ماجرای هاجری که نذرش ذبح اسماعیل بود! - خبرگزاری اقتصادی ایران
ماجرای هاجری که نذرش ذبح اسماعیل بود!
سایر منابع:
سایر خبرها
قهرمانی از سرزمین آفتاب
بعد خانه ساختند و مستقل شدند. چون آقای بابایی دوست داشت جایی زندگی کند که بچه ها همیشه صدای اذان مسجد را بشنوند، به محله نیروی هوایی نقل مکان کردند؛ جایی که خانه شان خیلی به مسجد نزدیک بود و به این ترتیب بچه هایشان از همان اول، مسجدی بار آمدند. مبارزات گسترده انقلابی قبل از انقلاب، به صورت خانوادگی در مبارزات انقلابی حضور گسترده ای داشتند. یک روز صبح زود، نظامی ها آمدند
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
آقای برونسی از زایمان شما تعریف می کردن. یک آن دست و پام را گم کردم. صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم: آقا برونسی چه کارها می کنه! کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم . از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش می گفتم: آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه ؟! چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و
مرد تحصیلکرده بخاطر یک دوست زندگی اش را فروخت و آواره پارک شد / دوست صمیمی به خارج کشور فرار کرد
کسی شده و او هم به خارج از کشور فرار کرده است. حالا این بنده خدا هم مجبور شده به خاطر اینکه کارش به نکشد تمام خانه و زندگی شان را بفروشد و حالا هم که می بینید زیر آلاچیق پارک چند روز است زندگی می کنند. آنها می گویند؛ همین نزدیکی ها کار اداری دارند، برای همین داخل این پارک مستقر شدند. این خانواده هیچ وسیله ای نداشتند. زیراندازی هم که در آلاچیق انداخته اند به همراه فلاکس چایی و قند را یک
پدر شهید: جمعه ها خانه مردم را نظافت می کردم!
داشتید؟ پدر شهید: آقای شیخ کمال نیا آشنای ما بود. **: امام جماعت مسجد صدریه بودند؟ پدر شهید: اگر آقای خلخالی نمی آمدند، ایشان امام جماعت مسجد بودند. بعد رفتیم کنار کلانتری غیاثی، پشت مسجد موسی بن جعفر (ع). بعدش سال 1365 بود که صاحبخانه مان خانه اش را فروخت به 900هزار تومان. با پولی که داشتم خانه ای پیدا نمی کردم و خیلی گرفتار شده بودم. یک روز در مسجد موسی بن جعفر(ع
از ارادت شهید امیر طلایی به امام حسین (ع) تا پیکری که بی سر بازگشت
دنیا آمد. وی از عشق فرزندش از کودکی به امام حسین (ع) گفت و افزود: از سن 5 سالگی تمام بچه های محل را در داخل حیاطمان جمع می کرد و به آنان می گفت که بلند بگویید یا حسین ؛ از همان سن از من می خواست که برایش مشک و لباس مشکی بخرم. از کودکی، خدایی و حزب اللهی بود و در آخر هم بدون سر به مقام شهادت رسید. مادرشهید طلایی با اشاره به هوش و ذکاوت بالای فرزندش، تصریح کرد: پسرم معلم مدرسه
تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی
.... شب عملیات، همه بچه های گردان امام حسین زده بودیم به دل دشمن برای فتح قله مهران شلوغ بود گم می کردیم همدیگر را هرچقدر هم می خواستی حواست باشد، نمی شد عاقبت به قله رسیدیم هرچه گشتم، حسن نبود پرسان پرسان سراغش را گرفتم از این و آن. بالاخره یکی پیدا شد که خبر آورد؛ حسن از یک ساعت پیش، دیگر با ما نبود خودش انگار دست به کار شده بود برای رساندن سلام، خبر را که شنیدم این بیت در نظرم آمد: من ای صفا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی چند روز بعد خاک بهشت زهرا میزبان جسم خونین حسن شد. ...
