افشای راز هولناک ترین جنایت سال در تهران - پایگاه خبری گسترش نیوز
افشای راز هولناک ترین جنایت سال در تهران
سایر منابع:
سایر خبرها
اعترافات مردی که همسر پدرش را کشت
(جانشین پلیس آگاهی خراسان رضوی) جزئیات این حادثه هولناک را شرح می داد، با بیان این که اعتیاد مرا به نابودی کشاند ،درباره چگونگی وقوع جنایت گفت: سال 97 وقتی بعد از 12 سال از زندان آزاد شدم، دیگر چیزی نداشتم. همسرم طلاق گرفته بود و پدرم نیز اهمیتی به من نمی داد. او حتی در زندان به ملاقاتم نمی آمد و دستم را نمی گرفت. به همین دلیل بعد از آزادی از زندان دوباره سراغ مواد مخدر رفتم، در حالی که جوانی ورزشکار
با مادرم پاتوق مواد مخدر را راه اندازی کردیم
که پدرم از دنیا رفت و سرنوشت همه اعضای خانواده ام تغییر کرد. به خاطر این که بیشتر نزدیکان و اطرافیان مادرم معتاد بودند، او نیز به مصرف مواد مخدر روی آورد و من از همان دوران کودکی در میان دود و دم بزرگ شدم، به گونه ای که هر گونه بیماری ام را با تجویز مواد مخدر درمان می کردند و استفاده از مواد مخدری که به شکل قرص در آورده بودند، به عادت روزانه ام تبدیل شده بود تا جایی که خودسرانه و به بهانه دندان
بازسازی صحنه قتل زن بابا در حمام
کشتن همسر پدرش را شرح داد. وی گفت: سال 97و پس از تحمل 12سال حبس از زندان آزاد شدم. من به جرم حمل مواد مخدر زندانی شده بودم و وقتی آزاد شدم، همسرم طلاق گرفته بود و پدرم هم اهمیتی به من نمی داد. او با زنی ازدواج کرده و در خانه اش زندگی می کرد تا اینکه چند ماه پیش پدرم به دلیل ابتلا به کرونا فوت کرد. متهم ادامه داد: چون اعتیاد شدیدی به موادمخدر داشتم، نزد همسر پدرم رفتم که سهمم را از ارثیه
قربانیان یک تصمیم شوم
اظهارات برادر مقتول مشکوک شده و از او بازجویی کردند که به این قتل اعتراف کرد و گفت: دو سال بود با خواهرم اختلاف مالی داشتم. سرانجام تصمیم به قتل او گرفتم.روز حادثه داخل غذایشان سم ریخته و بیرون رفتم. بعد از دو ساعت وقتی برگشتم آنها مرده بودند که جسدشان را داخل چاه انداختم. قتل عام خانوادگی به خاطر قهر از خانه 23دی امسال گروگانگیری مرگبار در زاهدان خبرساز شد. در این روز مرد
نوروز در خانه پس از 24سال
یاد گرفتم و با درست کردن و فروش آنها هزینه هایم را در زندان تامین می کردم. آرزویت در زندان؟ مثل همه زیرحکم های قصاص، آزادی تنها آرزویم بود. عید نوروز، ماه محرم، رمضان و روز مادر و پدر که می شد خیلی بیشتر دلم می گرفت که والدینم را نمی بینم چون فوت شده بودند. سال های زیادی را در زندان دیزل آباد بودم. البته این اواخر به زندان ماهیدشت کرمانشاه منتقل شدم و تا روز آزادی آنجا بودم.
جنایت های جنون آمیز
را مقصر غرق شدن علی می دانند. می گفتند از میان آن همه مسافر فقط علی غرق شده است. اختلافات از همین جا شروع و به موضوعات مالی هم کشیده شد. من شب حادثه برادر علی به نام ابراهیم را جلوی در خانه دخترم دیدم. من با او احوالپرسی کردم و بعد به خرید رفتم وقتی به خانه مهرانا برگشتم، کسی در را باز نمی کرد. با زحمت و با کمک یک عابر وارد خانه شدم و اجساد همسر و دخترم را در پذیرایی خانه دیدم. آن ها با چاقو کشته شده بودند. دو برادر علی به اتهام نقش داشتن در این قتل بازداشت و سپس یکی از آن ها با وثیقه آزاد شد و رسیدگی به این پرونده همچنان ادامه دارد. منبع: روزنامه ایران ...
