روایتی تلخ از سرنوشت دختری مسلمان در آمریکا/ اینجا مهد آزادی به وقت نقض حقوق بشر! - صبا ایران
سایر منابع:
سایر خبرها
دوربین مخفی در آسانسور / بلایی که مرد دیوانه بر سر دختر رییس آورد
سر و صدای ترسناک از خودم درآوردم و اون دختر بچه هم که واقعا ترسیده بود، شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن و بعد هم رفتم سمتش و عروسکش رو از دستش کشیدم بیرون و با حالت ترسناکی شروع کردم به گاز گرفتن عروسک و با دندون هام تکه تکه اش کردم و بعد هم خیره شدم به دوربین مداربسته ای که روی سقف آسانسور قرار داشت و شروع کردم به داد زدن. چند دقیقه بعد در آسانسور باز شد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم
روزی که شهید مدافع حرم به جای ولنتاین جشن می گرفت
این شهید با رسانه هاست. *مخالف ازدواج بودم اما دیدنش نظرم را عوض کرد شوهر دختر خاله ام معرف ازدواج ما بود. او با پدر محمود همکار بودند و مدت زیادی هم را می شناختند. در واقع ازدواج ما کاملاً سنتی بود. وقتی دخترخاله ام موضوع را مطرح کرد همه خانواده ام مخالف بودند، خودم هم تمایلی به ازدواج نداشتم. 17 سالم بود و می گفتم الان برای من زود است. اما به اصرار دختر خاله م و شوهرش قرار
اعتراف مرد چوپان به قتل زن تهرانی
؟ نقشه قتل نداشتم و همه چیز در یک لحظه رخ داد. آن روز از سرکار به خانه آمدم و دیدم که قفل در عوض شده است. به او گفتم چه اتفاقی رخ داده و لیلا گفت فرزندش داخل خانه گیر افتاده و چون کلید نداشته مجبور شده قفل در را بشکند. من اما شک کردم چون شواهد اینطور نشان نمی داد. احساس کردم فرد دیگری هم در زندگی او است. به او گفتم تو مرا دوست نداری و فقط به خاطر پول است که با من آشنا شده ای. او تحت تأثیر شیشه
دختر تهرانی خواستگارش را دزدید
گرفتم خودم سراغ خانواده میترا بروم و با آن ها صحبت کنم. به میترا گفتم می خواهم با تو ازدواج کنم و موضوع مادرم را هم خودم حل می کنم، اما قبول نکرد و بعد هم گفت با کسی نامزد کرده است. او راست می گفت؛ من دیدم مردی جوان به نام سینا در خانه شان نشسته است. برادر میترا هم در خانه بود. من از میترا گله مند شدم، اما در نهایت کاری از دستم برنمی آمد و به خانه برگشتم. حال روحی خوبی نداشتم و بیشتر روز را برای
خیرین قصه پررنج یک خانواده روستایی رابخوانند: دختری که غصه هزینه درمان پدرش را دارد
مامانم مرد. اون شب بابام به هرکی التماس می کرد. هیچکی به داد مامانم نمی رسیدتا اینکه داییم اومد و وقتی هم داییم رسیددیربود. بچه مرده بود. فقط جون مامانمو نجات داد. من و داییم رفتیم و با موتور ماما رو آوردیم و وقتی ماما بچه ی مرده رو به دنیاآورد، بچه خیلی ناز بود. هنوز چهره اون بچه تو ذهنم مونده. اون شب خیلی شب بدی بود. اون موقع ما چند تا بز داشتیم که یکی از اقوام بابام کارگاه بلوک زنی
شکست کرونا در کنار معمار و تندیس ساز بزرگ
های درسی ات بوده کنار دستت نشسته باشد و با تو زل بزند به چنار وسط کوچه. به خاطر همین من هم شروع کردم. پرسیدم: میشه هوشنگ صداتون کنم؟ سیحون ابروهایش را درهم کشید، چهارپایه را زیر پایش درست کرد و جواب داد: خیر. همون آقای سیحون بهتره. و چند ثانیه بعد عطسه بلندی کرد. این چند وقت به عطسه حساس شده بودم. از کجا معلوم هوشنگ سیحون کرونا نداشته باشد؟! یقه پیراهنم را روی بینی و دهانم کشیدم و چهارپایه ام را
خاطرات وکیل/ من،ارسلان،16ساله،بی مادر، حالا دیگر خراطم،نه سارق مسلح
حمید و بهروز منو دیدند، گل از گلشون وا شد.حمید گفت:بچه تو که نشنیدی ما چی می گفتیم ؟ هنوز جواب نداده بودم که بهروز گفت:داش حمید بچه چیه داش ارسلان برا خودش یه پا لاته. زخم صورتشو ببین حساب کار دستت بیاد. داش ارسلان هم با ما میاد. اون شب نفهمیدم کی و چطور وارد خونه پیرزن و پیرمرد شدیم!فقط یادمه قبل از اینکه بریم داخل خونه ،حمید و بهروز نقاب زدند و قمه به دست رفتن داخل و به من گفتند جلوی
قاتل : دوستم را کشتم چون با یک زن متأهل رابطه داشت/ او می گفت دنیا دو روز است و هر طور بخواهد زندگی می ...
