دختر انگشت نما در مشهد ! / نفیسه فقط یک شب در خانه اش نخوابید ! - رکنا
دختر انگشت نما در مشهد ! / نفیسه فقط یک شب در خانه اش نخوابید !
سایر خبرها
دختر جوان: تکه هایی از گوشت تن مادرم از روی زمین جمع کردیم
سرش را میان پایم گرفته بودم که پوست سرش بیشتر نشکافد. او در ادامه گفت: پدرم اعتیاد داشت و رفتار دیکتاتوری در خانه داشت.مثلا ما اجازه نداشتیم کانال تلویزیون عوض کنیم.خرج خانه نمی داد و مادرم یک عمر کار کرده بود و خرج زندگی داده بود. پدرم اعتیاد داشت و یک بار او را به کمپ برده بودم که حمایت بی جای اقوام سبب شد پدرم نتواند ترک کند.پدرم می گفت در کمپ به او نان خشک داده بودند و
من یک زنم...
از کودکی پدرم وقتی وارد خانه می شد هرچه خریده بود اول به من می داد و می گفت سفارش پیامبر است... اول مرا می بوسید به سراغ برادرم می رفت تا سنت پیامبر را به جا بیاورد... طبق روایات، مادرم را خوشقدم و سعادتمند می دانست، چون اولین فرزندش دختر بود و اورا گل خطاب می کرد، چرا که از امامش علی(ع) آموخته بود که زن ریحانه است نه قهرمان... وقتی ازدواج کردم، وظیفه سنگین جهاد
روایت نوجوان انقلابی و بدحجابی های خانم معلم/ جایی که قرار بود بروم، رفتم
می گوید: چندین سال از ازدواجمان می گذشت و بچه دار نمی شدیم. نیش زبان و زخم کنایه اطرافیان آزارم می داد. روز و شب کارم شده بود: دعا و توسل و نذر و نیاز. همسرم، متولی تکیه آقاعلی چال سرخه را در خواب دیده بود. ملافرج به او گفته بود: خدا به شما سه فرزند میده. اگر دختر بودن، اسمشان را زینب، سکینه و ام البنین بزار و اگر پسر بودن، مرتضی، مصطفی و مجتبی! صبح دومین روز مردادماه سال
زندگی بدبختی تک پسر خانواده در طبقه ششم ساختمان / همه شهر از دست او عاصی شدن
نفره به دنیا آمدم اما تک پسر بودم و برادری نداشتم به همین دلیل خیلی مورد توجه خانواده ام قرار می گرفتم. پدرم راننده کامیون بود و به مواد مخدر سنتی اعتیاد داشت. از سوی دیگر مادرم نیز که از یک بیماری صعب العلاج رنج می برد برای تسکین دردهایش به مصرف مواد مخدر روی آورده بود. من هم که کودکی بیش نبودم گاهی به مواد مخدر آن ها دستبرد می زدم و به دلیل کنجکاوی کودکانه سعی می کردم مانند آن ها مواد مخدر
زنده نگه داشتن نام حمیدرضا صدر برایم درمان است/ به علاقه اش به فوتبال حسودی می کردیم
پرمحبت زیادی دریافت کردیم. شبی که داشتم به آمریکا برمی گشتم، راننده تاکسی یکی از همسایه های مادربزرگم بودند. او نمی دانست من دختر حمیدرضا صدر هستم و از من پرسید چرا به ایران برگشتم؟ پاسخ دادم برای خاکسپاری پدرم. او ابراز ناراحتی کردم. از او پرسیدم اهل فوتبال هستید و حمیدرضا صدر را می شناسید؟ او گفت: بله. خودم از فرودگاه به خانه آوردمش. به او گفتم دختر حمیدرضا صدر هستم. آن لحظه تازه متوجه شد پدر فوت شده
