پدر شهید: جمعه ها خانه مردم را نظافت می کردم!
سایر منابع:
سایر خبرها
درخواست سردار آزمون از خانواده همسر آینده اش!
. خواستگاری رفتم و پدرش گفت دختر نمی دهیم، گفتم آقا جعفر این کار را نکن. شوخی می کنم، خدا را شکر هم از طرف خانواده آناهیتا خانم در فوتبال به من کمک کردند و هم خانواده خودم. امیدوارم یک جواب مثبت بعد از این اردوی تیم ملی به من بدهند، چون هر بار می روم می گویند باید گل بزنی. نمی دانند جز سه تای برتر تاریخ ایران هستم. لطفاً جواب مثبت را بدهید (با خنده).
سرگذشت بازیگر سریال خاطره انگیز پزشک دهکده ؛ یک طلاق ویرانگر داشتم و 9میلیون دلار به بانک مقروض بودم! ...
به جدایی منتهی شد. جین سیمور در اینباره گفته: من یک طلاق ویرانگر داشتم که به خاطر آن همه چیز را دست دادم. 9 میلیون دلار به بانک مقروض شده بودم و از همه ی بانک های مهم شکایت داشتم. بی پول و بی خانمان بودم، با دو بچه. به خاطر همین به ایجنت بازیگری ام زنگ زدم و گفتم هر کاری باشد انجام می دهم. اینگونه شد که ایجنت سیمور نقش دکتر کویین را برای او دست و پا کرد. سیمور در اینباره گفته
سیر تکامل یک هنر، مقرنس کاری برای مردمان کرمان
. در سال 1370 برای خریدن دو جلد کتاب آقای لرزاده قصد سفر به تهران کردم که در ابتدا به قم رفتم و با معماران این خطه گفتگو کردم. آن ها آدرس محل زندگی استاد لرزاده در منطقه شمیران تهران را به من دادند که پس از پرس وجوهای فراوان و گذشتن از خیابان های تهران، منزل استاد را پیدا کردم. در خانه استاد را با هزار بیم و امید کوبیدم که فردی با محاسن سفید رنگ در را باز کرد بعد از سلام و احوالپرسی، خودم را معرفی
اغفال دختر 14 ساله در یک خانه شیطانی
/> حالا دیگر ساعت های زیادی را با او چت می کردم و برای یکدیگر پیام های عاشقانه می فرستادیم .روابط پنهانی من و جعفر از طریق شبکه های اجتماعی همچنان ادامه داشت و من روز به روز بیشتر در این منجلاب فرو می رفتم چرا که هیچ اطلاعی از عواقب این گونه ارتباط های غیراخلاقی نداشتم که نام دوست اجتماعی بر آن گذاشته بودم. از آن روز به بعد من هم مانند سیما شده بودم و با یکدیگر درباره دوستی های مجازی
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
ماندگار و معجزه آسایِ پدر شهیدتان برای ما بگوئید. همان روزِ اول که بعد از شهادت پدر به مدرسه رفتم، وقتی خواستم وارد کلاس شوَم، ناظم مدرسه به من گفت: زهرا جان! این برگه برنامه امتحانات ثلث دوم شماست (در نظام آموزشی سابق، دانش آموزان در طول سال تحصیلی، سه نوبت آزمون می دادند و برنامه امتحانات را زودتر به دانش آموزان می دادند تا والدین با امضای برگه، عملا در جریان روند امتحانات، قرار گی
حرف های سارقی که قرار است پدر شود: همسرم نمی داند که با یک دزد ازدواج کرده!
