ملاقات خانم بازیگر با ظریف - روز نو
سایر خبرها
تهمینه میلانی: برای اولین بار در عمرم می گویم پرسپولیسی هستم
اما با این وجود طرفدار بازی خوبم و اگر تیم رقیب هم خوب بازی کند این عملکرد خوب را تحسین خواهم کرد یعنی آنقدر متعصب نیستم که با یک زاویه کاملا تند فقط تیم خودم را ببینم و بس. * بازی های تیم ملی والیبال را چطور دیدید؟ - باور کنید هر کجا و مشغول هر کاری که بودم خودم و همسرم کار را رها می کردیم و برای تماشای بازی والیبال ملی پوشان کشورمان به منزل می آمدیم. واقعا از تلاش و کوششی که
لبخند زوج هنرمند به شبکه های اجتماعی ایرانی
همراه سیاوش خیرابی و خانم صدق گویا و خانم فرجاد و همچنین سایر دوستان بازیگر که 21 روز فیلم برداری شده و مینی سریالی است که مورد توجه مردم قرار گرفته است. الیکا: در حال حاضر مشغول کاری نیستم ولی سریال در حال پخش دارم. به نام گاهی به پشت سر نگاه کن کار آقای مازیار میری که هر شب ساعت 11 پخش می شود. افراد مشهور مانند شما معمولا اوقات فراغت زیادی ندارند اما به هر حال هر کدام
سلفی نگو بگو ابزار ابراز وجود
را با مردم به حداقل ممکن رسانده ایم. آنقدر محدود شده ایم که بدیهی ترین رفتارهایمان را هم تغییر داده ایم. تا همین چند وقت پیش راحت جلو می رفتیم، لبخند می زدیم، دوربینمان را به دوستی می دادیم و از او می خواستیم که عکسی از ما بگیرد اما این روزها حتی این ارتباط سطحی را هم حذف کرده ایم. خودمان موبایل به دست می شویم، دوربین جلو را فعال می کنیم و از خودمان عکس می گیریم. اگرهم ببینیم کمی کار برایمان سخت
برج میلاد به عنوان مهریه!
. خلاصه هر چه در چنته داشتند، رو کردند. اما با همه این احوال، آدمیزاد، این تحفه رانده شده از بهشت، همچنان در برابر گوساله ها و گاوها سر و کمر خم کرد و باز هم ساز خودش را زد و کار خودش را کرد. پس وقتی گیرنده ها خراب است، زبانمان لال، اشکال از فرستنده ها نیست و نباید به آن ها دست زد. به عبارتی، سر و کله زدن با چنین کیس سرتقی کار هر حضرتی نیست به جز حضرت فیل! اما در عین حال نباید
رفتار با تکبر ساکنین خانه موسیقی، آینه موسیقی را مکدر کرده است/ باید در شکل و شمایل خانه بازنگری کامل ...
به عمل کرد پانزده ساله خانه موسیقی، و در عین حال مهم و منطقی و قانونی به نظر می رسید و طبق معمول، پاسخ هایی که از سوی مدیر عامل خانه موسیقی و چند نفر از اعضای هیئت مدیره در سایت های خبری منتشر شد، حق بودن ایرادهای بیان شده را بیشتر به رخ می کشید. به طور کلی نقدهایی از این دست که مستقر شدن گروهی خاص از اهل موسیقی را برای تمام عمر در سمت هیئت مدیره های خانۀ موسیقی نشانه رفته است، و نقد
رویارویی با شرق و غرب در محور تنومه
کیلومتری اهواز جا خوش کرده بود. در آن قطعنامه که با نام 479 شناخته می شود تنها به آتش بس اشاره شده بود و حرفی از بازگشت به مرزهای بین المللی پیش نیامد. اما حالا که رزمندگان دشمن را پس زده و در آستانه ورود به خاک این کشور بودند، قطعنامه 514 از لزوم احترام به حاکمیت و تمامیت ارضی دو طرف دم می زد! اما تصویب قطعنامه همه ماجرا نبود. آنطور که مارک پری در کتاب کسوف خود می نویسد، ارتباط سازمان های
جانبازی که دست ها و چشم هایش را در سردشت جا گذاشت
. مراد گودرزی می گوید: هوا رو به تاریکی می رفت، با خود گفتم اگر این مین همین امشب خنثی نشود ممکن است شب هنگام سبب مجروحیت رزمندگان شود و از سویی امکان تخریب آن هم به دلیل پرسروصدا بودنش وجود نداشت. تمام سعی ما بر این بود که این مین دست ساز بی سروصدا خنثی شود که یک دفعه صدای انفجاری دشت را فراگرفت و متوجه شدم که مین در دستم هنگام خنثی کردن منفجر شده و این اتفاق در کمتر از یک
مهدوی کیا: به هامبورگ آمدم تا ببینم چه اتفاقی در دنیا رخ می دهد / امیدوارم پرسپولیس حداقل با یک جام ...