دردسرهای بی پایان پدر نامزد رونالدو
هنوز منتظرم. واکنش جورجینا جورجینا که در مستند تازه منتشر شده نتفلیکسش به نام من جورجینا هستم هیچ نامی از پاتریشیا نبرده، در پیغام جدیدش هم به او اشاره نکرده است. اما این بانوی 28 ساله با انتشار پیامی طولانی در اینستاگرام در روز دوشنبه تردیدی برای طرفدارانش در مورد اینکه مخاطبش کیست باقی نگذاشت و گفت: می خواهم از خانواده ام تشکر کنم که از وقتی پا به این جهان گذاشتم دستم را رها
سرداری که همنشین محرومان و مستمندان بود
محرومیت های این روستا را درک کرده بود. پیرزنی در آنجا بود که به قول پدرم خانه اش از شدت فرسودگی به بادی بند بود. شهید قاجاریان با هزینه شخصی خودش خانه پیرزن را تعمیر کرد. یک بار من همراه پدرم به روستای عطائیه رفتیم. مهمان خانواده ای شدیم که در نهایت فقر به سر می بردند. دو دختر کم توان ذهنی داشتند. پدرم شخصاً از جا برمی خاست تا آنها را در امر پذیرایی کمک کند. وقتی از خانه خارج شدیم، زد زیر گریه
مرد 80ساله در انتظار محاکمه به جرم فرزندکشی
همسرم فوت کرد، من و پسرانم با هم زندگی می کردیم، اما هرکدام از آنها به یک طریقی مرا اذیت می کردند. پسر بزرگم اعتیاد داشت و پسر کوچکم هم مدت زیادی بود که کار نمی کرد. او خیلی تنبل بود و تنبلی اش من را کلافه کرده بود. اصلا از خانه بیرون نمی رفت و هر بار که من از او می خواستم کار کند، بهانه ای می آورد و بعد هم از من پول می خواست. روز حادثه دوباره از من پول خواست، گفتم پولی ندارم که به او
دو روایت از شهیدی که زائران خویش را حاجت روایی میکند
علی بن جعفر(ع) قم در قطعه 9 ردیف سه شماره 345 آرام گرفت و به خاک سپرده شد. بقاع خبر: پدر شهید نظری ثابت می گوید: سر مزار فرزندم شهیدم دیدم دختر خانم جوانی نشسته است و فاتحه می خواند و گریه می کند. مثل خواهری بود که برای برادرش گریه می کند. گریه اش که تمام شد گفتم: دخترم شما با این شهید آشنا هستید؟ گفت: نه من بچه سبزوار هستم و در قم درس می خوانم چندین شب پیش خواب دیدم که این
جملات و متن نوشته تبریک عید به پدر فوت شده
ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد یافت ... اما بالاخره ماجرا به پایان رسید ... همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید ... اینروزها نزدیک عید باز بی تو حتما که خواهد شد پدر، آغاز بی تو ذهنم ولی درگیر عید قدیم است بعد از تو حتی خنده های من عقیم است لبخند زیبایت مرا سیراب می کرد آن قصه ها قند
9 مدافع حرم زیر یک سقف!
