دختر زیبارو بودم که با رییس شرکت همخوابی کردم - منجیل خبر
سایر منابع:
سایر خبرها
اسیدپاشی به خاطر هیچ
کرد. دوستم از دختر خواهر صفورا بد گفت که با هم درگیر شدند. لحظاتی بعد صفورا آماده شد تا از خانه بیرون برود و از اینکه من از او طرفداری نکرده بودم ناراحت بود و غر می زد که عصبانی شدم و مایع اسیدی که برای خودروام خریده بودم به طرف او پاشیدم و او هم مقداری زخمی شد. من خیلی پشیمان هستم. آن لحظه خشم تمام وجودم را فراگرفت و دست به این کار خطرناک زدم و الان حاضرم خودروی شخصی ام را بفروشم و هزینه درمان
بچه ناخواسته پسرهمسایه در شکمم بود! / پدرم کتک می زد تا سقط کنم!
آن به طور پنهانی از طریق تلفن با هم در ارتباط بودیم. همین آشنایی سرنوشت تلخی را برایم رقم زد. مدتی بعد از آشنایی تصمیم گرفتم با آن پسر از خانه فرار کنم و یک زندگی رویایی برای خودم بسازم چون پدرم خیلی در خانه سختگیر بود و برایم محدودیت ایجاد می کرد. روز موعود با برداشتن مقداری وسایل از خانه خارج شدم و به تنهایی به آدرسی که پسر عاشق پیشه به من داده بود، رفتم. روز بعد با پسر
بیوگرافی کامل رضا یزدانی ؛خواننده ای که در سریال از یادها رفته نقش مهراد مستوفی را بازی کرده است
متولد تهران است. او روز 24 مهر 1352 به دنیا آمده است و از همان بچگی به هنر علاقه داشت البته در دانشگاه در رشته مهندسی چوب و کاغذ درس خواند. او درباره کودکی اش گفته است: پدرم دندان پزشک بود، به همین دلیل تحصیلات در خانواده حرف اول را می زد، اما من به شدت از درس و مدرسه فراری بودم و سعی می کردم به علاقه ام بپردازم. اما در آن زمان جامعه درگیر جنگ اجاره فعالیت در موسیقی را نمی داد به همین خاطر
ضرب و شتم زن مشهدی در کوچه پس کوچه های شهر
تبلیغ می کرد به من خیره شده بود به طوری که چشم از من برنمی داشت وقتی روز بعد برای دریافت عکس ها به همان عکاسی رفتیم آن پسر جوان مرا از زن عمویم خواستگاری کرد ولی زن عمویم با صراحت به او پاسخ داد که خانواده این دختر با ازدواج او در یک شهر دور مخالف هستند با وجود این بهرام با اصرار زیاد شماره تلفن و آدرس پدرم را گرفت و بعد از مدتی با خانواده اش به کرمان آمد. خانواده ام در همان جلسه اول خواستگاری
تنور سازی گِلی پیشه به گِل نشسته
سفارش بگیرم، تنور می سازم ولی بعد از نوروز تا به امروز یک سفارش بیشتر نداشتم . به گفته خودش تنور ساختن از جمله دست ساخته هایی است که دیگر بین مُسن ها دیده می شود و با پیشرفت زمان این شغل در حال انقراض است، حتی در خود تبریز شاید دو نفر بیشتر نیستند که قدیمی ترین آنها عمو صادق است. عمو صادق که از جوانی این پیشه را اختیار کرده، سال های درازی چرخ روزگار خود و خانواده اش را با
کودکان با نمایش و مستند سر سفره خدا مهمان شدند
باشگاه یوونتوس را هم در اختیار داشتند. ادواردو در اوج قدرت و ثروت و شهرت بود اما ناگهان روی همه چیز چشم هایش را بست، در رشته ادیان و فلسفه شرق مطالعه کرده بود که هیچ ارتباطی با فیات و صنعت اتوبیل سازی نداشت و بیشتر اوقات صرف مطالعه، فعالیت خیریه و مسافرت می کرد. در وجود ادواردو داشت اتفاقات عجیبی رخ می داد. دوست داشت درباره اسلام و مذهب شیعه بداند. مسلمان شد، به ایران آمد و به دیدار امام
در خانه مشهورترین فال گیر شهر چه خبر است؟
