سایر منابع:
سایر خبرها
افشای راز هولناک ترین جنایت سال در تهران
/> رابطه ات با پدرت چطور بود؟ رابطه ام با او خوب بود تا اینکه بزرگ تر که شدم یک بار تلاش کردم مادرم را پیدا کنم و با او تماس بگیرم. پدرم وقتی این موضوع را فهمید خیلی ناراحت شد و از آن روز به بعد رابطه ام با او بد شد. بعد از مدتی هم پدرم دوباره ازدواج کرد و وجود نامادری مشکلاتمان را بیشتر کرد. البته این را هم بگویم که خودم به پدرم گفتم ازدواج کن. چون هم تنها بود و هم امید داشتم که شاید بعد
شوهرم موهایم را تراشید و من گریستم
/> خدا می داند در فاصله بین جواب آزمایش تا روزی که جراحی کردم بر من چه گذشت. دیگر دلم آرام و قرار نداشت. سرگشته شده بودم. گاهی حس می کردم آخرین روزهای زندگی ام است. تمام وجودم پر از حسرت ازدست رفتن ها شده بود. یکی دو روز قبل از عمل برای آخرین بار دخترم را به رستورانی که دوست داشت بردیم. به پدر و مادر خودم و همسرم سر زدیم؛ به عنوان آخرین دیدارها. به حساب و کتاب ها رسیدم. به همسرم گفتم هیچ
قربانیان یک تصمیم شوم
، به همین خاطر تصمیم به کشتن تمام اعضای خانواده و سرقت از گاوداری گرفتم. با همکاری دوستم نقشه را عملی کردم و با جسم سخت و چاقو هر پنج نفر را کشتم. از آنجا که دامداری خیلی از روستا فاصله داشت تا کسی بفهمد فرصت فرار داشتیم. بعد از سرقت از گاوداری از همدستم جدا شدم اما چند روز بعد در ورامین دستگیر شدم. قصد داشتم به افغانستان بروم و بعد که همه چیز فراموش شد با هویتی دیگر به ایران بیایم و در شهری دیگر کار
گفت وگویی با خانواده محمدتقی صبورجنتی، 14 سال بعد از نبودنش
از بازنشستگی نشسته بود که شعرهایش را دوباره مرتب کند. به من گفت این ها را، ورق های اشعارش، می برد تایپ وتکثیری تا دوخت بزند. گفتم بده من شب می برم. می دانید! من خودم فکر می کنم از فشار آن یک هفته ای بود که شبانه روزی شروع کرده بود به نوشتن، تمام کرد و از دنیا رفت. نصف شب رفتم دیدم بدجوری خوابیده. رفتم بیدارش کردم. گفت: تو از خوابیدن من می ترسی؟ گفتم: نه. عین بچه ای که توی رحم مادرش بود، آن طور می
تعطیلات نوروز با داستان های کوتاه دفاع مقدس/ آن ها 175 نفر نبودند
اربیل آموزش دیده بود. من هم همانجا بودم. همانجا هم باهم آشنا شدیم. قد و قامت خلاصه ای داشت. اما فرز بود مثل فنر. سریع بود مثل عقاب. ریش و سبیلش هنوز درست و حسابی سبز نشده بود، اما همه ازش حساب می بردند. وقتی هم که دوره آموزشی تمام شد، باهم اعزام شدیم به منطقه جنوب. هر بیشتر گذشت، بیشتر با هم صمیمی شدیم. در تمام آن روز های سرد زمستانی دوره سربازی، تنها دلخوشی مان سیگار وینستون قرمزی بود که
حسینی: بازی سختی داریم / هرشب برای گلزنی به پرسپولیس تصویرسازی می کنم
. بازی سختی بود ولی همان بازی هم می توانستم گل بزنم ولی بدشانس بودیم. در این بازی به امید خدا می رویم گل بزنیم. حسینی درباره شرایط حال حاضرش در مقایسه با اول فصل که ناشناخته بود، همچنین گفت: اول باید از آقای مجتبی حسینی تشکر کنم واقعا لطف بزرگی در حق من داشتند و خودم باور نمی کنم. بازیکن جوانی هستم و فصل قبل دو بازی بیشتر انجام نداده بودم ولی به من اعتماد کردند و خوشحالم جواب اعتماد ایشان را
معامله با خدا پشیمانی ندارد
گفتارش ببینم. سید رزاق درباره هزینه های درمانش می گوید: نخستین کاری که پس از مجروح شدن انجام دادم، ادامه تحصیل بود. سعی کردم کاری برای خودم پیدا کنم تا معده ام را از روده دولت ببُرم؛ یعنی مستقل باشم. بنابراین پس از پایان دوره دانشگاه به عنوان معلم جذب آموزش و پرورش شدم و 10 سال در این حرفه بودم تا اینکه پس از مدتی با خرید حق سنواتم بازنشسته شدم. او ادامه می دهد: هیچ وقت خودم را
