سایر منابع:
سایر خبرها
مرقد سردار شهید غلامشاه ذاکری عطرافشانی شد
شرح زیر است: بسم رب الشهدا والصدیقین ان الله اشتری من المومنین انفسهم واموالهم بان لهم الجنه بعد از حمد و سپاس فراوان به درگاه پروردگار جهانیان و بعد از شهادت به یگانگی خداوند سبحان و پیامبران وائمه معصومین اینجانب پاسدار امام زمان حضرت ولی عصر(عج) و بنده خدا یعنی غلامشا ذاکری وصیت می کنم که ای برادران و خواهران، ای پدران و ای مادران، بیدار باشید و دست از بندگی خدا
قرعه شهادت به نام و کام مسلم خوش افتاد
گفت خوشا به حالش! کاش من هم لیاقت داشتم که شهید شوم. کمی از شهید مسلم جهان آرا بگویید، چطور همسری برای شما بود؟ مسلم صبور بود و مظلومیت عجیبی در چهره داشت. خیلی بااحساس بود و به خانواده اش عشق می ورزید. من و مسلم هشت سال در کنار هم زندگی کردیم. حتی یک بار هم نشد که با صدای بلند با من یا مادرش صحبت کند. تکیه کلامش بعد از هر کاری این بود: به لطف خدا... . خدا را اول و آخر همه
حسرت دیدار سردار سلیمانی و ماجرای آخرین دیوارنگاره حرم حضرت زینب(س)
از ایشان تقاضا کنم برای رونمایی از کارم در روز ولادت حضرت زینب سلام الله علیها تشریف بیاورند. همان روزهای اول دی ماه بود. حدود ظهر مشغول کار بودم که صدای آشنایی خداقوتی گفت و رفت. من هم جواب دادم و نگاهی کردم. مرد، آرام به سمت در خروجی می رفت. دقیقه ای بعد من به همان سمت رفتم؛ یعنی به سمت در خروجی و پارکینگ حرم. از دور نگهبان جلوی درب با هیجان صدا زد: رسام، قائد قائد سلیمانی . بله، آن
رنج مادری به روایت بی بی صبرگل / پسرم را اعدام نکنید!
کهگیلویه است. مجید پسرش، متولد 1365 در 24 سالگی به علت دعوایی خانوادگی محکوم به اعدام شد و این روزها خبر از قرنطینه قبل از اعدام داده اند. قریب به یازده سال است به اتهام قتل بهترین سالهای زندگانی خود را در زندان، سپری کرده است، بعد از اعلام این خبر مادر وی بی بی صبرگل خود را بی پناه و بی کس می داند. بی بی صبرگل از عمق جان فریاد بر می آورد، چین و چروک چهره مادرانه اش از رنج و ملال
خانه متفاوت مادر 3شهیدی که رهبر انقلاب از آن بازدید کردند+تصاویر
عمر خود را در عرصه دفاع از اسلام و انقلاب گذراند و سال ها بود بخشی از منزل خود را به یاد فرزندان شهیدش به حسینیه تبدیل کرده بود. این مادر همزمان با آغاز جنگ تحمیلی علیه انقلاب اسلامی، فرزندانش را راهی جبهه های حق علیه باطل کرد و در سال اول جنگ عبدالخلیل در آبادان به شهادت رسید. جلیل فرزند دوم نیز در همان سال در عملیات منطقه تپه های مدن در 18سالگی به شهادت رسید. محمد رضا و
مصیبت نامه "بم"
ها را ببرید، خودم را آتش می زنم. حالا هفده سال گذشته و پوران خانم مادری هشتاد ساله است: چهارده ساله بودم که به عقد آقاسیدمحمود خلیل زاده درآمدم. همسرم حدود بیست سال از خودم بزرگتر بود، اما واقعاً دوستم داشت و من هم از همان اول عشق و علاقه زیادی به او پیدا کردم. خدا به ما چهار دختر و سه پسر داد. روزگار با همه بالا و پایینش برای من و شوهرم و بچه ها و نوه هایم بخوبی می گذشت و همه
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
دوختم. روز اول که بعد از تعطیلات به دانشگاه رفتم، آن کت و شلوار جدیدم را پوشیدم. فکر می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. بعد از آن کار کردن من همزمان با دانشگاه ادامه یافت. در آتلیه یکی از اساتیدمان کار کردم. در واقع سال دوم دانشگاه، بعداز ظهرها در دفتر استادمان که روبه روی دانشگاه بود، مشغول به کار شدم. یک سال آنجا بودم و توانستم کار را یاد بگیرم. آرام آرام مشتری هایی که دوست نداشتند
من و سیدجلال
