نصف جانِ مسافران شمال در تهران جامانده است - روز نو
نصف جانِ مسافران شمال در تهران جامانده است
سایر خبرها
وقتی آرامش کرمانشاه شکسته شد
به گزارش سلامت نیوز به نقل از پیام ما، شمالی ترین و خوش آب وهواترین شهر استان کرمانشاه، روزهای پایانی زمستان سرد و برفی را می گذارند. آفتاب سر ظهر هنوز قدرت بهاری پیدا نکرده، اما درخشندگی عجیبی را در آسمان پاک و آبی بر برف های کوهستان ستبر شاهو و کوه آتشگاه که همچون مادر و پدری مهربان شهر را در دامن خود گرفته اند، می تاباند. شهر به رغم شروع جنگ مانند همیشه آرام بود، بسیاری از ساکنان شهرهای دیگر به ویژه تهران، پایتخت جنگ زده، را به امید دوری از جنگ ترک کرده و به سرزمین مادری بازگشته بودند. دو شب قبل صدای چندین انفجار در اطراف شهر سکوت را شکسته بود، اما صداها دور بود و مردم آرام به ...
زندگی زیر صدای جنگنده ها
خیابان های اطراف خانه مان را . نرگس می گوید تجربه این روز ها برایش کاملا جدید است. راستش تا حالا چنین تجربه ای نداشتم که چند هفته کامل در خانه بمانم . او می گوید حتی در دوران کرونا هم چنین انزوایی را تجربه نکرده بود. آن موقع هم با ماسک از خانه بیرون می رفتیم، اما الان واقعا خانه نشین شده ام . در این میان، نکته ای که برای او جالب بوده، حضور بسیاری از مردم در تهران است. با اینکه جنگ است، خیلی ها هنوز در تهران مانده اند. در ساختمان ما هم تقریبا همه همسایه ها هستند و دوستانم هم بیشترشان در شهر مانده اند . برای گذراندن زمان، نرگس تلاش کرده خودش را با کار های مختلف سرگرم کند. خیلی سعی کردم ...
میدان شهدا و خیابان پیروزی در حملات هوایی چه شد؟ | کیک های ماسیده با تزئین شیشه و دود
تالار و کافه صبا (وابسته به اداره برق) دارد می گوید: چند ماه پیش با دوستان مدرسه ای مان بعد از سال ها اینجا قرار گذاشته بودیم اما حالا کاملا تخریب شده است. دیروز صدای جنگنده ها را شنیدم. خودم و مادرم در خیابان همین محدوده بودیم و با شنیدن صداها وحشت کرده بودم. وقتی رسیدم خانه مدام می لرزیدم. تالار باشگاه برق هر ساله در چند دوره، نمایشگاه لباس و تنقلات برگزار می کرد و سال گذشته همین موقع هم اجناسی را برای شب عید می فروختند. امسال اما آنجا با خاک یکسان شده است. این تالار مخصوص برگزاری مراسم هایی مثل عروسی و ختم است. یکی از کسانی که قبلا آنجا مراسمی برگزار کرده بود می گوید: حالا ...
زندگی در روزهای جنگ | در کنار انفجارها نشسته ایم و چای می نوشیم
ناخودآگاه به بیرون پنجره تیز شده اند. تلاش می کنم لبخند بزنم و آرام باشم. نباید پسرها را مضطرب کنم. نیم نگاهی می اندازم به سمت فرودگاه. ستون هایی از دود به جا مانده از انفجار چند دقیقه قبل در انتهای شهر پیداست. حلواها را بین همسایه ها پخش می کنم و برمی گردم به آشپزخانه. آسمان آرام گرفته و من در ذهنم یکی یکی کسانی را می شمارم که باید از حالشان خبر بگیرم. نان های تازه ای را که خریده ام برش می زنم و سهم پرنده های پشت پنجره را هم خرد می کنم و کنار می گذارم. چای دم می کنم و منتظر می مانم مهسا بیاید و شیرخشک هایی را که برای تارای پنج ماهه اش خریدم، تحویل بگیرد. آشپزخانه بوی زندگی ...
شب های تهران در سایه جنگ که در ایام شب عید قرار داد سرد و یخ شده اند!
