زنم با مردی ارتباط داشت که به او استاد می گفت / او یک شب به خانه نیامد و .. - اتاق خبر 24
سایر خبرها
روایت زنان زندانی از تجربه زیسته خود در زندان و پس از آزادی
وقتی زندان افتادم، همه چیزم رو از دست دادم؛ اعتبارم، آبروم، همکارهام، دوست هام و فامیل هام یک جور دیگه روی من حساب می کردن. با این اشتباهی که من کردم، آبروم رو از دست دادم. یک ماه اول پدرم اصلاً نیومد ملاقاتم... بدترین چیز توی زندان بی ملاقاتیه. دخترایی بودن که خانواده اون ها رو طرد کرده بود. به نظرم آدم هرچقدر هم که مجرم باشه، نباید خانواده ها اون ها رو تنها بذارن. اون هایی که بی ملاقاتی بودن، بعضی وقت ها از فشار زیاد خودکشی می کردن. یک نفر جلوی من خودش رو از بالای پله ها انداخت پایین، یا با شیشه خودشون رو می زدن. حس خودکم بینی، جلب توجه، عدم تحمل مشکلات، همه باعث خودکشی می شه... ...
وقتی زمین لرزید
شد دو پایم شکسته است. بعد به تشخیص پزشکان به تهران منتقل شدم. او با اشاره به این که در این حادثه هیچ یک از اعضای خانواده اش دچار آسیب جسمی نشده اند، گفت: البته در زمان حادثه پدر و مادرم بیرون از خانه بودند و من با زن عمویم با هم بودیم که خدا را شکر او آسیبی ندید. کمی آن طرف تر رضا غلامیان 38 ساله از شهرستان اسلام آباد روی تخت دراز کشیده است. رضا درباره چگونگی مصدومیتش می
مرثیه شاعران برای جانباختگان زلزله/ دل من مانده اینجا زیر آوار
مرد لالایی ای نیم گفته بر لب مادر نیمه جانی مثل این زلزله می تکاند خانه آرزو را تب من این هم از شادی بینوایان این هم از قصه امشب من *** میلاد عرفان پور از جمله شاعرانی بود که در ساعت های نخست پس از زلزله با انتشار این غزل با داغ دیدگان این حادثه غم انگیز ابراز همدردی کرد: شد به آهنگ عجیبی خاک ما زیر
هنرمند باید بیننده را به نقطه صفر در ارتباط با اثر خود هدایت کند
نزد او نقاشی را به طور حرفه ای آموختم. به هنرستان رفتم و در زمینه هنرهای مدرن، کلاسیک و سنتی تعلیم دیدم. بعد از آن به دانشگاه رفتم و در همین اثنا در سال 57 انقلاب شکل گرفت. قبل از آن با تفکرات متفکران انقلابی آشنا بودم. اما در دانشگاه فضای جدی تری حاکم بود. با دانشجویانی که عضو انجمن اسلامی بودند، همکاری کردم تا این که به شب های انقلاب نزدیک شدیم. در حسینیه ارشاد نمایشگاهی برگزار کردیم و بعدتر به
شرط فرزندان برای بخشش قاتل مادر
به گزارش تهران نیوز ،این جنایت سال 92 در آپارتمانی واقع درحوالی خیابان شهید بهشتی تهران اتفاق افتاد. وقتی کارآگاهان جنایی به محل قتل رسیدند با جسد زن جوانی روبه رو شدند که در اتاق پذیرایی به لوله گاز بسته شده بود وپیکرش غرق خون بود. همزمان با شروع تحقیقات پلیسی، فریدون 48 ساله- شوهرمقتول-به عنوان عامل جنایت بلافاصله دستگیر شد. متهم وقتی پای میز محاکمه ایستاد گفت: چند وقتی بود که به
حکایت یک فرمانده عاشق از کابل تا حلب +تصاویر / می گفت بی بی زینب من را نگاه می کند، چطور بمانم؟!