به هیات و سخنرانی مذهبی و روضه خوانی داشت و طرفدار پر و پا قرص هیات بود. سید جلال پس از سال ها حضور در مکتب عشق و عرفان جبهه ، افتاده بود در وادی عرفان و به سرعت پیش می رفت و اذعان می کنم دیگه از ایشون، خیلی عقب افتاده بودم. مادر بزرگوار سیدجلال که این شهید رو در دامن خودش به این زیبایی و درستی پرورش داده برای بنده تعریف کردند: بعد از شهادت جلال، حاج آقا پروازی به من گفتند که یک مرتبه
مروری بر زندگی نامه شهید جمشید آهسته
توفیق شهادت نصیبم شد، شما تنها به زیارت برو و از طرف من هم نایب الزیاره باش و سلام مرا به امام رضا(ع) برسان. به حجاب خیلی اهمیت می داد و همیشه با روی خوش من را به داشتن حجاب دعوت می کرد و موارد لازم را تذکر می داد. آخرین بار که همسرم به مرخصی آمد قبل از برگشتن به جبهه، به برادر زاده اش گفت: این بار دیگر سفر آخرم است. گویی از دیدار معشوق خبر داشت. خاطره ای از مادر شهید آهسته
محمود پیشعلی؛ مشعلی برافروخته از عشق
باید رأس ساعت 8 سرکار باشم، نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیرتر. یک قهوه خانه آنجا بود و بوق ساعت 8 را می زد. من صبر می کردم تا سومین بوق زده شود؛ بعد وارد چاپخانه می شدم. چند وقتی بر همین منوال گذشت؛ تا اینکه روزی از کوره در رفت و گوش من را گرفت و گفت چرا هر روز سر بوق سوم ساعت 8 به چاپخانه می آیی؟ من هم در پاسخ او گفتم خودتان گفتید. یک تومان، 5 زار، 2 زار و بدرود کارخانه
یادبودی برای فاطمی ترین عملیات دفاع مقدس؛ وقتی 45 غواص بجنوردی رهسپار بهشت شدند+تصاویر
مطالعه و استفاده از دانش مهندسی در جبهه استفاده می کرد. وقتی دوست طلبه اش خبر شهادت حمید را آورد و بعد از یک ماه پیکرش بازگشت٬ برای شناسایی به سردخانه رفتیم، در بین شهدا می چرخیدم که بدن از هم پاشیده شهیدی مرا به خود جذب کرد. خوب که جلو رفتم از قد و هیکلش شک کردم که نکند حمید باشد؛ اما چون مدت زیادی در باتلاق ها مانده بود و تیر و ترکش زیادی به سر و صورتش اصابت کرده بود٬ قابل شناسایی
من مانده ام تنها...
خانه ها فروریخته بودند و بازماندگان به دنبال عزیزانشان بودند و از هر جایی صدای ناله ای به گوش می رسید. می گفت آنقدر شرایط و اوضاع بد بود که مغز من در آن روز ها یخ زده بود و دیگر کسی را به یاد نمی آوردم آنقدر که فراموش کرده بودم به دنبال اقوام و آشنایانمان بروم. آه دیگری کشید و گفت در آن سال من بسیاری از اقوامم را از دست دادم و فامیل برایم باقی نمانده از روز های سخت آن سال ها کمی
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
دفاع از اسلام راهی جبهه شد؟ مخالفتی نکردید؟ ابتدا مخالفت کردم و گفتم اگر بروی من چطور از بچه ها و پدر و مادرت نگهداری کنم؟ ایشان گفت من داماد پیامبر (ص) هستم، باید بروم. اگر بیایی و ببینی دشمن با زن و بچه های مردم چه می کند خودت من را تشویق به رفتن می کنی! بعد رفت و اسمش را برای اعزام به جبهه نوشت. همسرم مدت 217 روز در جبهه بود و در عملیات های بدر و کربلای 4 شرکت کرد. خودش هم دیگران را
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
حسین هم همچون دو برادر دیگر شهیدم نتوانستم خداحافظی کنم. فردای آن روز رفتم مهاباد. یک هفته بعد، از تهران بهم خبر دادند که حسین مجروح شده و منتقلش کردند بیمارستان شیراز. تا به من خبر دادند، به یکی از بچه ها که قبلاً فرمانده پایگاه مهاباد بود و آن زمان شده بود، فرمانده لشکر شیراز، زنگ زدم و گفتم: برو بیمارستان از حسین ما خبر بگیر. گفت: الآن می رم می بینم. یک ساعت بعد خبر داد که حسین شهید شده. دکترهای
بگویید از طرف بابا ! +عکس