. اغلب در خانه های شان مانده اند. در حالی که شب عید است. باید خیابان ها شلوغ باشد . همسرش بعضی روز ها برای پیاده روی بیرون می رود، اما همان هم با ترس است: سعی می کنیم شب ها فیلم ببینیم تا وقت مان بگذرد. نمی توانم کتاب بخوانم، چون تمرکز کافی ندارم. دچار نوعی استیصال هستیم. فقط می خواهیم این روز ها تمام شود . سؤال آنها این است که آیا این جنگ تا شب عید تمام می شود؟ ما حتی نمی توانیم به منزل خانواده های مان برویم. یکی کرج زندگی می کند، آن یکی شمال کشور . آنها جنگ 12 روزه هم تهران مانده بودند؛ جنگی که مدت زمان زیادی طول نکشید، اما تا مدت ها همه را وحشت زده کرده بود. هر کس هر صدایی می شنید ...
از باران تا بمباران/ ایلام، شهری که خیابان هایش از اراده مردم روشن ماند
با یک شب پایان می یابد. شانزده شب طی شده و هنوز خیابان های ایلام، هر شب میزبان قدم هایی هستند که آمده اند تا روایت دیگری از همبستگی و تعلق را در حافظه شهر ثبت کنند. در میان همه این شب ها، نکته ای هست که این روایت را متفاوت تر می کند. در همان روزهایی که مردم ایلام شب ها در خیابان ها راهپیمایی می کردند، صدای جنگنده های دشمن نیز به گوش می رسید، اما حتی این صداها هم باعث نشد خیابان ها خالی شوند. مردم در چنین شرایطی هم، صحنه را ترک نکردند... شاید به همین دلیل است که این شب ها تنها یک تجمع، گردهمایی و راهپیمایی ساده نیست؛ بلکه روایتی از پایداری مردمی است که حتی در سایه تهدید و بمباران هم ...
اینجا در هیاهوی موشک ها چراغ خانه ام روشن است!
که سنگینی مأموریت ها هر روز بیشتر بر شانه هایش می نشست. اما در میانه این مأموریت های خاک آلود و شب های بی پایان، عشق جوانه زد. ازدواج کرد، پدر شد و خانه ای بنا کرد.خانه ای ساده، اما گرم از حضور مردی که کم می آمد، اما وقتی بود، همه چیز بود. از همان روزهای آغازین زندگی مشترک، همسرش آموخت که باید هم پای شوهرش سفر کند، بار ناگهانی جابه جایی ها را بر دوش بکشد، در خانه های سازمانی زندگی کند، با تنهایی بچه ها را بخواباند و با بی خبری ها کنار بیاید. او فقط همسر نبود؛ نگهبان خانه بود، آموزگار صبر، روایت گر مهر. برشی از متن کتاب: آن شب نیامد. تا صبح، نمی دانم ...
زخم های جنگ اینجا معجزه می کنند؛ زندگی با بمب در خیابان ایران
خبرگزاری مهر، سرویس دین، حوزه و اندیشه، سیده فاطمه سادات کیایی ؛ درهای قطار که در ایستگاه حبیب الله باز شد، صدای لرزان مرد پشت بلندگوها اعلام کرد مسافرین اجازه پیاده شدن از قطار ندارند و فقط امکان سوار شدن هست. چند دقیقه بعد خبرگزاری ها خبر دادند بمب های اسرائیلی امریکایی، نقطه ای را در نزدیکی ایستگاه مورد اصابت قرار داده، مثل همه این 10_15 روز اخیر که همه جای تهران بی نصیب از بمباران نبود. حالا جنگ با سردمداران اپستین و بچه بازان کودک کش به 2 هفته رسیده، بیشتر از جنگ 12 روزه و در میان ماه رمضان . جنگی که ما شروع نکردیم اما در مقام دفاع و مبارزه در جبهه حق، جواب ظالمین را خوب دادیم. هر موشکی ...
