محمود پیشعلی؛ مشعلی برافروخته از عشق
سایر منابع:
سایر خبرها
سید ابراهیم هاشمی/ بازساز بایسنقر
تعیین شده من ماهانه 80 تومان بود که به علت فعالیت و تلاش فراوانم به عنوان پاداش در اولین ماه 120 تومان دریافت کردم. متأسفانه شش ماه بعد چاپخانه تعطیل شد و سید ابراهیم هاشمی به شرکت افست رفت و من هم در چاپ علمی مشغول به کار شدم تا اینکه در سال 1339 نیز بنده به چاپ افست رفتم و تا سال 1352 نیز در کنار ایشان به فعالیت پرداختم. سمیع زاده ادامه داد: بهترین خاطره من از ایشان انجام کارهای کپی
ارتباط معجزه آسای شهید با مادرش در خواب و شعری که برایش خواند
که برای گیلاس چینی باغ ما، طبق برنامه ی هر ساله، اگر مایل هستند بیایند. چند روز گذشت و خبری از آنها نشد. یک شب که برای خواب آماده می شدم و برادر شهید هم در مسجد بود، بعد از خواندن دعا، به رخت خواب رفتم و بیدار بودم و هنوز نخوابیده بودم که یک وقت در عالم بیداری دیدم یکی از در خانه وارد شد! اول فکر کردم پسرم علی است که از مسجد برگشته، دقت که کردم دیدم پسر شهیدم محمد است! خواستم بلند شوم، گفتم
حسرت دیدار سردار سلیمانی و ماجرای آخرین دیوارنگاره حرم حضرت زینب(س)
پارکینگ، اما دیگر دیر شده بود. سردار سلیمانی رفت و حسرتی بر دل من ماند؛ حسرت دیدن سردار. اما هنوز امیدی بود، مطمئن بودم دوباره می بینمش. ایام ولادت حضرت زینب سلام الله علیها بود که تقریبا کار تمام شده بود و فقط دیوار مقابل حرم خالی بود. هر روز چشم به راه سردار بودم و بعضی وقت ها از صبح تا شب برای استراحت و نهار به محل استراحتم نمی رفتم، مبادا در این حین سردار از آنجا عبور کند و من نباشم
جلفای بدون بابانوئل
ارمنستان و آذربایجان جوانانی را از دست دادیم و هنوز چیزی نگذشته. هنوز داغداریم. به احترام این جوانان هم درخت نمی گیریم و جشن آن چنانی نداریم. مشتری ها هم امسال کمتر خرید می کنند. وارد یک موبایل فروشی شدم و گفتم: امسال برای جشن سال نوی میلادی برنامه ای دارید؟ بدنش را صاف کرد و خیلی رسمی گفت: با توجه به مشکلاتی که برای تمام دنیا به ویژه کشور ما هست امسال جشن سال نویی در کار نیست. اقوام هم دورهم
نام مسیح گره گشای دنیای بشر نوشتاری از حجت الاسلام نیما ارزانی
شفقنا – حجت الاسلام نیما ارزانی در نوشتاری با عنوان نام مسیح گره گشای دنیای بشر این گونه آورده است: امروز صبح برای اقامه نماز صبح به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفتم. بعد از نماز و مختصری زیارت در محوطه حرم بودم و جوانی آمد سلام کرد و گفت حاج آقا اینجا واقعا شفا میده؟ گفتم بله همانطوری که نام عیسی مسیح علیه السلام گره از مشکلات دنیا باز می کند توسل به این خاندان هم تاثیرات فراوانی
من نیاز به مسلمان بودن داشتم
طوری که در سن 15 سالگی باردار شدم و در 19 سالگی دو دختر داشتم. خدا من را با این دختران زیبا برکت داد. من مسیر بدی را طی می کردم و دخترانم به من احتیاج داشتند. من یک مادر تنها بودم و واقعاً سخت کار می کردم. گاهی اوقات دو یا سه شغل در یک زمان داشتم زیرا می خواستم دخترانم زندگی متفاوتی داشته باشند. با شنیدن اخبار رسانه ها ضد اسلام شده بودم بعد از 11 سپتامبر
ناگفته های یک ارتباط شناس | آموزه های هادی خانیکی
افتادم. شکنجه، تنهایی و محکومیت نیز به آن اضافه شد. در زندان کریم خان شیراز در میان زندانیان عمومی که بودم، فهم بیشتری از زندگی پیدا کردم. پس از آن از دانشگاه های مشهد، شیراز و تهران اخراج شدم و این سبب تغییر سیر زندگی من شد. دوباره کنکور دادم و در دانشگاه علم و صنعت قبول شدم و دوباره به ارتباط سیاسی ای که داشتم روی آورده و زندگی مخفی ای را انتخاب کردم. مدتی معلمی در دبستان را پیشه کردم
خاطره ی مجروحیت و جانباز مرتضی قنبری وفا
؛ البته در آن عملیات صحنه هایی دیدم که هرگز آن را بیان نکرده و نخواهم کرد؛ تمام این صحنه ها با من به زیر خاک خواهد رفت؛ چون بیان آنها را به مصلحت نمی دانم و تاکنون در هیچ محفلی، آن را شرح نداده ام. در اواخر فروردین 1363 پس از 6 ماه حضور مداوم، تسویه حساب کردم و برگشتم؛ اما یک ماه بعد، دوباره اعزام شدم؛ این بار به عنوان یک تخریبچی حرفه ای و ورزیده، وقتی به خط مقدم پاسگاه زید رفتم، شهید
توضیح باصفا درباره مشت زنی آخر بازی!
