تئاتر هنر حضور است/ ادبیات به عنوان شاه کلید ورود من به جهان نمایش بود - خبرگزاری علمی و فناوری
تئاتر هنر حضور است/ ادبیات به عنوان شاه کلید ورود من به جهان نمایش بود
سایر منابع:
سایر خبرها
اسماعیل پور: انگار می خواهند صدقه بدهند!
قهرمانی تمایل و علاقه به حضور، استخدام و همکاری با وزارت نیرو را ندارد. من هم به دلیل علاقه ای که از بچگی به خاطر شعل پدرم به کار در اداره برق داشتم، با این وزارتخانه همکاری می کنم. گویا به دلیل عدم حضور و همکاری قهرمانان، وزارت نیرویی ها هم نحوه رفتار، برخورد، حرف زدن و پیگیری امور قهرمانان را بلد نیستند. * قهرمانان و کشتی گیرانی که الان دارند می درخشند و با کسب افتخارات معتبر بین المللی
محاکمه دختر دانشجو به اتهام اسیدپاشی
اسید سوختگی مختصری داشت به مأموران گفت: پس از آنکه با مهران آشنا شدم او به من ابراز علاقه کرد و گفت قصد ازدواج دارد. بعد از مدتی من را به خانه اش دعوت کرد و خواست با او رابطه داشته باشم اما مخالفتم با این خواسته او را عصبانی کرد و روی صورتم اسید پاشید. ظاهراً از همان اسید روی خودش هم ریخته و حالا مدعی شده که من اسیدپاشی کردم. من به هیچ عنوان روی مهران اسید نپاشیدم و او دروغ می گوید. با
روایت صادق نیا از صداقت و صراحت آیت الله مصباح یزدی
به گزارش ایکنا، حجت الاسلام مهراب صادق نیا یادداشتی درباره آیت الله مصباح یزدی به رشته تحریر درآورده است که متن آن از نظر می گذرد؛ اوّل سال تحصیلی حوزه و آغاز طلبگی ما بود. همه استادها برای آشنایی با طلبه ها در جلسه نخست اسم و فامیل شان را می پرسیدند و با یک لبخند می گفتند بفرمایید بنشینید. در این میان، یک نفر بود که تا خودش را معرفی می کرد، استادها جوری دیگر نگاهش می کردند و با احترام
بعد دو بار اسارت، حالا برو توی نوبت!
خودم را به خانه رساندم. وقتی وارد خانه شدم حتی همسرم من را نمی شناخت بر اثر شکنجه زمان اسارت وموج گرفتگی دیگر توان پادگان رفتن را نداشتم. مدت چندین ماه در خانه ماندم و باز به مهاباد رفتم ولی یگانی که در ان خدمت می کردم برای ماموریت به سردشت رفته بود. کسی حرف هایم را باور نداشت که بار دوم اسیر شدم. چند روزی در پادگان ماندم. به دلیل ضعف اعصاب و فشارهای روحی روانی باز به خانه برگشتم وبه
عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی توان همه چیز را درباره او گفت
ما را به هم نزدیک کرده است. قبل از مطرح شدن موضوع خواستگاری من چند خواب دیده بودم و به همان علت می دانستم یک آدم خاص وارد زندگی من خواهد شد. با اینکه محبت علی به دلم نشست، اما راستش حرف هایی که از نوع کارش زد، ته دلم را کمی خالی کرد؛ اینکه می توانم تحمل کنم یا نه؟ با پدرم موضوع را مطرح کردم. او مرد به روزی بود و ما را در امر ازدواج در تنگنا قرار نمی داد. به من گفت هر تصمیمی که خودت می
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
اومد باهم چند دقیقه ای همدردی کردیم و حرف زدیم، دوستان که اصلا نابود بودن، همه اشک بود و آه. بعد از خبر رفتم با چند نفر حرف زدم تا دلم سبک بشه. روز تشییع مراسم خیلی بزرگ و پرجمعیتی بود، اون روز از میدان امام حسین (ع) تا دروازه دولت رو پیاده رفتیم، اصلا نمی شد با ماشین رفت! توی مترو که اصلا اوضاع خوبی نبود من چندبار لای جمعیت داشتم له می شدم، خانم های زیادی بودند پیر و جوان و بچه که همه