وقتی شهید شد کسی باور نمی کرد سوریه رفته باشد
چه ها نگویید. بعد هم رفت و یکی، دوباری هم که در سوریه بود با هم تلفنی حرف زدیم. بار آخر چند روز پیش از شهادتش بود که زنگ زد. پرسیدم کی بر می گردی؟ گفت جمعه دوره مأموریتی مان تمام می شود و بر می گردم. بعد تماس قطع شد. تا روز جمعه یک عملیات شد و اخوی در همین عملیات که در یک شهرک نزدیک نبل والزهرا بود به شهادت رسید. دسته آن ها با نیرو های داعش رو به رو شده بودند. در حین درگیری یک گلوله از فاصله
مهدوی دامغانی؛ ادیب و فقیه و استادی که در دادگاه انقلاب محاکمه شد/از اوین تا هاروارد
به موجب آن ادّعانامه بر این بنده متوجه کرده بود، شرحی درباره خدمت گزاری این بنده به رژیم طاغوت و این که برای جشن هایی که جنبۀ مذهبی نداشته و فقط در مقام اخلاص مندی به شاه معدوم بوده که آن جشن را اقامه می کرده ام و در دفترخانه ام سند برای شاه و همسرش نوشته ام و از این موضوعات داد سخن دادند و مرحوم آقای محمدی گیلانی از من سؤال فرمود: خوب! جواب این فرمایشات آقای لاجوردی را چه می دهی؟ عرض کرد
ماجرای حبس او در زندان اوین و محاکمه اش در دادگاه انقلاب چه بود؛ استاد احمدی مهدوی دامغانی ادیب بزرگ و ...
او که از عمر 95 سالۀ خود، قریب نیمی را در ایالات متحده اما با یاد ایران و با باورهای عمیق شیعی به سر برد و سرانجام در فیلادلفیای آمریکا چشم از جهان بست چنانچه اشاره شد در سال های منتهی به پیروزی انقلاب 1357 رییس کانون سردفتران اسناد رسمی بود و به سبب همین سِمَت و اسنادی که بالطبع و به تبع در دفترخانۀ او تنظیم و ثبت شده بود با عنوان اتهامی همکاری با رژیم پهلوی به زندان افتاد و در دادگاه انقلاب به قضاوت و ریاست آیت الله محمدی گیلانی محاکمه شد.
احمد نجفی: تلویزیون سریال های کره ای را چون ارزان هستند پخش می کند
گفت؟ بله راجع به شما گفتم. به من کار ندهید. ولی این کارها درست نیست. نجفی با اشاره به اقدام خبرسازش که چند سال پیش در خانه سینما را گل مالی کرد گفت: پسرم را به نیروی انتظامی برده بودم که برای سربازی ثبت نام کند. یک نفر گفت دو سه جا را هم من می شناسم که باید گل بگیری. تو این کار را بکن همه پشتت ایستاده اند.
روایتی از یک تکاور مدافع حرم
لشکر 27 محمدرسول الله (ص) به عنوان پاسدار نمونه انتخاب شد. به کارش خیلی علاقه مند بود. وقتی خاطرات دوران جبهه ام را برای بچه ها تعریف می کردم یا از حرکات نظامی ام می گفتم، آقا مهدی بیشتر از همه لذت می برد. گاهی از من درباره فعالیت هایم می پرسید و وقتی توضیح می دادم خیلی ذوق می کرد. زندگی آقا مهدی از همان اول با دو برادر دیگرش تفاوت داشت. از همان ابتدا که اخلاق و رفتارهایش را می
اراک در دورانِ جنگ جهانی دوم/بخش یازدهم
، از او جریان را پرسیدم، اظهار داشت که یک افسرِ انگلیسی به اتفاقِ دکتر آمدند و آن افسر به جستجو پرداخت و مقدار داروی آلمانی که برای معالجۀ بیمارن بود برداشته و خارج شدند و دیگر خبری از دکتر نداریم. من بعد به خانه برگشتم، افسرِ انگلیسی کنارِ در ایستاده بود و چشم های او به هر طرف می گشت و رفت و آمدها را نظاره می کرد. پیش رفتم خود را معرفی کردم و گفتم باید به مطبِ خود بروم، پاسخ داد چند ساعتِ دیگر، آن
دنیا به لحاظ فکری به بن بست رسیده، اما شهامت گفتنش را ندارد
دیپلمات قدیمی وزارت خارجه چیست؟ فکر می کنید به کدام سمت می رویم؟ آیا در این زمین آمریکایی ها با این دست فرمون به جایی می رسند؟ من از سال های پیش معتقد بودم ما با آمریکایی ها به نتیجه مثبتی نمی رسیم. امکان این هم وجود ندارد، برای اینکه اساساً امریکا به هیچ وجه موجودیت ما را به رسمیت نمی شناسد. تمام اینها وقت گذرانی است و به نوعی مرحله به مرحله برای تضعیف ایران است. یعنی اصلا اعتقادی ندارم