زن و بچه هایم را به او سپرده بودم و با خودم گفتم نکند به همسر من هم نگاه ناپاک داشته است. خیلی عصبانی شدم به امیر گفتم نباید این کار را بکنی تو خودت زن و بچه داری. ضمن اینکه او همسر دوستت است و نباید زندگی اش را خراب کنی. امیر حرف های من را به شوخی گرفت و گفت دنیا دو روز است و آدم باید هرطوری که دوست دارد زندگی کند. آن زن هم از دست شوهرش ناراحت است و آن ها اصلاً با هم خوب نیستند. من به
قتل مرد جوان مقابل چشمان دختر 4 ساله اش
های معنی دار احسان شدم. او پارچه ها را به مادرم داد اما چشم از من برنمی داشت. من هم ناخودآگاه شیفته نگاه هایش شدم، با آنکه می دانستم او نیز متاهل است و 3 فرزند دارد ولی نمی توانستم او را از افکارم بیرون کنم. تا این که هنگام جست وجو و پرسه زنی در شبکه های اجتماعی، ناگهان به صفحه اینستاگرامی احسان برخورد کردم و بدین ترتیب یکدیگر را دنبال کردیم. از آن روز به بعد، به پیج اختصاصی هم می رفتیم
روایت زنانی که در قبال جنگ احساس مسئولیت کردند
خانه پدری هم بیشتر تلاشی برای یادگیری نکرده بودم. مادرم زور خودش را زده بود اما به جایی نرسیده بود. خیال می کردم دست های من برای این چنین کارهایی ساخته نشده است. از اول ازدواج به اصغر گفته بودم من اهل آشپزخانه و خانه نشینی نیستم. از این رو تا آن موقع که در خانه خودمان بودیم، از غذای گرم خبری نبود. حتی در شستن لباس هم ناوارد بودم. اما در جنگ ناچار شدم به همه این کارها تن بدهم. در سرپل
سری جدید اس ام اس های خنده دار و سرکاری
دوستان عزیز جوری از فیس بوک استفاده کنید که وقتی ازدواج کردید مجبور نشوید اکانت تان را بسوزانید و خاکسترش را بریزید توی اقیانوس ♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠ اس ام اس جوک خنده دار ♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠ چنتا پست شکست عشقی دارم رو دستم باد کرده یکی بیاد با من دوس بشه بعد ولم کنه تا من اینارو بذارم ♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠ اس ام اس جوک خنده دار ♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠♠ همیشه جوری بودم که هر
ماجرای دختر بی حجابی که زندگی اش با یک قاب عکس زیر و رو شد
ازآنجاکه پوشیدن چادر برای همسرم مهم بود باز هم همانند همان دوران مدرسه به اجبار و از سر بی رغبتی تنها برای احترام به همسر چادری شدم، اما قلبا از این وضعیت رضایتی نداشتم. او آرایش کردن را یکی دیگر از علاقه مندی های خود عنوان کرده و می گوید من معتقد بودم که آرایش کردنم برای دل خودم است نه برای دیگران. حال که به آن زمان فکر می کنم می بینیم آرایش کردن یعنی توجه دیگران را به خود جلب کردن و در
عشق اول زندگی خانم بازیگر+ عکس
چشم منی،،،، که بی وجود عزیزت ، جهان نمیبینم،،،،،، .. یادمه کوچیک که بودم ، هروقت سرما میخوردم ، ساعت ها کنارم مینشستی ، دستتو میگذاشتی روو پیشونیم . تمام سر و صورتم کف دستای بزرگ و قویت جا می شد. ساعت ها دستت رو میذاشتی روو سرم تا تبم پایین بیاد . دلم واسه روزایی که توو بغلت گم میشدم تنگ شده تو بلند قد ترین و قوی ترین بابای دنیایی و منم عاشق شباهتیم که بهت دارم. الان دیگه بزرگ شدم ، انقد بزرگ که میتونم ساعت ها دستامو بذارم روو پیشونیت و ساعت ها نگاهت کنم و قربونت برم. #عشق_اول_زندگیم A post shared by شیوا طاهری (@shiva_taherii) on Jul 14, 2020 at 11:37am PDT ...