ازدواج کرد و من و خواهر کوچکم در کنار نامادری به زندگی ادامه دادیم اما نامادری ام همواره ما را تحقیر می کرد و گاهی جملات توهین آمیز به کار می برد. هر بار از رفتارهای خواهر کوچک ترم عصبانی می شد فریاد می زد تو هم مانند مادرت هرزه هستی! وقتی این جملات را می شنیدم دوست داشتم به او حمله کنم اما می دانستم شب کتک مفصلی از پدرم می خورم به همین دلیل از خانه بیرون می رفتم و در پارک با دوستان بزرگ تر از
دعای عاقبت بخیری مادر به شهادت پسر در عاشورای رضوی انجامید
پدرتان را شنیدید عکس العمل تان چه بود؟ مادرم با گریه خانه آمد و گفت: شما هم قاطی بچه های شهدا شدید. اینطور ما فهمیدیم که سایه پدرمان را از دست داده ایم. من به مادرم گفتم: وقتی به زنجان برگشتیم به دو خواهر و برادرم چه بگوییم؟ ولی نمی دانستیم آنها این واقعه را از تلویزیون دیده اند و باخبر شده اند. روز چهارم بعد از عاشورا با همان مینی بوس به شهرمان برگشتیم. موقع آمدن به مشهد، پدرم روضه خوانی و نوح
مجروحیت در شلمچه شهادت در آلمان
برای درمان به آلمان اعزام شدند. اما مشیت الهی چیز دیگری بود. پدرم هشت روز بعد از مجروحیت و تحمل سختی جراحات شیمیایی سرانجام در روز 23 بهمن سال 65 در کشور آلمان به آرزوی دیرینه اش رسید و شهید شد. پیکرپاکش در روزی که تمامی بازفت پوشیده از برف بود به زادگاهش برگشت و آرامگاهش در روستای کچوز بازفت دفن شد. توصیه به حجاب آنطور که بستگان برایم تعریف کرده اند؛ پدر از همان سال های نوجوانی و
رودریگو: رئال را به مسی ترجیح دادم
من مثبت بود چون رئال را دوست داشتم. یک روز که از تمرین برگشتم، پدرم با پیراهن رئال و بارسا به سراغم آمد و گفت یکی را انتخاب کن و من بدون معطلی گفتم رئال. صبر من نتیجه داده بود و بالاخره پیشنهاد رئال رسید تا به آرزویم برسم. از کودکی همیشه هوادار رئال بودم. اولین بازی و اولین گل برای رئال؟ در بازی دوستانه برابر بایرن، 3-0 عقب بودیم که یک ضربه کاشته نصیب مان شد. ضربه را زدم و توپ گل شد. خوشحال بودم و آن را جشن گرفتم ولی در پایان بازی وقتی به رختکن رفتیم، مارسلو و ناچو گفتند اگر گل زدی و ما همچنان بازنده بودیم، به جای خوشحالی کردن، توپ را بردار و به وسط زمین بیا. ...
وقتی خودسازی برای شهادت جواب می دهد
. حاج عبدالله وقتی پدرم را دیده بود خیلی او را تحویل گرفت، چند روز مانده بود پدر دوستم را گذاشته بودند تدارکات، نوریان به پدرم گفته بود چه کاری بلدی؟ با لهجه ترکی گفته بود هیچی جز رانندگی، خواسته بود تا راننده او شود. پدر من آنجا 45 روز با حاج عبدالله نوریان همدم بود، بعد هم تسویه گرفت. به سلطانعلی گفت بود الان عملیات نیست، بیا بریم تهران عروسی بگیریم بعد برگرد، سلطانعلی به پدرم گفته بود شما برو من بعد از شما می آیم. یک هفته طول تا 10 روز بیشتر طول نکشید که سلطانعلی رفت عملیات و شهید شد. ...