گفتگو با نویسنده رمان کوه مرگی ؛ ادبیات باید چراغی را روشن کند
بودند، داشتم. به تمام نقاط مرز سر زدم. یک سفر یک هفته ای هم باز با گروه دیگری از نویسنده ها به مناطق جنگی جنوب داشتم. عکسی توی موزه جنگ خرمشهر دیدم که باورش برایم سخت بود. عراقی ها بعد از چپاول خانه های خرمشهر، به جز ردیفی نعل مانند که بعنوان سنگر نگه داشته بودند، همه خانه ها را با برای رفت و آمد تانک هایشان با لودر صاف کرده بودند. خب مردان را کشتند. شهر را گرفتند. وسایل را بردند، خانه را خراب کردند
رویای حسین دایی
اسمش حسین است. در یکی از محله های قدیمی شهر زندگی می کند. با چوبدستی که تا همین چند سال پیش پاهای ناتوان او را تا مرکز شهر می برد. اما امروز از پله های هشتی خانه شان هم آن طرف تر نمی رود. همسایه ها حسین دایی صدایش می کنند و کوچکترها با تردید از پشت چادر مادر نگاهش می کنند. قبل ترها که هنوز ریش و سبیلش سفید نشده بود ، جلوی هر دوست و آشنایی را می گرفت و با آنها گپ
کاسه یخ ننه نخودی
: "ننه! از این به بعد در بزن!" ننه مکث کرد و به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی حرف رفت... بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد. کاسه ننه نخودی مدت ها توی جایخی یخچال مان ماند و روی یخ اش یک لایه برفک نشسته بود.. یک شب، کاسه را برداشتم و با بابا رفتیم درِ خانه ی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمی خورم
یک دکه دار: آقای زاکانی؛ وضعیت ما را ببین!
بپیوندم به تو این چه شغلیه که هر روز هفته سر کاری صبح بری شب بیای نه تفریح نه چیزی ، گفتم بابا این منطقه امام زاده داوود یک زمانی تعدادی خر داشت، سوارشان می شدی از فرحزاد تا خود امامزاده داوود می بردت. بعد موقع برگشت می دید مشتری نیست، خودش بر می گشت؛ ماهم لنگه ی همان خرهای امام زاده داوودیم! انصاف نیوز – الان وضعیت فروش روزنامه ها چطور است؟ الان مثلاً همشهری به ما 10 تا روزنامه می دهد، من پنج تایش را می فروشم. همین چندتایی هم که می دهند ملت صفحه اولش را می بینند و می روند، دیگر روزنامه نمی خرند. خبر زاکانی از ایده ی بازسازی دکه های تهران انتهای پیام ...
داستان ازدواج اردشیر زاهدی از زبان وی با شهناز پهلوی
مند است، گفتم من اصولاً در زندگی به زناشویی فکر نمی کنم. در ضمن یک دفعه من پهلوی اعلیحضرت بودم، پیغامی از اعلیحضرت و دختر و مادر و پسر داشتند، تلفن کردم به آنجا، آن اوایلی بود که ایشان آمده بود، وقتی کسی گوشی را برداشت، گفت من می خواستم، چون نمره مخصوص علیاحضرت را گرفته بودم نمره خصوصی داخلی از قصر، بعد طرف به من گفت که آقای زاهدی شما هستی؟ گفتم ببخشید شما؟ گفت من شهناز، این خیلی در دل من نشست، چون
هانیه توسلی عزادار شد | ناراحتی هانیه توسلی برای کیست ؟
ن کار کردم همه خانم ها اکثرا تنها بودند. بعضی ها خیلی تنها بودند مثلا در تنهایی ... من به سالهای پیری نمی رسم .... ان شاءا... اگر خدا بخواهد .... به هر حال ببیند آدم ازدواج کند بچه داشته باشد نوه داشته باشد یک خوبی هایی دارد برای آدمی مدل من یک بدیهایی هم دارد من خیلی حوصله جمعیت و شلوغی ندارم من همیشه از تنهایی لذت می برم . یک جایی هم بودم که فامیلان و دوستانم بودند سریع کتابم را بر م
گزارش یک دادگاه | دکتر احمد مهدوی دامغانی