همین دوسال پیش یعنی قبل از شهادت سیدحسین، همسرش یک راننده تریلی بود؛ مرد جاده و سفر که در ماه فقط چند روز خانه بود : از بچگی علاقه زیادی به رانندگی داشت به خاطر همین ، این شغل را انتخاب کرد. خیلی وقت ها بار می برد به شهرهای دیگر می رفت قندهار ، پلخمری ، غوریان و چندروز خانه نبود. روحینا نمی داند، همسرش کجا و کی تصمیم گرفت مدافع حرم بشود، فقط یادش می آید که او وقتی جنایات داعشی ها را از
کودکی ام در خانه مقوایی گذشت
و شیک ترین مجلات آن روز ها و نخستین مجله ای بود که یونیفرم گرافیکی داشت. من خیلی کوچک بودم یک بار هم دربان آنجا راهم نداد و گفت: برو با بابات بیا . دفتر مجله در میدان توپخانه، پشت اداره گذرنامه بود. صبح ها مدرسه می رفتم و بعد از آن در مجله مشغول می شدم. سپید و سیاه تحریریه بزرگی داشت و آدم های بزرگی هم در آن کار می کردند. درست است؟ بله... نصرت رحمانی، احمد شاملو، فریدون مشیری
سرداری که به زابل رفت و برنگشت
خانه بیرون رفت؛ من هم از صدای برهم خوردن در خانه از خواب بیدار شدم و فهمیدم حاجی رفته است. آن روز را تا بعدازظهر مشغول کارهای خودم اعم از کلاس قرآن و... شدم و وقتی می خواستم به خانه بیایم، غم عجیبی بر دلم سنگینی می کرد. از همسر سردار صالحی که روابط نزدیکی با هم داشتیم، خواهش کردم یا او به خانه ما بیاید و یا من به خانه شان بروم. ایشان قبول کرد که به خانه ما بیاید، ولی قبل از آن رفت تا سری
لیلا؛ مادری که همچنان چشم به راه مسافر زلزله است
اهل محل که بهمن 10 ساله مجروح را در روزی که ما را به رشت و بعد از آن به تهران بردند، دیدم. من حال خوبی نداشتم استخوان هایم شکسته و خونریزی شدید داخلی داشتم و تنها چیزی که از این کودک معصوم یادم هست درد کشیدن و از درد پیچیدن به خود بود که من هر چند لحظه یک بار به او خیره می شدم و خودم از حال می رفتم. بهمن کوچک، آخر او شاید هنوز به درستی اسم مادر و پدر یا نشانی محل را نمی دانست که برای کسی
435کشته و 7817 مصدوم تاکنون / زلزله زدگان سرپل ذهاب امشب را هم بدون چادر می گذرانند / فریاد کمک خواهی ...
دقیقه شب رخ داد. مسئول شبکه لرزه نگاری کرمانشاه با ابراز اینکه پس لرزه های این زلزله ممکن است تا چندین ماه ادامه داشته باشد گفت: بزرگترین پس لرزه به بزرگی چهار و هفت دهم ریشتر ثبت شده است. فروزی با بیان اینکه تا ساعت یک بعد از ظهر امروز 216 مورد پس لرزه ثبت شده است، عنوان کرد: روز گذشته 22 آبان ماه ساعت 7:50 صبح، ساعت 12:49 دقیقه ظهر و 16:42 بعد از ظهر زلزله هایی با بزرگی
مرد خیر چگونه دستش به خون شوهر سابق یک زن مطلقه آلوده شد
دادم تا مقطع راهنمایی را به پایان رساندم ولی بعد از آن دیگر به دبیرستان نرفتم و درگیر امور ساخت و ساز شدم. در یکی از همین روزها بود که مرد نیکوکاری مقابلم قرار گرفت و توجه مرا به خودش جلب کرد به طوری که از آن مرد نیکو سیرت خیلی چیزها یاد گرفتم، آن قدر شیفته او شده بودم که تصمیم گرفتم با یکی از بستگان نزدیک وی ازدواج کنم. آن مرد هم که به من اعتماد زیادی داشت واسطه این ازدواج
مسجد مقدس محدثین بابل مشهور به جمکران ثانی + تصاویر
اعیاد و مناسبت ها از برنامه های فرهنگی منسجم و فراگیر در(سطح شهرستان) این مسجد است که هر سال بهتر از قبل برگزار می شود. مراکز فرهنگی این مسجد عبارتند از: – کتابخانه تخصصی مهدویّت، که هر روز فعال است و شامل کتابهای متعدد مهدویّت است. – مرکز عرضه محصولات فرهنگی – کانون خانه خورشید: این کانون در جذب جوانان و سازمان دهی آنان در برنامه های فرهنگی و هنری با
مسکنی که مزار شد
به خانواده ای که در سرما شب را صبح کرده اند، می دهد. سربازها لابه لای آوارها را می گردند. زلزله آنقدر سریع و با قدرت اتفاق افتاده که خیلی از اهالی سرپل ذهاب فرصت فرار از خانه را نیافته اند. سرجوخه به سربازان می گوید: اینجا را بکنید، پایش از زیر آجرها بیرون زده. سربازان با بیل آوار را کنار می زنند و پیکر بی جان دختربچه ای را بیرون می کشند. خبر را معلوم نیست چه کسی به مادرش داده، او خودش
435کشته و 7817 مصدوم تاکنون / زلزله زدگان سرپل ذهاب امشب را هم بدون چادر می گذرانند / فریاد کمک خواهی ...
