اسرار باورنکردنی زندگی زن مشهدی با اجنه - باشگاه خبرنگاران
اسرار باورنکردنی زندگی زن مشهدی با اجنه
سایر منابع:
سایر خبرها
فرار شبانه دختر 16 ساله از دست بردارش
. چند بار هم به منزل آن ها رفتم و به طور پنهانی با رامبد به گشت و گذار پرداختیم. در همین حال برادرم متوجه ارتباط ما شد و موضوع را به خانواده ام اطلاع داد . از آن روز به بعد ورق برگشت و رابطه خانواده ام با من تغییر کرد. برادرم مرا مقابل چشمان پدر و مادرم کتک می زد و نمی گذاشت از خانه بیرون بروم. فیروزه که در جریان ماجرا قرار گرفته بود، موضوع ارتباط من و رامبد را برای خانواده اش بازگو کرد تا این که
اعتراف به توطئه قتل مادر مهربان مشهدی + عکس صحنه بازسازی قتل
زن میان سال آخرین محلی که در آن دیده شده خانه پسرش بوده است از همین رو پسر بزرگ، عروس و پسر هجده ساله این خانواده به پلیس آگاهی احضار شدند. علی پسر بزرگ تر خانواده مدعی بود که مادرش ظهر روز بیستم آبان به خانه اش آمده و بعد از ساعتی به قصد رفتن به خانه خواهرش از خانه او خارج شده است. در ابتدا همه چیز طبیعی به نظر می رسید تا اینکه گم شدن قولنامه منزل مسکونی طاهره (زن شده) به پلیس اعلام شد
شعر زیبای مادر از شاعران برتر ایران
/> به خانه ای که نه در وی زن است، زندان است چه دخمه ای که صدش رخنه هست و روزن نیست چراغ خانه مرد خدا، زن و بچه است تو را که نیست زن و بچه خانه روشن نیست به خانه داری خود هرگز انتخاب مکن زنی که خانه نگهدار و پاکدامن نیست اغلب کسان که پرده حرمت دریده اند در کودکی محبت مادر ندیده اند شهریار
چیزی نگویید، مختصات زخم را دارم!
داشت، یعنی همه زن های عرب دوست دارند اما بعد از مهدی مادر حنا زدن را بر خودش حرام کرد؛ همیشه من برایش حنا میبستم ولی دیوانه شدم! _دور از جانتان _سرت سلامت دخترم، نه جدی می گویم، من تا چند سال پیش هم هنوز داروی آرامش بخش مصرف میکردم؛ به خاطر آن عکس ها! _مگر عکس ها چه بود؟ وَرده نفس تلخ و سردی کشید و با مشت روی سینه اش کوبید: حکیم خیلی مهدی را دوست داشت، هر آدمِ
نقشه عجیب برای سرقت مسلحانه طلافروشی
به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان ، ساعت 6 بعداز ظهر یکشنبه 5 بهمن دو مرد طلافروش داخل مغازه شان در حال فروش طلا به زوج جوانی بودند که مرد جوانی با اشاره به آن ها خواست در را برایش باز کنند. مرد طلافروش به تصور اینکه وی مشتری است، در را برایش باز کرد و پسر جوان با کاپشنی سورمه ای، شلوار لی و کلاه مشکی به سرعت وارد مغازه شد. اما وی به محض ورود اسلحه کلتی را از زیر لباسش بیرون کشید وبه سمت
بوسه بر دست و پای مادر!
