از بیمارستان منتقل شده بودم، اما به خاطر بیماران برگشتم - وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی
سایر خبرها
حیف از آن جوانان برومندی که شهید شدند
لطقا خودتان را معرفی کنید و اینکه در کدام مرکز مشغول به کار هستید؟ من کامران آهوان هستم، در استان کرمانشاه، شهرستان کرمانشاه شهرستانی داریم به نام هرسین که بنده در پایگاه جاده ای بیستون مشغول به کار هستم. در آن دوازده روز چه شرایطی داشتید؟ چه اقداماتی انجام دادید؟ در اطراف ما چند حمله بود و چندباری بمباران کردند، سه، چهار بار پهپاد، یک بار هم خود هواپیما آمد. در اوج بمباران ها متاسفانه به محل حادثه که رفتیم خیلی بد بود و متاسفانه پیکر دو شهید درست کنار جاده اصلی بود. دکتر قلعه سفیدی پزشک ما گفت بچه ها این حالت خیلی بد است هرکسی رد می شود وحشت می کند. ما اول رفتیم که این شهیدان را جابه جا کنیم و کاور روی جسد گذاشتیم. ناگهان دوباره پهپادها ...
هیچ غیبتی در طی دوازده روز نداشتیم
لطفا خودتان را معرفی کنید؟ سهیلا کشاورز هستم مترون بیمارستان پیامبر اعظم دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان و شهر بندرعباس. لطفا از شرایط روزهای جنگ بگویید که آن جا چه شرایطی بود؟ به خاطر شرایط خاص جنگی و چون بیمارستان آماده باش بود، تمام وقت در بیمارستان حضور داشتم، براساس برنامه ریزی مقرر شد برنامه آنکالی ها بسته شود و کاملا هماهنگی داخل بیمارستان ایجاد کردیم که اگر موردی پیش آمد زمان را از دست ندهیم. در بندرعباس چه تجربیاتی داشتید؟ مجروحی داشتید؟ ما در مقطع قبل از حمله رژیم صهیونیستی به کشورمان، موضوع حادثه انفجار اسکله شهید رجایی را داشتیم که شرایط واقعا بحرانی بود و خیلی سریع توانستیم آن بحران را مدیریت کنیم، در آن حادثه ما بالا ...
روایت سه روز چشم انتظاری مادر در آوار زندان اوین
گوید: پس بنشین تا از اول برایت بگویم. مادر راوی قصه زندگی تک فرزندش می شود که حالا نیست؛ علی حبیبی فرد. پسرم را ظهر عاشورا از امام حسین (ع) گرفتم داستانش را از سال های اوایل ازدواجش شروع می کند و می گوید: من بچه دار نمی شدم. خدا خیلی دیر به من بچه داد. خیلی دوادرمان کردم. 5 سال طول کشید. پسرم را ظهر عاشورا از امام حسین (ع) گرفتم. مادرم نذر کرده بود اسمش را بگذاریم علی اصغر. گفتم من نمی
همسرم گفت این شهادت ها هزینه ظهور امام زمان (عج) است
جوان آنلاین: همه مراسم تشییع و تدفین سعید خیلی قشنگ بود. من جز زیبایی چیزی ندیدم. همه اش قشنگ و دلنشین بود. سعید زیبا رفت، چون زیبا زندگی کرده بود. او عاش سعیدا و مات سعیدا بود. اگر غیر از این می شد، واقعاً به نظام هستی شک می کردم. خدا را شاهد می گیرم که همه چیز درست و زیبا رقم خورد. خیلی از حرف ها را درباره سعید نمی توانم بگویم، چون گفتن شان هزینه دارد. او برای شهادت، تمام قد ایستاد
چند روایت نفس گیر از عملیات رمضان
. آن روز منطقه شمال پاسگاه زید سراسر آتش و خون بود و صدای غرش تانک های بی شمار گوش فلک را کر می کرد. آنجا داخل یک کانال مستقر شدیم. هر طرف را که نگاه می کردی، زره پوش های دشمن را می دیدی که مدام در حال شلیک هستند. با اینکه کار اصلی رویارویی با نیروهای عراقی به عهده گردان های دیگر بود، بچه های گردان ما هم در آن واویلا دستی بر آتش داشتند. من هم چند بار موفق به شلیک موشک آرپی جی شدم. گرمای
ماجرای عجیب پیدا شدن پیکر شهید در اوین