ماجرای غم انگیز بیرون کشیدن پیکر مادر و نوزاد از زیر آوار
چون شهرک چمران و برخی از نقاطی که در منطقه 1 تهران مورد حمله دشمن واقع می شد به عنوان امدادگر حضور داشته ام. در حال حاضر در جنگ فعلی نیز در عملیاتهای مختلفی به عنوان امدادگر داوطلب حاضر هستم. مشروح گفتگو با این امدادگر جوان را در ادامه بخوانید: یکی از تلخ ترین صحنه هایی که در عملیات های امدادی جنگ فعلی تا امروز دیدم مربوط به نوزاد 2 ماهه ای بود که متاسفانه در اثر بمباران منزل مورد سکونت آن ها، نوزاد و مادرش هر دو به شهادت رسیده بودند. وقتی برای امدادرسانی به آن خانه رسیدیم شرایط اصلا خوب نبود؛ دود و بوی سوختگی همه جا را فراگرفته بود و نفس کشیدن سخت بود. من و دیگر امدادگران ...
پیامک ملیکا از زیر آوار
به گزارش سلامت نیوز به نقل از پبام ما، هیچ جنگی نیست که از آن غیرنظامیان در امان باشند. هیچ جنگی بدون آوارگی و ویرانی نیست. از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، چندین و چند ساختمان مسکونی در تهران ویران شده اند و هر روز به شمار غیرنظامیان مجروح و کشته شده اضافه می شود. این گزارش روایتی است از یکی از ساختمان های مسکونی در خیابان طالقانی، در کوچه ای به نام ملک الشعرای بهار که روز دوشنبه، 25 اسفندماه، در اثر انفجار آوار شد و حالا جایش را تلی از خاک و اطرافش را خانه های شیشه شکسته و ماشین های مچاله شده گرفته است. بوی دود و غبار در هوا می پیچد. انفجار در حوالی ساعت 12 ظهر اتفاق ...
دست نویس از یک مادر رادیویی ...
به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، ندا حاجی اسماعیلی، تهیه کننده شبکه رادیویی ایران گفت: من یک مادرم و یک برنامه ساز رادیو که احساساتِ درونم در این روزها مدام در حال تغییر است. گاهی خودم هم می شوم یک کودک درست مثل کیان هشت ساله ام، با کوچکترین صدا بهم می ریزم، گاهی می شوم یک مادر مضطرب از آینده که اگر نباشم چه می شود پاره تنم و گاه رسانه ای می شوم، کوله ام را برمی دارم، کودکم را می بوسم و راهی می شوم آخر این تنها کاریست که از دستم بر می آید. به خاطر کودکان و فرزندان ایران عزیز به دیدار عمه مریم می روم، عمه مریم را شما هم می شناسید، همه او را می شناسند. مریم نشیبا را می گویم قصه گوی ...
شهر را در آغوش کشیدیم
خبرگزاری بسبج، رقیه غلامی؛ ما عشق را میان دل هایمان خانه به خانه به خیابان ها کشیدیم و بیرق عزت را به دوش تا دشمن بداند اینجا خاک ما وطن ماست. پیر و حوان، زن و مرد، با بچه های خردسال هم پای هم، کنار هم همه یک شعار فریاد زدیم، مرگ بر امریکا، مرک بر اسرائیل. روز نه که شب هم، شب نه که تا پاسی از شب هم کوچه ها و خیابان ها را در جای جای این شهر در آغوش کشیدیم تا دشمن بداند اینجا محل تپش ماست و برای تپیدن آن جان بر کف ایستاده ایم چونان مقتدای شهید خود. ایستاده ایم تا آهنگ دلکش این تپش را از نقطه نقطه این شهر به جهان مخابره کنیم که ملتی که شهادت دارد ذلت نمی پذیرد و ...
دست نوشته دختر دبستانی برای شهدای میناب
به گزارش حافظ خبر؛ آسنا علی زاده، دانش آموز سوم دبستانی از دبستان شاهد فاطمه زهرا (س) ناحیه 2 شیراز، چنین نوشت: به نام خدای مهربان شنبه اولین روز هفته به مدرسه رفتم. زنگ اول و دوم امتحان ریاضی و املاء داشتیم. در زنگ تفریح بازی کردیم. زنگ یکی مانده به آخر بود. دیدم مدرسه شلوغ و آشفته شد. پدران و مادران و سرویس مدارس بچه ها را سریع می بردند من با ترس و لرز به معلم گفتم چه شده! او گفت چیزی نیست. فقط گفتن مدرسه را خالی کنید. من با بعضی بچه ها منتظر والدین مان بودیم. ناگهان مادرم را دیدم او را محکم بغل کردم و با ماشین دایی ام به خانه رفتیم. وقتی به خانه رسیدیم به دایی گفتم: دایی چرا ...