به منزل ساده و صمیمی اش دعوت می کند. بی وقفه نام سجاد و برادر شهیدش داود کمانی را بر زبان می آورد و بوسه بر عکس های شان می زند. صفیه کمانی 30 سال پیش شاهد شهادت برادرش بوده و 7 مهر سال 1395 پسرش را تقدیم اسلام کرده است. فیروزه زبرجدی خواهر 31 ساله شهید درحالی که سعی می کند مادر را آرام کند، می گوید: مادرم بر اثر سانحه ای در کودکی تکلمش دچار مشکل شده است. خبر شهادت برادرش در دوران دفاع مقدس اتفاق
رویش انقلاب از دامن نازداران جسور
از پای در می آمد، حضور زنان فداکار و مقاوم و صبوری که در طول 8 سال دفاع مقدس فرزندان و همسران خود را برای جنگیدن حق علیه باطل تشویق کرده و این انقلاب تا ابد مدیون این خانواده ها است. بیشتر بخوانید: داستان خیال انگیز سفر عاشقانه من و پروانه در سالروز وفات ام البنین که روز تکریم مادران و همسران شهدا نام گرفته است، ایثار و فداکاری و صبر و پایداری مادران و همسران شهیدان هشت سال
وام معیشتی کرونا که در هاله ای از ابهام ماند
صدهزارتومانی کمک معیشتی با سلام خسته نباشید، شوهرم راننده است، بیمه تامین اجتماعی خودمون آزاد هر ماه380هزار است که به بدبختی می ریزیم، یارانه معیشتی و وام مرحله اولم به ما دادند، ولی این مرحله برای ما هیچی تعلق نگرفته سه تا بچه هم داریم خواهش می کنم پیگیری کنید. سلام من راننده کامیون هستم بیمه پردازم ماشین از خودم ندارم اجاره نشین هستم دارای خانواده 5 نفری 8 ماه است بیکار شدم چرا
بازتعریف شخصیت ام البنین(س)نیاز جامعه زنان است/تبعیت از ولایت خط سیاسی ام البنین(س) است
کرامت را روشن می کند. اولین نکته ای که در مورد شخصیت ام البنین(س) قابل توجه است، لیاقت سرپرستی و مادری فرزندان حضرت زهرا(س) است. بعد از شهادت حضرت فاطمه(س) افتخار خدمت به فرزندان خاندان وحی به ام البنین(س) رسید که نصیب هر زنی نشد. پیامبر(ص) پس از ارتحال حضرت خدیجه(س) زنان متعددی اختیار کردند. اما هیچ کدام در خانه پیامبر(ص) ساکن نشدند بلکه خود منزل داشتند ونبی الله(ص) به آنها سر
روایت هایی از انتظار، از خودگذشتگی و حسرت های همیشگی مادران و همسران شهید
. گلزاری که گویا در سال 1369 به دست رئیس جمهور وقت، آقای هاشمی رفسنجانی، افتتاح شده است. بنای گلزار شهدای این روستا در مساحتی هزارمتری و حیاط دار، سقف و ستون خورده است و در دارد. دری که وقت رسیدن ما قفل وزنجیر بود. یکی از جمع حاضر، می فرستد دنبال خدیجه خانم تا بیاید و در را باز کند، این یعنی کلیددار این گلزار یک زن است. نام خانوادگی: شم آبادی، نام: علی اصغر چند دقیقه بعد، خدیجه خانم
دل مادری که تا ابد در کربلا ماند/ بانویی که از شدّت گریه بر امام حسین(ع) نابینا شد
حیرت و تعجب بودم که هاتفی صدا زد و مرا با اسم خطاب کرد . من صدایش را می شنیدم ولی او را نمیدیدم . گفت فاطمه مژده باد تو را به سیادت و نورانیت به ماه نورانی و سه ستاره درخشان که پدرشان سید و سرور همه انسانها است بعد از پیامبر (ص) و این گونه در خبر آمده است؛ پس از خواب بیدار شدم در حالی که می ترسیدم . مادرم تاویل رویای من چیست؟ ام البنین کیست ؟ نامش فاطمه و کنیه اش امُّ البنین
سعید حنایی قاتل زنجیره ای در کنار قاضی منصوری
شود و بعد از چند ماه، دوباره به زندان باز می گردد. پدر یکی از مقتولان با عینکی ته استکانی در اتاق ساده ای رو به دوربین می گوید: دخترم را در 10 سالگی شوهر دادم. وقتی 20 ساله شد، شوهرش با وجود شش بچه، زن دیگری گرفت. از آن به بعد بی اعتنایی شوهر و نداشتن خرجی بچه ها، کار دختررا به خیابان ها کشاند. دخترم مجبور شد تنها کاری را که برای پول در آوردن از دستش برمی آمده، انجام دهد. سعید
رقابت تن ها
صدای مادرم ذوق داشت، اما من نگران بودم، بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و در حالی به مادرم رسیدم که از شدت هیجان به صدا زدن بسنده نکرده بود و به سمت من می آمد و ما در راهرو به هم رسیدیم. مادر روی گوشی تصویر یکی از صفحات اینستاگرام را نشانم داد و با خوشحالی گفت این چقدر شبیه فلانی است. خودش بود! دختری 17ساله که یک لباس غیرعمومی، از همان هایی که خانم ها معمولا توی معاشرت های عادی نمی پوشند