گفتم که بازی تمام شد و بردید. اگر می خواهید سالم باشید به رختکن بروید. حالا که پیروز شده اید، به رختکن بروید، دیگر این کارها معنی ندارد. آن بازیکن بازهم دست بر نداشت و سینه به سینه شدیم که ناگهام دروازه بان حریف از ته زمین به میانه میدان آمد تا دعوا راه بیندازد. وی ادامه داد: گلر تیم نفت با آن لباس نارنجی رنگش مدام در ضربات ایستگاهی زیر لب حرف های بد می زد و من و سایر بازیکنان هم کاری با
بگویید از طرف بابا!
. دیدم که صورتش خونی شده. دو چشمش را به زحمت باز کرد و گفت: آقای روحی من اینجا شهید نمی شوم. محل شهادت من جایی دیگری است. چند وقت بعد که با هم به سوریه اعزام شدیم، دو روز قبل از عملیات مجتبی کرمی را دیدم. از نیروهای رزمنده در میدان صبحگاه به فاصله دویست متر دور شده و تنها نشسته بود. کنارش رفتم و گفتم: کرمی چه خبر؟ گفت: آقای روحی دو سال پیش یادت
آیت اخلاق و حکمت
سال به طور مرتب چاپ می شد، می خواندم و خیلی تحت تأثیر قرار می گرفتم.... در سال های بعد از بلوغ تا بیست سالگی به مطالب جنگی علاقه مند شدم، البتّه به مسائل علمی هم گرایش داشتم. از میان آثار علمی من به نوشته های موریس مترلینگ فرانسوی علاقه مند شدم. کتاب زنبور عسل او را به دلیل ارزانی خریدم و خواندم... آثار او بدون این که نامی از خدا ببرد ما را به یاد خدا می انداخت وی پیرامون معلّمان و
روایت نوری مالکی از نحوه آشنایی با حاج قاسم
، به رغم آنکه به مدت 7 سال در ایران زندگی کردم اما در پادگان اهواز و در میان نیروهای شهید صدر مستقر بودم. پس از آنکه در آن دیدار با حاج قاسم آشنا شدم همان روز تصمیم گرفتم وارد عراق شوم، به این دلیل که صدام سقوط کرده بود البته اطرافیان کوشیدند مرا برای دیدارهای دیگر نگه دارند اما به آنان گفتم که من می روم و بقیه دیدارها را شما انجام دهید، چرا که بغداد سقوط کرده و تحت سلطه نیروهای خارجی است
خاطره خبرنگار فرانسوی از هنگامه نماز امام
بکنید. بعد از کندن کفش وارد اتاقی شدم که عریان بود و تا آن روز اتاقی که آن چنان عریان جز در ساختمان های تازه ساز که هنوز کسی در آن سکونت نکرده ندیده بودم، یگانه مبل اتاق را یک قطعه فرش تشکیل می داد که بر کف آن گسترده بودند و غیر از آن هیچ چیز در آنجا به نظر نمی رسید آن اتاق با یک لامپ بدون حباب که در انتهای یک سیم از سقف آویزان شده بود روشن می شد. بیشتر بخوانید من خودم را
آقا مرتضی آیینه بود
باباجان؟ گفت من از الیگودرز برای امام گردو آورده بودم راهم ندادن. من رفتم و خبرم را دادند. برنامه امام این بود که هر روزش مختص به کاری بود. آن روز، روز سران قوا بود و من چون خبر فوری جبهه داشتم توانستم آن روز بروم. بعد از من آقای موسوی اردبیلی ملاقات داشت. خبرم را که دادم، دلم نیامد و خبر این پیرمرد را هم به امام گفتم. امام گفت برو برش دار بیارش پیش من. به دفتر هم گفت به آقای موسوی یک وقت دیگر بدهید
اوضاع و احوال این روزهای بازار چاپ و نشر در خیابان انقلاب/کتاب فروشی ها در خطر انقراض!
