سایر منابع:
سایر خبرها
جنایت اشتباهی برادر کینه جو
خوابد. راستش دلم برایش سوخت و قبل از حادثه سراغش رفتم و گفتم می تواند به خانه برگردد و من با او کاری ندارم. اما برادرم با من درگیر شد و فحاشی کرد. خودم را سرزنش کردم و با خودم گفتم چرا دلم به حال این مرد سوخته است؟ باید او را بکشم و همان روز تصمیم به قتل او گرفتم. می خواستم از او انتقام بگیرم و شب حادثه حدود ساعت3 به پارک رفتم. مردی روی نیمکت خوابیده و ملحفه ای روی آن بود. فکر کردم برادرم است و 2ضربه
هفده سال عاشقی
فکرشهر: چهارده ساله بودم که به عقد آقاسیدمحمود خلیل زاده درآمدم. همسرم حدود بیست سال از خودم بزرگ تر بود اما واقعاً دوستم داشت و من هم از همان اول عشق و علاقه زیادی به او پیدا کردم. خدا به ما چهار دختر و سه پسر داد. روزگار با همه بالا و پایینش برای من و شوهرم و بچه ها و نوه هایم به خوبی می گذشت و همه دور هم جمع بودیم تا این که مصیبت از راه رسید. هیچ بمی ای نتوانسته زلزله را فراموش کند.
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
دانشگاه تهران در رشته مکانیک قبول شد. حسین قبل از دانشگاه سیاسی بود، دانشجو هم که شد، فعالیت سیاسی اش کم که نشد، بیشتر هم شد. عضو همه کاره انجمن اسلامی دانشکده فنی بود. هم درسش را می خواند و هم در جریان ریز مسائل سیاسی بود. اگر جایی لازم بود، موضع هم می گرفت. علیرضا که در سال 1361 شهید شد، کار حسین خیلی سخت شد. همه بچه های خانواده، برادرزاده ها و خواهرزاده ها، در بغل حسین بودند. او اجازه نمی
پُک هایی شکننده تر از پتک!
بگیرد و بوسه مهر بر رویت بزند، شرمنده هستم که بگویم از تو فراری می شود چون بوی بد دهانت مهر و محبت را از یادش می برد. چشمم به گل های درون گلخانه که می افتد، دلم برایشان می سوزد، کاش می توانستم برای پژمردگی شان کاری انجام دهم! مهربانم به احترام موی سپیدت و به خاطر خانواده ات از تو عاجزانه خواهش می کنم که به خاطر قلب کوچک کوچکترین فرزندت سیگارت را خاموش کنی و شکوه و عظمت را به خانه باز گردانی و برای شادی و طراوت بخشیدن به گل های زندگیت ثابت کنی که سلامت خانواده برایت مهم است.
پرستاران گمنام، همراهانی صبور که دفاع مقدس برایشان ادامه دارد
انفجار به سراغ پدرم می آید من و خواهرهایم در اتاقمان پناه می گیریم تا اتفاق خطرناکی برایمان نیفتد، اما مادرم ناچار است سپر بلای ما باشد و به دلیل حملات غیر ارادی پدرم تا کنون دو بار دستش شکسته و پرده گوش راستش هم پاره شده است. زندگی با همسرم، از من یک پرستار حرفه ای ساخت همسر یکی از جانبازان قطع نخاع با اشاره به سختی های شرایط نگهداری و مراقبت از این قهرمانان بیان کرد: من قبل از
مرد خشمگین، همسر دومش را زیر چرخ های ماشینش کشت
را نداشتم. مدتی بود که با هم اختلاف داشتیم و همسرم می خواست از من جدا شود. من از او سه فرزند داشتم، ضمن اینکه موقعیت اجتماعی من به خطر می افتاد. با اینکه سعیده همسر دومم بود ولی من از روی عشق و علاقه با او ازدواج کرده بودم و خیلی دوستش داشتم. اما مدتی بود که او سر ناسازگاری داشت. روز حادثه او را سوار ماشین کردم که با هم صحبت کنیم. اما بین راه یکدفعه به من گفت نگهدار می خواهم پیاده شوم، من گفتم
شهیدان به ردیف یک
و این سه قرار و مدارشان برای آن دنیاست. وقتی به ردیف انسان های به خط شده نگاه می کنم، وحید جهانی آزاد فرمانده گروهان با چفیه همیشگی قرمزرنگش و ریشی که الان به دستور فرمانده گردان زده است و صورتش تنک شده است از همه شاخص تر است. او مرد سال های جنگ است، مردی که خیلی از بچه ها او را پدر خودشان می دانستند. قدرت بامشاد و جعفر اسکندری نیز آماده رزم بودند. آنان چند ساعت قبل برای گرفتن عکس چفیه
راز 2جنایت در سینه جوان خونسرد
پسر جوان را دیده بود رای به برائت او می داد اما من همچنان می گفتم مهران از سرنوشت آنها خبر دارد. شب و روز ذهنم درگیر این پرونده بود. یکی از شب های پایانی بهار مشغول تدارک شام برای مهمان خود در خانه بودم که تلفنم زنگ خورد. افسر اداره آگاهی آن سوی خط بود. بعد از کلی عذرخواهی برای تماس در آن وقت شب، گفت: آقای بازپرس، تلاش های چهار ماهه تان نتیجه داد، بالاخره متهم به قتل پدر و پسر اعتراف
داخل کوچه شدم و با مشت گره کرده و شعار الله اکبر به استقبال پیکرپسرم رفتم
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشت هایم را گره کردم و با شعار الله اکبر الله اکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرین بار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبی ام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانه ام و روی شهیدم را باز کردم. چهره اش زیبا و دوست داشتنی تر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود
کارآفرینی و اشتغال زنان؛ موضوعی که موجب تنش در خانواده می شود/ زوجین شاغل چگونه در زندگی مشترک احساس ...