مادر محمد میراث دار صابون پزی سنتی طرق است
که همسرم مریض شد من هم این کار را کنار گذاشتم. قبل از آن سال های طولانی بود که به این کار مشغول بودم. بعد از مرگ مادر همسرم که صابون می پخت من این کار را شروع کردم و تا چند سال پیش ادامه داشت. او ادامه می دهد: خانواده ما در طرق به صابون پز ها معروفند. از همان قدیم که مادرشوهرخدابیامرزم صابون می پخت هرکسی که صابون می خواست در خانه او را می زد و به همین دلیل منزلمان به خانه صابون پز ها
نامگذاری 3 معبر اسلام آبادغرب به نام شهیدان دانش
که چندین شب پیاپی به نگهبانی ازشاهراه فرعی روستای ونایی که به روستا های بخش حمیل منتهی می گردد پرداخته و خواب و خوراک نداشتند، در شب هفتم مرداد یعنی 2 روز بعد از عملیات مرصاد در حالیکه شهر اسلام آبادغرب در تصرف نیروهای خودی بود، با این فکر که منافقین متلاشی شده اند و شهر در دست نیرو های خودی است، به استراحت می پردازند، اما اکیپی از منافقین کوردل بخاطر کینه ای که از ایشان داشتند، به منزل پدری آنها
اعتراف به قتل برای جای خواب
اطراف بود گفتم که با چند نفر درگیر شدم و کسی را کشته ام تا بتوانم جایی برای ماندن داشته باشم. نمی دانستم شب کجا بخوابم و چکار کنم که ناگهان این ایده به ذهنم رسید و این دروغ را گفتم. آن موقع شب آنجا چکار می کردی؟ با مادر و خواهرم از شهرستان محل زندگی مان که در غرب کشور است با خودرو خودم راهی تهران شدیم. قرار بود به خانه خواهرم برویم که نزدیکی ریل راه آهن با مادرم و خواهرم دعوایم شد. آنقدر
نوجوانی که خاطره دهقان فداکار را زنده کرد
اما در بازگشت شکستگی قسمتی از ریل راه آهن توجهم را جلب کرد و وقتی نزدیک تر شدم دیدم ریل واقعا دچار شکستگی شده و ممکن است اتفاقی رخ دهد. عباسی می گوید: خیلی سریع خودم را به منزل رساندم و بلافاصله این مسئله را به مادرم منتقل کردم. مادر این دانش آموز هم عنوان می کند: بعد از اینکه محمد مرا در جریان قرار داد خیلی سریع با مسئولان راه آهن تماس گرفتم و مسئله را به آنها عنوان کردم.
عاقبت تلخ فرار دختر نوجوان از دست ناپدری
بدن مونا را تأیید کرد و بدین ترتیب دختر نوجوان برای تحقیق و بازجویی به پلیس آگاهی منتقل شد. وی گفت: چند سال قبل پدر و مادرم از هم جدا شدند و من همراه مادرم زندگی می کردم. تا این که مادرم با مرد جوانی ازدواج کرد و بهاره به دنیا آمد. ناپدری ام با من بد رفتاری می کرد و مادرم هم اعتراضی نمی کرد به همین خاطر من هم برای اذیت کردن او و مادرم با بهاره از خانه خارج شدم. بعد با دوستم سینا تماس گرفتم و خواستم
هرآنچه که درباره اجنه نمی دانید
فرماید: ای گروه جن و انس آیا رسولانی از خودتان (یعنی از جنس ماده و طبیعت در برابر فرشتگان که ملکوتی هستند و انس و جن ماده است.) به سوی شما نیامدند و آیات مرا برای شما نخواندند و شما را از ملاقات روز قیامت نترساندند گفتند ما بر خودتان شهادت می دهیم که چنین بوده است. از این آیه استفاده می شود که: اولاً: جهان جن، جهان تکلیف و مسئولیت، باز خواست، خطاب و عتاب است و آن ها قدرت
قاتل دروغ نگفته بود
خودرواش در نزدیکی محل یک از قتل ها صادر شده بود، شناسایی و در یک عملیات ضربتی دستگیر شد. این زن 32ساله بعدها در جریان جلسه محاکمه درباره انگیزه اش از قتل ها چنین گفت: مراقبت از دختر معلولم پول می خواست اما شوهرم بی کار و معتاد بود. برای تامین مخارج زندگی در آموزشگاه تعلیم رانندگی مشغول به کار شدم اما بعدا 10میلیون تومان بدهکار شدم و همه اینها باعث شد که به فکر سرقت از زنان میانسال بیفتم. مهین بعد
روایت زنان سرپرست خانواده از رانندگی در اسنپ