مترجمان شهرک
یک ماه بعد، یک روز که خسته و کوفته و با کلی مشغله فکری از سر کار به خانه برمی گردد، زهرای چهار ساله به استقبال پدر می آید و با همان زبان کودکانه به او می گوید: بابا می توانم انگلیسی صحبت کنم! حسن آقا اعتنایی به حرف او نمی کند. به سردی جواب دخترش را می دهد و می گوید که مگر انگلیسی یاد گرفتن الکی است؟! اما چند دقیقه بعد زهرا را می بیند که در دنیا و حال و هوای کودکانه خودش مشغول بازی است
با عشق و بریل
توانیم او را ببریم. خیلی پیگیر شدم؛ چون رقیه خیلی دوست داشت در این مسابقه شرکت کند و علاقه ی خاصّی به قرآن دارد. به آنها گفتم خودم همراهی اش میکنم. گفتند هزینه ی شما رو متقبّل نمی شوند. این حرف برای سال 1398 است که گفتند اگر سازمان مرکزی قبول کند می تونی هزینه ی هواپیما را تقبل کنی؟ بعد خبر دادند که برایمان مسئولیت دارد و اگر می پذیرند مادرش همراهی اش کند. در آخر هم نتیجه این شد که خبر دادند که نمی شود
بازگشت شاعر به شهر
رسد، این کتاب را در چند ماه تصحیح و منتشر کنم. خوشبختانه دیگر نسخه های داخل کشور هم خیلی سریع به دستم رسید و کتاب را در مدت دو سه ماه آماده کردم. من همه نسخه ها را دیده بودم و مقابله کرده بودم. کتاب آماده انتشار بود و تنها نیاز به مقدمه داشت، ولی نوشتن مقدمه چیزی حدود سه تا چهار سال طول کشید. دلیل طولانی شدن هم کمبود، نقصان و یا پراشتباه بودن اطلاعات درباره این شاعر و شعر عهد تیموری بود. مثلاً خیلی
ما ملت امام حسینیم ....
الاسلام شیخ شعاعی شدم، شهیدی که سال 94 پیکر پاکش بعد از تفحص به خاک وطن برگشت و زینب و خواهر و برادر، بعد از 30 سال دوباره به پدرشان رسیدند، زینب می گفت همان سال یک نامه برای سردار حاج قاسم سلیمانی نوشته است و از او خواسته تا به دیدارشان بیاید و دست پدری بر سرشان بکشد، حاج قاسم هم چند روز بعد جواب نامه را می دهد و می گوید: عزیزانم دیدن شما از هر زیارتی برای من دلچسب تر است، رسیدن خدمت شما برای من
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
های طریق القدس و فتح بستان شرکت داشت. سومین مرحله حضور ایشان به همراه دو برادر دیگرم حسن و عبدالرضا در عملیات الی بیت المقدس بود که به عنوان تیربارچی ایفای نقش کرد. حسین در اواخر سال 60 رسماً نیروی سپاه شد. آشنایی برادرتان حسین و حاج قاسم از کجا شروع شد؟ حسین پس از ورود به سپاه با سردار سلیمانی آشنا شد و بعد از شهادت عبدالرضا مجدداً در جبهه بود تا اینکه حسن در مرداد 62 شهید شد
دختر ابومهدی: پدرم می گفت نمی خواهد حاج قاسم را بین گرگ ها تنها بگذارد
اما آنچه بیشتر نزد حاج قاسم بود، این بود که او مخلص بود... در سال های اخیر ایشان و پدرم را برادر می دیدم. حاج قاسم با ما بسیار مهربان بود. ایشان ما را دختران برادرم خطاب می کرد. بابا هم در قبال حاج قاسم بسیار بسیار بسیار مخلص بود و بسیار نگران زندگی ایشان بود. همیشه تکرار می کرد که نمی خواهد او را میان گرگ ها تنها بگذارد. این جمله را همیشه می گفت و مادرم هم این را بخوبی به یاد دارد.
این انگشت ها می توانند دنیا را تکان دهند!