با توسل به علی اصغر (ع) شفا گرفت
فروردین 1344 در کهن آباد آرادان در خانواده ای پرجمعیت متولد شد. ایشان آخرین فرزند خانواده بود. اول، اسمش سیف الله بود. بعد سخت مریض شد، طوری که قطع امید کردیم. هشت ساله بود. بردیمش بیمارستانی در تهران. دکتر عملش کرد. بعد از چند روز به خانه که آوردیم، مادر نذر کرد و آش نذری داد. در و همسایه به مادرم گفتند:خورشید خانم! اسمش را عوض کنید شاید فرجی شد. مادرم گفت: ما که امیدمان از همه جا قطع شده به جز
بخشش مردی که همسر سابقش را کشت
خلیج فارس:پرویز گفت: من و میترا 15 سال با هم زندگی کردیم؛ اما اختلاف های زیاد ما باعث شد از هم جدا شویم. آن روز وقتی اصرار های بیجای همسرم را برای بازگشت به زندگی دیدم، عصبانی شدم. سر همین موضوع دعوا میان ما بالا گرفت و میترا به سمت آشپزخانه رفت. متهم بعد از به قتل رساندن همسر سابقش درِ خانه را قفل کرده و متواری شده بود؛ اما در نهایت راز جنایتش فاش و از سوی مأموران بازداشت شد. نیمه شب
گفتگو با خواهران بلوچی ورزشکاران معلول بسکتبالیست | با ویلچر هم می توان دوید
دهد و آنجا جنسیتم را پسر تشخیص می دهند. بدون هیچ مشکلی، اما متولد که می شوم باعث حیرتشان می شوم، چون دختر بودم و فرم استخوان پاهایم صاف و سالم نبوده است. مادرم با توجه به تجربه من، نادیا را رها نکرد و به دلیل همین خواهرم وضعیت بهتری دارد. او به ویلچر نیاز ندارد، چون مادر از همان اول پاهایش را با کارتن و... می بست و فرم استخوان پاهایش بهتر شکل گرفته است، زمان تولد من اصلا تجربه نداشت، اما
رکسانا بیگم؛ مورد عجیب یک زنِ خاص
اما فکر نمی کرد این چنین ناگهانی و در کتابخانه دانشگاه با آن روبرو شود. او می گوید: "دوست داشتم پدرم فرصت بیشتری به من می داد تا درسم را تمام کنم و بعد از یک سال کار، ازدواج کنم. اما آن ها فرد مورد علاقه شان را پیدا کرده بودند و می خواستند او را به من هم معرفی کنند." رکسانا بیگم قبول کرد با او ملاقات کند اما تمرکز اصلی اش روی گرفتن مدرک تحصیلی اش بود. قرار بود بعد از ازدواج با
متهم: به خاطر دخترانم مرا ببخشید
مرد جوان که پس از قتل همسرش با رضایت اولیای دم از مجازات مرگ رهایی یافته صبح دیروز از جنبه عمومی جرم محاکمه شد. به گزارش ایران، رسیدگی به این پرونده از دهم دی سال 97 با تماس پدر مقتول با پلیس آغاز شد. وی به مأموران گفت: دختر 30 ساله ام به نام مرجان چند ماه قبل از همسرش جدا شد. اما گاهی اوقات برای ملاقات با دو دخترش به خانه همسر سابقش می رفت. دیروز هم به من گفت دلش برای دخترانش تنگ شده
هادی نوری پیش کسوت تئاتر محله کوثر، هنرش را مدیون تربیت نسل قدیم می داند
را به مادرش می گوید با پاسخ منفی او روبه رو می شود. نوری که آن روز ها را مرور می کند با لبخند ادامه می دهد: مادر و پدرم را تهدید کردم که اگر تلویزیون نخرند به مدرسه نخواهم رفت، آن ها حرف مرا جدی نگرفتند و تلویزیون نخریدند. به درستی یادم نیست کلاس پنجم دبستان بودم یا ششم. تهدیدم را عملی کردم و یک سال به مدرسه نرفتم. هر روز شاهد رفتن دوستانش به مدرسه بوده، اما از حرفش کوتاه نیامده است. با آنکه پدر
شوهرم موهایم را تراشید و من گریستم