شاید یک مقدار ضعیف تر به امور منزل برسد یا مشارکت همسرش را در امور منزل طلب کند. وی در خاتمه خاطر نشان کرد: ممکن است که خانم مدعی مسائل مالی شود که مثلاً یک کار پاره وقت که هفته ای 3-2 ساعت وقت می گذارد و رقم اندکی هم به دست بیاورد، آن را با پول همسرش قاطی کند و بعد مطالبه گرانه تقاضاهایی مثل به نام کردن خانه را بگوید و ... که این نوع مطالبات طبیعتاً دل طرفین را از هم دور می کند و موجبات
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
دوختم. روز اول که بعد از تعطیلات به دانشگاه رفتم، آن کت و شلوار جدیدم را پوشیدم. فکر می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. بعد از آن کار کردن من همزمان با دانشگاه ادامه یافت. در آتلیه یکی از اساتیدمان کار کردم. در واقع سال دوم دانشگاه، بعداز ظهرها در دفتر استادمان که روبه روی دانشگاه بود، مشغول به کار شدم. یک سال آنجا بودم و توانستم کار را یاد بگیرم. آرام آرام مشتری هایی که دوست نداشتند
کتابی که خاطرات قرن بیست و یکم آلبرایت را روایت می کند
بکشم. روزنامه نگارها از من می پرسیدند: می خواهید چگونه در خاطرات مردم به یادگار بمانید؟ من هم می گفتم: اصلاً چرا در خاطرات کسی به یادگار بمانم. من که قرار بود بمیرم. سر جایم بودم و کلی کار داشتم که بعد از آن انجام بدهم. روشن اینکه پیش از همه چیز باید فهرستی از اولویت های خودم درست می کردم ولی از طرفی اصلاً دوست ندارم ذهنم را ببندم به همین دلیل خودم را برای زندگی بعد از کار دولتی آماده کردم و در
محمود پیشعلی؛ مشعلی برافروخته از عشق
است و او گفت: بیشتر بخوانید: محمود پیشعلی؛ کارشناس چاپ رؤیای خرید چاپخانه من در اولین روز از سومین ماهِ سال 1333 در مشهد متولد شدم. حدود دو ماهه بودم که پدر و مادرم به تهران مهاجرت کردند. پدرم نانوایی سنگکی داشت، بعضی از فامیل هایمان هم که در شهرستان بَجِستان هستند هنوز در همین شغل مشغول به کارند. من تا کلاش ششم دبستان درس خواندم ولی به علت اینکه باید
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
عملیات کربلای 4 بود. نحوه شهادت ایشان را برایمان بگویید. همسرم 4 دی 1365 در کربلای 4، منطقه شلمچه، با برخورد ترکش شهید و پیکرش برای سال ها مفقودالاثر شد. بعد از عملیات وقتی رزمنده ها به روستا بازگشتند، بچه ها به تصور اینکه پدرشان هم هست، به استقبال اتوبوس رفتند. اما کمی بعد گریه کنان به خانه آمدند. گفتم: چیزی شده؟ مگر جلوی ماشین ها نرفتید؟ من تازه می خواستم بیایم. گفتند: همه آمدند، اما
حاج محسن چطور با کلیپ های طنز خنده بر لب طرفدارانش نشاند؟
که این روزها از سختی بازار کار و کم شدن بار گلایه دارد، ادامه می دهد: قبلاً یک باشگاه بدنسازی داشتم ولی یک روز دلم را به دریا زدم و باشگاه را رها و خانه ام را فروختم و با پولش یک ماشین اسکانیا گرفتم و به جاده زدم. این جوان خوش برخورد یزدی می گوید: من که نه شاگرد شوفری کرده و نه مرد جاده بودم، فقط با عشق و توکل بر خدا و حمایت های همسر و خانواده ام، این روزهای مرد جاده بودن را ساختم هرچند