؟ وارد زمین تمرین که شدم دقیقاً یاد همان روزی افتادم که به عنوان بازیکن به هامبورگ آمده بودم. به این دلیل که اکنون تیم های پایه همان جایی تمرین می کند که ما سه چهار سال تمرین می کردیم و خاطرات برای من زنده شد. امکانات تیم های پایه هامبورگ به چه شکل است؟ خب همانطور که گفتم تمرینات در همان زمین تمرینی سابق تیم بزرگسالان انجام می شود و به همین دلیل امکانات هم بسیار
نقد روشنفکری دهه 40 از نگاه محمد صنعتی
مثال زدنی است، اما تفکر "زندگی یعنی هیچ" بر آن مسلط بود. اما سعدی نمی گوید زندگی هیج نیست، اسم دو کتابش بوستان و گلستان است و به من احساس شور و شوق زندگی می داد، ای کاش سعدی را در دهه چهل ارج می نهادیم. از اواسط دهه 70 یک موج جدید روشنفکری در جوان های ما بوجود آمده است، حالا دیگر ما از جنگ و مرگ خسته ایم، بیش از حد آن را طلب کردیم و درگیرش شدیم و داریم کم کم به سمت زندگی برمی گردیم و می بینیم که از
آن روز رهبران پشت سر مردم حرکت کردند
در و دیوارها بنویسید: حاکم دهان دوز آمده است! یکی از مأمورانی که از طرف بقایی مأموریت داشت به شکل مخفیانه این کار را بکند، خود من بودم! بعد از جلسه حزب وقتی معلوم شد دستور حزبی این است که این شعار را بنویسیم، همه گفتند دستور این است یعنی چه؟ ما مرگ بر قوام السلطنه می نویسیم! یکی دیگر از حرف هایی که جبهه ملی زد این بود که روی پشت بام ها بروید و تشت و لگن ببرید و سر و صدا راه بیندازید! حرکتی نظیر
روایتی از رمضان و عید فطر سال 61
های گردان امام جعفر صادق(ع) رساند و فرماندهی ما را به عهده گرفت. تبادل آتش همچنان شدید بود. با آمدن درویشی، روحیه بچه ها تغییر کرد. با تصمیم او قرار شد تانک هایی را که در صحنه بودند و مستقیم به سمت ما آتش می ریختند، بزنیم با اشاره درویشی، مرتضی مالک بلند شد و سینه خیز خودش را به چاله ای که به چاله ای که جای انفجار بود، رساند و به صورت نشسته یکی از تانک ها را زد. با زدن این تانک، مجموع
چطور به مادرم کمک کردم از کره شمالی فرار کند
سرعت خوابم برده بود، زیرا با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. مین هو بود: ساعت شش آنجا خواهیم بود. من یک دقیقه بعد جلوی هتل بودم و سریع تاکسی گرفتم. او دوباره زنگ زد: ما رد شدیم. الان در آن همان خانه متروکه ایم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. 11 سال و 9 ماه و 9 روز بود که مادرم را ندیده بودم. اما حالا تنها چند دقیقه با او فاصله داشتم. به راننده گفتم که بایستد. می خواستم تا آنجا
ماجرای مرگ دختری که هنگام جراحی زیبایی جان باخت
؟ ما همه تعجب کرده بودیم. پدر و مادرش مدام اصرار می کردند این کار را انجام ندهد اما انگار کسی او را به سمت جراحی هل می داد. (با بغض) من به آرمیتا می گفتم چهره ات خیلی هم شیرین است و تو نیازی به جراحی نداری اما او اصرار داشت زودتر جراحی کند. تا اینکه بیستم تیر جراحی کرد و این آخرین دیدار ما با هم بود. در بین اعضای خانواده کسی هست که تجربه جراحی زیبایی داشته باشد؟ بله. مادر
چهره واقعی و داستان زندگی بائو در پایتخت+عکس