است. حالا آتنا هر روز صبح فال روزانه اش را چک می کند، شب قبل از خواب فال شبانه اش را می بیند و هر هفته هم منتظر است ببیند خانم فالگیر برای هفته اش چه پیش بینی کرده است. او با یک اتفاق اهل فال شده است: چند وقت پیش مشکلی پیدا کردم که حسابی کلافه ام کرده بود. نمی دانستم چه کنم و خیلی گیج بودم. دوستم گفت ببین فالت چیست، شاید تأثیر داشت و حداقل آرام شدی. اول گفتم مسخره است بعد وسوسه شدم و
رو ایتی ساده از سوختن مأمور ناجا برای نجات راننده بلوچ
راننده گشتم و یافتمش؛ در میان آهن های مچاله شده، هنوز پشت فرمان بود. جوانی هم سن وسال خودم در لباس بلوچ. صدایش کردم جوابی نداد. خواستم درب ماشین را باز کنم که نشد؛ درب گیرکرده بود. روی سقف رفتم؛ سعی کردم از سمت شاگرد خودرو وارد ماشین شوم. دستم را دور جوانک حلقه کردم و با تمام زوری که داشتم خواستم او را به بیرون از ماشین بکشم؛ جوانک نایی نداشت تا همکاری کند. همه زورم را جمع کردم و دوباره
برادر، به خاطر ارثیه پدری، خواهر خود را ربود
به گزارش ایران،وی افزود: بعد از مرگ پدر، برادرم از این ماجرا با خبر شد و کینه به دل گرفت. او می گفت باید طبق قانون سهم من از ارثیه پدرمان بیشتر باشد و من باید سهم اضافه ای را که گرفته ام به او برگردانم. اما من با این موضوع مخالف بودم. تا اینکه دو روز قبل برادرم به مقابل خانه ام آمد و درخواستش را دوباره مطرح کرد اما من وقتی مخالفت کردم با تهدید و به همراه دو نفر از دوستانش مرا به زور سوار خودروی
حتی یک کلمه راجع به پول صحبت نکرد؛ فقط گفت مرا به کربلا برسانید/ بازخوردها بیش از حد مثبت بود، نگران شده ...
ن می گفتم همان تابلوهای نقاشی که در خیال شاعرانه ات تصور کرده بودی را حالا و در محیط تصور کن؛ چه لذتی برایت داشت؟ همان لذت را ببر. رجانیوز: دقیقا همین است. یعنی وقتی مخاطب متوجه می شود این بازیگر نیست، شاعر است، می تواند ارتباط کامل برقرار کند. رجانیوز: آقای بابایی بازخوردهای سایر دوستان و شعرا که با شما ارتباط دارند چه بود؟ بابایی: فکر می کنم یکی دو روز از رونمای
حیدری: حتماً و قطعاً همه باید در انتخابی کشتی بگیرند
آمده ام و نتوانم با رؤسای هیئت 31 استان دیدار و گفتگو کنم. کشورمان پهناور است و برای بعضی استان ها با پرواز یا رانندگی بخواهم بروم فقط 31 روز زمان نیاز دارم. به دنبال مکانیزمی بودم همه را ببینم. نماینده ای که عرض کردم نماینده ای نبود که به جای من برود صحبت کند، نماینده ای بود که قرار بگذارد این آقایان مرا بپذیرند با هم حرف بزنیم، نه اینکه من به واسطه او با آن ها حرف بزنم یا او به جای من بخواهد با آن
نمایشگاه کتاب بدون پارکینگ، آیا اجبار فرهنگ می سازد؟
کرد و... سمیه امینی، خانمی که به همراه نوزادش در نمایشگاه حضور پیدا کرده بود نیز در این باره گفت: من بار اول روز چهارم نمایشگاه با ماشین شخصی آمدم. چون باید وسایل و ملزومات فرزندم، اعم از کالسکه، کیف وسایل تعویض و... را می آوردم و آوردن این ملزومات جز با خودروی شخصی و یا تاکسی های اینترنتی امکان پذیر نیست. در آن روز من نزدیک به نیم ساعت معطل تاکسی اینترنتی شدم اما هیچکدام درخواست ماشین
مهارت زدایی از بازار کار زنانه، 2 میلیون زن را به حاشیه های پرخطرِ اقتصادی فرستاد!