حال و هوای غریب مردم ایران، تنها دو روز تا نوروز
بیشتری دارد وقتی در پیله ای انفرادی، روبه روی خودت می نشینی تا ببینی میانه ات با واقعیت جنگی و مرگی که نمی خواستی چطور است. دو شب قبل، شب که نه، بامداد دوشنبه، 10 دقیقه به 3 بود که کنار خانه مان موشک خورد. خواب بودم که صدای انفجار، کل خانه را لرزاند. وقتی از جا پریدم، مثل همه شب ها و روزهایی که در این دو هفته با صدای انفجار از جا پریدم و لرزیدم، اول تپیدن قلبم را شنیدم که مثل مجنونی مهارنشدنی، خودش را به در و دیوار می کوبید برای پیدا کردن راه خلاص مثل آدمی که زیر آوار مانده و دنبال جرعه ای هوا، کمک می خواهد. بند کوله پشتی ام هنوز دور مچ دستم بود و فقط به سقف نگاه کردم که اگر بترکد، دقیقا از ...
گزارش میدانی از بیمارستان هفتم تیر که راهروهایش پر از مصدومان جنگ شده
برای اینکه مردم با عجله به سمت خانه هایشان می روند تا قبل از تاریکی و احتمالِ آژیر بعدی، در کنار خانواده باشند. دوباره به یاد بخش هایی از حرف های پرستاران می افتم که چطور یک اتیکت روی لباس شخصی، می تواند از یک شهروند عادی، یک مدافعِ جان بسازد. در این روزهای خاکستری، شاید بیمارستان ها تنها جایی باشند که در آن، واژه ما هنوز بر من غلبه دارد. تهران می جنگد، تهران نگران است، اما تا وقتی این سربازانِ پشت صحنه بیدارند، قلب شهر همچنان می تپد. در مسیر برگشت و در بزرگراه امام علی به شمال، چند صدای مهیب از سمت ری بلند می شود. از آینه نگاهم به پشت سر می افتد. دود عظیمی از سمت جایی که تا همین یک ...
بقائی: همه دیدیم که امروز آسمان تهران زیر صدای انفجارهای اصحاب اپستین لرزید
اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان در حساب رسمی خود در برنامه ایکس نوشت: همه دیدیم امروز دوباره آسمان تهران زیر صدای انفجارهای اصحاب اپستین لرزید. پست های برق هدف این حملات بود؛ جایی که اگر خاموش شود، شهری در تاریکی فرو می رود. بنا بر گزارش تسنیم، وی افزود: اما پیش از آنکه تاریکی جا خوش کند، جوانانی بودند که میان دود و آژیر و خطر، خودشان را به پست ها رساندند و کمتر از دو ساعت برق خانه ها را برقرار کردند. با دست هایی که خستگی را نمی شناسد و دل هایی که فقط یک چیز می خواهد: ایران باید روشن بماند. بقائی خاطرنشان کرد: شاید نامشان در خبرها نیاید، اما هر چراغی که ...
بار مضائف جنگ بر شانه های معلولین
ها و مشکلات روانی و روحی ناشی از جنگ قرار دارند: شما یک فرد تندرست هستید اگر اصابتی نزدیک منزل شما اتفاق بیفتد می توانید از جا بلند شوید و چند قدم خود را جابه جا کنید یا به مکان امن تری در واحد خود بروید اما فردی که دارای معلولیت های حرکتی یا نابیناست نمی داند چه کند. چنین شرایطی، این افراد را دچار ترس و به شدت آشفته می کند آن هم در شرایطی که آموزش های لازم به آنها داده نشده است. سال گذشته ستاد بحران شهر تهران، برای افرادی که فعال اجتماعی هستند کلاس آموزشی گذاشت؛ می گفتند هر فردی در خانه خود و برای خود اتاق امنی درست کند یا مثلا اتاق خود را امن کند اما سئوال اینجاست کسی که در خانه ای با قدمت ...