پخش شد که من بودم و شهاب عباسی که گریم سن داری هم داشتیم. بعد دیدم همه با تعجب می گویند:" خودشه؟" و بعد دیدم پدرم جلوی خنده اش را می گیرد و مادرم خوشحال است. برنامه که تمام شد تمام شان مرا ماچ کردند و همسایه زنگ زد که" چقدر محمد رضا خوب بازی کرد.کی رفته؟" و توی دید و بازدیدهای عید سریع حرف به من می کشید که" چه کار خوبی کردید؟ کی این بچه را فرستادید صدا و سیما" و چون تمام 15 شب عید این جنگ پخش می
مهتاب کرامتی: توقع ام بالا رفته! / 100 میلیارد دلار گم شد؟!/ آیا برجام، سیستم موشکی ایران را زمینگیر می ...
رونمایی شده بود، دبیر شورای نگهبان در یک برنامه تلویزیونی گفت: شیشه ای بودن صندوق انتخابات برخلاف محرمانه و محفوظ بودن آرای مردم است؛ بنابراین صندوق های اخذ آرا نمی توانند شیشه ای باشند، چون آرای مردم محرمانه است؛ ازهمین رو باید در این زمینه بررسی بیشتری انجام شود . به گزارش ایرنا آیت الله احمد جنتی، که به مناسبت تأسیس شورای نگهبان در برنامه گفت وگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما شرکت کرده بود، با اشاره
قتل نوزاد شش ماهه پس از ارتباط نامشروع همسر
من را خیلی عصبانی کرد. متهم ادامه داد: او به من گفت نوزاد شش ماهه فرزند من نیست و او پس از برقراری ارتباط نامشروع با یکی از همان معتادانی که برای مصرف شیشه به خانه مان می آمد، باردار شده اما به دروغ نوزاد را فرزند من جا زده است. همسرم بعد از فاش کردن این موضوع، سریع از خانه خارج شد. من هم که خیلی عصبانی شده بودم بالشی را برداشتم و روی صورت بچه گذاشتم و آنقدر فشار دادم تا خفه شد.
حالات روحی رزمندگان در عملیات رمضان
/> ... ساعت 21 شب 30 تیر داشتیم آماده حرکت می شدیم. به دلیل نگرانی از بابت عدم توجیه میدانی منطقه، کمبود قطب نما و کلت منور، رو راست مقداری دستخوش ترس شده بودم. هیجان زده، هی این ور و آن ور می دویدم و داد و هوار می کردم. بچه های گردان، نشانه های تشویق را در من دیده بودند. بخشی از سراسیمگی من، به این خاطر بود که مهمات مورد نیاز گردان، دیرتر از موعد مقرر، درخط به دست ما رسید. بچه ها داشتند آماده
بی خداحافظی
بالا آورد که یعنی نه. گفتم از چشمات اشک میاد؟ با سرش تائید کرد که همینطوره. دفترچه به دست بالای سرش ایستادم تا همه ی حرف هایش را بنویسد؛ کلی بهش گفتم که (نبینم غصه بخوری! هنوز سنی نداری، به مامانت هم گفتم که الناز خیلی قویه و قول داده حالش بهتر بشه. مگه نه؟) لبخند کمرنگی زد و تقریباً تائید کرد. بااینکه دستاش قدرت کمی داشت و بدنش ورم کرده بود اما می نوشت. شیفت صبح و شب آن روز را با الناز بودم و او
علی مطهری: رفع حصر شود؛ اگر دوباره آشوب به پا کردند، خود من جلویشان می ایستم
برای خودشان ضوابطی دارند. در دوران شاه فساد و فحشاء رو به گسترش بود. مخصوصاً اشرف، خواهر دوقلوی شاه، تأکید زیادی بر این موضوع داشت. در سال 56 اینها تصمیم داشتند که از ورود دختران محجبه به دانشگاه ها جلوگیری کنند و حتی تصمیم داشتند در تهران دبیرستان های مختلط تأسیس کنند. یک برنامه حساب شده برای اشاعه فساد و فحشاء وجود داشت که البته چون دیگر نهضت شروع شده بود موفق به این کارها نشدند.