لوازم آرایش از بانه بیاورم تهران یا از همین بازار تهران بخرم و بیاورم در مترو بفروشم؛ درآمدش بد نیست؛ آقای خودم هم هستم. نفر سوم: زنی 43 ساله؛ فروشنده لباس زنانه: من فوق دیپلم دارم؛ سالها خانه دار بودم؛ بعد از جدایی از همسرم، برای امرار معاش مجبور شدم دنبال کار بگردم؛ هیچ کاری پیدا نکردم؛ در نهایت، یک بار، لباس خریدم و آمدم مترو فروختم؛ درآمدش بد نبود؛ در این کار ماندگار شدم
سرگذشت تلخ اسطوره ی بانوان عشایر آذربایجان/ “مه لقا خانی” از اسب افتاد؛ از اصل نمی افتد
تبریز تمرین می کنند، به اسب های خوب دسترسی دارند و با نژادهای برتر در مسابقه شرکت می کنند. ولی همیشه اسبی که به من داده شده ضعیف بوده اما باز هم ایمان دارم من اول می شوم. حتی سال قبل به خودم گفتند که مه لقا می خواهی با این اسب مسابقه دهی. آخر هم نمی شوی ولی من تاختم و اول شدم. از میان اسبهایی که آورده اند همیشه سعی کردم بهترین و قوی ترین را انتخاب کنم. با هر اسبی می توانم ارتباط برقرار
شیفته ی نقش و رنگ و آرزوی دیده شدن
می کردم. در این بین با استاد علی بیگی آشنا شدم و در سفری که به تهران داشتم ابزارهای جدید را به من معرفی کردند . هنرمند ایلامی با اشاره به سفر مدیران صندوق اعتباری هنر به استان ایلام گفت: من به علت شرایطی که داشتم امید به پیشرفت نداشتم. بعد از دیداری که با مدیران صندوق اعتباری هنر در شهریور 97 در شهر دهلران داشتم بسیار انگیزه گرفتم. من از طرف هیچ سازمانی حمایت نشده بودم وبسیار ناامید بودم
با نخستین بانوی اسنوبردکار و فری رایدر در ایران و خاورمیانه آشنا شویم + تصاویر
ارائه دادم و سعی کردم آنان را قانع کنم که مبلغ مورد نیاز را تامین کنند. در یکی از مسابقات نیز با دو دختر استرالیایی آشنا شده بودم که رایدرهای بسیار خوبی بودند و به آنها پیشنهاد همکاری در ایران و ساخت فیلم را دادم و آنها نیز استقبال کردند. علاوه بر این با یک فیلمبردار از کشور هلند و دستیار او از کشور سوئیس نیز آشنا شدم و پس از توضیح کار، از آنان خواستم که در این زمینه همکاری کنند و آنها هم
ای کاش مرز خسروی باز بود
دارد و با وجود خیل جمعیت، اما مکان مناسبی برای تهیه ارز نیست که در واقع یکی از مراجع در بانک ملی و دیگری فرودگاه است. این زائر اربعین حسینی یادآور شد: من خودم به شخصه از ساعت هفت صبح آنجا بودم تا ساعت 12 الی 1 بعد از ظهر نوبتم شد که بروم در بانک و ارز بگیرم.. گلستانی با بیان اینکه همچنان زائران اربعین حسینی در این راه قدم می گذراند و ارادت به امام حسین(ع) و خاندان با وفای ایشان
چرا تتو می کنید؟
تصمیم گرفتم از تتو به عنوان راهی برای به خاطر سپردن مسائلی که در ذهنم بود، تفکرات و عقیده هایم استفاده کنم. اوایل در مورد مسائل بهداشتی آن نگران بودم. بعد از تحقیق متوجه شدم با تتو هم می شود خون اهدا کرد و نگرانی ام برطرف شد. مساله بعدی این بود که چون برادر کوچک تر از خودم دارم، خانواده ام نگران بودند که تتوهای من روی برادرم تاثیر بگذارد، برای همین تصمیم گرفتم تتو را جایی انجام دهم که