مدارس، چند سالی پیمانکار تعویض پلاک در استان هرمزگان بودم، مدتی هم در شرکت خدمات خودرویی و همچنین تاکسی 133 کار کردم. مریم، مادر دو دختر 26 و 23 ساله است. دختر بزرگش ازدواج کرده و دختر کوچکش دانشجوی مهندسی عمران است. همسرش، در زمان حیات، به دلیل مشکل قلبی با حداقل حقوق و با حکم از کار افتادگی بازنشسته شده بود و مستمری او کفاف زندگی را نمی دهد. مریم درباره ی کار در اسنپ می گوید: اسنپ برای من
انگلیسی حرف زدن با مادر در خواب
می زدم. سوادم بد نبود. به اندازه کلاس چهارم و پنجم ابتدایی سواد داشتم؛ اما حساب و جغرافی و این جور چیزها را نمی دانستم. مرا به مدرسه امانت بردند. بعد رفتم به مدرسه اسلام. بعد به مدرسه افتخاریه رفتم در آن ایام من معمم و پیش نماز شاگردان مدرسه بودم. عشق به مطالعه از همان دوران کودکی سراغ مینوی آمد. او این دوران را این گونه شرح داده است: وقتی بنده کوچک بودم، پدرم می رفت کتاب امانت می گرفت یا کرایه
پروین: از خُماری وحشت داشتم/روز عروسی دیگران عزای من بود
برایم کافی بود و وقتی همسرم از زندان آزاد شد من یک معتاد تمام عیار بودم... او وقتی موضوع را فهمید ناراحت شد، اما کاری از دستش ساخته نبود چراکه از تَرک کردن هراس داشتم. فرزند آخرم را زمانی که معتاد بودم به دنیا آوردم و بعد از عمل در بیمارستان از شدت خُماری نتوانستم دوام بیاورم و سریع به خانه برگشتیم. روز ها از پی هم می گذشتند و من صبح ها با درد از خواب بیدار می شدم و تا نمی
فرجام هولناک دختر بلندپرواز!
فیاض بخش گفت: در یک خانواده 9 نفره و در یکی از شهرک های اطراف ساری به دنیا آمدم. هفت خواهر و برادرم ازدواج کردند، اما من که ته تغاری و عزیزدردانه خانواده بودم بعد از پایان مقطع راهنمایی ترک تحصیل کردم و در کنار مادرم به امور خانه داری پرداختم. پدرم کشاورز بود و با زحمت می توانست با کاشت برنج در زمین کوچکش مخارج زندگی ما را تامین کند. با این حال من دختری کنجکاو و بلندپرواز بودم که در
داستان تلخ بیماری شیرین/انسولین ایرانی یا خارجی؛ کدام بهتر است؟
حسرت داشتن انسولین را هم بخوریم و چرا این ماه که انسولین را به هر ترفندی یافتیم بلافاصله باید غصه ماه بعد را بخوریم. این سوز و گذار ها البته تازه نیست و ماه هاست قلب ها به تپش می افتد، نبض ها بالا می رود، استرس ها بالا می کشد و آدم هایی با کفش های آهنی از این داروخانه به آن داروخانه می روند، ولی می شنوند که انسولین نداریم. زنی که مادر یک پسر 16 ساله است به ما می گوید یک روز به 13
کلاسهای مجازی دوقلوهای هریسی را هنرمند کرد
با آمدن ویروس کرونا برای کمک به قطع زنجیره، در خانه مانده و گره بر تار و پود فرش می زنند. برادران دوقلوی 11 ساله ای که آستین همت بالا زده و هم نشین مادر خود در پشت دار قالی شده اند. اما گویی هنر این دو برادر تنها در کمک به مادر خود خلاصه نمی شود و دار قالی جداگانه ای نیز برای خود برپا کرده اند تا در روزهای نیز به صورت مستقل این دار قالی را بزرگ و بزرگ تر کنند. علی و محمد پیله
دوری از اسلام همانا ذلت و خواری را به همراه خواهد داشت
تو من هیچم مرا لحظه ای به خود وامگذار به نام مقدست قسم می خورم که جز تو کسی یا چیزی دیگری را نمی پرستم از تو می خواهم در آن دنیا به پوست نازکم رحم کنی من عاشقانه در راه تو گام برمی دارم؛ زیرا عاشق تو هستم و از تو می خواهم که از گناهانم در گذری و معصیت های خود را از سرم کم مگردانی. و من به منافقان می گویم دست از کار نفاق بردارید چون خود را نابود همه و همه نابود می کند همه می دانند که از
درخواست عجیب شهید مدافع حرم قبل از آخرین اعزام
. ما خانه ای داریم که فعلا کافی است. بچه ها هم بزرگ شوند خدایشان بزرگ است. *ماجرایی که چند ماه بعد از شهادت همسرم فهمیدم من از چنین تماسی تا ماه ها بعد از شهادت علی بی خبر بودم. بعد از خبر مفقودالاثری همسرم تا دو سال به منزل پدرم رفتم و تابستان ها برمی گشتم خانه خودمان. یک روز محمدمهدی را بردم سلمانی شهرک. همانطور که منتظر بودیم نوبت پسرم شود همزمان تلویزیون هم