ایران، همیشه در قلبم
گاهی دلم می گیرد از این همه فاصله، از این خاکی که هر وجبش بوی یاد و دلتنگی می دهد. وطن برایم فقط نام یک سرزمین نیست، رد نفس هایی ست که میان خیابان هایش جا مانده اند، صدای مادرم که از پنجره صدایم می زند، خنده های کودکی زیر آفتاب کوچه هایش. هر جا که می روم، انگار تکه ای از دلم را جا گذاشته ام. وطن برایم مثل نبضی ست که اگر لحظه ای از تپش بایستد، من دیگر خودم را نمی شناسم. با همه رنج ها، با همه بغض ها و با همه زیبایی های خاموشش، هنوز وقتی اسمش را می شنوم، چیزی درونم می لرزد... مثل دیدن یک دوست قدیمی که هنوز هم عزیزترین است. وطن، ای خاکِ پر از خاطره و عشق، نفس کشیدن در هوایت، آرامشی ابدی است. هر وجب از تو، داستانی دارد از رشادت و ایثار، و یادِ مردمانت، چون چراغی در دل شب، راهنماست. و هر طلوع خورشید، نویدِ عشقی دوباره به توست. ایران من، تا ابد در قلب منی. ...
مروری بر زندگینامه شهید سید حسین حسینی اتراچالی
که نتوانستم در طول 18 سال عمرم زحمت های طاقت فرسایی را به خاطر من متحمل شدی. ادا کنم و نتوانستم فرزند شایسته ای برای شما باشم. پدرم؛ اگر می خواهی از زحهماتی که برای من کشیده ای بهره ببری صبر پیشه کن و به شایعات گوش نکن، و قدر امام را بدان که بحق نائب امام زمان است؛ و سخنی با مادرم؛ مادرم نمی توانم بگویم که در مرگ من گریه نکنی. چون مادری، و برای فرزندت شب هایی طولانی نخوابیده ای و روز هایی در کنار گهواره من نشسته ایی؛ گریه کن. مادرم، گریه کن تا استکبار جهانی بداند که هر چند فرزندان این امت را از ما گرفته ولیکن مادرنشان زنده اند. تا شهیدانی دیگر بپرورانند. گریه کن مادر، ولی ...
روایت یک نیمه شب در دروازه ری/ وقتی انفجار خواب محله را شکست
سحرگاه بیدار شود، چراغ بعضی منازل هنوز روشن بود و نور زردرنگ آن ها بر دیوارهای قدیمی کوچه ها می تابید. ناگهان صدایی تیز و سهمگین سکوت شب را شکست و لحظاتی بعد انفجاری شدید محله را لرزاند؛ موج انفجار شیشه ها را فرو ریخت و مصالح ساختمانی را به اطراف پرتاب کرد، دو خانه به طور کامل تخریب شد و چند خانه دیگر به شدت آسیب دید. خودروهایی که کنار خیابان پارک شده بود، مچاله و خیابان زیر تلی از آوار شیشه های شکسته و قطعات فلزی مدفون شد. روایت دردناک یک امدادگر حسن آقا از امدادگران باسابقه قم آن شب در شیفت کاری بود و با شنیدن صدای آژیر به همراه تیم امدادی راهی محل ...
چطور در دوران جنگ از کودکان و نوجوانان حمایت کنیم؟
ادراری یا مکیدن انگشت). سوالات رایج: آیا بمب ها به خانه ما می رسند؟، چرا صدای آژیر می آید؟، آیا پدر یا مادرم سالم برمی گردد؟ راهکارهای عملی برای والدین 1. پاسخ به سئوالات با زبان ساده و صادقانه: اطلاعات را متناسب با سن و درک کودک ارائه دهید. از توضیحات ترسناک و بیش از حد جزیی پرهیز کنید. روی امنیت فعلی و کارهایی که برای حفظ آن انجام می دهید، تمرکز کنید. 2. تایید و عادی سازی احساسات: به کودک خود بگویید که ترسیدن، غمگین شدن یا متعجب شدن در این شرایط طبیعی است. جملاتی مانند می دانم که این صداها تو را می ترساند، حق داری احساس نگرانی کنی، به آنها اطمینان ...