دقیقه شب رخ داد. مسئول شبکه لرزه نگاری کرمانشاه با ابراز اینکه پس لرزه های این زلزله ممکن است تا چندین ماه ادامه داشته باشد گفت: بزرگترین پس لرزه به بزرگی چهار و هفت دهم ریشتر ثبت شده است. فروزی با بیان اینکه تا ساعت یک بعد از ظهر امروز 216 مورد پس لرزه ثبت شده است، عنوان کرد: روز گذشته 22 آبان ماه ساعت 7:50 صبح، ساعت 12:49 دقیقه ظهر و 16:42 بعد از ظهر زلزله هایی با بزرگی
شهریه های میلیونی و انصراف دانشجویان نخبه افغانستانی از تحصیل
افغانستانی بوده است. به گزارش خبرنگار افغانستانی انصاف نیوز، این دستورالعمل موجب شد تا برخی مهاجران افغانستانی که متولد همین آب و خاک یعنی ایران هستند، از ادامه ی تحصیل انصراف و یا ناگزیر به تغییر رشته و تعدادی هم با دیدن این شرایط ،انگیزه خود را از دست داده و حتی مقطع دبیرستان را هم نیمه تمام رها کرده و خانه نشین شدند و برخی نیز بدنبال شغلی رفته اند؛ البته این ماجرا به همین جا ختم نمی
کشاورز؛ کوله باری از تجربه و هنر
که رسول در دوران جوانی فوت کرد. ما موقعی که خسوف را با هم کار کردیم هنوز آن رشد کامل را نکرده بود اما بچه بسیار صادقی بود و می خواست روز به روز ترقی کند. آمد خانه من و گفت باید در فیلم ام بازی کنی، سناریو را خواندم و قبول کردم. کاراکتر خاصی داشت و بعد از آن هم فیلم های خوبی ساخت و تکنیک و کارگردانی اش بسیار بالا رفت و معتقدم رسول تنها کسی بود که درباره جنگ فیلم های قشنگی ساخت. کارش را بسیار دوست
داعشی ها چطور کودکان انتحاری خود را تربیت می کردند؟
اصول دین و فقه جهاد رو یاد می داد. با اون که بودیم، احساس می کردیم، بزرگ شدیم. مرد شدیم و به خودمون اعتماد داشتیم. به ما می گفت که برای یاری و پیروزی داعش به میدان نبرد اعزام میشین و پاداش این جهادتون بهشته .. بعد هم شروع می کرد، بهشت رو برا ما توصیف کردن. اون مستقیما روی آموزشای خیلی سخت و شاقمون نظارت داشت. هر روز ما رو تا میدونای مشق تیر همراهی می کرد تا اینکه نحوه استفاده
خواستن هایی که با فعلِ توانستن صَرف می شوند
انجام دهی که ارضا شوی؟ گفت نمی دانم، هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده ام. گفتم از زندگی چه می خواهی؟ گفت نمی دانم. گفتم از چه چیزی ناراضی هستی؟ گفت از همه چیز. با آدمی آشنا شدم که رفتارش برایم تازگی داشت. طبعا هیچ کمکی از دست من برنمی آمد. روز بعد خانمی به گالری آمد و او هم گریه کرد. گفت من عاشق مردی بودم، با هم ازدواج کردیم و بچه دار شدیم و بعد همسرم فوت کرد. بعد از چند ماه همسر مردی شدم که 30 سال
گفتم هرگز اجازه نمی دهم به سوریه بروی!