نیست، اما قبول نکرد و گفت باید مراحل اداری یک سری نامه برای تسهیل کار زندانیان طی شود و اگر نرود کار مردم بیش از حد طولانی می شود. سلطانی در ادامه از تماس بی پاسخ با همسرش می گوید: صبح روز حادثه ساعت 10 صبح با شماره تلفن اتاق همسرم تماس گرفتم که همکارش پاسخ داد که در اتاق نیست. ساعت 12 متوجه شدم که زندان اوین مورد اصابت قرار گرفته. دل توی دلم نبود. با شماره موبایل و ثابت همه همکاران و
توی بیمارستان اصفهان فهمیدم که عملیات رمضان شکست خورده
روحیه شان را ببازند. همان جا گیر کرده بودم نه می توانستم جلو بروم و نه می شد به عقب برگردم. هر طور بود خودم را کشیدم کنار معبر تا بچه ها بتوانند عبور کنند. توی تاریکی کسی متوجه من نبود. گردان آمد و رد شد تا یکی از فرماندهان گروهان من را دید و با تعجب گفت گردان رفت چرا وایسادی؟ تو الان باید وسط گردان باشی این جا چیکار می کنی؟ نمی خواستم خبردار شود گفتم: چیزی نیست. شما برین منم می آم. وقتی
گوینده رادیو در لحظه حمله به صداوسیما چه گفت + ویدئو
به گزارش ایسنا به نقل از روابط عمومی معاونت صدا، وجیهه سادات حسینیان- گوینده رادیو درباره حضورش در استودیوی رادیو لحظه حمله رژیم صهیونیستی به ساختمان شیشه ای گفت: صداها بسیار زیاد و هشدارهای تخلیه ساختمان بسیار جدی بود اما من تصمیم گرفتم بمانم و وظیفه ام را انجام بدهم. وی افزود: در آن زمان، فضای پخش موسیقی و اتفاقات از این دست نبود؛ برای همین تصمیم گرفتم الله اکبر بگویم و دیالوگ هایی
مریم مومن: مامان بابام اومدن بهم گفتن از هم جدا شدیم، موهای منو دور دستش پیچید گفت میخواین بکشمش شما ...
بهزیستی کجاست اصلا مومن: فهمیدم که تو دیگه دو تیکه شدی یه تیکه که مواظب باباش یه تیکه که مواظب مامانشه عروسیش بود اونروز مامانم تا حالا نمیدونست اومد به مامانم گفتم که مامان زندگیتو پای من نریز برو ازدواج کن واشقانی: قصه عوض شده شاید اون لحظه برای تو مومن: دنیا رو سرم خراب شد کی میتونه تحمل کنه واشقانی: راجع به رنج های زندگی حرف می زنی که تو رو ساخته مومن
اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟
باشگاه خبرنگاران جوان - حاج حسین دقیقی از رزمندگان و فرماندهان دوران هشت سال دفاع مقدس روایت می کند: ماه و روز آن را یادم نیست. فقط یادم است بهار 64 بود. سرزده وارد بازداشتگاه سپاه شدم. از دیدن آن همه نوجوان جا خوردم. با خودم گفتم: اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟ تو همه شهرها ساختمان های ساواک در اختیار سپاه قرار گرفته بود. تو حیاط ساختمان قدیمی ساواک سنندج در بلوار شبلی، بازداشتگاه
ستون های صبر، مقاومت و امید
گویی، ترس های پنهان کودکان را بیرون کشیدند و آنها را به سمت امید و آینده هدایت کردند. خانمی از اهالی اصفهان می گوید: در یکی از شب های حمله، صدای انفجار نزدیک بود و بچه ها از ترس گریه می کردند. من کنارشان نشستم و قصه ای از شجاعت مردان و زنان وطن مان گفتم، تا اینکه آرام شدند. آن لحظه فهمیدم که مادر بودن یعنی چراغی در تاریکی. کمبود منابع و قطع احتمالی امکانات، شرایطی بود که
آیت الله نعیم آبادی و خاطرات تلخ اسارتِ پیش از انقلاب
من را برای بازجویی بردند. قبل از خروج از سلول پیراهنم را به سرم کشیدند تا جایی را نبینم. بعد هم من را می کشیدند یا هل می دادند یا مشت می زدند. از اصول اخلاقی خبری نبود. اهانت و تحقیر و بی حرمتی و فحش و اینها جزو اصول کار و شخصیت آنها بود. اتاق بازجویی بوی مشمئز کننده ای داشت. بازجو یک نفر بود. تو اتاق یک صندلی بود. روی میز بازجو یک کابل هم قرار داشت. جو ارعاب و ترس که هر لحظه مایل باشند
ضرغامی : کی فکر می کرد شب عاشورا سرود ای ایران خوانده شود و سینه بزنند؟