افطاری برای همسایه ها در شب های بمباران
قیاس با هیچ شبی نیست. امشب کوچه تبدیل به خانه برای اهالی این محله شده بود. مکان: محله بهداشت زمان: چند ساعت مانده به غروب آفتاب خانم های خانه دار تصمیم گرفته اند علاوه بر تهیه افطاری برای اهالی خانه شان، بسته های افطاری ساده برای شهروندانی که زمان افطار در معابر هستند را هم تهیه کنند. برای این کار با موکب های شهرداری تهران هماهنگی کرده اند و هر شب 1500 بسته افطاری ساده شامل لقمه ای نان و پنیر و خرما تهیه و بسته بندی می شود و به موکب ها فرستاده می شود تا در بین اهالی توزیع شود. مکان: منطقه 8 زمان: رمضان 1404 حتی بمباران ...
این پفیلا را خودتان در منزل درست کنید ؛ ارزان و خوشمزه
در حد متوسط رو به بالا نگه دارید. در این مرحله قابلمه را هر چند ثانیه یک بار به آرامی تکان دهید تا ذرت ها نسوزند و یکنواخت باز شوند. وقتی صدای ترکیدن ذرت ها کمتر شد و فاصله بین صداها به چند ثانیه رسید، قابلمه را از روی حرارت بردارید. پفیلا گوجه ای آماده است. آن را بلافاصله داخل ظرف سرو بریزید تا بخار نکند و بافت ترد خود را حفظ کند. طرز تهیه دو پفیلای گوجه ای پرطرفدار پفیلا یکی از میان وعده های خوشمزه و سریع است که می توان با گوجه فرنگی یا سس مخصوص طعم های متنوع و جذابی برای خانواده و دوستان درست کرد. طرز تهیه پفیلا گوجه ای با پودر گوجه در ...
17 روز و شب با موشک و پدافند و انواع بمب ها!
. راستش تا حالا چنین تجربه ای نداشتم که چند هفته کامل در خانه بمانم . او می گوید حتی در دوران کرونا هم چنین انزوایی را تجربه نکرده بود. آن موقع هم با ماسک از خانه بیرون می رفتیم، اما الان واقعا خانه نشین شده ام . در این میان، نکته ای که برای او جالب بوده، حضور بسیاری از مردم در تهران است. با اینکه جنگ است، خیلی ها هنوز در تهران مانده اند. در ساختمان ما هم تقریبا همه همسایه ها هستند و دوستانم هم بیشترشان در شهر مانده اند . برای گذراندن زمان، نرگس تلاش کرده خودش را با کار های مختلف سرگرم کند. خیلی سعی کردم کتاب بخوانم، اما واقعا تمرکز نداشتم . نرگس حتی تلاش کرده بخشی از کار های عید را ...
از داغ شهادت حضرت آقا تا ایستادن پای کار انقلاب؛ روایت صبحی که با خبر تلخ آغاز شد
اتاق جلسات نصب شده بود افتاد و بغضم دوباره شکست؛ اشک ها بی اختیار جاری شد. در همین حال، تلفن همراهم مدام زنگ می خورد و ناچار بودم پاسخ بدهم. تماس از سوی برادرزاده ام بود که با صدایی گرفته گفت: عمه، زود خودتو برسون... عزیز سکته کرد. نفهمیدم چگونه از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. در مسیر با خواهرم تماس گرفتم. او گفت: مامان طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن می کند، خبر شهادت آقا را می بیند و همان جا حالش بد می شود و قلبش می گیرد. وقتی به خانه رسیدم، نیروهای اورژانس 115 رسیده بودند و مادرم را به بیمارستان منتقل کردند. او دچار سکته قلبی شده بود. ...
شهید هوافضایی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی گذاشت
.... اما وقتی به خانه رسیدند، مادرشان از همان لحظه اول فهمیده بود. در خانه را که باز کردند، مادر پرسید: بگو رضا چه شده؟ سمیرا گفت: می گویند مجروح شده... ، اما مادر فریاد زد: نه... چه خاکی به سرم شد؟ چند لحظه بعد حقیقت گفته شد. سمیرا می گوید: وقتی برگشتم نگاه کردم، دیدم خانه پر از آدم شده. همه فهمیده بودند. حالا چند روز از آن شب گذشته، اما هنوز در خانه بختیاری ها ردّ رضا دیده می شود؛ در اتاق بچه ها، در تلفن هایی که دیگر جواب داده نمی شوند، در هیئتی که جای خادمش خالی است. اما شاید عجیب ترین تصویر، همان خرس عروسکی باشد که برای دخترش خریده بود. سمیرا می گوید وقتی به آن شب فکر ...