کتاب را فراهم کنند قیمت روی جلد کتاب را بسیار بالاتر از آنچه تولید کتاب می شود ثبت می کنند و بعد تخفیف 50 درصد می زنند بدین ترتیب مخاطب را گمراه میکنند و در عین حال به سود خود دست می یابند و با این کار در قیمت کتاب نیز تا حدود دوگانگی ایجاد می کنند که این امر اصلا درست نیست. کم کم مدت زمانی که برای روز اول تهیه گزارش میدانی از خیابان انقلاب تعیین کرده بودم رو به اتمام بود که با یک
از غزنی تا اوپسالا؛ با شاعری که حنجره مظلومیت زنان افغانستان است
شان شاید دو فردای دیگر دست به قلم شود و برای کودکان فردای سرزمینش حکایت مردی را بنویسد که سال های مدید مشک غربتش را مثل حلزون به دوش کشید و با چمدانی راه راه این همه راه را از از ولایت جاغوری تا اوپسالا رفت و رفت و از یاد نبرد که هر شب با همان چمدان راه راهش به کوچه های غزنین و بلخ و کابل هم سری بزند تا برای ملیله ها و مریم ها لالایی بگوید. کتاب سماع محشر از مجموعه کتاب های مؤسسه شاعران پارسی زبان است که به منظور معرفی و انتشار آثار فارسی زبانان در دیگر کشورها از جمله در منطقه شبه قاره به چاپ رسیده است. انتهای پیام/ ...
مرگ دختر 5 ساله در تصادف با قطار
قطار تحقیق کردند. راننده قطار گفت: حدود 8 کیلومتر مانده به ایستگاه بود که صدای برخورد چیزی را داخل کابین قطار شنیدم. پس از 500 متر آن طرف توقف کردم و از قطار پیاده شدم، اما چیزی را ندیدم و به همین خاطر دوباره قطار را به راه انداختم و به ایستگاه رفتم. همزمان با ادامه تحقیقات درباره این حادثه قاضی ساسان غلامی، بازپرس شعبه سوم دادسرای امور جنایی تهران دستور داد برای بررسی علت حادثه کمیسیون سوانح ریلی تشکیل شود. وی همچنین دستور داد دوربین های محل حادثه بررسی و از شاهدان عینی و اولیای دم درباره حادثه تحقیق شود. ...
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
/> بله! تابستان همان سال اول دانشگاه، در یک پروژه ساختمانی مشغول به کار شدم. اتفاقا آن کار را خیلی هم جدی گرفته بودم. کارم نظارت بر کارگران بود. سه ماه تابستان که تمام شد، مهندس نیرومند که مسوول آن پروژه بود، به من علاقه مند شده بود. بعد از سه ماه نزد ایشان رفتم و گفتم می خواهم استعفا بدهم. مخالفت کرد و گفت شما اینجا آتیه خوبی دارید. اما من دوست داشتم درسم را تمام کنم. به همین دلیل آن کار را رها
ببخشید می خواستم داداشم را بکشم
کرد. خودم را سرزنش کردم و با خودم گفتم چرا دلم به حال این مرد سوخته است؟ باید او را بکشم و همان روز تصمیم به قتل او گرفتم. می خواستم از او انتقام بگیرم و شب حادثه حدود ساعت3 به پارک رفتم. مردی روی نیمکت خوابیده و ملحفه ای روی آن بود. فکر کردم برادرم است و 2ضربه چاقو به او زدم. کی متوجه این اشتباهت شدی؟ بعد از قتل به محل حادثه رفتم تا سروگوشی آب بدهم، اما چیزی دست گیرم نشد. تا
خاطره جالب هاشمیان را از دوران حضورش در بوخوم
رخ می دهد. او گفت: همیشه جزو نفرات اول بودم که در تمرین حاضر می شدم ولی آن روز چون اضطراب زیادی داشتم، زودتر از همیشه به سر تمرین رفتم و جلوی در ورودی، با آقای پیتر نویرور روبرو شدم. به همدیگر سلام کردیم و او به من گفت برو لباس هایت را بپوش و بیا که با تو کار دارم. خوشحال شدم و با خودم گفتم پس قصد ندارند اخراجم کنند. مربی تیم ملی ایران گفت: بعد از اینکه لباس هایم را پوشیدم
اورژانس مورد نظر در دسترس نیست!