چهارکیلومتر از جاده عقب نشینی بعثی ها چگونه به آتش کشیده شد – خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان
در تهران بود یا می خواستید تا رشت بروید؟ نه. خانه مان در تهران بود. پدرم اصفهانی و مادرم رشتی بود. * همان خانه میدان امامت دیگر؟ میدان وثوق آن زمان. بله. اصل کاری هم همان خانه بود. چون پادگان دوشان تپه که نزدیک خانه مان بود، یکی از دلایل خلبان شدنم بود. خیلی از بچه های خلبان، به خاطر نزدیکی خانه شان به این پادگان، خلبان شدند. دبیرستان خامنه پور را می شناسید؟
قهرمانی از سرزمین آفتاب
هم بود. از کودکی در هند زندگی و تحصیل کرده بود و حالا در همان جوانی، یک تاجر بین المللی و دنیادیده شده بود. مدتی که گذشت، آقای بابایی از طریق دوستش درخواست ازدواج با خانم یامامورا را مطرح کرد. پدر این خانم ژاپنی به شدت مخالفت کرد. حدود یک سال طول کشید تا پدر راضی شد. شیعه شدن و ازدواج خانم یامامورا وآقای بابایی به شهر بندری کوبه در ژاپن رفتند و در مسجد آن شهر، بعد از تشرف خانم
رواق بهشتی
. آنجا هم به مسجد شهید بهشتی می رفتم و حدودا 25 سال در آن مسجد فعال بودم و نهایتا عضو هیئت امنا و مسئول پایگاه بسیج مسجد شدم. بعدتر به محله دستگرد، همان محله آبا و اجدادی خودمان برگشتیم و حالا هم همان جا فعالیت می کنم. هنوز هم کودکان در مسجد فعالیت فرهنگی دارند؟ بله. مسجد شهید بهشتی عرصه خوبی برای فعالیت کودکان و نوجوانان است. بچه ها مدرسه ای به اسم مدرسه بندگی دارند که مسجدمحور
آدمربایی عجیب مرد تهرانی از جلوی در خانه اش / در جنوب تهران رخ داد
متوجه شود، با پدرم تماس گرفتم و او صحبت های اهانت آمیز راننده را شنید و متوجه ماجرا شد.بلافاصله موضوع را به پلیس اطلاع داد اما بعد از نیم ساعت راننده که گمان می کرد زهرچشمی از من گرفته، دوباره مقابل خانه مان برگشت و من را پیاده کرد. بعد از اینکه پلیس وارد عمل شد پسر جوان شناسایی و دستگیر شد و پدر او تلاش کرد با دلجویی از متهم رضایت او را جلب کند که موفق نشد. بنابراین رسیدگی به این پرونده با موضوع اتهام آدم ربایی و ضرب و جرح و تهدید با سلاح در دادسرای جنایی در جریان است. اخبار وبگردی را در اینجا بخوانید: ...
قتل فجیع مرد ارمنی در خیابان 17 شهریور / کشف جسد دفن شده در راه پله های خانه قاتل
اردیبهشت همان سال به فکر انتقام افتادم. روزی از یک دستفروش مقداری بدل به ارزش 370 هزار تومان خریدم و آن ها را به خانه بردم. همان روز با ژرژ تماس گرفتم و به او گفتم مقداری طلا در خانه دارم. سپس خواستم به خانه مان در میدان 17 شهریور بیاید تا آن ها را برای فروش ببیند. او در خصوص قتل گفت: وقتی ژرژ به خانه ام آمد، با دیدن بدل ها عصبانی شد سپس مرا تحقیر کرد و گفت فروشنده سرم را کلاه گذاشته و
خونی که به خاطر یک جفت کتانی ریخته شد
راه گریزی ندارد، پس از 15 روز خودش را به پلیس معرفی کرد و مورد بازجویی قرار گرفت. متهم درخصوص علت درگیری با مقتول گفت: درگیری ما به چند ماه قبل برمی گردد. یک شب در خانه ما میهمانی بود و من و اکبر و 3 نفر از دوستان مان دور هم جمع شده بودیم. صبح روز بعد آن سه دوستم با من تماس گرفتند و مدعی شدند که در خانه تو 3 میلیون تومان از جیب مان سرقت شده است. من موضوع را به اکبر گفتم، اما او زیر بار
حال خوب با فیلمی که کمدی نیست!
