سایر منابع:
سایر خبرها
قهرمانی از سرزمین آفتاب
بعد خانه ساختند و مستقل شدند. چون آقای بابایی دوست داشت جایی زندگی کند که بچه ها همیشه صدای اذان مسجد را بشنوند، به محله نیروی هوایی نقل مکان کردند؛ جایی که خانه شان خیلی به مسجد نزدیک بود و به این ترتیب بچه هایشان از همان اول، مسجدی بار آمدند. مبارزات گسترده انقلابی قبل از انقلاب، به صورت خانوادگی در مبارزات انقلابی حضور گسترده ای داشتند. یک روز صبح زود، نظامی ها آمدند
مرد تحصیلکرده بخاطر یک دوست زندگی اش را فروخت و آواره پارک شد / دوست صمیمی به خارج کشور فرار کرد
کسی شده و او هم به خارج از کشور فرار کرده است. حالا این بنده خدا هم مجبور شده به خاطر اینکه کارش به نکشد تمام خانه و زندگی شان را بفروشد و حالا هم که می بینید زیر آلاچیق پارک چند روز است زندگی می کنند. آنها می گویند؛ همین نزدیکی ها کار اداری دارند، برای همین داخل این پارک مستقر شدند. این خانواده هیچ وسیله ای نداشتند. زیراندازی هم که در آلاچیق انداخته اند به همراه فلاکس چایی و قند را یک
مجیدی قلباً دوست داشت بماند
کوچه و خیابان که فوتبال بازی می کردم، دوست داشتم تمام تلاشم را برای بردن و بهترین بودن انجام بدهم. الان هم همینطور هستم. در هر بازی که به زمین رفتم، تلاش کردم بهترینِ خودم باشم. اگر کم و کاستی هم بوده، به خاطر من نبوده، به شرایط آن روز و اتفاقات آن روز بستگی داشته است. از اینکه یک فصل رؤیایی داشتم و توانستم نقش کوچکی در قهرمانی استقلال داشته باشم، خدا را شاکرم. من عضو کوچکی از این باشگاه هستم و همه
پدر شهید: جمعه ها خانه مردم را نظافت می کردم!
: آقای شیخ کمال نیا آشنای ما بود. **: امام جماعت مسجد صدریه بودند؟ پدر شهید: اگر آقای خلخالی نمی آمدند، ایشان امام جماعت مسجد بودند. بعد رفتیم کنار کلانتری غیاثی، پشت مسجد موسی بن جعفر (ع). بعدش سال 1365 بود که صاحبخانه مان خانه اش را فروخت به 900هزار تومان. با پولی که داشتم خانه ای پیدا نمی کردم و خیلی گرفتار شده بودم. یک روز در مسجد موسی بن جعفر(ع) نشسته بودم و خیلی گریه می کردم
دعای عاقبت بخیری مادر به شهادت پسر در عاشورای رضوی انجامید
پدرتان را شنیدید عکس العمل تان چه بود؟ مادرم با گریه خانه آمد و گفت: شما هم قاطی بچه های شهدا شدید. اینطور ما فهمیدیم که سایه پدرمان را از دست داده ایم. من به مادرم گفتم: وقتی به زنجان برگشتیم به دو خواهر و برادرم چه بگوییم؟ ولی نمی دانستیم آنها این واقعه را از تلویزیون دیده اند و باخبر شده اند. روز چهارم بعد از عاشورا با همان مینی بوس به شهرمان برگشتیم. موقع آمدن به مشهد، پدرم روضه خوانی و نوح
مُسکن های کاغذی جبهه
در خانه آمد تا عکس رضا را به او بدهیم، تا دست بجنبانم و خودم را به او برسانم آقا غلامعلی، سوار بر ترک موتورش شد و دور شدند. آن روز عصر غلامعلی، را به سردخانه بیمارستان امام رضا (ع) بردند تا رضا را شناسایی کند و بعد از اینکه مطمئن شدند، تعدادی از مسئولان راهی محمدآباد شدند تا جناب شیخ و مادر رضا را خبردار کنند. صبح ماشینی از اهالی محمدآباد و روستاهای اطراف به خانه ننه آمدند و
داستان زندگی پسری که از پرورشگاه به رهبری ارکستر رسید / از تار تا ترومبون
ساز ترومپت شروع کردم و دو سال بعد ساز ترومبون را انتخاب کردم. در نهایت ترومبون ساز تخصصی من شد. با همین سازِ ترومبون هم به اتریش رفتم و در دانشگاهِ آنجا امتحان دادم و قبول شدم. رهبری ارکستر را از کجا شروع کردید؟ به اتریش که رفتم 6 سال در آنجا ترومبون نواختم. پس از آن کار رهبری را شروع کردم. رهبری ارکستر از همان زمانی که زیرنظر اِولین باغچه بان بودم، شروع شد. گاهی که
تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی
.... شب عملیات، همه بچه های گردان امام حسین زده بودیم به دل دشمن برای فتح قله مهران شلوغ بود گم می کردیم همدیگر را هرچقدر هم می خواستی حواست باشد، نمی شد عاقبت به قله رسیدیم هرچه گشتم، حسن نبود پرسان پرسان سراغش را گرفتم از این و آن. بالاخره یکی پیدا شد که خبر آورد؛ حسن از یک ساعت پیش، دیگر با ما نبود خودش انگار دست به کار شده بود برای رساندن سلام، خبر را که شنیدم این بیت در نظرم آمد: من ای صفا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی چند روز بعد خاک بهشت زهرا میزبان جسم خونین حسن شد. ...