خیلی خراب بود با صدای بلند گریه می کردم و از خدا کمک می خواستم. بعد از آن مدام در خانه روسری سرم می کردم که پدر و مادرم سرم را نبینند. اما وقتی تنها بودیم کلی به این شکل و شمایل من می خندیدیم. به خاطر دل مادرم، کلاه گیس خریدم و با آن عکس انداختم. اما همان یک بار استفاده کردم. ابروها و مژه ها هم کم کم خلوت می شوند و یک روز می بینی ابروها و مژه ها را خزان زده است. من شدم یک زن
انتقام؛ انگیزه آدم ربایی مسلحانه
بود. او ادامه داد: از این ماجرا بشدت ناراحت شدم، غم از دست دادن پدرم از یک طرف و از دست دادن کار و بی معرفتی که هوشنگ کرده بود، به قدری مرا عصبانی و ناراحت کرد که تصمیم به انتقام از او گرفتم. اصلی ترین انگیزه من برای این آدم ربایی همین موارد بود. من سال ها برای هوشنگ کار کرده ام و از ساعت رفت و آمدش و مسیر های ترددش باخبر هستم. روز حادثه در نزدیکی خانه اش به کمین نشستم و زمانی
رویای بهاری کودکان کار
بدجنسش فرار کرده و برگشته خانه خودمان. بعد مادرم را می کشیدم که در خانه نشسته و مجبور نیست که هر روز با ما بیاید سر چهارراه. عمو و عمه ام را هم نقاشی می کردم که با پدرم آشتی کرده اند و آمده اند خانه ما. آوا مادر و دختر در خانه تنها هستند و کرونا بالای خانه کمین کرده و دست از سرشان بر نمی دارد. بلبل در قفس چهچه می زند و مادر در زمان تحویل سال با دستانی رو به آسمان دعا می کند که
زن جوان چطور واسطه بخشش 38قاتل شد
از 21سال به دست بیاورد. مادر خانه را آب و جارو کرده بود و منتظر پسرش بود که بعد از سال ها او را در آغوش بگیرد اما در همین هنگام بر اثر سکته فوت شد. نجات یک محکوم به قصاص شیرین است اما در بین همین پرونده ها کدام مورد از همه برای شما شیرین تر بوده است؟ در یکی از پرونده ها دختری به نام الینا که 2سال داشت پدرش به دلیل قتل به زندان افتاد و او نتوانست سال ها پدرش را ببیند. من وقتی این موضوع
روح خود را با خواندن قرآن صفا دهید
شناختی نداری سخن گویی. برادرام روح خود را با خواندن قرآن صفا بده. و سخنی دیگر با مادرم مادر عزیزم خواهر کوچکم را قرآن بیاموزید که قرآن راهنمای تمام انسان ها در زندگی است. خداوند مهربان همه را ببخشاید؛ و این جمله دیگر را از من بپذیرید ای خانواده عزیزم و ای دوستان و آشنایم و ای ملت عزیز از شما خواهم می کنم به امام عزیزمان خمینی بت شکن را تنها نگذارید. والسلام علی الانبیاء و المرسلین و الشهداء و الصالحین انتهای پیام/
قتل پسر جوان با چاقوی میوه خوری
شد. سپس اولیای دم در جایگاه حاضر شده و درخواست صدور حکم قصاص کردند. آنها گفتند حاضر به گذشت نیستند و تنها چیزی که آرام شان می کند صدور حکم قصاص است. سپس متهم در جایگاه قرار گرفت. او اتهام قتل را قبول کرد و گفت: من خیلی پشیمان هستم. روز حادثه من و تعدادی از دوستان مشترکمان در خانه سعید بودیم. ما خیلی صمیمی بودیم و ارتباط خوبی هم با هم داشتیم. بعد سعید پاسور آورد که بازی کنیم چند دست که
انتقام کارگر داغدار از صاحب رستوران
به گزارش جهان نیوز به نقل از روزنامه جوان، چند روز قبل زن جوانی در تهران سراسیمه به اداره پلیس رفت و گفت شوهرش به طور ناگهانی گمشده است. شاکی در توضیح ماجرا گفت: شوهرم بهرام رستوران دارد و امروز صبح مثل همیشه از خانه راهی رستوران شد. ساعتی بعد برای انجام کاری با او تماس گرفتم، اما تلفن همراهش خاموش بود. پس از این با رستورانش تماس گرفتم که کارمندانش گفتند شوهرم به رستوران نرفته است. من
هر قدر ناز کنی...