کرامات سید شباب اهل الجنه
دالان صحن فشار می آوردند. در این شلوغی پوست ساق پایم خراش برداشت که ناچاراً از طرف کوچه و بازار به خانه برگشتم، همین طوری که داشتم میرفتم دلم شکست، گفتم: بهتر است که به حرم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف شوم، و عرض حال کنم. آمدم محل خراشیدگی را شستم و بعد به حرم حضرت پناهنده شدم، توی حرم کسی جز دو کبوتر نبود. گفتم: مولای من، پایم مجروح شده، تا مخارج خودم را از شما نگیرم دست برنمی دارم، مجلس
گنج های شنیدنی ؛ مجموعه دو نهضت خاطره نویسی دفاع مقدس استان سمنان
درگیری نبود و تا فردا عصر هم سروصدای زیادی شنیده نشد. درنهایت زمانی که مطمئن شدیم دشمن قصد حمله ندارد دوباره به مقر برگشتیم. درطول راه احساس می کردم شاید این اتفاق یک امتحان الهی بود که ما علی رغم خستگی حاضر شدیم دوباره به خط برگردیم زمانی که وارد مقر شدیم و شرمندگی سایر رزمنده ها را دیدم متوجه شدم آنها هم احساسی شبیه من داشته اند و خدا را شکر کردم که در این آزمون به ما سربلندی بخشید.
هادی نوری پیش کسوت تئاتر محله کوثر، هنرش را مدیون تربیت نسل قدیم می داند
داشتم و در سرویس بهداشتی سینما آن را تنم می کردم. موقع برگشت هم لباس خودم را می پوشیدم. اولین اجرا با حضور مادرم بود با تمام سخت گیری هایی که خانواده داشتند او علاقه اش را دنبال کرده است. بعد از ورود به گروه میم در سال 1358 شروع به تمرین نمایش کور اوغلوی چنلی بل صمد بهرنگی می کند. پس از دو سال تمرین در سال 60 در تالار هلال احمر این نمایش به روی صحنه می رود. در این تئاتر داریوش
گفت وگو با جواد انصافی معروف ترین حاجی فیروز/ ارباب خودم چرا نمی خندی؟
خانه باشم مگر این که همه خانواده ام در تلویزیون و در کنارم باشند. این امکان پذیر نیست. الان کار به جایی رسیده که چند برنامه را ضبط کردیم. البته یکی از همکاران هم اصرار می کند که حداقل صبح روز عید را به تلویزیون بروم و موقع سال تحویل در خانه باشم. شاید قبول کردم. من و همسرم معمولا برای بزرگ ترها چیزهایی می خریم که در شان آن ها باشد، مثل لباس و... . بچه ها اما پول دوست دارند. این عیدی فقط
سیگار مونتانا ، مچ قاتل 2 مرد را باز کرد / نقشه برای خودکشی در بند پلیس!
به یکی از حلب ها نگاه کرد. دیگر مطئن بودم فکر ی در سر دارد. به همین خاطر به مأموران گفتم هر دوست او را دستبند بزنند. وقتی این کار را انجام دادیم مرد جای اصلی را نشان داد و اسلحه را کشف کردیم . سردار قنبری می گوید: پس از کشف اسلحه مرد مسن گفت قصد داشتم در یک لحظه اسلحه را بردارم و خودم را به قتل برسانم اما تیزهوشی شما باعث شد موقعیتی برای این کار پیدا نکنم. سرانجام با دستگیری متهم اصلی و کشف اسلحه این پرونده برای بررسی بیشتر به دادسرا فرستاده شد. حوادث اختصاصی رکنا را اینجا بخوانید: ...
رکسانا بیگم؛ مورد عجیب یک زنِ خاص
چیزی را داشتم؟ به نظر می آمد همه چیز از کنترل خارج می شود و نظرم دیگر اهمیتی ندارد." او در کتاب خود با عنوان "مبارز مادرزاد" نوشته شب قبل از عروسی حس می کرده یک "حلقه کشی" دور شکمش بسته شده است. بعد از مراسم، او تمام طول مسیر سالن عروسی تا خانه شوهرش را گریه کرد. همه صداهایی که برایش معنای خانه را می دادند، صدای برادرها و صدای خواهر و مادرش محو شدند و وقتی به خانواده جدید خود
هنگام وداع، فاصله من و هادی از زمین تا آسمان بود!