صورتش خونی شده. دو چشمش را به زحمت باز کرد و گفت: آقای روحی من اینجا شهید نمی شوم. محل شهادت من جایی دیگری است. چند وقت بعد که با هم به سوریه اعزام شدیم، دو روز قبل از عملیات مجتبی کرمی را دیدم. از نیروهای رزمنده در میدان صبحگاه به فاصله دویست متر دور شده و تنها نشسته بود. کنارش رفتم و گفتم: کرمی چه خبر؟ گفت: آقای روحی دو سال پیش یادت هست که در
منافقین با حرف های کذب به دنبال نگران کردن خانواده های مفقودین بودند
حجت الاسلام مهدی بخت آور برادر شهید محمدرضا بخت آور در گفت وگو با خبرنگار بسیج پرس به نقل از خبرگزاری دفاع پرس؛ در آذربایجان شرقی، اظهار داشت: برادرم در سال 1362 که دانش آموز دوم دبیرستان بود، آماده ی رفتن به جبهه شد، من هم مخالف رفتنش به جبهه نبودم و به او گفتم که سن و سال کمی داری و آموزش نظامی ندیده ای که برادرم در پاسخ به من گفت می ترسم جنگ تمام شود و من جا بمانم. وی در خصوص
کتاب گیل مانا رونمایی شد
به عنوان یک بسیجی احساس مسئولیت کردم و به جبهه رفتم. اما بنا به هر دلیلی تصمیم گرفتم در جنگ بمانم و دیگر تا پایان جنگ و حتی بعد از جنگ هم دو سال آنجا ماندم. هم وظیفه دینی و هم وظیفه ملی ام بود که در این جنگ شرکت کنم خدا هم توفیق داد در این جنگ شرکت کردم. هرچند در این جنگ ضایعات فراوانی از جهت از دست دادن دوستان و اقوام و عزیزان دیدم اما بر ما یک تکلیف بود، خیلی ها احساس تکلیف کردند من هم جزئی از
خاطره جالب هاشمیان را از دوران حضورش در بوخوم
اصلی بودم ولی در روز مسابقه من در ترکیب اصلی تیم حضور نداشتم و به میدان نرفتم. من در آن زمان بازیکن منظمی بودم و به دنبال حاشیه سازی نبودم ولی به هر حال آن زمان سن کمی داشتم و آدم لجبازی بودم. او گفت: ما بازی را بردیم و در اولین جلسه تمرینی بعد از بازی، با سرمربی تیم لجبازی کردم. در بازی درون تیمی، فقط راه می رفتم و مربی هر حرفی که می زد، به او گوش نمی دادم. بالاخره بعد از گذشت 30 دقیقه
روایت زنان از کار خانگی و دورکاری در روزهای کرونایی
دورکاری می تواند برای صاحبان مشاغل به صرفه تر باشد و بخشی از کارمندان هم ترجیح می دهند در خانه کار کنند؛ اما این مسئله برای زنان کمی متفاوت است. زنانی که کار خانگی بخشی از وظیفه تعریف شده آنهاست و هم زمان صبح ها که برای دورکاری آماده می شوند، باید به کارهای خانه هم برسند. وقتی کار من کار نیست! روزهای عادی ساعت هفت از خواب بیدار می شدم و بعد از خوردن صبحانه سر کار می رفتم. الان نیم
آرایشگر دامادها
عصر عملیات برای تجدید وضو به بیرون از سوله گردان فجر رفتم. در حین وضو گرفتن حاج جعفر اسدی و آفا مرتضی جاویدی با هم اومدن کنارم. ابن در حالی بود که من دارای محاسن تقریبا بلندی بودم. حاج اسدی رو به من کرد و گفت: چرا هنوز محاسنت رو کوتاه نکردی و نزدی؟ در جوابش گفتم حاجی جان دوست دارم اگر فردا توفیق شهادت نصیبم شد با محاسن بلند باشم و... در جوابم گفت ببین پسرم من که
دامادم قلبم را شکست و غرورم را جریحه دار کرد
تنها به سلامتی و بهبودی پسرمان می اندیشیدیم. منزلم را فروختم تا هزینه های درمان او را بپردازم اما پسرم ناکام از دنیا رفت و چشمان من و همسرم برای همیشه اشک بار ماند. از آن روز به بعد آرامش و خوشبختی هم از زندگی ما رفت. همسرم افسردگی شدید گرفت و من هم به بیماری پارکینسون مبتلا شدم. دستانم به شدت می لرزید و مدام سوزن خیاطی به دستم فرو می رفت. به اجبار شغل خیاطی را رها کردم اما برای تامین
آسمانی شد
از کازرون خبر رسید پدر حسام تقی نژاد فوت شده است. به مرتضی جاویدی گفتم. گفت: خودت به حسام بگو. اشکالی ندارد که ایشان برگردند. رفتم با حسام صحبت کردم که صلاح نیست شما امشب وارد عملیات شوید. نگفتم چه اتفاقی افتاده است. پیش از من چند نفر دیگر هم با حسام صحبت کرده بودند مثل احمد راسته. حسام راضی نمی شد. اصرار کردم. می خواستم بگویم پدرت فوت شده، جمله ای گفت که متوجه
