسرم! محمدعلی پیامبر اسلام وقتی که به دنیا آمد بود پدر نداشت و بعد از چندی مادرش را هم از دست داده است، فرزندان ائمه و معصومین همه یتیم بودند و تو هم باید یتیم باشی، اشکال ندارد وقتی که از دنیا رفتی می فهمی که چقدر لذت خواهی برد. خدمت پدر و مادر خوبم: سلام علیکم و رحمت الله و برکاته. سلام مرا که
سارق کودک آزار به دار مجازات آویخته شد
کرد. یکی از کودکان که دختربچه ای 8ساله و ساکن نازی آباد بود می گفت این فرد زنگ در را زده و سراغ پدر و مادرش را گرفته است. به گفته این دختربچه، مرد آزارگر وقتی مطمئن شده که او تنهاست به دروغ ادعا کرده که دوست پدرش است و پولی برای او آورده و از دختربچه خواسته بود که در را باز کند. او به این بهانه وارد خانه شده و با تهدید چاقو دختر بچه را مورد آزار و اذیت قرار داده و اموال قیمتی خانه مانند
مروری بر زندگی طلبه شهید ابراهیم رضوانی چهارنائی
برای قسمت مردانه ببرد. اما هنگام گرفتن پارچ دیدم که به سختی و با کمک دست دیگر، آنرا بلند کرد. در چهره اش درد فریاد می زد ولی حرفی نمی زد. صدایش کردم گفتم: دستت چی شده؟ چیزی نگفت و رفت. ساعتی بعد در جستجویش بودم. دیدم در اتاقی مشغول پانسمان دستش است. ترکش، دستش را دریده بود و او بدون اینکه چیزی به ما بگوید با درد دست و پنجه نرم می کرد. به صورت زیبایش خیره شدم و به خود به خاطر داشتن چنین برادری
بازداشت شوهر بعد از مرگ آتشین همسر
بچه مان 5 ماه و 20 روزه به دنیا آمد و بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان فوت کرد. این اتفاق ها ضربه سنگینی به همسرم وارد کرد؛ و او زمانی حالش بدتر شد که برادرش هم چند روز بعد فوت کرد. مرگ بچه و برادرش باعث افسردگی و مشکل روحی در شهناز شد. این موارد باعث اختلاف بین من و شهناز شده بود و مدام باهم درگیر می شدیم. روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟ گفت حق نداری به خانه مادرت بروی، اما من
مجازات بازدارنده و عبرت آموز به جای مجازات محدود
سرویس حوادث جوان آنلاین: محمد رضا زمانی علویجه، وکیل خانواده قربانیان می گوید: خانواده های اولیای دم نسبت به این نظر کارشناسی اعتراض کرده و معتقدند مدیرعامل و صاحب کلینیک، مقصران اصلی حادثه اند و این میزان تقصیر برای آن ها بسیار کم است. آن ها بر این باورند مؤسسین و متصدیان کلینیک برای کسب سود بیشتر و با هزینه کمتر، اصول ایمنی استاندارد را رعایت نکرده بودند. آن ها در یک فضای مسکونی با کمترین امکانات، مؤسسه درمانی در حد یک بیمارستان را تجهیز کرده بودند که در همان فضای کم چهار یا پنج اتاق عمل درست شده بود. همچنین ساختمان راه اضطرار و راه فرار، سیستم اطفای حریق، اعلام حریق و هیچ راه فرار دیگری نداشت تا روز حادثه افراد درگیر در آتش بتوانند جان خود را نجات دهند. حتی از پشت بام ساختمان هم برای مواردی استفاده شده بود که فضای آن اشغال شده بود. و ...
هرچه بیشتر در جلسات اسلامی باشید دشمن اسلام ناکام تر و ناکام تر خواهد شد
. ابراهیم کشاورز بود و با تلاش شبانه روزی روی زمین کشاورزی سعی می کرد تا معاش خانواده پرجمعیت اش را فراهم آورد. مادر، حکیمه هرچند خانه دار بود و مسئول تربیت شش فرزند، امّا هر وقت فرصت می کرد، به شوهرش در کار کشاورزی کمک میکرد. عسگری پسری بود فعّال و بازیگوش. با همه شیطنت ها از پدر و مادرش غافل نبود. او هم در کار کشاورزی و هم در کار خانه به پدر و مادرش کمک می کرد. او از همان کودکی به همراه پدر
خوب شد امام آمد تا خانه دار شوید!
بگیرد باید از شما اجازه بگیرد؟ ولم کن بابا! . ساعت 10 راه می افتند برای تفحص. بین راه زیارت عاشورا می خواند و اشک می ریخت. تا بچه ها می دیدنش می گفت: هوا چقدر سرده، از چشمهایم اشک می آید ؛ منطقه کاری سعید جای دیگری بود. دنبال شهید غلامی رفت. مین که منفجر شد شهید غلامی گفته بود کار من تمام است به سعید برسید. غلامی بعد از دقایقی همان جا شهید شد. ترکش های آن مین به سعید خورده بود. تشییع
واکنش یک سردار سپاه به احتمال کاندیداتوری اش در انتخابات 1400/مردم هیچ مشکلی با رئیس جمهور نظامی ندارند ...
خدمت کنیم. با بچه های پایداری نشست و برخاست در مجلس داشتم اما اینکه بخواهیم بگوییم جزو آنجا بودیم نه اینگونه نیست، مثل این می ماند که من بگویم بچه های من در مدرسه موتلفه درس می خواندند پس موتلفه ای هستند. بحث اصلی این است که چه موتلفه چه پایداری و چه گروه های دیگر در چهارچوب حرکت و خدمت کنند. از نظر قانونی من اصلا به هیچ وجه عضو جبهه پایداری نبودم اما با همه کسانی که جزو پایداری هستند