کرده است. گفته بود وقتی پدرم مرد، ما برای ترخیص جنازه رفتیم که متوجه شدیم پدرم یک فرزند دیگر داشته است. برای اینکه کارمان راه بیفتد، یک شناسنامه به نام خواهرمان برای زن داداش مان گرفتیم. حالا او شناسنامه را گرفته و روی آن یارانه می گیرد و به ما هم نمی دهد! دعوای حقوقی این خانواده بر سر ماهی 45 هزار تومان یارانه بود. اول می خواستم همین سوژه را کار کنم اما گفتم چه کسی باور می کند یک خانواده بر سر 45
سیدهادی در برخوار اصفهان حاجت می دهد + عکس
که نشر دارخوین آن را منتشر کرده، از جمله کتاب هایی بوده که چاپ اولش تمام شده است. تمام شهدا خودشان درجه بندی دارند همه شهدا زنده هستند ولی خب یک سری شهدا مقام و درجه شان قطعا بالاتر است. حالا یک اتفاقی که برای من افتاد را برایتان می گویم. همان سال 97 که چاپ شده بود، کتاب شما را که دستم می گرفتم انگار برکت زیدی داشت. انگار این کتاب همه را جذب می کرد. من یک خیریه ای رفته بودم و گفتم بتوانم یک
اعتراف به قتل به خاطرکتانی های سرقتی
صدور رأی وارد شور شد. گفتگو با متهم چند سال داری؟ 20 سال دارم و زمانی که حادثه اتفاق افتاد 18 ساله بودم. محصل بودی؟ نه، من تا کلاس هفتم درس خوانده ام و بعد مشغول کارگری شدم. چرا درس نخواندی؟ پدرم معتاد بود و مادرم بیمار روانی بود. یک خواهر داشتم که 10 سال از خودم کوچکتر بود. به همین خاطر مجبور بودم کمک خرج خانواده باشم. در دادگاه مدعی بودی خودت به
وداع خاص شهید شریفی با خانواده
عرض تسلیت به خانه ما می آمد و به ما می گفت: خدایش بیامرزاد، به آن ها می گفتم این حرف را نزنید بلکه بگویید شهادت او مبارکتان باد. چون خودش دوست داشت و به آرزویش رسید و همه چیز همان گونه شد که او می خواست. وی در پایان درمورد ویژگی های اخلاقی برادر خود گفت: برادرم فردی انقلابی و عضو بسیج بود. در دارالقرآن پدرم قرآن می خواند، هنگام نماز عبا روی دوش خود می انداخت و می ایستاد تا من پشت سر او قامت ببندم. به حجاب و نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. خیلی حساس و مهربان بود.
در رسانه ׀ تولد دوباره از دل خاکستر
/> پدرم مرا به گرم خانه برای ترک برد یک ماهی با قرص و دارو پاک بودم ولی پس از آن سه بار به دلیل تزریق زیاد به کما رفتم و 48 ساعت بیهوش بودم و الان جای زخم روی پیشانی ام مشخص است؛ دیگر آبرو برای خانواده مان نماند به همین دلیل پدرم و خانواده ام به شهرستان بابلسر آمدیم. *همه به فکر من، من به فکر خماری تمامی این اتفاقات 6.5 سال بعد از خدمت سربازی ام رخ داد؛ تلخ ترین خاطره ای
قتل مرد فلج توسط پرستار خانگی/ ادعای عجیب پرستار
مالی مان هم خوب نبود، وقتی به عنوان پرستار به خانه سجاد رفتم، وسوسه شدم تا با پودر کردن 30 قرص در غذایش او را مسموم کنم و بعد یک میلیون تومان پول و اسناد و مدارکش را سرقت کردم و شب هم همان جا خوابیدم. صبح حال سجاد بد شد و بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم که دیر شده بود و او فوت کرد و من ابتدا با خواهرش تماس گرفتم و پس از آن هم از آنجا رفتم. از سوی دیگر هم پزشکی قانونی با بررسی قرص های
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