چیزیش نمیشه نگران نباش و سریع گذاشتش توی دستگاه. بعد خندید و گفت: از عروسک هم کوچیکتره.... مادر در ادامه داستان روزهای بعد از تولد رقیه را تعریف می کند: رقیه 39 روز بود که تو بیمارستان بود. دکتر گفت فردا اگر شرایطش همینطور باشد، ترخیص می شود و می توان او را به خانه ببری. خیلی خوشحال شدم. رفتم خانه به شوهرم اطّلاع دادم و وسایل دخترم رو آماده کردم تا فردا صبح به بیمارستان بروم. دقیقاً 40
ظریف: نمی دانم حاج قاسم طرفدار یا مخالف برجام بود / دنبال برجام دو و سه نبودیم
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : وزیر امور خارجه با بیان اینکه هر طرح صلحی که پیگیری کردم حاج قاسم مبدع آن بود، عنوان کرد: با کمک شهید سلیمانی پیشنهادی برای آتش بس در یمن دادیم که سعودی ها ابتدا راضی شدند، ولی بعدها نظرشان عوض شد. به گزارش فارس، محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در ویژه برنامه سالگرد شهات حاج قاسم سلیمانی با عنوان مرد میدان که از شبکه سه سیما پخش شد، عنوان کرد: وقتی سعودی ها جنگ یمن را شروع کردند با کمک حاج قاسم سلیمانی پیشن
روایت آدم های معمولی از داغ مشترک
سلام حاج قاسم سلیمانی بود. وقتی خبر را دیدم، بدنم یخ کرد و دهانم قفل شده بود. با جستجو در سایت های خبری متوجه صحت خبر شدم و دیگر از شدت گریه آرام و قرار نداشتم. مریم خانه دار است و مادر 2 دختر: من تا نماز ظهر باور نمی کردم. نماز ظهرم از گریه شکست... محمد 42 سال دارد و کارمند است: صبح زود از مزار پدرم برمی گشتم که همسرم زنگ زد و خبر را داد. زدم کنار و گریه کردم، باورم نمی شد.
مهدی طارمی را بیشتر بشناسید+تصاویر
علی دایی است. پدرم علیشاه طارمی یک بازیکن دفاع وسط بود که هم دوره هایش از بای های خوب او تمجید می کنند، بدون شک فوتبالیست بودن پدرم در اینکه وارد فوتبال بشوم بی تاثیر نبود در آن سال ها که هم سن و سالهای من سوار بر لنح و به صیادی می رفتند من در هوای گرم بوشهر در زمین های خاکی فوتبال تمرین می کردم ! فوتبال اش را از شش سالگی زیر نظر پدر در مدرسه فوتبال صدا و سیما شروع
محاکمه مجدد مردی به اتهام قتل همسر دوم
عشق و علاقه با او ازدواج کرده بودم و خیلی دوستش داشتم. مدتی بود که مینا سر ناسازگاری داشت. روز حادثه او را سوار ماشین کردم تا با هم صحبت و اختلافات مان را حل کنیم. نمی خواستم جلوی بچه ها با هم جرو بحث کنیم. در ماشین خیلی با هم صحبت کردیم. مینا حرف های من را قبول نکرد و حرف خودش را می زد. یک دفعه به من گفت بزن کنار می خواهم پیاده شوم. من گفتم هنوز صحبت هایم تمام نشده، تو نباید هر کاری
حکایت طبابت دکتر مظفری
کردم من را هم با خودش به مشهد ببرد. پیله کردن هایم جواب می داد و همراهش عازم مشهد می شدم. خیلی کوچک بودم که در محله مش کاظم صدایم می زدند. سکوت مطلق خاطرات کودکی سیدکاظم به روز هایی برمی گردد که در سکوت اتاق بین خواهر ها و برادرهایش به صحبت های امام (ره) که از ضبط صوت پخش می شد گوش می داد از نجف که به رودسر برگشتیم پدرم پیام امام را به گوش مردم می رساند. در واقع مبلغی بود که از
درخواست دیه از بیت المال بعد از خودکشی قاتل
ادامه دهد و زندگی جدیدی را شروع کند. متهم در خصوص قتل گفت: خیلی به او علاقه مند بودم به همین خاطر به او گفتم حاضرم این ماجرا را فراموش کنم و با من زندگی کند، اما او قبول نکرد. سمانه در حال کشیدن قلیان بود که از شنیدن این حرف عصبانی شدم به همین خاطر با چکشی که برای خرد کردن زغال قلیان آنجا بود، چند ضربه ای به سرش زدم و او روی زمین افتاد. همانجا شلواری که گوشه اتاق افتاده بود را برداشتم
آنجاکه نقطه ها روایت می کنند
این کتاب ها سر وقت نمی رسیدند، و کلاس اولم هرگز کتاب ریاضی و علوم را به خود ندید؛ شرایطی که هر سال برای چند کتابی تکرار می شد. کلاس دوم بودم و در حال ورق زدن کتاب علوم بریلی که به دلیل نامناسب بودن صحافی و جدا شدن صفحات اش از یکدیگر، به مانند قریب به اتفاق باقی کتاب ها، پدرم صفحات کتاب را با استفاده از نخ به یکدیگر متصل کرده بود و الحق و الانصاف از آن به ظاهر صحافی اولیه، بهتر و محکم تر
سیمای یک زن هنرمند
محدودیت هایی که در مقطعی از سال های پس از انقلاب به وجود آمد نوشت: یادم می آید که در این زمان بی خبری و سکوت، یک روز به منزل شجریان زنگ زدم. با ناهیدخانم، همسر ایشان، صحبت کردم و احوال پرس استاد شدم. با ناراحتی گفتند: هیچی! محمدرضا به مشهد رفته و دوباره به کار نجاری که خیلی دوست داره برگشته! بعد از این مکالمه کوتاه به قدری دلتنگ و ناامید شدم که اشکم سرازیر شد. چندی بعد به یک کنسرت خصوصی شجریان عزیز دعوت شدم، با خوشحالی برای شنیدن موسیقی و صدای او بال پرواز گشودم.