گلایه بازیگر پیشکسوت از وضع معیشت هنرمندان/نگاهی به کتاب شاید پیش از اذان صبح
خبرگزاری میزان - سومین روز از دی ماه 99 با اخبار و حاشیه های فراوانی در عرصه فرهنگ و هنر روبرو بود که از جمله مهمترین آن ها می توان به اظهارنظر پوراندخت مهیمن درباره بازیگری در شرایط کرونایی اشاره کرد. یوسف زاده: شاید پیش از اذان صبح دلنوشته هایم به سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی است احمد یوسف زاده در گفت وگو با خبرگزاری میزان ، پیرامون مضمون کتاب شاید پیش از اذان صبح گفت: این
هرگز نمی توان گفت تاریخ اجتماعی ایران را می شناسیم
کردند. در این بین نگاه تربیتی پدرم نیز نقش مؤثری در شکل گیری شخصیتم داشت؛ از همان سن و سال کودکی وقتی بابت ماجرایی اندوهگین می شدم اصرار داشت که به جای گریه، برای حل مشکلم تلاش کنم و تأکید می کرد که: ضعیفه نباش. و حالا که خاطرات آن سال ها را مرور می کنم می توانم تأثیر آن گفته پدرم را در شکل گیری مسیر زندگی ام ببینم. مادرم به رغم آن که تنها یکی- دو سال مدرسه ژاندارک رفته و مابقی را در خانه درس
خاطرات دمشق/ هوس تحویل زن ایرانی به ابوجعده !
آتش گرفتار شده که فریاد حیوان تکفیری گوشم را کر کرد. مادر مصطفی را تا لب بام برده بود، پیرزن تمام تنش می لرزید و او نعره می کشید تا بگوید مردان این خانه کجا هستند و می شنیدم او به جای جواب، اشهدش را می خواند که قلبم از هم پاره شد. می دانستم نباید لب از لب باز کنم تا نفهمند ایرانی ام و تنها با ضجه هایم التماس می کردم او را رها کنند. مقابل پایشان به زمین افتاده بودم
سکوت قناری و کنجکاوی همسایه راز 4 مرگ را فاش کرد
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان ، نخستین حادثه روز 14 آذر رخ داد. زمانی که همسایه ها متوجه شدند برخلاف روز های قبل صدای آواز قناری همسایه شان به گوش نمی رسد به موضوع مشکوک شدند و به سراغ صاحب قناری که زنی 70 ساله بود رفتند، اما هرچه در زدند کسی جواب نداد با این حال احتمال دادند وی همراه خواهرزاده اش که میهمان خانه وی بود بیرون رفته باشد. اما ساعتی بعد زنگ خانه یکی از همسایه
بازداشت شوهر بعد از مرگ آتشین همسر
این موضوع کنار آمدم. پس اختلافتان سر چه بود؟ پدر و مادر من از هم جدا شده بودند و حتی در زمان ازدواج هیچ کدامشان برای مراسم عروسی من نیامدند. با این حال من گاهی به دیدن مادرم می رفتم. اما شهناز می گفت حق نداری به دیدن او بروی. این موضوع یکی از مشکلات اصلی ما بود که مدام به خاطر آن باهم دعوا می کردیم. فرزند هم دارید؟ شهناز یک بار سقط جنین کرده بود. فروردین امسال هم
داستان کوتاه/ عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!
داستان کوتاه و خواندنی بسیار شیکتر و به روز تر از آن بود که به نظرت بیاد خودش هم مجروح جنگیه! آن هم چه مجروحی؟؟ درست حسابی جانباز.... اما مگه باور میکردی؛ شیک و خوش قیافه و با اطلاعات؛ دکترا داشت و استاد بود نگاهش که میکردی فکر میکردی همین الان میخوان باهاش مصاحبه مطبوعاتی کنند پیرامون موضوع: چگونه این همه سلامت هستید؟ و اولین سئوال این خواهد بود: راز سلامتی و
خوب شد امام آمد تا خانه دار شوید!
