خاطره ای از شهید مجتبی حلاوت تبار - ایثار

ایثار ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ - ۱۰:۳۳

خاطره ای از شهید مجتبی حلاوت تبار

شهید یک روز رفته بود پیش همشیره بزرگش گفته بود می خواهم یک چیزی بگویم و کمی شوخی کرده بود بعد گفته بود در حسینیه با یک دختر آشنا شدم موقع رای گیری وقتی رای را می شمردیم آنجا بود که آدرسش را پرسیدم , شما یکسر به آنجا بروید؟ خواهرشان هم به حاج خانم گفتند:"شما بروید, من و خواهربزرگشان رفتیم" دختر خانم را دیدیم خانم به نظر خوبی می رسید. ولی پدرش بدجوری برخورد کرد.گفت:"خانم ما به پاسدار دختر نمی دهیم پاسدارها همشان می روند و می میرند." ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)