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
برای همیشه می رفت و من حتی به اندازه غریبه هایی که برای تشییع آمده بودند هم از آن سهمی نداشتم... این برشی از روایت زن مقاومی است که در گل تپه ورامین، سه ساعت روبروی ما نشست و برایمان از خودش و همسر شهیدش گفت. حرف ها از نیمه گذشته بود که دخترش مهنا هم از خواب بیدار شد. دختری 5 ساله با موهای بلند و لَخت و چشمانی مشکی که 5 سال پیش، چهل روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد و فقط توانست تابوت
شهیدی در هنگام مجروحیت هم نماز شبش ترک نمی شد/ تورجی زاده زمان شهادتش را می دانست
سال 56 فعالیت های انقلابی خود را آغاز کرد و با شروع جنگ تحمیلی در سن 16 سالگی می خواست به جبهه برود که مخالفت کردم و گفتم ابتدا باید دیپلم را بگیری و بعد روانه جبهه ها بشوی و توانستم دو سال او را نگه دارم. رها کردن امتحانات نهایی دیپلم و شتافتن به سوی جبهه ها با اعلام جهاد امام خمینی(ره)/ نماز شب شهید در مجروحیت مادر شهید محمدرضا تورجی زاده افزود: در حالی که امتحانات نهایی
مروری بر زندگی طلبه شهید ابراهیم رضوانی چهارنائی
جامعه، او را راهی حوزه علمیه گرگان کرد و بعد از مدّتی رحل اقامت در مشهد مقدس افکند و در کنار جویبار هستی بخش ثامن الائمه به یادگیری معارف اسلامی پرداخت. پدرش شهید اسماعیل چهارنایی در سال 1362 در جبهه کردستان به شهادت رسید و او در نوجوانی تصمیم گرفت راه پدر را ادامه دهد. به جبهه اعزام شد و در یکی از اعزام هایش مجروح شد، اما از دیگران کتمان کرد تا مبادا ذره ای ریا به عمل خالصانه اش بنشیند
مادرشهید عسگری؛ پسرم با شهادت عاقبت به خیر شد
تواند جواب ما را بدهد. او با بیان اینکه انشاالله همه جوانان عاقبت بخیر شوند توصیه کرد: باید بصیرت داشته باشیم و پشتیبان ولایت فقیه باشیم و مبارزه با استکبار و دشمن در دستور کارمان باشد. 21 آبان ماه سال 94 ، روز آخر محرم، شب اول صفر که مصادف با شب جمعه بوده ، به خاطر نبودن ماه در آسمان هوا بسیار تاریک بوده ، به طوری که فاصله کم را هم نمی توانستند مسعود و دوستانش ببینند. بعد از
سرهنگ علیه رنج فراموشی
که بچه ها تا دو سالگی شان، هربار مرا می دیدند، نمی شناختند و غریبی می کردند. به محض اینکه بعد از چند روز با من انس می گرفتند، دوباره موعد جدایی فرا می رسید و باید عزم رفتن می کردم. خیلی سخت بود. اوایل جنگ هر 4، 5 ماه یک بار امکان آمدن به خانه و دیدن خانواده فراهم می شد و معمولا مرخصی نمی دادند، اما وقتی جنگ طولانی شد، قانونی اجرا شد که به موجب آن هر 45 روز، 10 روز مرخصی می دادند و با دو سه روز
از روحانیت حمایت کنید/ اگر روحانیت تنها باشد دشمن سنگر مقاومت شما را بهم می زند
حتی اگر دنبال پست و مقام هم می رفتم باز تو می دانی که زمینه پست و مقام مهیا بود و حالا هم که به جبهه آمده ام باز هم، تو می دانی که فقط برای کسب رضای تو آمده ام و برای اینکه فعلاً فقط جنگ هست که سرنوشت انقلاب اسلامی را مشخص می کند؛ و اگر در حین جنگ سعادت شهادت را یافتم و به آرزوی خود رسیدم و اگر زنده ماندم با تجربه بهتری در آینده از دین اسلام که بالاترین ادیان می باشد حفاظت خواهم کرد و اگر هم قدرت
برای عظیم شدن جبهه انقلاب اسلامی باید سنگ زیرین آسیاب شد
بگیرید؟ من نمی آیم، گفت چرا فراموش کردید که ما در یک جبهه، در یک میدان مین و در یک سنگر از همدیگر برای شهادت سبقت می گرفتیم. سردار معروفی به خاطره دیگری از شهید حاج قاسم در زلزله بم اشاره و بیان کرد: من مخالف این بودم که از خارج شهرستان بم جهت ساختن خانه های موقت بم به این شهر بیایند، می گفتم بچه های بم این کار را انجام دهند برای آن ها احترام است که خودشان شهر خود را بسازند بر این