! سپس گونی گربه ها را روی دستان پدرم رها می کند و می رود. پدرم به خانه برمی گردد و بسیار منقلب می شود و به شدّت گریه می کند و می گوید: خدایا! آن قدر به من بچه ندادی که همسایه ها احساس دلسوزی کرده، برایم گربه می آورند. بعد از آن برمی خیزد و چند قالی کاشان را که همه دارایی اش بوده، می فروشد و (حدود شصت سال قبل) عازم سفر حج می شود. وقتی به کعبه می رسد، پشت مقام ابراهیم، ایستاده، عرض
درباره کونیکو یامامورا؛ تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس
مثل دختران جوان یاد گرفتم. اما جنگ رنگ سیاه بر زندگی مردم زده بود و این گونه سرگرمی ها به یک باره با رسیدن خبر جنگ زود فراموش می شد. اصلاً از جنگ بدم می آمد؛ به خاطر اینکه بین خانواده ام جدایی افکنده بود، تا اینکه پدر و برادرم بعد از مدتی به دیدن ما آمدند. دوست داشتیم پیش ما بمانند، اما نگران خانه و زندگی مان در اَشیا بودند. پدرم همچنان فکر می کرد روزی نوبت بمباران اَشیا خواهد رسید و باید
پدرم به خواسته هایم اهمیت نمی دهد
سوال: پسری 27 ساله ام. پدرم می داند و می بیند شرایط زندگی ما خیلی سخت است . به او گفتم زودتر ارث ها را تقسیم کن تا زندگی مان سر و سامان بگیرد. یک خانه 500 متری دارد در یکی از محله های تقریبا خوب شهر. راضی به فروش نمی شود تا برود در یک آپارتمان کوچک تر زندگی کند . چه کنم؟ پاسخ: مخاطب گرامی، با توجه به پیامک شما باید به چند نکته در این زمینه اشاره کنیم که قابل اهمیت
ماجرای هاجری که نذرش ذبح اسماعیل بود!
روز می آمد میگفت اگر شهید بشوم طوری تابوت را سر دستشان می گیرند که تو نمی توانی به آن برسی اما داوود نمی دانست که من برای رفتنش آماده ام، سی و چند سال است که آماده ام. پول خون _بعد از شهادت داوود خیلی اذیت شدیم؛ گفتند پول گرفتید، خیلی پول! در مسجد فاطمة الزهرا برای برنامه ای دعوت شده بودم؛ دل گیر بودم، گفتم من به غیر از پول پیش خانه ام که آن هم به خاطر کرایه نشینی ست اندوخته ای
4 مرد قاتل به دار مجازات آویخته شدند
خاطر اعتیادش به مواد مخدر مادر 48 ساله و پدر 56 ساله اش را با شلیک گلوله به قتل رساند و برادرش را نیز زخمی کرد. آن روز ساعت 15 بعد از ظهر به مأموران کلانتری تهران نو خبر رسید، زن و شوهری با شلیک گلوله در خانه شان حوالی خیابان دماوند به قتل رسیده اند و یکی از پسرانشان هم زخمی شده است. وقتی مأموران به محل حادثه رسیدند بهمن با سناریو ساختگی قصد فریب مأموران را داشت و مدعی شد که چند مرد
هر جا خواستگاری می رفتم حقوق بازنشستگی می خواستند
بود و سفره عقد قشنگی هم داشتید. هزینه مراسم را چه کسی پرداخت کرد؟ یک مقدارش را خانه سالمندان و باقی اش را هم خودمان دادیم. چقد مِهریه حاج خانم کردید؟ من گفتم پنج سکه، اما بچه های خانمم گفتند به نیت امام رضا (ع) هشت سکه باشد. ما هم قبول کردیم. یک کلام ا... مجید هم مهریه کردم. برای سکینه خانم حلقه ازدواج نخریدید؟ (می خندد) چرا بابا جان، خریدم
شوخی میلاد کی مرام با مجید صالحی +فیلم
توی یوسف آباد و توی جردن هم یک شعبه دارد، شروع کردم به کار کردن. یک روز آنجا خانم گلاب آدینه را دیدم، ایشان آمدند خرید کنند و من پشت صندوق بودم ایشان سفارش دادند و من گفتم من اینم و... و دوست دارم بازی کنم. گفتند من می خواهم یک سریال بسازم به اسم خواستگاران، تو می توانی بیایی تست بدهی و اگر دوست داشتی یک نقش آنجا بازی کنی. رفتم تست دادم و به جای یک نقش 20 نقش متفاوت در آن فیلم بازی کردم