پنجر کردن آمبولانس راز مطب دکتر را فاش کرد!
سفید شد و داشت می میرد. خیلی حالم بد شده بود. بعد از آن درمان هم دماغ و دهانش مرتب خس خس می کرد. دچار مشکل تنفسی شد. مطمئنم که اگر ادامه می دادم یک روز در میان می خواست بچه مرا ساکشن کند. می گفت باید مرتب او را به اینجا بیاوری. من هم قبول نکردم. با شوهرم از او شکایت کردیم. الان پرونده نیز در نظام پزشکی است. شنبه بود که زنگ زدم تا پیگیر پرونده ام شوم. سه شنبه درسا فوت کرد. هنوز هم باورم نمی شود. خدا به مادر درسا صبر بدهد. اگر بچه ام را دوباره پیش این پزشک برده بودم الان زنده نبود.
همِی مرضا اَ سردیه؛ دَواش چوی نواته
شودودی انگا قلم زرچوبه، هی میگم پوشو، بری من اما اگر مییَره... حالا دیدی بیتر شدی؟ اصن اَ هو قدیم ندیمم گفتن چوی نوات بِرِی درد بی درمون دواس! - بله بی بی خدا خیرتون بده، اصلاً انگار معجزه شده، خوب خوب شدم، ولی یه چیزی بی بی، این خنده داره که میگن بر هر درد بی درمان دواست... خبه خبه، من دیَم یَی چی گفتم تو حرف مفت زدی؟ اصن بویه ازت نیگفتم تا صب اَ درد ناله می زدی! - وا
گفتند علی دایی مسن است؛ باید از تیم ملی خط بخورد
جهانی هم بودیم. من به همراه دوست خوبم محمدرضا طالقانی رفتیم بازار از یک بازاری محترم که به رحمت خدا رفته اند، قرض کردم و گفتم بعد از تعطیلات پول شما را می دهم که همین طور هم شد. پول را بردم هتل لاله و به آقای فرکی و آقای شاهرخی دادم و گفتم بچه ها که برای صبحانه آمدند، پولشان را بدهید. پول بازی با بحرین را هم در رختکن به بازیکنان دادم. و بعد اتفاقات بازی با بوسنی (بازی خداحافظی تیم ملی
گفتند علی دایی مسن است؛ باید از تیم ملی خط بخورد
محمدرضا طالقانی رفتیم بازار از یک بازاری محترم که به رحمت خدا رفته اند، قرض کردم و گفتم بعد از تعطیلات پول شما را می دهم که همین طور هم شد. پول را بردم هتل لاله و به آقای فرکی و آقای شاهرخی دادم و گفتم بچه ها که برای صبحانه آمدند، پولشان را بدهید. پول بازی با بحرین را هم در رختکن به بازیکنان دادم. و بعد اتفاقات بازی با بوسنی (بازی خداحافظی تیم ملی با مردم پیش از سفر به جام جهانی 2006
درباره هدی رستمی/پروژه عادی سازی شرایط با تغذیه سلبریتی های وابسته
محوطه های تاریخی (از جمله معاون الملک ، بیگلر بیگی یا مسجد نصیرالملک در شیراز و هزار و یک مکان گردشگری دیگر) به اتهام حضور بدحجابان یا تذکر گرفته اند یا تعطیل شده اند یا برای حضور گردشگران در این مکان ها، قوانینی نظیر سر کردن چادر در نظر گرفته اند. اما ناگهان تو نگاری می بینی رنگ به رنگ و از همه رنگ که آزادانه در هر محوطه تاریخی و گردشگری، شال می چرخاند و دامن می افشاند! به این نوع ایده های
یک روحانی تیتراژ مدرسه موش ها رادر 8 دقیقه سرود ! / حسینی ژرفا کیست ؟!