اعتراف چوپان به قتل زن تهرانی
/> من به خاطر او چوپانی و گوسفندانم را به امان خدا رها کردم و به تهران آمدم به امید اینکه زندگی خوبی را شروع کنم، اما در این چند روزی که با او بودم سخت پشیمان شدم تا اینکه شب حادثه وقتی از محل کار برگشتم متوجه شدم در خانه شکسته است و احتمال دادم که او با کسی درگیر شده است، اما خودش گفت که کلید را در خانه جا گذاشته است و دخترش در خانه پشت در مانده و مجبور شده در را تخریب کند. ساعتی بعد به بازار
دختر تهرانی خواستگارش را دزدید + عکس
خانواده اش جواب رد بشنوم. من می خواستم بار دیگر با الهام و خانواده اش صحبت کنم، اما متوجه شدم الهام با پسر جوانی به نام نیما نامزد شده است. وی ادامه داد: به همین خاطر چند بار با الهام تماس گرفتم، اما او آخرین بار همراه برادر و نامزدش قرار آمد. آن ها به زور مرا سوار ماشین کردند و به خانه شان بردند. آن ها مرا را به زور ربودند و به شدت کتک زدند که چندین روز در بستر بیماری بودم. به همین خاطر به
دختر 16 ساله ای که به مأمور گارد شاهنشاهی سیلی زد
بروم مامان. تو راضی باشی آقاجان هم راضی می شود. من هم چون دیدم خیلی ناراحت است راضی شدم و فردای آن روز ساعت پنج صبح بود که به اتفاق شوهر خواهرش به کردستان رفت و این آخرین دیدار ما بود. او آن قدر سریع رفت که حتی ما روبوسی هم نکردیم. چند روز بعد تماس گرفت و گفت: من در مرز شهادتم. صدیقه آن قدر مقید بود که حتی دوست نداشت بعد از شهادتش هم نامحرم پیکرش را ببیند. شاید به همین خاطر بود که به
زن خیانتکار: همسرم با یکی از بستگانم ارتباط عاشقانه داشت
صفحه اینستاگرامی احسان برخورد کردم و بدین ترتیب یکدیگر را دنبال کردیم. از آن روز به بعد، به پیج اختصاصی هم می رفتیم و این رابطه را به واتس اپ و دیگر شبکه های اجتماعی کشاندیم. خیلی زود روابط تلفنی ما آغاز شد و هرقدر این رابطه پنهانی بیشتر می شد، من از همسرم بیشتر فاصله می گرفتم. این در حالی بود که متوجه شده بودم همسرم نیز با یکی از بستگانم ارتباط دارد و مدام در گوشی تلفن همراهش
پیش گویی شهید مدافع حرم در مورد پیکرش
/> برگشتم منزل مادرم. پدرم آمد و گفت: معصومه از سپاه مرا خواستند و گفتند چنین اتفاقی افتاده، می خواستیم به شما اطلاع دهیم خانواده را در جریان بگذارید. همین که داشتیم حرف می زدیم برادرشوهرم تماس گرفت که برگرد اینجا چند پاسدار آمدند و با تو کار دارند. حاضر که شدم دوباره زنگ زد گفت: نمی خواهد دارند می آیند آنجا. لحظاتی بعد تعداد زیادی پاسدار آمدند خانه مادرم. یکی از آن ها اطلاع داد که ما چنین
نامزدم با همه شماره هایی که به آنها زنگ زده ام تماس می گیرد تا یقین کند با دختر دیگری رابطه ندارم
را به پایان برسانم و بعد از آن زندگی مشترکمان را آغاز کنیم. هنوز چند روز از برگزاری مراسم عقدکنان نگذشته بود که احساس کردم رفتار همسرم با من تغییر کرده است. علت را که جویا شدم گریه کنان گفت: تو چند بار به خواهرم لبخند زدی! و به او نظر داری! مات و مبهوت فقط نگاهش کردم و از شدت ناراحتی از خانه آن ها بیرون آمدم. اما این آخرین سوءظن او نبود و مدام تصور می کرد من قصد خیانت به او را دارم. بارها با گوشی
مسئولیت نام حسین (ع) داشتن برایم بسیار سنگین است
خواب زیارتش کنم. خدایا خسته ام، درمانده ام، بیچاره ام و در این بیچارگی فقط به تو پناه می برم. آقا جان، خیلی دنبالت رفتم اما سعادت نداشتم که تو را ببینم. گفتند تو در قله های سر به فلک کشیده غرب و کردستان هستی، رفتم ولی گناهکار بودم، تو را ندیدم. گفتند در گرمای سوزان و کویر جنوب هستی، رفتم و تو را ندیدم. می دانم چرا، علتش فقط خودم بودم چون بسیار گناهکار بودم، بسیار خطا کار بودم و هیچ، فقط
پشت پرده خواستگاری از دختران معلول
، اما پیش از این نگاهم به مسائل خیلی سطحی بود، اما امروز جهان و انسان را عمیق نگاه می کنم، بیشتر کتاب می خوانم و برای خودم یک کتابخانه درست کرده ام، می خواهم به همه آن هایی که مشکل من را دارند بگویم که من لحظات سخت آن ها را تجربه کرده ام، اما به زندگی برگشته و حالا تنها کاری که نمی کنم شاید فقط همان راه رفتن با پای خودم باشد. او بر خلاف روز های اول که گوشه گیر بود و از خانه بیرون نمی رفت
روایت شاعر شهیدی که دختر گلستانی را محجبه کرد/ اگر برخی امنیت چادر را درک کنند از سر من برداشته و بر سر ...