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از بلاغ ، در حال عبور از کمربندی تنکابن بودم که متوجه تصادف شدید دو خودرو شدم. بلافاصله سرعت را کم کردم و از اتومبیلم پیاده شدم تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. معلوم بود که تصادف تازه چند دقیقه ای بود که رخ داده است. مردم سر صحنه تصادف جمع شده بودند. متوجه شدم یک خانم بر اثر شدت اصابت به خودرو به بیرون پرتاب شده است. همه در حال شماره گیری 115
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
تماس شهید شد. شهادت حسین به روایت برادر بعدازظهر چنددقیقه ای دیر رسیدم خانه؛ حسین نبود. مادرم گفت: قطار ساعت شیش راه می افتاد؛ حسین هم زودتر رفت که به قطار برسه. این طوری شد که با حسین هم همچون دو برادر دیگر شهیدم نتوانستم خداحافظی کنم. فردای آن روز رفتم مهاباد. یک هفته بعد، از تهران بهم خبر دادند که حسین مجروح شده و منتقلش کردند بیمارستان شیراز. تا به من خبر دادند، به یکی
طلاق به خاطر اصرارهای فرزند
مخالفت دخترش روبه رو شدم. با این حال تصور می کردم بعد از مدتی می توانم در دل او جا باز کنم. به او حق دادم که ناراحت باشد. ولی هرچه زمان گذشت اوضاع بدتر شد. هر شب دعوا داشتیم. هر روز اخم می کرد و سعی داشت مرا ناراحت کند. در خانه حرف نمی زد. مرتب در اتاقش بود. حتی غذا را هم در اتاقش می خورد. راضیه هم روز به روز افسرده تر شد. برای همین وقتی این وضعیت را دیدم من هم تصمیم به جدایی گرفتم. با این که راضیه را
از 4 سالگی به موتورسواری رو آوردم/ اول موتورسواری یاد گرفتم بعد دوچرخه سواری!
رفت خواهرم را همراه خود می برد. من هم بچه بودم و مثل اکثر پسرها به موتورسواری و ماشین سواری علاقه مند بودم. یک روز مادرم به پدرم گفت حالا که من این قدر گریه می کنم اجازه دهد سوار موتور شوم تا خودم بی خیال این قضیه شوم. یک روز که پدرم، خواهرم را سر تمرین برده بود من هم رفتم و سوار موتور شدم. پدرم پشت موتور را می گیرد و با من چند قدم می دود و بعد من خودم می روم. استعداد موتورسواری در من خدادادی بود. پدرم از من حمایت کرد و من هم به این رشته رو آوردم و جالب اینجاست بدانید که من اول موتورسواری را یاد گرفتم و بعد دوچرخه سواری را. 3/5 موتورسواری و اتومبیلرانی امیر رضا ثابتی فر ...
بیانیه گام دوم انقلاب اسلامی موضوع یک اثر مستند داستانی شد
به گزارش شفاف، ولی ابرقویی در انتشارات شهید کاظمی منتشر شد این اثر اولین کتاب داستانی با محوریت بیانیه گام دوم انقلاب است و در آن ماجرای یک دبیرستان در قالب هفت رنگ ترسیم می شود؛ گفتگویی جنجالی و هیجانی در این دبیرستان بین روحانی مبلغ و دانش آموزان دبیرستان رخ می دهد. فضا به گونه ای شده بود که باید وارد مرحله ی بعدی عملیات می شدم. رفتم سمت میز معلّم. زیپ کیفم را کشیدم و لپ تاب را بیرون
جزییاتی از دادگاه و اعدام صدام دیکتاتور معدوم عراق
بلندپایه دیدار کرده بودم. با آقای طارق عزیز مرتباً دیدار می کردیم؛ گاهی او به دیدار ما می آمد و گاهی ما به دفتر او می رفتیم و در این رفت وآمدها بود که با اکثر مسئولان آشنا شدم و تنها کسی که ندیده بودم، صدام بود و اصراری هم بر دیدارش نداشتم. آن ها برای شما، به عنوان یک هیئت، شرایط دیدار فراهم نکردند؟ صدام نیز درخواستی برای دیدار شما نداشت؟ خیر، چنین اتفاقی هرگز صورت نگرفت. البته
بیوگرافی و زندگینامه سارا رسول زاده + عکس های شخصی
آموزی و دانشجویی نیز همان گونه در زمینه تئاتر فعال بودم تا این که برای وورک شاپ آقای پزشک رفیعی انتخاب شدم و بهترین کارم نمایش یرما نیز به کارگردانی آقای پزشک رفیعی بود. من دو سال با پزشک رفیعی همکاری کردم و به جرات میتوانم بگویم در حال حاضر بهترین کارگردان تئاتر ایران است. من در زمینه اجرا نیز تجاربی دارم و اجرا در تلویزیون را نیز با همکاری خانم بهبودی در شبکه دو ودر برنامه ای زنده تجربه