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند
سپهرغرب، گروه خبر - سمیرا گمار: در نخستین سالگرد شهادت سردار سلیمانی پای حرف های مردم نشستیم. مردمی که با تمام اختلافات، سلیقه های دینی، اخلاقی، حزبی و غیره از آن روز سهمگین می گویند؛ از 13 دی ماه 98 و داغی که تا ابد بر دل هایشان نقش بست. یک سال از شهادت غریبانه سردار دل ها حاج قاسم سلیمانی می گذرد؛ در این یک سال نه تنها مردم بلکه همه ملت های آزاده جهان در اقصا نقاط جهان و فارغ از هر
اعترافات نیلا 14 ساله، متهم به قتل فجیع مادرش در تهران
آمده است. با مادرش دعوا کرده بود و با قهر خانه را ترک کرده بود. مقابل خانه ما آمد و با هم حرف زدیم و او را راضی کردم که به خانه شان برگردد. بعد به اتاقم برگشتم و خوابیدم. چون دیر خوابیده بودم تا ظهر خواب بودم. بعد که بیدار شدم دیدم که مادرم بی جان کف آشپزخانه افتاده است. خیلی ترسیدم. اول به پدرم زنگ زدم و بعد اورژانس را خبر کردم. اما دیگر فایده نداشت و مادرم فوت کرده بود. بعد چه شد؟
تشییع پیکر سردار سلیمانی در مشهد به روایت یکی از مستندسازان
محسن اسلام زاده - مستندساز | شهرآرانیوز - تازه از کردستان عراق آمده بودم و هنوز سرمای استخوان سوزش توی تنم زوزه می کشید. شب را کنار شوفاژ صبح کردم. از خواب که بیدار شدم، اول شروع کردم به وررفتن با گوشی و چک کردن شبکه های اجتماعی. حامد برایم پیامک فرستاده بود، آن هم سر صبح و بعد از مدت ها. هرچه می خواندمش درست ملتفت موضوع نمی شدم: حاج قاسم به حاج احمد کاظمی و باکری و دیگر رفقای شهیدش پیوست. سرمای
رضا بهرامی، هنرمند محله کوی دکترا از اهمیت تجربه در کار می گوید
خوردید و او شیرینی نخورد، اما آن را کشید و رو به من گفت این کار را رها نکن؛ تو نقاش خوبی می شوی. او ادامه می دهد: کتاب تاریخ هنر کتاب اثبات هنر است و تاریخ هنر ثانیه می اندازد. با خواندن آن می توان نظاره گر تمام کار هایی که در حوزه هنر در جهان اتفاق افتاده است بود. بر این اساس من نیز از همان کودکی کتاب های تاریخ هنر را می خواندم و علاقه بسیاری در من درباره هنر مدرن به وجود آمده بود. حتی
درس زندگی با لشکر مهره ها
قبل عاشق این صفحه سیاه و سفید و مهره های متحرک روی آن می شدم. طولی نکشید که علاقه به شطرنج چند مقام قهرمانی در رده دانش آموزی برای پورعبداللهی به ارمغان آورد و چند سال بعد هم راه را برای ورود او به دانشگاه شطرنج هموار کرد. او از تحصیل در دانشگاه شطرنج و مقام های متعدد قهرمانی در استان تهران می گوید: وقتی مدیران مدرسه فهمیدند چقدر به شطرنج علاقه دارم، هر بار مرا به عنوان نماینده
مرتضی فنونی زاده: آقا مهدی اشتباه کرد، سپهر بیشتر
حضورش در پرسپولیس اشاره کرد و گفت: بعد به پرسپولیس آمدم. خودتان می دانید ما برای این تیم زحمت کشیدیم. از نظر مالی که صفر بود و چیزی برایمان نداشت؛ ولی مقداری شهرت برایمان داشت. مرتضی فنونی زاده سپس با دفاع از برادرش ادامه داد: مهدی هم بنده خدا هر جا حرف زده، جسته گریخته بوده. همیشه گفته علی آقای پروین را دوست دارم. خب دهه شصت همه دوست های من، دوست های آقا مهدی هم بودند. خب مهدی دوستانی در