خواب چند مرد سید سبزپوش را دیدم که گفتند علی مشکلت حل شد، بلند شو اما علی تکان نمی خورد. بار دوم می گویند باز هم او نمی تواند بلند شود، بار سوم محکم می گویند و علی از خواب بیدار می شود. مشکل پسرم از آن به بعد به کلی رفع شد. *مبادا هوای سوریه رفتن به سرش بزند پسر دومشان عرفان هم بعد از همین ایام متولد شد. همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز لیلا عروسم آمد گفت: علی شب ها که بچه ها می
ثروت آفرینی از نقطه صفر
کافه ها را قانع کرد که در ازای نصف سود، اجازه دهد دستگاه در مغازه اش قرار گیرد. بعد از روز اول کار با اولین دستگاهشان چهار دلار پول خرد به دست آوردند. کمی بعد دستگاه های بازی را که با سکه کار می کرد، به هفت عدد رساندند؛ وارن خیلی زود هر هفته 50 دلار به خانه می برد. بافت در عین حال همواره ارتباطش را با بورس قطع نکرد و سعی می کرد نکات کاربردی را از دلالان کارکشته آن جا یاد بگیرد. وارن دو
اعتراف 2 زن معلوم الحال در تهران به قتل یک مرد 45 ساله / او پول ما را نمی داد!
سایت خبری تحلیلی هنگام Hengamnews.com: ساعت 4 بامداد دوشنبه 22 آبان ماه امسال اهالی کوچه هدیه خیابان شریعتی صدای درگیری شنیدند و وقتی از برای پیگیری موضوع از خانه هایشان خارج شدند با جسد مرد 45 ساله ای که در خیابان شریعتی روی زمین افتاده بود روبرو شدند. بدین ترتیب تیمی از ماموران اداره 10 پلیس آگاهی تهران همراه با بازپرس سجاد منافی آذر از شعبه سوم دادسرای امور جنایی تهران
ناگفته های نوه دختری از بیت امام خمینی
است! هنوز هم برایم جالب است! بعد از این ماجرا که تعریف کردم، خاطره [سیاسی ای] قبل از انقلاب ندارم. قبل از انقلاب فضای خانه ما به هیچ وجه انقلابی نبود. اگر هم بابا کار سیاسی می کردند در زندگی خانوادگی ما انعکاس نداشت. شاید به این خاطر که مادرم هم اصلا سیاسی نبود؛ الان هم نیست. یک خانم اهل خانه، فامیل و رفت وآمد خانوادگی است، ولی من بین خواهر و برادرهایم [به سیاسی بودن] معروف بودم؛ همیشه
مرتضی عاشق شهادت بود، می گفت من هم دوست دارم بروم. یک سال تمام به دنبال جلب رضایت من بود برای رفتن. ...
/> چه زمانی به ایران آمدید؟ من از 10 سالگی در ایران زندگی می کردم اما کمی بعد به پاکستان رفتم و مدتی بعد زمانی که 18سال داشتم دوباره به ایران برگشتم و در همین جا ازدواج کردم. همسرم طلبه بود و در حال حاضر هم تدریس می کند. حاصل ازدواج مان هم پنج پسر و یک دختر است. کمی از مرتضی برایمان بگویید. شغل شان چه بود؟ مرتضی فرزند دوم من و متولد 8 آبان سال 1370 بود. ایشان تا کلاس دهم
سیاه پوشان چشم انتظار
! دیشب بی آن که بدانم قرار است چه بلایی سرم بیاید، سیاه پوشیدم. حالا دیگر برای همیشه سیاهپوش شده ام. یکی به من بگوید که از این به بعد بدون خانواده ام، بدون فرزندانم باید چه کار کنم. دخترم تازه دانشگاه قبول شده بود. می خواست درس بخواند. شب قبل در کنار هم خیلی خوشحال بودیم. به خاطر دخترم همگی کلی گفتیم و خندیدیم. حالا باید بدون آنها، بدون خانه و زندگی ام آواره شوم. ای کاش من هم همراه آنها مرده بودم
راننده آژانس میانسال نادیای 27 ساله را در غیاب زنش به خانه برد و ..!