روزی که جوادیه صدای جنگ را شنید
هفت صبح| ظهر روز جمعه 22 اسفند ماه امسال در چهاردهین روز جنگ بود که صدای مهیبی در میان هیاهوی محله جوادیه تهران پیچید و خبر از یک فاجعه داد. تنها در عرض چند دقیقه این محله با خاک یکسان شد و حالا دیگر اذهان همه مردم آماده است که در یک تجزیه و تحلیل چند ثانیه ای متوجه شوند که قطعا محلی هدف حمله موشکی قرار گرفته است. هدف این حمله کلانتری محله جوادیه بود اما شدت تخریب در اثر این انفجار در ساختمان های مجاور و نزدیک به کلانتری در حدی بود که تعداد زیادی افراد غیرنظامی زیر آوار ماندند و به شهادت رسیدند. از جشن تا آوار سعید میرزاییان نام یکی از اهالی محله است که خانه شان در ...
کنسرتی برای زندگی؛ روی پشت بام و در شب های جنگ
قدیمی را خواند. مردی که همیشه با عجله از کنار همه عبور می کرد، حالا روی لبه پشت بام نشسته بود و ریتم هنگ درام را با انگشت دنبال می کرد. در آن شب ها فهمیدم فاصله میان آدم ها گاهی با یک صدا، یک ساز یا یک ترانه کوتاه از بین می رود. جنگ، با همه خشونت و تاریکی اش، ناخواسته کاری کرده بود که ما همدیگر را پیدا کنیم. آدم هایی که یک سال در یک ساختمان زندگی کرده بودند، حالا زیر آسمان مشترک، موسیقی مشترک پیدا کرده بودند. وقتی آخر شب از پشت بام پایین می آییم، هرکس به خانه خودش برمی گردد؛ به همان آپارتمان هایی که پیش از این درشان برای هم بسته بود. با این تفاوت که حالا می دانیم پشت هر در، صدایی هست، دستی هست که می تواند سازی بزند و دلی هست که با یک ترانه گرم می شود. و عجیب این که در شبی که آسمان شهر پر از صداهای خشن است، روی پشت بام ساختمان ما، هنوز موسیقی جریان دارد. شاید همین چند ساز ناهماهنگ و همین ترانه های ساده، چیزی را زنده نگه می دارند که نامش زندگی است. ...
نبض زندگی همچنان در تهران می زند | گزارش تصویری از شب عید پایتخت
همشهری آنلاین : اینجا، درست در روزهایی که شاید اخبار و تیترهای نگران کننده جنگ بخواهند سایه ای از اضطراب بر دیوارها و خیابان ها بیندازند، سمفونی بوق ماشین ها، قدم های تند و مصمم کاسبان در صبحگاه اسفندماه و صدای همهمه در ایستگاه های شلوغ مترو، روایتگر داستان دیگری است؛ داستانی از جنس تسلیم نشدن و ایستادگی. وقتی به تقویم نگاه می کنیم و بوی بهار از لابه لای دود و سیمان برج ها به مشام می رسد، نبض تهران تندتر و پرامیدتر می زند. بازارهای شب عید، از بساطی های رنگارنگ حاشیه پیاده روها که سین های هفت سین، سمنو و سماق را با وسواس روی پارچه های ترمه چیده اند تا مغازه های پرنور لباس فروشی و ...
اینجا همه چیز مردمی است!
حماسه آورده است. از میزهای خیلی معمولی که خانواده ها حدود ساعت 20 هرشب با خودشان حمل می کنند تا بساط کتری و چای را آماده کنند تا دختربچه هایی که با لباس مدرسه و کوله پشتی صورتی، میان انبوه جمعیت یک جعبه خرما بدست گرفته و در کنار فرد دیگر که اسپند دود می کند با لبخند خودشان را در دل مردمی جا می کنند که با تماشای شکل و شمایل آن ها یاد دختران معصوم مدرسه شجره طیبه میناب می افتند. این شب ها بانوان "با حجاب و کم حجاب" و آقایان "ریش دار و تتو دار" همه در کنار قدم می زنند و شانه به شانه هم فریاد غرور و وطن دوستی سر می دهند. در خیابان های عشق دیگر مردم از خیلی از مسائل که تا قبل از ...