، اما با خانم برومند ارتباطی نداشتم. وی همچنین اظهار کرد: در آن سال ها تلویزیون مثل الآن نبود. خیلی وقت ها نام ها زده نمی شد. شاید هفت - هشت سرود هم با تم نوجوان یا کودک در همان سال ها ساخته شد که من گفتم، ولی اصلاً حتی کلمه ای از آن ها به خاطرم نمی آید که نشانی بدهم. آن سال ها خیلی از بخش های برنامه های کودک و نوجوان مبتنی بر سرود بود و به سرود اعتنای بیش تری می شد. هر روز دست کم یک سرود
از ارادت شهید امیر طلایی به امام حسین (ع) تا پیکری که بی سر بازگشت
نیا آمد. وی از عشق فرزندش از کودکی به امام حسین (ع) گفت و افزود: از سن 5 سالگی تمام بچه های محل را در داخل حیاطمان جمع می کرد و به آنان می گفت که بلند بگویید یا حسین ؛ از همان سن از من می خواست که برایش مشک و لباس مشکی بخرم. از کودکی، خدایی و حزب اللهی بود و در آخر هم بدون سر به مقام شهادت رسید. مادرشهید طلایی با اشاره به هوش و ذکاوت بالای فرزندش، تصریح کرد: پسرم معلم مدرسه
وقتی شهید شد کسی باور نمی کرد سوریه رفته باشد
چه ها نگویید. بعد هم رفت و یکی، دوباری هم که در سوریه بود با هم تلفنی حرف زدیم. بار آخر چند روز پیش از شهادتش بود که زنگ زد. پرسیدم کی بر می گردی؟ گفت جمعه دوره مأموریتی مان تمام می شود و بر می گردم. بعد تماس قطع شد. تا روز جمعه یک عملیات شد و اخوی در همین عملیات که در یک شهرک نزدیک نبل والزهرا بود به شهادت رسید. دسته آن ها با نیرو های داعش رو به رو شده بودند. در حین درگیری یک گلوله از فاصله
رویای حسین دایی
اسمش حسین است. در یکی از محله های قدیمی شهر زندگی می کند. با چوبدستی که تا همین چند سال پیش پاهای ناتوان او را تا مرکز شهر می برد. اما امروز از پله های هشتی خانه شان هم آن طرف تر نمی رود. همسایه ها حسین دایی صدایش می کنند و کوچکترها با تردید از پشت چادر مادر نگاهش می کنند. قبل ترها که هنوز ریش و سبیلش سفید نشده بود ، جلوی هر دوست و آشنایی را می گرفت و با آنها گپ
ماجرای حبس او در زندان اوین و محاکمه اش در دادگاه انقلاب چه بود؛ استاد احمدی مهدوی دامغانی ادیب بزرگ و ...
او که از عمر 95 سالۀ خود، قریب نیمی را در ایالات متحده اما با یاد ایران و با باورهای عمیق شیعی به سر برد و سرانجام در فیلادلفیای آمریکا چشم از جهان بست چنانچه اشاره شد در سال های منتهی به پیروزی انقلاب 1357 رییس کانون سردفتران اسناد رسمی بود و به سبب همین سِمَت و اسنادی که بالطبع و به تبع در دفترخانۀ او تنظیم و ثبت شده بود با عنوان اتهامی همکاری با رژیم پهلوی به زندان افتاد و در دادگاه انقلاب به قضاوت و ریاست آیت الله محمدی گیلانی محاکمه شد.
کاسه یخ ننه نخودی
: "ننه! از این به بعد در بزن!" ننه مکث کرد و به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی حرف رفت... بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد. کاسه ننه نخودی مدت ها توی جایخی یخچال مان ماند و روی یخ اش یک لایه برفک نشسته بود.. یک شب، کاسه را برداشتم و با بابا رفتیم درِ خانه ی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: "دیگه آبِ یخ نمی خورم
یک دکه دار: آقای زاکانی؛ وضعیت ما را ببین!
بپیوندم به تو این چه شغلیه که هر روز هفته سر کاری صبح بری شب بیای نه تفریح نه چیزی ، گفتم بابا این منطقه امام زاده داوود یک زمانی تعدادی خر داشت، سوارشان می شدی از فرحزاد تا خود امامزاده داوود می بردت. بعد موقع برگشت می دید مشتری نیست، خودش بر می گشت؛ ماهم لنگه ی همان خرهای امام زاده داوودیم! انصاف نیوز – الان وضعیت فروش روزنامه ها چطور است؟ الان مثلاً همشهری به ما 10 تا روزنامه می دهد، من پنج تایش را می فروشم. همین چندتایی هم که می دهند ملت صفحه اولش را می بینند و می روند، دیگر روزنامه نمی خرند. خبر زاکانی از ایده ی بازسازی دکه های تهران انتهای پیام ...