/> دختر شهید: بی تابی که کردم، گریه می کردم، من وخواهرم خیلی بابایی بودیم؛ یک مثالی هست که می گویند پسرها مادری هستند و دخترها پدری. ما هم خیلی گریه می کردیم از دوری اش. چون همیشه خانه بود و هر شب می آمد خانه آنقدر ازش دوری ندیده بودیم، دوری پدر نکشیده بودیم تا آن موقع. **: وقتی که رفت، در را بست و رفت ناراحت بودید، زنگ نزدید که برگردد؟ دختر شهید: زنگ که زدیم اما هیچ وقت
خلیل و شهروز نامجو
نامجو: برای هر دختری، اولین، بزرگ ترین و مصمم ترین مرد زندگی اش پدرش است. من تک دختر خانواده بودم و توجه خاصی از پدرم دریافت می کردم . رابطه ما فراتر از رابطه دختر و پدر است و باهم خیلی صمیمی هستیم. چون من فقط یک برادر دارم، او را بخشی از وجود خود می دانم. روزی که شهروز از طرف استاندار لوح تقدیر صنعتگر نمونه را گرفت؛ لحظه خیلی بزرگی برای من بود. به او افتخار کردم که توانست راه و تلاش های
مروری بر زندگی و دستاورد های دکتر میرسپاسی
. پدر و مادرم هر دو اهل تفرش بودند و نسبت فامیلی دوری با هم داشتند. پدرم متخصص مغز و اعصاب و روان بودند، یعنی هم نورولوژیست و هم روان پزشک بودند. ایشان بعد از دیپلم به فرانسه اعزام و در لیون پزشکی خواندند و سپس درزمینۀ اعصاب و روان پزشکی تخصص گرفتند و سپس به ایران بازگشتند. مادرم پس ازگرفتن دیپلم با پدر ازدواج کردند. ما ساکن حوالی امیریه بودیم. کودکی ام را زیاد به یاد نمی آورم، ولی با دیدن عکس ها یاد
اعتراف تلخ پسر بدهکار به قتل پدر
هنگام سرقت یک خودرو، نگهبان ساختمانی را زیر گرفته و کشته، در عملیات ویژه پلیس شناسایی و بازداشت شد. بیشتر بخوانید ماجرای دختر انگشت نما! وقتی با جیغ و فریاد های من همسایگانمان با نگرانی به خانه ما هجوم آوردند، پدرم مانند همیشه به آن ها گفت: دختر دیوانه ام قرص هایش را نخورده است! و... بیشتر بخوانید سرقت های مرد زن نما با خودروی مدل بالا مرد سارق که با
قاتل: به مرگ فرزندم راضی نبودم
پسرمان کشته شده حاضر نیست لحظه ای زندگی کند. پسر کوچکترم شاغل است و دخترم دانشجوی رشته پزشکی است، اما آن ها نیز تحت تأثیر این ماجرا اوضاع روحی خوبی ندارند. هرگز راضی به مرگ پسرم نبودم. حالا هم به مرگم راضی هستم و اگر اعدام شوم راحت ترم. من در حال بازنشستگی بودم، اما زندگی ام از هم پاشیده شده است. مبین در درگیری ها همیشه به پدر و مادرم که فوت شده بودند، فحاشی می کرد همین رفتار هم باعث شد آخرین بار از شدت عصبانیت این حادثه رقم بخورد. در پایان هیئت قضایی جهت صدور رأی وارد شور شد.
قتل پسر در سکوت خانه / اعدامم کنید
من و مانی بلایی سر یکدیگر بیاوریم. اما هیچ کسی به این ماجرا توجه نکرد. آن روز مانی سراغم آمد تا مثل همیشه از من پول بگیرد که با هم درگیر شدیم. من که کنترل اعصابم را از دست داده بودم در یک لحظه دستانم را دور گردنش پیچیدم و او را خفه کردم .وقتی مانی جان سپرد نیم ساعتی را کنار جسد او نشستم. سپس با همسرم تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم. من خودم با پلیس تماس گرفتم و همان شب دستگیر شدم . وی
اعتراف به کشتن پدر به خاطر بدهی میلیاردی
قتل پدرم شدم. ماموران جنایی به رفتار های پسر جوان مشکوک شدند. او را زیر نظر گرفتند تا این که پی بردند وی دچار بحران های مالی شده و بدهکاری زیادی به بارآورده و با پدرش درگیر بوده است. او دو روز پیش به عنوان تنها مظنون پرونده بازداشت شد و سرانجام دیروز اعتراف کرد و گفت: پدرم پولدار بود. او 13سال قبل با زنی آشنا شد و برای دومین بار ازدواج کرد. خانه اش درپاسداران را هم در اختیار آن زن قرار
ماجرای ترور دختر 14 ساله به دست منافقین