باطل السحر مدل 2019
شده: نمی دانم فال گرفتن از کجا در سر من و مادرم افتاد، اما کار به جایی رسیده بود که مثلاً دوست و آشنا یک فالگیر معرفی می کردند و مادرم شماره اش را گیر می آورد و می رفتیم پیشش و کلی هم پول می دادیم. چند ماهی برای همه کار های زندگی مان با او مشورت می کردیم و می پرسیدیم چه کار کنیم بهتر است و بعد می رفتیم سراغ یک فالگیر دیگر که می گفتند بهتر است. یادم است که یک خواستگار برایم آمده بود و خودم به مادرم
مُهر شهادت در پرونده ام دارم
پایگاه سربازان فراری بود سال 46 در یکی از روستا های آذربایجان شرقی به دنیا آمدم. چهار ساله بودم که از آنجا به تهران آمدیم و در منطقه اتابک ساکن شدیم. سال 55 هم از اتابک به افسریه رفتیم. آن زمان افسریه زمین های خالی زیادی داشت، اما با این وضعیت ما برای مستاجری آنجا رفتیم. خانه ما در افسریه نزدیک به پادگان بود. از آن سال فعالیت های انقلابی پدرم آغاز شد. سن و سال کمی داشتم که با پدرم همراه شدم
خانواده ما سال 1361 دو شهید و دو جانباز داد
نمی شود. باز دوروبر ما را بستگان گرفتند و خیلی محبت کردند ولی حضرت زینب این همه سختی کشید و کسی هم کنارش نبود. آن ها الگوی ما هستند باید از آن ها الگو بگیریم. هر وقت دلتنگ شان می شوم به بهشت زهرا می روم و با بچه هایم صحبت می کنم. حاج خانم می گوید یک روز همسر شهیدی از من پرسید داغ فرزند سخت تر است یا همسر؟ من به او گفتم اولاد جگر آدم را می سوزاند ولی با رفتن همسر، آدم پشتش خالی می شود. جایی
بیایید فانوس مهربانی را در این خانه روشن کنیم
مرا به دوران گذشته می برد، خانه ای که نه خبر از وسایل سرگرم کننده برای بچه هاست و نه هر چیر دیگری... زینب خانم مدام بابت حضورم در منزلشان از من تشکر می کند و پس از لحظاتی دختر و نوه 2 ساله اش هم به استقبال من می آیند. قصه تلخ زندگی پر از دردش را تلفنی و مختصر شنیده بودم، زنی که از کودکی پدر و مادرش را از دست می دهد و همراه مادر بزرگش زندگی می کند و بعد از فوت او مجبور به زندگی با دایی
گپی با محمود دولت آبادی به بهانه کتاب جدیدش
بعدازظهر. قاعده و قانونی ندارد. وقتی شروع کنم نمی دانم که شب و روز چگونه می گذرد. هنوز با قلم می نویسید؟ بله، بلد نیستم تایپ کنم. رابطه ذهن و دست چیزی است که در سال های جوانی 10 سال روی آن کار کردم. خیلی از دست نوشته های ایامی را سوزاندم. مزخرفاتی بود. بد می نوشتم. گفتم چرا مردم باید این ها را بخوانند. اگر یک نمونه اش باشد شما می بینید که چقدر بد می نوشتم آن اوایل. بعد به خودم
میراث احمد خیامی؛ هر ایرانی یک پیکان!