داستان ازدواج اردشیر زاهدی از زبان وی با شهناز پهلوی
مند است، گفتم من اصولاً در زندگی به زناشویی فکر نمی کنم. در ضمن یک دفعه من پهلوی اعلیحضرت بودم، پیغامی از اعلیحضرت و دختر و مادر و پسر داشتند، تلفن کردم به آنجا، آن اوایلی بود که ایشان آمده بود، وقتی کسی گوشی را برداشت، گفت من می خواستم، چون نمره مخصوص علیاحضرت را گرفته بودم نمره خصوصی داخلی از قصر، بعد طرف به من گفت که آقای زاهدی شما هستی؟ گفتم ببخشید شما؟ گفت من شهناز، این خیلی در دل من نشست، چون
هانیه توسلی عزادار شد | ناراحتی هانیه توسلی برای کیست ؟
یران کار کردم همه خانم ها اکثرا تنها بودند. بعضی ها خیلی تنها بودند مثلا در تنهایی ... من به سالهای پیری نمی رسم .... ان شاءا... اگر خدا بخواهد .... به هر حال ببیند آدم ازدواج کند بچه داشته باشد نوه داشته باشد یک خوبی هایی دارد برای آدمی مدل من یک بدیهایی هم دارد من خیلی حوصله جمعیت و شلوغی ندارم من همیشه از تنهایی لذت می برم . یک جایی هم بودم که فامیلان و دوستانم بودند سریع کتابم را بر م
گزارش یک دادگاه | دکتر احمد مهدوی دامغانی
درباره کسی قضاوتی کنم. از هفتاد و پنج سال پیش تاکنون، یعنی از زمانی که مُبتدی در تحصیلات مذهبی بودم و رساله بسیار سودمند صمدیّه تألیف شریف حضرت شیخ بهاءالدین عاملی (قُدّس سرّه) را نزد استاد می خواندم و هر شب مرحوم والدم رحمه الله علیه آنچه را در آن روز از صمدیّه خوانده بودم، از من می پرسید، همان اوایل وقتی که آن عبارت بسیار مشهور شیخ را در آن رساله که: ...و فی نحوِ: النّاس مَجزیُّون بأعمالهم إن
دفاعیات احمد مهدوی دامغانی در برابر اسدالله لاجوردی
باشم. دیگر خود دانید و خدای تبارک و تعالی. آقای لاجوردی حالا از بنده شرمنده مؤاخذه می کند که چرا جشن تولد شاه را گرفته ام، درحالی که در همان سال ساواک حقیر را احضار کرد که: چرا نام شاه را در دعوتنامه، بعد از نام نامی و اسم گرامی اعلیحضرت اقدس علی بن موسی الرّضا ذکر کرده ام؛ زیرا در سال 1355 یا 1356 نمی دانم چهارم آبان مصادف با یازدهم ذیقعده روز ولادت باسعادت حضرت رضا صلوات الله علیه بود و
هفت خاطره ی رهبر معظم انقلاب اسلامی از دوران دفاع مقدس
که در دو سه روز، سه چهار روز قبل بودم، بعد از آن که سخنرانی کردم و آمدم، یک نامه ای به من دادند از یک خانمی که یک تکه هایی از این نامه را گفتم برای شما بخوانم. اینها نمونه های بسیار ظریفِ استثنایی است در تاریخ. البته خوشبختانه در روزگار ما اینها استثنائی نیست، اما در تاریخ حقیقتا استثنائی است. این خانم [در نامه] بعد از آن که اظهار ارادت فراوانی به امام و به مسؤولین کردند و
مهدوی دامغانی؛ ادیب و فقیه و استادی که در دادگاه انقلاب محاکمه شد/از اوین تا هاروارد
به موجب آن ادّعانامه بر این بنده متوجه کرده بود، شرحی درباره خدمت گزاری این بنده به رژیم طاغوت و این که برای جشن هایی که جنبۀ مذهبی نداشته و فقط در مقام اخلاص مندی به شاه معدوم بوده که آن جشن را اقامه می کرده ام و در دفترخانه ام سند برای شاه و همسرش نوشته ام و از این موضوعات داد سخن دادند و مرحوم آقای محمدی گیلانی از من سؤال فرمود: خوب! جواب این فرمایشات آقای لاجوردی را چه می دهی؟ عرض کرد
شوخی میلاد کی مرام با مجید صالحی +فیلم
داد و گفت دنبال بازیگر هستی با آن خصوصیات من توی کوچه ملی دیده ام، کوچه ملی توی جشنواره بود و داشت دیده می شد برای انتخاب. آهنگر آمد من را دید و انتخابم کرد برای فیلم ملکه. ابوالقاسم حسینی آمد و دو سه روز بعدش هم قرارداد را بست و ملکه را کار کردیم. از این به بعد افتاد توی دور تند؛ دیگه شد خط ویژه، شد برف، شد بچه های نسبتا بد، شد، شد، شد... تا اینجا که خدا خیلی به من لطف کرده. این کل پروسه