او زنده است / مجموعه گفتگوها و گزارش ها در سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی+ یک گفتگو با او درباره کودکی و ...
منشا کارهای خود قرار دادم. وی با اشاره به حمایت ها و کمک کردن شکیبایی به هنروران و دیگر بازیگران همکار خود افزود:رفتار حرفه ای و کمک کردن شکیبایی به هنروران و بازیگرانی که با او همبازی بودند باعث شد که بفهمم اگر هنروری قصد بازی در سکانسی پرمحتوا را دارد به او کمک کرده و آنقدر با او همکاری کنم که به حد خوب برسد، اینها را همه مدیون شکیبایی هستم چون امثال او و هادی اسلامی معلم دنیای هنری
ببر ایرانی با سرعت مثال زدنی مجذوب علی دایی
بزرگ و فضای نسبتا زیادی داشت خلاصه من و حسن، تقریبا تمام مدت در حال شیطنت و بازی بودیم و یک شیشه هم از دست ما در امان نبود! خیلی جالب اینکه هر دو همدیگر را همراهی می کردیم( با خنده) سین : از پدر و مادرتان کتک خوردید؟ جیم: از پدرم نه ولی از مادرم کتک خوردم آن هم به خاطر شیطنت هایی که داشتم. سین: قبل از کاراته سراغ رشته های دیگر هم رفته بودید؟ جیم: خیر البته
عارف فضا را برای موفقیت روحانی آماده کرد
شرکت راه آهن عضو هیات مدیره بنیاد باران و بنیاد امید ایرانیان از سوابق مدیرتی وی است . سیدحسن رسولی که در دوران اصلاحات استاندار خراسان قبل از تقسیم بود ایده مجمع استانداران را در دوران مسئولیتش کلید زد. بعد از دوران مسئولیت بیشتر در بنیاد باران دیده شد و در انتخابات 92 هم مشاور و سخنگوی ستاد محمد رضا عارف شد. در این گفت وگو با وی درباره رفتار اصلاح طلبان در قبال انتخابات ریاست
بر اساس روایات ایرانی ها زمینه سازان ظهور هستند/تطبیق ها انحراف است
پیش نه فقط در ایران که در سایر کشورهای عربی شناخته شده کرده باشد کتاب عصر ظهور ش باشد که در ایران به چاپ 70 رسیده و به زبان های مختلف ترجمه شده واز قضا پرفروش. آنقدر پرفروش که می گوید در عراق آن را همراه سیگار می فروشند. کتابی که بعد از آمدنش به ایران نوشتن آن را شروع کرد. علی کورانی در کتاب عصر ظهور، با گردآوری و بررسی احادیث مشترک میان شیعه و سنی درباره نشانه های ظهور حضرت مهدی(عج) به
بازخوانی پیام امام(ره) برای قطعنامه 598
دیگری است که پیش می آید. و همه ما نیز روز محاسبه بزرگتری را در پیش رو داریم. آنهایی که در این چندسال مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده اند مطمئن باشند که از معامله باخدا طفره رفته اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده اند که حسرت آن را در روزواپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجددا به همه مردم و
بررسی یادداشت های منعکس کننده فساد در دربار پهلوی