. انحلال مجلس شورای ملی و رفراندوم مصدق باعث شد کلوپ مصدق را تعطیل کنیم... در سال 1332، پس از کودتا و با شهرتی که به عنوان طرفداری از مصدق داشت، با حمله ی طرفداران شاه به خانه اش ناگزیر متواری شد. حکایت رهایی اش از این مخمصه را از زبان خودش بخوانیم؛ مدتی در تهران در این خانه و آن خانه مخفی بودم تا آن که آگاه شدم پدرم به اتفاق آیت الله حاجی آقا حسن قمی به رکن دو ستاد ارتش مراجعه کرده است. به
طلوع هلال هاشمی در شب رؤیت هلال رمضان
مجروح شده بود به نقطه ای نامعلوم روانه گردید. طول شب را به پیمودن راه و بیراهه ها گذراند. صبحگاهان به تپه ای رسید که چشمه آبی در کنار آن روان بود، نماز صبح را به جای آورد. هنگامی که هوا روشن شد نگاهی به اطراف خود افکند، از دور کلبه ای دید که در کنار آن زن کهن سال و دختر جوانی ایستاده اند، خود را به آنجا رساند. با نزدیک شدن حضرت به کلبه، پیرزن جلو آمد، سلام کرد و از او خواست از اسب پیاده شود. پیرزن
کلیک قتل وحشتناک در فضای مجازی!
وار عاشق او شده بودم! اگرچه بعد از گذشت مدت کوتاهی از این آشنایی تلفنی و اینترنتی، فهمیدم که او زنی متاهل است ولی دیگر نمی توانستم او را فراموش کنم. به شدت به سارا علاقه مند بودم و نمی خواستم به این ارتباط شوم پایان بدهم! به طوری که حتی خانواده ام نیز در جریان این عشق شیطانی قرار گرفتند! در همین روزها که من درگیر ماجراهای عاشقانه خودم بودم نفهمیدم چگونه سرمایه های مالی ام را از دست دادم و ورشکست
عزت هادی
اگر 40روز از داغ عزیزت گذشته باشد باز زخم باز نبودنش را هیچ درمانی نیست. مرد با سر و روی اصلاح نکرده و لرزش اجزای به غم نشسته صورتش شبیه روضه ای است که نمی شود در برابرش ایستاد و صبوری کرد. روی مزار پسر نقش بسته:1/1/98 تا از این به بعد هیچ روز اول عیدی برای این خانواده خوش نباشد. درست در لحظاتی که همه مردم در خوشی آمدن عید زندگی را سامان می کنند جوان رعنای 26 ساله در لباس خدمت به خون می نشیند تا
لحظه تولد فرزندانم در کنارشان نبودم/ مقاومت، درس بزرگ دفاع مقدس بود
سالگی در جبهه های حق علیه باطل حضور داشته و در این عرصه بارها از نواحی مختلف مورد مجروحیت قرارگرفته است. قلی پور با بیان اینکه 5 برادر و 5 خواهر دارد، می گوید: من آخرین برادر بودم زمانی که می خواستم به جبهه بروم مادرم سواد چندانی نداشت؛ بدون اینکه متوجه شود از او امضاء و اثر انگشت گرفتم و گفتم این تعهدنامه برای نگهبانی در پادگان نظامی است. این جانباز قزوینی ادامه می دهد: برادر بزرگترم در
من می گویم چهار سال و شما بخوانید یک عمر/ با تمام وجودمان انتظار را درک کردیم
روان به درجه رفیع جانبازی نائل آمد؛ همچنین از ناحیه پا در فتنه 88 و در ارتفاعات جاسوسان _ شمالغرب از ناحیه گوش جانباز شده بود. خط قرمز پدرم، مقام معظم رهبری بود این فرزند شهید با اشاره به روز شنیدن خبر شهادت پدرش بیان می کند: اگر صادقانه بگویم اوایل که این خبر را به ما دادند خیلی ناراحت شدم؛ اما این ناراحتی از سر اینکه چرا پدرم در این راه رفتند، نبود بلکه از این بابت بود که دیگر از
قتل کارمند دادگستری در جریان پس گرفتن جهیزیه عروس از داماد
منصور بر اثر مشت محکمی به سینه اش فوت کرده است. همچنین مشخص شد عامل این ضربه به احتمال زیاد انگشتر یا جسم آهنی در دست داشته است که آثار آن روی سینه مرد فوت شده نمایان است. زن جوان که با حکم قضایی قصد داشت جهیزیه اش را به خانه پدرش منتقل کند به مأموران گفت: مدتی است با شوهرم اختلاف دارم به همین خاطر از خانه اش قهر کرده بودم و در خانه پدری ام زندگی می کردم. من قصد داشتم از او جدا شوم که