جواب می شنید: ایشالا دومادشون کنی... چند وقتی نگذشته بود که خاکستر نشین شدیم . آن سال سه ماه به عید با زلزله خانه تکانی شدیم ... خانه ای که آنقدر تکانده شد که سقفش ریخت. بسیاری از لوازم خانه نابود شد و بلااستفاده و بسیاری اش را از زیر آوار درآوردیم ... لوازم که چه عرض کنم، همه خاطر ه هایمان را؛ یکی اش هم فرشی بود که جهاز مادرمان بود و غبار آوار، آهوها و اسب ها و سگ های مردان شکارچی را
راز جسد سخنگو فاش شد
های ساختگی برای کتمان ماجرای جنایت، در نهایت لب به اعتراف گشود و راز قتل زن بابا را فاش کرد. او که در حضور قاضی زرقانی و سرهنگ علی بهرامزاده (جانشین پلیس آگاهی خراسان رضوی) جزئیات این حادثه هولناک را شرح می داد، با بیان این که اعتیاد مرا به نابودی کشاند ،درباره چگونگی وقوع جنایت گفت: سال 97 وقتی بعد از 12 سال از زندان آزاد شدم، دیگر چیزی نداشتم. همسرم طلاق گرفته بود و پدرم نیز اهمیتی به
راز قتل مهندس جوان به دست نظافتچی
انجام می داد. تلفن همراه من خراب شده بود و او به من گفت می تواند تلفن را تعمیر کند. گوشی را برای تعمیر به او دادم در حالی که فیلم های خصوصی و خانوادگی ام داخل گوشی بود چند باری به خانه او رفتم و کارهایشان را انجام دادم، اوایل رفتارش خوب بود اما بعد از تعمیر گوشی رفتارش کاملاً با من تغییر کرد و مدام به من دستور می داد. یک روز که از این دستورات خسته شده بودم به رفتارش گلایه کردم و او در عوض مرا تهدید
قتل همسر سابق به خاطر یک پالتو
مردی که همسر سابقش را به قتل رسانده بود، هرچند به قصاص محکوم شده بود، با اعلام گذشت اولیای دم از مرگ نجات پیدا کرد. متهم بعد از به قتل رساندن همسر سابقش درِ خانه را قفل کرده و متواری شده بود؛ اما در نهایت راز جنایتش فاش و از سوی مأموران بازداشت شد. نیمه شب دهم دی سال 97 مرد سالخورده ای با پلیس تماس گرفت و از قتل دختر 30 ساله اش به نام میترا خبر داد. این مرد که هراسان بود
دریغا از آن مرد هزار لبخند
آمد اما اهمیت زیادی به تفریح و سرگرمی فرزندانش می داد. به گونه ای که روزهای جمعه در خدمت خانواده بود و به خصوص محمد پسربزرگش و علی را به سینما می برد و با هم فیلم تماشا می کردند. عمه ربابه تعریف می کند: اصالت ما خوانساری است. برادرم شیخ حسین 3 ساله بود که پدرم به تهران آمد و در محله غیاثی ساکن شد. بعد از آن همه ما یکی یکی در همین محله ساکن شدیم. 5 برادر و 4 خواهر بودیم. اسماعیل پدر علی تا سال ها در
آشنایی با زندگی شهید یونس میرزایی
شهرری(پانا)- شهید یونس میرزایی، در سن هفده سالگی به جبهه های جنگ شتافت، و در سن هجده سالگی شهد شهادت را نوشید. منصوره میرزایی، خواهر این شهید در تشریح زندگی او به پانا گفت: در زمان اتفاقات انقلاب معلمان مخالف او را تهدید می کردند، زمانی که پدر یونس از این ماجرا باخبر شد، مانع رفتن او به مدرسه شد؛ سال بعد که یونس به مدرسه رفت؛ مهدی فتوحی دبیر او، با توجه به استعدادها و قابلیت هایش به او
چرا 3 خواهر همزمان برای تزریق واکسن ایرانی داوطلب شدند؟/ خواهر بزرگتر: برای نابینایی تمرین کرده بودم!