و به ساختمان برگشت بلافاصله پایین رفتم و با لکه های خون که روز زمین ریخته بود روبه رو شدم. همسایه ام همان موقع در حالی که یک گونی دیگر در دست داشت از خانه بیرون آمد و به محض روبه رو شدن با من شوکه شد. من همان موقع همسایه ها را خبر کردم تا مانع فرار Escape احمد شوند. به دنبال اظهارات این مرد پلیس به خیابان فداییان اسلام رفت و در بازرسی صندوق عقب خودرو احمد با جنازه مثله شده یک زن جوان
از خصوصی سازی سرخابی تا حضور بانوان در ورزشگاه با دادکان
هردوی این خصوصیات را دارید. بعد از جلسه بیرون آمدم و متوجه شدم اینها به دنبال این شاخصه ها نیستند و اسم مرا آورده اند تا دهان خیلی ها را ببندند. در ادامه من با آقای ناطق نوری تماس گرفتم و گفتند شما گوش به زنگ باشید تا تماس بگیرند. حتی آقای خاتمی هم به من گفتند آیا با شما برای وزارت ورزش و جوانان صحبت نکردند؟ که گفتم در این حد نبوده و فقط با دو نفر از نزدیکان رییس جمهور صحبت کردم که آقای خاتمی گفتند
بعثی ها مثل انسان های اولیه با ما برخورد می کردند
اتفاق افتاد؟ گویا این انتخاب مسیر زندگی شما را تغییر داد. سال 1358 من به عنوان رئیس بهداری وارد سپاه شدم. یک روز صبح وقتی به سر کار رفتم دیدم از طرف آقای جواد منصوری و آیت الله لاهوتی به عنوان نماینده امام به من اعلام شد که کاری با من دارند. البته من چند شب قبل خواب دیدم امام خمینی نیروها را تقسیم می کنند و بنده فرار می کردم. به منزل رفتم و دیدم قبل از اینکه وارد منزل شوم، ایشان در منزل هستند
گروگان گیری با اسلحه در ستارخان+عکس
هستند.یکی از شکات در اظهاراتش به کارآگاهان گفت:ساعت 10:55 صدای جیغ کشیدن خواهرم که دیوار به دیوار و در یک طبقه زندگی می کنیم، شنیدم ؛ اول اعتنا نکردم اما پس از دقایقی برای پیگیری موضوع به در خانه خواهرم رفتم. زنگ زدم اما خواهرم در را باز نکرد! با کلید یدک، به همراه پدر و مادرم [ که در طبقه پایین زندگی می کنند ] و پسرم وارد خانه ی خواهرم شدیم که دیدیم دو جوان غریبه ی حدودا 30 ساله داخل خانه ی خواهرم
فرار نو عروس 15 ساله از خانه داماد در مشهد / من فقط شوهر می خواستم..!
ترم نیز مانند من گرفتار رابطه غیراخلاقی شد و از همسر اولش که مردی متاهل بود طلاق گرفت. ازدواج دوم او نیز بدتر از ازدواج اولش بود و ... خلاصه آن روز در خانه همسایه پنهان شدم و مادرم مرا از خانه شوهرم فراری داد و به خانه خودش برد. از آن روز به بعد دیگر ازدواج نکردم تا این که دو سال قبل با مردی افغانی در پارک پنجتن آشنا شدم. آن مرد شماره تلفنش را به من داد و با هم صحبت کردیم تا این که از من
رسالتی که مزه شهادت گرفت
بود من پیش از آنکه برای خدمت به روابط عمومی فولاد برود در صدا و سیما با او آشنا شدم؛ هنگامی که برای شبکه خبر گزارش هایی تهیه می کرد؛ سال 88 بود که از ما برای همکاری در فولاد دعوت کرد؛ همکار او شدم و به یاد دارم یک لحظه هم روی زمین آرام و قرار نداشت؛ پیگیر همه کارها بود و بقیه هم به سرعت پشت سر او می دویدند؛ بهش می گفتیم به خانوادت بگو یک عکس قدی بزرگ از تو بگیرند و در خانه نصب کنند تا تو را بیشتر