ها حرف بزنیم یا احترام بگذاریم. کی فکر می کرد شب عاشورا سرود ای ایران خوانده شود و سینه بزنند؟ شاید اگر ده سال قبل کسی این پیشنهاد را می داد، اصلا قابل قبول نبود؛ این اتفاق به درستی افتاد. وی افزود: زبان گویندگان ما باید ملی باشد؛ [که] نیست؛ کسانی که بلد نیستند جای خود را به افرادی که بلد هستند با مردم حرف بزنند، بدهند. ضرغامی تاکید کرد: خیلی اوقات مردم یک فیزیک یا بیان
آخرین حرف های پر از غم استاد شهریار در لحظات قبل مرگشان/ این شتریه که در خانه همه میخوابه+فیلم
نوشتم، برداشتم رفتم طرف بیمارستان مهر، نزدیک آنجا، روبه روی خانۀ دکتر محمود عنایت نگین، یک گل فروشی بسیار خوبی است به نام گلزاره ... چهار صد پانصد تومان پول تو جیبم بود، گفتم یک دسته گل که بیشتر از این ها نمی شود، البته مقدم چندبار که من از او گل خریده بودم پول نگرفته بود. حتی به شاگردهاش سپرده بود که از فلانی (یعنی من...) مبادا پول بگیرید... مقدم دسته گل زیبا و بزرگی بست، داشت می بست، یا همان روبان
گل های ارکیده زیر آوار و آتش
. وحشت و ترس همه جا را گرفته بود و همه فریاد می زدند و زنان و کودکان به شدت گریه می کردند. پیکرهای همسایگان در محوطه پرتاب شده بود. همان موقع متوجه شدم که دکتر مینوچهر و همسرش درجا شهید شده اند و آقای جواهری که همسایه آنها بود هم شهید شده بود و همسر او که باردار بود با شدت موج انفجار به فضای سبز مجتمع پرتاب شده بود. گردو خاک همه فضا را پر کرده بود، حتی تصور آن صحنه های وحشتناک هم
پسرم رفت، اما سرافرازی اش ماند
نبود، تمام جان و امیدم بود. از لحظه ای که پا به این دنیا گذاشت، با هر خنده اش روح می گرفتم و با هر مریضی اش جانم به لب می رسید. وقتی گفت می خواهد برای دفاع از وطن و لبیک به ندای رهبرش برود، دلم لرزید... اما جلوی اشک هایم را گرفتم و فقط گفتم؛ خدا پشت و پناهت . امروز، قاب عکسش را به سینه می فشارم و جای خالی اش را با یاد شجاعتش پر می کنم. هر شب قبل از خواب، با چشمانی اشک بار می گویم؛ پسرم تو رفتی اما نامت در تاریخ ماند و مادرت تا همیشه به بودنت افتخار خواهد کرد . انتهای خبر/
برادری داشتیم که جانش را فدای ایران کرد
پدر نشست؛ قرآن خواند، دعا کرد، بی آنکه شکایتی کند. همان جا فهمیدم که قلبی به بزرگی آسمان دارد. وی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، درباره روز حادثه توضیح داد: روز دوشنبه، دوم تیر، مثل همیشه رفته بود سرکار. محمد در بخش مالی نیروی انسانی سپاه کار می کرد و مسئول پرداخت حقوق کارمندان بود. وقتی اولین صدای انفجار آمد، به همه گفتند ساختمان را تخلیه کنند، اما او مانده و به همکارانش گفته که
آرامشم را از دفن همسر و فرزندان شهیدم در جوار امام رئوف دارم
برای همیشه من را در سوگ و فراق عزیزانم نشاند. ساعات قبل آن اتفاق را با چه خاطره ای در کنار آنها گذراندید؟ چون عیدغدیر را در پیش داشتیم ساعاتی قبل حمله اسرائیل یعنی عصر روز پنج شنبه با همسرم و بچه ها بازار رفتیم و برای دختر و پسرم خرید روز عید کردیم و به مناسبت دهه ولایت یک موکبی برپا بود که بستنی می داد. چون من علائم سرماخوردگی داشتم، به همسرم گفتم: اگر بستنی بخورم امکان دارد
آغوش مهربانی زیر بمب و آتش
منتقل شوند و کودکان بالای دو سال به شیرخوارگاه حضرت رقیه(ع) می رفتند. در حال سوار کردن بچه ها برای جابه جایی بودیم که صداوسیما مورد حمله قرار گرفت. موج انفجار ساختمان شیرخوارگاه را لرزاند، شیشه ها شکست، همکاران نگران و بچه ها سراسیمه و مضطرب بودند. در کمتر از نیم ساعت همه بچه ها و پرونده های شان جابه جا شدند و اولین خودروی اورژانس با 17 نوزاد بیقرار و سه مربی اعزام شد. او با بیان اینکه