. خیلی زندگی برایم سخت شد، شب خواب دیدم. یک منبع آبی سر قبر شهید گذاشته اند و هادی بلند شد دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت چرا تو اینقدر بی تابی؟ چرا نگرانی؟ گفتم این طور شده و داشتم درددل می کردم. از همین منبع آب برداشت و یک لیوان آب به من داد و گفت: ببین این لیوان آبی که خوردی دیگر همه چیز تمام است. یک صبری خدا بهت می دهد که انگار نه انگار چه اتفاقی افتاده است؟ وقتی بیدار شدم طعم آن آب را حس می کردم و دیگر انگار نه انگار این مسئله برایم پیش آمده است. در پایان خدا را شاکرم که مسیر زندگی مان را با چراغ های هدایتی به نام شهدا روشن کرد. ان شا ءالله ادامه دهنده راه شهدا باشیم. ...
همسر صیغه ای، طراح نقشه سرقت از خانه مرد تاجر
کرده و دختر دیگری وارد خانه شده است. دو دختر جوان پس از سرقت آنجا را ترک می کنند. در حالی که تحقیقات در رابطه با دستگیری دو دختر سارق ادامه داشت، مالباخته اطلاعات جدیدی را در اختیار تیم تحقیق قرار داد. او گفت: چند ماه قبل در سایت همسریابی با دختر 20 ساله ای به نام آرمیتا آشنا شدم. بعد از مدتی او را به عقد موقت خودم درآوردم. آرمیتا کلاً 2 هفته با من زندگی کرد و در این دو هفته برای او یک
بهروز وثوقی: من در زندان هستم
سینمایی ما در ایران هستند. خسرو شکیبایی که من کارش را هم خیلی دوست داشتم خودش می گفت در استودیو که دوبله می کردی من نگاه می کردم و می گفتم کاش من هم یک روز مثل بهروز می شدم و دوبله می کردم. ** آقای انصاریان را خدا بیامرزدش. من در دبی بودم که ایشان آمدند آنجا. کتاب را یادم نیست که من بهشان دادم یا خودشان تهیه کرده بودند. آوردند و من امضا کردم برایشان. خدا بیامرزدشان. چند وقت پیش بود که
عابسِ کربلای ایران/ ماجرای خواندنی شکارچی تانک ها
سکته و یادگارهای جنگ در بدنش، حرف زدن برایش سخت ترین کار دنیا بود اما من هم آدم صبوری بودم که برای شنیدن روایت آن روزِ عجیب، سر از پا نمیشناخت. _هر شرطی بفرمایید قبول است سید _ل ل ل ط ط ط ف ف ف دا ا اری ددددخترم، انشالله در چندددد گفت وگو قصه ام را برایت تعریف ف ف ف می کنم فقط اگر گفتم خ خ خ خسته شدم باید قطع کنی _به روی چشم _قرار ما هر شب بعد از نماز مغرب و عشا
چشم در برابر نارنجک دستی؛ گفت وگو با جوانی که چهارشنبه سوری کور شد
برسرش آمده به ایسنا گفت: شب چهارشنبه سوری بود که در محله امامزاده حسن بودم. واقعیت این است که نارنجک دستی هم درست می کردم و خودم در میانه ماجرا حضور داشتم اما سرکوچه ایستاده بودم که ناگهان یک نارنجک دستی جلوی پایم منفجر شد. اشکان ادامه داد: دود زیادی همه جا را گرفت و نمی دانم اصلا نارنجک را از کجا به سمت من پرت کردند. فکر می کنم از بالای ساختمان بود اما وقتی به خودم آمدم که احساس می کردم
کودک بیوه!