براینکه به درستی کار خواهرم ایمان داشتم، به کار محققان و دانشمندان مان هم اعتقاد کامل و اطمینان و اعتماد قلبی داشتم. بعد از من هم، خواهر کوچکترمان ثبت نام کرد و همه چیز آنقدر زیبا کنار هم چیده شد که هر سه نفرمان توانستیم واکسن تزریق کنیم. گفتم پسرم! اگر هیچ مادری داوطلب نشود، واکسن ایرانی موفق نمی شود در تمام مدت انتظار برای تزریق واکسن، سعی کردم با نگاه مثبت به این قضیه نگاه
دزدان کوچک گوشی!
بود، در یکی از کارگاه های تولیدی مشغول کار شد تا خرج و مخارج زندگی ما را تامین کند. من هم که به خاطر تعطیلی مدارس در خانه حوصله ام سر می رفت، سعی می کردم با دوستانم در کوچه بازی کنم چرا که مادرم تا شب سر کار بود و من به تنهایی نمی توانستم خودم را سرگرم کنم. در این میان با سعید که در همسایگی ما زندگی می کرد بیشتر دوست بودم و با او برای بازی با دیگر دوستان مان به پارک می رفتیم. پدر و مادر سعید با
بهترین عیدی را از مادرم می گرفتم
وقتی سر خیابان رسیدم متوجه آمبولانسی شدم که جلو خانه ایستاده بود. به اینجا که می رسد بغضش را فرو می خورد و بعد از چند لحظه ادامه می دهد: متأسفانه خواهر جوانم فوت کرده بود... فردای آن روز آقای مرزبان تماس گرفت و گفت چون روحیه ات خراب است، بهتر است اجرا را متوقف کنیم... اما من با وجودی که از نظر روحی خیلی به هم ریخته بودم با خودم گفتم مردم بلیت خریده اند که بیایند تئاتر ببینند... حال خراب و مشکلات
نوروز امسال در خانه می مانم و تمرین می کنم
خیابان می شد تشخص داد که عید در راه است. خاطرم هست دو سال متوالی روز اول نوروز را کنار خانواده بودم و بعد راهی اردو شدم اما شیرین ترین و بهترین خاطره من از نوروز دوره کودکی که همیشه در ذهن من باقی مانده و هر وقت به آن فکر می کنم لبخند روی لبانم می آید مربوط به یک سفر است. مقطع ابتدایی بودم که به یک سفر خانوادگی و دسته جمعی با خانواده مادرم رفتیم. ما به اصفهان و یزد سفر کردیم که بسیار سفر مهیج
روایت تسنیم از خاطرات بازماندگان بمباران پناهگاه پارک شیرین کرمانشاه
لباس دست دوز مادر بزرگ را به تن داشت و مادربزرگ دست نوید را به خاک می سپارد. وی با اشاره به اینکه شبنم در زمان فاجعه پارک شیرین کرمانشاه 10 سال داشت و پدر، مادر و برادر شبنم در بمباران شهید شدند و شناسایی آن ها بر عهده این عضو خانواده بود افزود: این حادثه تلخ درست یک روز بعد از بمباران شیمیایی حلبچه اتفاق افتاد، زمانی که همه دوربین ها و نگاه ها به سمت حلبچه بود و هیچ کس نفهمید که 300