سال 74 کشاند تا اینکه در منطقه فکه حین تفحص پیکر های شهدا بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. در ادامه روایت هایی از زبان مادر شهید را می خوانیم. تا حلوای تو را نخورم نمی میرم شهید بکش لو خبر داد که شب عملیات ترکش خورده و به بیمارستان منتقلش کردند. پرس و جو کرده و متوجه شدم دستش ترکش خورده. نصف روز در بیمارستان ماند و دوباره به منطقه برگشت. من که رسیدم بیمارستان نبود، شهید بکش لو
نخستین شهید راه ولایت ( زهراء سلام الله علیها )
به گزارش جام جم انلاین و به نقل از پایگاه اطلاع رسانی حوزه، در این مقاله به مقام بلند حضرت زهرا(سلام الله علیها) نخستین شهید راه ولایت اشاره می کند. با خطبۀخود اولی را خوب ادب کرد احقاق حق را با زبانش امتحان داد وقتی علی را یک تنه آورد خانه شهر مدینه قهرمانش امتحان داد زهرا سراپا، پای حیدر ایستادو پای علی قدکمانش امتحان داد
حسرتی که فرماندهان جنگ بر دل آهنگران گذاشتند
می شود که فرمانده کل سپاه مانع می شود که ایشان بجنگد و این حسرت همیشه روی دل حاج صادق می ماند و ایشان هم همیشه از این حرکت فرماندهان گلایه مند است. آن قدر کار ایشان کارآمدی خود را نشان داد که دشمن متوجه شد و اقدام به ترور ایشان کرد. در یکی از خانه های تیمی که سال 1360 توسط اطلاعات سپاه تخلیه می شود لیست کسانی را که قصد ترور داشتند پیدا می کنند که اسم حاج صادق را در آن می بینند برای همین
فضیلت حدیث شریف کِساء
گیری از تمام روایات تصویر کاملی از این رویداد ارائه کرده و آن را چنین نقل کرده است: پیامبر اسلام (ص) در خانه همسرش، امّ سلمه قرار است پیام مهمی از سوی خداوند درباره چند تن از نزدیکان خود دریافت کند؛ لذا به همسرش تأکید می کند که به هیچ کس اجازه ورود ندهد. از سوی دیگر، در همین روز، فاطمه (س)، دختر پیامبر (ص) تصمیم می گیرد برای پدر غذای مناسبی به نام عصیده (حلوا) تهیه کند. او این غذا را در
استاد محمد قهرمان از پهلوانان شعر خراسان بود
می کنم. همچنین اینکه من در این سال ها و به واسطه جلسات شعر قهرمان از دکتر احمد علوی و ادیبیان بسیار آموختم. در انتها سینی چی با قرائت شعری آذین بخش این محفل ادبی شد. سپس ناصر عرفانیان که از گردانندگان انجمن ادبی قهرمان بوده گفت: در این محفل من از همه کوچک تر بودم. من هرچه آموختم را از لطف و محبت مرحوم قهرمان دارم. اولین شبی که به این انجمن آمدم دوستی از تهران و از اخوان ثالث برای مرحوم
کرونا و گرانی، شهرستانی های تهران را فراری می دهد
روزنامه هشمهری - فهیمه طباطبایی: غروب همان روز که کامیون اسباب و لوازم خانه شان را از تهران آورد به هندوآباد و همه اهالی ده دیدند که یک بچه شهری برای همیشه آمده تا در روستا زندگی کند، درست وسط نماز مغرب و عشاء، آنجا که امام جماعت از ثواب نماز غفیله حرف می زد، یکی از مرد های روستا از صف عقب دست گذاشت روی شانه اش و گفت: واقعا واسه همیشه اومدی اینجا زندگی کنی؟ همه از هندوآباد می رن تهران یا اصفهان
تاریخ ورشکستگی ما | آینه های دردار نوشته هوشنگ گلشیری به روایتِ احمد غلامی و سعید رضوانی
نبوده ام. در این ده، دوازده سال ما مثلا هر سالی جایی بوده ایم. تا می آمدم با میزم یا جای کتاب ها اخت بشوم مجبور شده ام باز جمعشان کنم و بروم به خانه ای جدید. قبلش هم همین طور بوده است. هر چند سالی در شهری گذشته. بعد از آن چند سال که همسایه بودیم بقیه اش هر سالی در یک محله بوده ام. معلم هم که شدم هر مهر ماه به ده تازه ای پرت می شدم. گاهی مجبور بودم کیلومترها با چرخ بروم تا برسم به ماشینی که به آن ده