اعترافات زن و شوهری که برای مخدر دست به سرقت های سریالی زدند
، شبا هم می رفتم پیش زنم. (زن): از همون اول باهم گل می کشیدیم. هیچ وقت فکر نمی کردم زندگیمون به اینجا برسه. بچه دار هم نشدیم... شاید اگه یه بچه داشتیم، همه چی عوض می شد. اولین سرقتتون چی بود؟ (مرد): یه روز داشتم کارتن جمع می کردم، دیدم شیشه یه ماشین پایین بود. داخلش پول و وسایل قیمتی بود. زنگ زدم به زنم، گفتم بیا یه کاری بکنیم، پولشو خرج مواد کنیم. اون شب شروع شد
چطور ممکن است رژیمی که بیمارستان را هدف قرار می دهد، با مهدکودک تماس بگیرد؟
ظهر، صدای پدافند و انفجار ها بالا گرفت. شنیدم که خیابان معلم، نزدیک مهد، هدف قرار گرفته. ترسیدم که اگر راه ها بسته شود، نتوانیم بچه ها را به خانواده ها تحویل دهیم. وطن خواه حدود ساعت 13 تماس با والدین را آغاز می کند. تا ساعت 15:20 همه کودکان تحویل داده شده اند. تنها 10 دقیقه بعد، موشک به نزدیکی مهد اصابت می کند. در آن روز، حدود 20 کودک در مهد حضور داشتند. این تعداد به طور معمول بسیار
وقتی آتش جنگ اسرائیل به خانه کادر درمان رسید/ روایت شهادت طاهر آیت اللهی
اثری از طاهر نبود. دقایقی بعد از جست و جو بالاخره یکی از همکاران بیمارستان، پیکرش را که بر اثر موج انفجار کمی آنطرف تر از خانه قرار گرفته بود، پیدا کرد. از صبر و دلسوزی آقای آیت اللهی و رفتار خوبش با بچه ها می گوید: آقای آیت اللهی یک پدر مهربان بود. من صبح کار بودم و او شب کار، وقتی می آمدم خانه، می دیدم کل روز را با بچه ها بازی و سرگرمشان کرده تا من با خیالت راحت به کارهای بیمارستان
داستان های عاشقانه کوتاه، اما واقعی
بودم و او 24 ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: دیگر نمی خواهم با هم قرار بگذاریم. من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: می خواهم با تو ازدواج کنم. پنج سال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او بهت زده پرسید: چه کسی؟ گفتم: پسر یا دخترمان، هنوز نمی دانم، من آن روز جواب آزمایش بارداری ام را گرفته بودم. انتقام
سقط جنین با قتل پایان یافت
شهرستان بودم. این آوارگی من را اذیت کرده بود. ساعت 5 صبح بود از او درخواستی کردم. قبول نکرد و این موضوع من را به شدت عصبانی کرد. انگار همه اتفاقات 8 ماه قبل به سراغم آمد. عصبانی شدم. از شدت عصبانیت دستم را دور گردنش قرار دادم و خفه اش کردم. بعد با ضربات چاقو او را زدم. غرق در خون شد. پتو را روی او انداختم تا بچه وقتی بیدار شد مادرش را در آن حالت نبیند. من سریع به شوهرخواهرم زنگ زدم و گفتم چه شده است
حتی قبل از اعلام مرکز، به سمت محل مورد حمله رفتیم...
در طی دفاع دوازده روز کشور در مقابل حملات وحشیانه دشمن صهیونیستی، اعضای کادر بهداشت درمان و سلامت ایران و تک تک نفرات تیم ملی سلامت بر سر قول و قرار خود با مردم ایران ایستادند. به گزارش خبرنامه دانشجویان ایران ؛ در طی دفاع دوازده روز کشور در مقابل حملات ناجوانمردانه و وحشیانه دشمن صهیونیستی، اعضای کادر بهداشت درمان و سلامت ایران و تک تک نفرات تیم ملی سلامت بر سر قول و قرار خود با مردم
مادر کودکان دیالیزی دکتر شیخ آغوشش بوی بهشت میدهد
دستگاهی که در ICU قرار دارد و توسط همکاران ما دیالیز می شوند. وی افزود: مشکل اساسی ما در بیمارستان دکتر شیخ ارتباط با کودکان و بعضاً با خانواده های آن ها و این هنر پرستار است تا بتواند با کودک و خانواده او ارتباط برقرار کند و استرس آن ها را کاهش دهد. معین اظهار داشت: مشکل دیگر ما وضعیت اقتصادی خانواده ها بوده که در این راستا حمایت هایی از طرف حامیان سلامت و مددکاری و مشارکت های