درباره کسی قضاوتی کنم. از هفتاد و پنج سال پیش تاکنون، یعنی از زمانی که مُبتدی در تحصیلات مذهبی بودم و رساله بسیار سودمند صمدیّه تألیف شریف حضرت شیخ بهاءالدین عاملی (قُدّس سرّه) را نزد استاد می خواندم و هر شب مرحوم والدم رحمه الله علیه آنچه را در آن روز از صمدیّه خوانده بودم، از من می پرسید، همان اوایل وقتی که آن عبارت بسیار مشهور شیخ را در آن رساله که: ...و فی نحوِ: النّاس مَجزیُّون بأعمالهم إن
دفاعیات احمد مهدوی دامغانی در برابر اسدالله لاجوردی
باشم. دیگر خود دانید و خدای تبارک و تعالی. آقای لاجوردی حالا از بنده شرمنده مؤاخذه می کند که چرا جشن تولد شاه را گرفته ام، درحالی که در همان سال ساواک حقیر را احضار کرد که: چرا نام شاه را در دعوتنامه، بعد از نام نامی و اسم گرامی اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرّضا ذکر کرده ام؛ زیرا در سال 1355 یا 1356 نمی دانم چهارم آبان مصادف با یازدهم ذیقعده روز ولادت باسعادت حضرت رضا صلوات الله علیه بود و
هفت خاطره ی رهبر معظم انقلاب اسلامی از دوران دفاع مقدس
که در دو سه روز، سه چهار روز قبل بودم، بعد از آن که سخنرانی کردم و آمدم، یک نامه ای به من دادند از یک خانمی که یک تکه هایی از این نامه را گفتم برای شما بخوانم. اینها نمونه های بسیار ظریفِ استثنایی است در تاریخ. البته خوشبختانه در روزگار ما اینها استثنائی نیست، اما در تاریخ حقیقتا استثنائی است. این خانم [در نامه] بعد از آن که اظهار ارادت فراوانی به امام و به مسؤولین کردند و
شوخی میلاد کی مرام با مجید صالحی +فیلم
داد و گفت دنبال بازیگر هستی با آن خصوصیات من توی کوچه ملی دیده ام، کوچه ملی توی جشنواره بود و داشت دیده می شد برای انتخاب. آهنگر آمد من را دید و انتخابم کرد برای فیلم ملکه. ابوالقاسم حسینی آمد و دو سه روز بعدش هم قرارداد را بست و ملکه را کار کردیم. از این به بعد افتاد توی دور تند؛ دیگه شد خط ویژه، شد برف، شد بچه های نسبتا بد، شد، شد، شد... تا اینجا که خدا خیلی به من لطف کرده. این کل پروسه
درباره کونیکو یامامورا؛ تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس
هیروشیما فاصله داشتند، آن روز طلوع خورشید را دو بار دیدند ... . *** روزی که مسلمان شدم بالاخره، آن لحظات پُر از تشویش و اضطراب فرارسید. مرد ایرانی همراه همکار ژاپنی اش به خانه ما آمد. من هم خانه بودم، اما از هیبت و غیرت پدرم رفتم توی اتاق خودم. در را بستم و فال گوش ایستادم. مرد ایرانی به زبان ژاپنی سلام داد و همراه ژاپنی اش حرف های او را از انگلیسی به ژاپنی ترجمه کرد. پدر
پنت هاوس به زودی در عمارت نوفل لوشاتو
نمایش را به من پیشنهاد داد و چون از قبل از نوع سلیقه و نوع نگاهش باخبر بودم، این نقش را پذیرفتم و وقتی که سناریو را خواندم دیدم خیلی قابلیت کار داشته و دارای فضایی جذاب است و در واقع سناریو حرف روز جامعه است که از منطقه ای از پایین شهر می گوید که فقر در آن حاکم است که اصطلاحاً حلبی آباد گوشه نشین ها یا حاشیه نشین ها معرفی می شوند، این سناریوها زندگی این آدم ها را بررسی کرده و به تصویر می کشد. بعد
ماجرای سفر رهبر انقلاب به چین و کره شمالی چه بود؟
به کدام سمت می رویم؟ آیا در این زمین آمریکایی ها با این دست فرمون به جایی می رسند؟ من از سال های پیش معتقد بودم ما با آمریکایی ها به نتیجه مثبتی نمی رسیم. امکان این هم وجود ندارد، برای اینکه اساساً امریکا به هیچ وجه موجودیت ما را به رسمیت نمی شناسد. تمام این ها وقت گذرانی است و به نوعی مرحله به مرحله برای تضعیف ایران است. یعنی اصلا اعتقادی ندارم به اینکه بحث هسته ای و نیروگاه و غنی سازی