همه دادیم. بعد از نماز جماعت آقای حسینی امام جمعه شهرمان خبر شهادت زینب را اعلام کردو گفت: زینب دختر چهارده ساله دانش آموز به خاطر عشق به امام و انقلاب مظلومانه به دست منافقین به شهادت رسید. بعد از خاکسپاری خواب زینب را دیدم روزی که زینب را در گلزار شهدا به خاک سپردند. انگار یک تکه از جگرم را زیر خاک دفن می کنند. آرزویم این بود که همانجا بمانم و به خانه برنگردم، اما به خودم و
تصمیم هولناک پسر؛ عصبانی بودم با شلیک گلوله و ضربات چاقو جان پدرم را گرفتم
درست بود و بازجویی از پسر جوان اسرار جنایت را فاش کرد. او اعتراف کرد که در درگیری جان پدرش را گرفته است. وی گفت:پدر و مادرم سال ها قبل از یکدیگر جدا شدند و پدرم بعد از طلاق به صورت موقت با زنی ازدواج کرد. در همه این سال ها برای همسر دومش و فرزندان او پول زیادی خرج کرد که این موضوع مرا به شدت عذاب می داد. با این حال سعی می کردم روی پاهای خودم بایستم و محتاج کمک پدرم نباشم. همین موجب شد تا
سرگذشت عجیب دختر 22 ساله که یک مادر معتاد به شیشه است
به گزارش تازه نیوز، زن 22 ساله که هنگام سرگردانی در خیابان های مشهد مورد ظن نیروهای گشت پلیس قرار گرفت، مدعی بود در ساعت 3 بامداد و برای تهیه مواد مخدر از خانه مادرش خارج شده است، درباره سرگذشت تلخ خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری امام رضا(ع) مشهد گفت: پنج سال بیشتر نداشتم که پدرم را از دست دادم و در کنار مادرم بزرگ شدم. به نقل از خراسان، آن روزها مادرم برای تامین هزینه های زندگی
اعتراف تلخ پسر به قتل پدر
مردان ناشناس، عجیب به نظر می رسید. اعتراف به قتل باتوجه به مدارک به دست آمده، پسر 37 ساله بازداشت شد و با گذشت 22 روز از جنایت، در نهایت لب به اعتراف گشود و گفت: قصدم قتل نبود، از دست پدرم و کارهایش عصبانی بودم. پدرم 13 سال قبل، ازدواج مجدد کرد و پول ها و املاکش را در اختیار همسر دوم و سه فرزندش قرار داده بود. او حتی خانه بزرگی را به نام همسر دومش کرده بود. این در حالی بود که من شرایط
قتل پدر به خاطر توجه به همسر دومش
. وی ادامه داد: شب حادثه وقتی باهم به مقابل خانه ام رفتیم، دوباره از پدرم خواستم بدهی مرا بدهد و به او گفتم که گرفتار شده ام، اما پدرم قبول نکرد، بنابراین عصبانی شدم و باهم درگیر شدیم. وقتی درگیری ما بالا گرفت با اسلحه ای که مدتی قبل از مرد دستفروشی خریده بودم، تیری به سرش شلیک کردم، اما فوت نکرده بود، بنابراین از ترس با چاقو ضرباتی به او زدم و بعد با صحنه سازی موضوع را به پلیس خبر دادم. متهم در پایان گفت: پول نزول مرا بدبخت کرد و الان هم که قاتل پدرم شده ام و امیدوارم خانواده ام مرا ببخشند. متهم در ادامه برای تحقیقات بیشتر در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت. ...
روایتی تازه از محیط خانه ای که حاج قاسم در آن پرورش یافت/پرهیز پدر از هم کاسه شدن با بی نمازها
؛ میهمان هم که می آمد همینگونه بود که دو نفر در یک ظرف غذا می خوردند، به جز پدرم که به مادرم گفته بود خداوکیل مرا شریک بی نمازها نکن و مادرم غذای پدرم را هرچند کم اما جدای از دیگران{میهمان ها و رهگذران و...} می کرد. برادر شهید سلیمانی ادامه داد: حاج قاسم یک روز به مادرم گفت من با حسین غذا نمی خورم. مادرم گفت ظرف جدا ندارم، همین است. او هم گفت من با حسین غذا نمی خورم؛ آن روز و شب غذا نخورد و
شهادت صراط منیری بود که از قرآن آموخت
و تدفین را دید از حال رفت. آری همه بودند. مردم سعی کرده بودند که جای خالی پدر و مادرم را پر کنند، اما برای ما سخت گذشت. ما بعد از شهادت ابراهیم در ورامین ساکن شدیم. بعد از شهادت ابراهیم، گیسوان مادرم سفید شد. پدرم هم خیلی شکسته شد. او دلش به ابراهیم خوش بود. بابا از همه بیشتر ابراهیم را دوست داشت. او از همه فرزندانش مهربان تر بود. حالا دیگر مزار برادرم مأمن خانواده شده است.