این کتاب ها در ثبات قدم من بی تاثیر نبوده است. شرایط حجاب و شخصیت اجتماعی شما قبل از محجبه شدن چگونه بود؟ خانم الف با بیان اینکه بعد از محجبه شدن به دلیل تهمت های زیادی که شنیدم دوستان خودم را از دست دادم، ابراز کرد: بعد از حجاب نزدیک ترین دوستان من که تا چند روز گذشته با آن ها بودم حرف های زشتی می زدند برای مثال یکی از این ها که خود نیز بدحجاب بود می گفت چقدر به تو پول داده
کیوان خواستگار مادرم از بالکن اتاق خوابم به سراغ من آمد! / راز دختر جوان لو رفت
او را از خودم دور کنم. زمانی که چاقو در دستم بود او ریشخند زنان به من گفت: زود باش بزن، بزن! اما دستانم لرزش داشت و نمی دانستم چه کنم. در یک لحظه زمین خورد و به سمت من افتاد و من هم از ترس چشمانم را بستم و نفهمیدم چگونه چاقو به سینه اش فرو رفت. در حالی که کف اتاق آغشته به خون شده بود من و مادرم که حسابی ترسیده بودیم جسدش را داخل پتو پیچیدیم و یک ساعت بعد جسد را پشت صندوق خودرویمان گذاشتیم و به بیابان بردیم. منبع: رکنا
نکوهش بدن چاق
والدینم من رو میبردن درمونگاه و همونجا بهم آمپول کورتون میزدن که باعث میشد آروم شم . این مسئله چند سال طول کشید و وقتی 10 سالم شد تقریبا تموم شد...و من از یک دختر بچه ی نحیف تبدیل شدم به یک دختر بچه ی چاق (نمی دونم به خاطر کورتون بود یا مسائل ژنتیکی) که کلا تمام آدم های اطرافش کل دغدغه هاشون تو همین خلاصه میشد. انگار هیچ ویژگی دیگه ای در من وجود نداشت و تنها چیز مهم راجع به من همین چاقی بود ...
صحنه سازی برای قتل عمه
اختیار عمویم قرار داد. من از این موضوع خیلی ناراحت بودم اما کاری از دستم برنمی آمد. خب این چه ربطی به عمه ات داشت؟ آن روز من خیلی ناراحت بودم. چند وقت قبل با دختری در اینستاگرام دوست شدم. اوایل خودم را پسری پولدار معرفی کردم و برای اینکه به دختر دلخواهم ثابت کنم که وضع مالی خوبی دارم، مدام ماشین های لوکس و لاکچری کرایه می کردم و به محل قرار با او می رفتم. اما از آنجایی که ماه
سهیلا منصوریان: مسئول حراست گفت علی دایی هم بیاید اجازه نمی دهم وارد شود
افتاده و بدانند همه اینها به خاطر اعتبار نداشتن کارتم و بی حرمتی ها بود . خیلی ها هم با بازنشر این ویدیو از تو حمایت کردند . بله خیلی از هنرمندها، فوتبالیست ها، والیبالیست ها و مردم از من حمایت کردند. واقعا دم شان گرم. قبل از این واقعا دلسرد شده بودم اما آنقدر مردم به من انرژی دادند دوباره دلگرم شدم. خیلی ها به من پیام می دادند که ما عذرخواهی می کنم. گفتم شما چرا؟ یک نفر دیگر
دردسرهای مستانه (4): غیبت ناگهانی منصور
است. چون نهایتا اگر منصور خواست سفر کاری برود، خودشان می روند چند روزی خانه ی مستانه، تا همسرش برگردد. با این حال هیچ کس درباره ی جزئیات کار و شغل منصور چیزی نمی دانست، فقط همه می دانستند که او صرافی دارد و مرد پولدار و خوبی است. بالاخره شب عروسی رسید و مستانه با گریه از خانه ی پدر و مادر جدا شد. شاید برای او سخت ترین چیزی که در این مدت تصورش را می کرد، همین بود که بخواهد از زیر قرآن