کوله باری از ناامیدی و حسرت یک ماه است که به خانه پدرش برگشته. باید همان 40 میلیونی را که گرفتند، به داماد پس بدهند تا مهر طلاق بر شناسنامه این دختر کوچکی که عروس شده است، ثبت شود. شروع یک رنج خانه ای با یک اتاق کوچک و پذیرایی کوچک تر از اتاق خواب آن، در خوزستان اهواز خانواده ای را در دل خود جای داده که با فقر دست وپنجه نرم می کنند. عقربه های ساعت با دلسوزی هرچه تمام تر از پس هم
فرمانده به او گفت الحق رزمندگی شایسته توست
. زمان شاه منطقه ما بسیار محروم بود و من و همسرم مثل اغلب مردم روستا های سروآباد با مشکلات زیادی رو به رو بودیم. همین دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی در شرایط سخت باعث شده بود جهانگیر یک مرد خودساخته و با اراده باشد. پشتکار و اعتماد به نفس فوق العاده ای داشت. چون توکل و اعتمادش به خدا بود، هر کاری را با یاد و نام او آغاز می کرد، به موفقیت در انجام آن کار اطمینان کامل داشت. در زندگی با جهانگیر
از سودای پناهندگی تا هم نشینی با حاج قاسم
تعجب کردم. شاید اگر از ابتدا در جریان بودم می گفتم من آدم مناسب این کار نیستم. به خانم ثابتی(نویسنده کتاب ابوباران) هم گفتم که حتما اشتباهی شده است، چون من آدم مناسبی نیستم. حتی آدم های دیگر را معرفی کردم که اگر با فلانی و فلانی صحبت کنید که فرمانده تیپ هستند، خیلی بهتر است. درست است که چند سالی سوریه بودم اما به قول معروف رستم نبودم، فقط بودم و حضور داشتم. به آنها گفتم تا منصرف شوند اما اصرار
ستارگان رئال در شهرستان خوی
به تمام اهداف زندگیِ هنری رسیدید، رمز موفقیتتون رو چطور میتونید توصیف کنید؟ پاکپور) تمجید از خود نباشد. ولی زمانی که در سال 1396 در محل نمایشگاه های برج میلاد تهران نمایشگاهی از آثار خودم را به معرض دید عموم قرار داده بودم، یک لحظه دیدم خواهرم بدجور بهم خیره شده! ازش علتش را پرسیدم؛ گفت: داشتم به خودم میگفتم این دختر با سماجت و اراده ای که به خرج داده خودش رو به کجاها رسونده؟! چون
رد شدن از معلولیتی که محدودیت نیافرید/ عبور از تاریکی و رسیدن به خوشبختی با کارآفرینی
چگونه بگویند که قطع نخاع شده ام و باید بقیه عمرم را ویلچرنشین باشم. دنیا برایم تیره و تار شد، چشمانم دیگر چیزی را نمی دید، دور همه فعالیت های هنری را خط کشیدم، سه سال تمام در انزوا بودم، همسرم در این سال ها همه توانش را به کار بست تا دوباره به زندگی لبخند بزنم. روزی یکی از دوستانم که برای سر زدن آمده بود کمیته معلولین بهزیستی فارس را به من معرفی کرد. نمی توانستم
بازیگر نقش هانیه در سریال چوب خط +عکس
نشه.” بهار کاتوزی درباره ی دیالوگش که در آن از ترس تنهایی در پیری می گوید و وقتی هم که به ازدواج توصیه می شود، می گوید که از آن بیشتر می ترسد، با توجه به مجرد بودن خودش و خیلی از هم سن و سال هایش تفسیر فلسفی اش از این پدیده در این دوران چیست، گفت: “دیالوگی بود که همون موقع هم که داشتم می گفتم خیلی باهاش سنپاد بودم، نمیدونم چرا! به نظرم روزگار پیچیده شده، مخصوصا در رابطه های انسانی. این احتمالا یک
بهترین عیدی را از مادرم می گرفتم
وقتی سر خیابان رسیدم متوجه آمبولانسی شدم که جلو خانه ایستاده بود. به اینجا که می رسد بغضش را فرو می خورد و بعد از چند لحظه ادامه می دهد: متأسفانه خواهر جوانم فوت کرده بود... فردای آن روز آقای مرزبان تماس گرفت و گفت چون روحیه ات خراب است، بهتر است اجرا را متوقف کنیم... اما من با وجودی که از نظر روحی خیلی به هم ریخته بودم با خودم گفتم مردم بلیت خریده اند که بیایند تئاتر ببینند... حال خراب و مشکلات
با یار مهربان در تعطیلات-4 "دخیل عشق"؛ عاشقانه ای منتظرانه
:" بادی در میان شاخ و برگ های درخت توت می پیچد و خنکای نسیم آن به صورت صبوره می خورد. – منو ببخشین. تو حرم خوب باهاتون حرف نزدم. مثلاً اومده بودم، از خودم بگم؛ اما نمی دونم چرا فقط دری وری گفتم. دختر با دیدن پروانه که از پشت پنجره برای او شکلک درمی آورد، خنده اش می گیرد و چادر گل دار صورتی اش را روی دهان می کشد. مرد رد نگاه او را می گیرد و می بیند زهره، بچه را از جلوی پنجره
ابراز ارادت به پدر امت
مسئولان حرم امام رضا(ع) برای نام گذاری این صحن و نصب این نماد حرم نبوی بسیار ممنونم. اجرشان با خود رسول الله(ص). دل همه را بردند مدینه، لااقل من یکی خیلی سبک شدم و یک لحظه خودم را در مسجدالنبی(ص) احساس کردم. دستشان درد نکند. پیرمردی 80 ساله- شیراز: یادش بخیر جوان تر که بودیم به سفرحج و عمره مشرف شدیم. یاد کوچه بنی هاشم بخیر، من به محض دیدن این گنبد سبز فقط یاد حرم رسول اکرم(ص