های کارشناسی ارشد در رشته های تاریخ و علوم سیاسی شود. در خارج از کشور نیز بعضی که موفق نشده اند با القاء شبهه درباره اصالت آن خواننده را به تردید افکنند، نتوانسته اند عصبانیت خود را از بعضی از مندرجات آن پنهان کنند. (ص 10) صدای ناشی از لرزش پایه های قدرت در خاطرات وزیردربار نویسنده در مقدمه کتاب نخست تلاش می کند که اسدالله علم را به خواننده معرفی کند. از این رو درباره پدر و خاندان
توقعم بالا رفته
مواد استفاده می کنند دائما عرق می کنند. انگار تمام مدت آب بدن آنها در حال اتمام است. این مواد، به خاطر تعریق زیاد آب بدن، آنها را می کشد و دائما عطش دارند. اکثرا تن آنها بو می دهد. و از بوی بدن آنها کاملا متوجه اعتیادشان می شوید. در تاریخ سینما فیلمی هست به نام می خواهم زنده بمانم که سوزان هیوارد در آن بازی کرد. می گفتند که آنقدر در نقش فرو رفته بود که حتی حالت جنون به او دست داده بود
گفت و گوی خیالی رئیس جمهور با یک دلواپس/ ظریف با بزرگون می پره
به من می رسید. گفتم: بلندتر بگو بابا نمی شنوم! با عصبانیت فریاد زد: اه شما هم شورش رو در آوردید با این دیپلماسی بالکنی تون! بلند شو یه دقیقه بیا پایین دیگه آبرو واسه مون نموند وسط خیابون! غرغر کنان رفتم پایین. گفتم: آقا می بینم که توافق هسته ای شده و... لبخندی کاملا تصنعی به لب داشت. در حالی که داشت سعی می کرد خودش را کنترل کند با همان لبخند زورکی گفت: داشتم از اینجا رد می شدم، گفتم
رزم با ویرانی در باغ فتح آباد کرمان
شده، شکایت داشتند. از ورودی عمارت که بیرون آمدم در سمت راست، عمارتی دیگر در حصار درختان کاج، خسته از گذر زمان آرمیده بود به طوری که گرد و غبار خستگی و گذر سال های تنهایی را می شد بر چهره فرتوت و بی رمق عمارت چهار فصل باغ دید. آثار و بقایای ساختمان و دیوارهای خرابه دو طرف مسیر ورودی عمارت هم نشان از حجم وسیع تخریب این مکان تاریخی داشت. آن روزها حجم خبری و مطالبه گری اندکی در مورد
دو داستان متفاوت از فرزندخواندگی به قلم دو مادر/ کودکانی که گمشده های ما هستند
خودش رو گلوله می کرد و انگشتش از دهنش نمی افتاد، همش ملچ ملچ می کرد، منم فکر می کردم گرسنه است، هی می خواستم به زور بهش شیر بدم، اون با دستش پس میزد خلاصه تا به جاش انس بگیره و آرومتر بشه خیلی زمان برد. یا توی بیداری از هر صدایی می پرید و با وحشت همه جارو نگاه می کرد، توی بغلم می گرفتم و آروم در گوشش می گفتم نترس مامان اینجاست و براش لالایی می خوندم: تو خوشگل و نااااااز منی، شیشه الماس منی و
شیرمرد دجیل هم آسمانی شد
هم ازدواج کردیم. کلاس پنجم دبستان بودم. مادرم به این ازدواج اعتراض داشت و می گفت: تو بچه هستی، سید جاسم از تو بزرگ تر است. اما من نپذیرفتم و می گفتم مهم اخلاق و ایمان سید است که من قبولش دارم. سید حتی اجازه نداد که من امتحان تجدیدی ریاضی خود را بدهم. در نهایت به لطف خدا با مهریه 50 هزار تومانی به عقد ایشان درآمدم. شهریور ماه سال 1366 بود. از بزرگان و بستگان دعوت کردیم و مهمانی ساده ای را در حمیدیه