یادی از 4 شهید خانواده تقوی که برای انقلاب اسلامی جان عزیز را فدا کردند
امام (ره) خانواده من بسیار مذهبی و سیاسی بودند. پدرم از تاجران سرشناس نجف و از یاران و نزدیکان امام راحل در این شهر بود. من در سال 1359 حدودا بیست و سه ساله بودم و لیسانس ریاضی گرفته بودم. همسرم نیز دانشجو بود و در یک شرکت دولتی کار می کرد. یک نوزاد سه ماهه داشتم و در مرخصی زایمان به سر می بردم. منزل ما بغداد بود، اما به دلیل زایمان، سه ماهی در نجف و در منزل پدر بودیم. موقع امتحانات
پدر شهید پرویز زرینی به فرزند شهیدش پیوست
را متحمل گردیدی و لذا به گردن اینجانب حق عظیمی داری. خُب به هر حال باید مرا عفو کنی و از من رضایت داشته باشی. و شما ای مادرم! که شب ها به خاطر من نخوابیدی و از من در مواقع مریضی پرستاری کردی و همیشه یار و یاورم در تمامی کارها بودی. اینجانب زندگی خویش را مدیون زحمات بی دریغ شما عزیزان می دانم و از شما طلب حلالیت می کنم و از خدای متعال بقای حیات شما، سرافرازی و موفقیت تان را در دنیا و آخرت
گفتگو با فاطمه فکور یحیایی، بانوی خط مقدم انقلاب اسلامی
برای حجاب در هجده سالگی با حاج حیدر رحیم پور ازدواج می کند و این ازدواج سرآغاز فعالیت های انقلابی اش می شود. مادرم متدین، خیر، باتقوا و اهل روضه بود. پدرم کارآفرین و تولیدکننده بود و به کانون نشر حقایق اسلامی و جلسات استادمحمدتقی شریعتی رفت وآمد داشت. زمان شاه، رسما حجاب را ممنوع کرده بودند و نمی گذاشتند دختر ها با روسری و مقنعه به دبیرستان بروند. با پیگیری های زیاد پدر، اول
اتفاق هولناک در تهران / پدر بی رحم سر پسرش را برید
خبری از برادر کوچکم نبود. مادر ما چند سال قبل فوت شده و من و برادر هایم با پدرمان زندگی می کنیم. پدرم می گوید نوید برای کار همراه دوستانش به دبی رفته است.اما من به این ماجرا مشکوک هستم .برادرم اهل کار کردن نبود و مطمئن هستم در شرایط کرونایی و گرانی نمی توانسته برای کار به دبی برود.او و پدرم با هم اختلاف شدید داشتند. وی ادامه داد: من هر بار درباره برادرم از پدرم سوال می پرسیدم او با
قیمت خودرو
ساکن خیابان پاسداران تهران است. اعتراف پسر به قتل پدر با اسلحه تحقیقات در این پرونده ادامه داشت و بررسی ها سبب شده بود تیم جنایی به پسر مقتول که شب حادثه همراهش بود مظنون شوند. به همین جهت پسر مقتول تحت بازجویی قرار گرفت و سرانجام به قتل پدرش اقرار کرد و گفت: " چند سال قبل پدرم همسر دوم گرفت و در پاسداران تهران برای او خانه تهیه کرد.با اینکه خیلی به همسرش رسیدگی می