سایر منابع:
سایر خبرها
وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس
بودم و هنوز انقلاب نشده بود که مادرم را زندانی کرده بود. نمی دانم چه کار کرده بود. هیچ وقت هم نفهمیدم که چه اتفاقی افتاده که زندانی اش کرده بودند. برادرم هم زن گرفته بود و من هم به خانه شان نمی رفتم. مادرم نبود و من هم در خیابان می خوابیدم. بعد از مدتی کنار سینما میامی نشسته بودم و واکس می زدم که یک نفر آمد و دیدم مادرم است. انقلاب شده بود و مادرم آزاد شده بود. آمد و من را در میدان فوزیه پیدا کرد
سیدهادی در برخوار اصفهان حاجت می دهد + عکس
من شب که می خواستم بخوابم یک زیارت عاشورا برایش خواندم؛ گفتم نذرت را می آورم. گفت شب خواب دیدم یک ماشین آمد یک جوان پیراهن آبی تنش بود؛ پیاده شد و دستش را مثل سلام طرفم بلند کرد. بعدش صبح بلند شدم دیدم دخترم خوب خوب شده و چیزیش نیست. یعنی اصلا نیامده بودند سر مزار سید هادی، ولی خب حاجتش را گرفته بود. گفت چند بار هم آمده و نذرش را آورده، ولی من ندیدمش بنده خدا را. بعد یک بار هم، حرف از
شمخانی: آنچنان بر شما فرماندهی خواهم راند که نه گذشتگان راندند و نه آیندگان
ما را به یک رفتار تبدیل می کند. من را برای معرفی به جلسه ای بردند که همه قپه دار و ریش تراشیده بودند. شهبازی رئیس ستاد بود رفت بالا و گفت: این آقای شمخانی به من گفت که من نمی خواستم فرمانده شوم به زور من را فرمانده کردند و اصلا میل نداشت. من در پذیرش مسئولیت یک لحظه به خودم تردید راه ندادم، رفتم بالای همان تریبون گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. من از دریا فقط شنا کردن بلدم اما بدانید آنچنان بر شما فرماندهی خواهم راند که نه گذشتگان راندند و نه آیندگان. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته. ...
سیسینیو: در حالت مستی به تمرینات رئال مادرید می رفتم؛ قهوه می نوشیدم و عطر می زدم تا کسی متوجه نشود
در رم بودم بعد از مصدومیت زانویم، مصرف من به اوج رسید. تا ساعت 2 ظهر در باشگاه بودم و فیزیوتراپی می کردم، ساعت 2:30 ظهر در خانه بودم و از همان لحظه تا ساعت 4 صبح روز بعد الکل مصرف می کردم. برای چند ماه این برنامه من بود و هر بار که مدیران رم متوجه مستی من می شدند، بیشتر و بیشتر ناامیدی خود را بروز می دادند. از زمانی که برای اولین بار در 13 سالگی الکل را امتحان کردم، به آن اعتیاد پیدا کردم. الکل شما را به افرادی نزدیک تر می کند که این سبک زندگی را دوست دارند و افرادی که واقعاً شما را دوست دارند کنار می روند. دیگر نمی خواهید به حرف این افراد گوش کنید. ...
14 بار کشاورزی 3 بار گردشگری ، 1 بار میراث !
هستی می گویی نمی شود؟! توی هواپیما نشستم برویم به سمت تهران، وزیر جهاد کشاورزی گفت من حرف شما را قبول دارم. برای فردی در وزارتخانه ام حکم زدم و شد مدیر گردشگری کشاورزی و در اختیار شماست. شما هم به عنوان یک مدیر بگذار این دو تا با هم رفیق شوند بروند کارها را انجام بدهند. گفتم منِ مدیر نمی گذارم. من حکم می دهم به مدیر شما. بیکاریم دعوا درست کنیم؟ به آقای شالبافیان گفتم حکم بده به همین فردی که منصوب
گفتند علی دایی مسن است؛ باید از تیم ملی خط بخورد
هم مسأله شده بود و همه درباره اش نوشتند. در زندگی هم دوست نداشتم به کسی صدمه بزنم. از زمانی که خودم را شناختم، حرف حق را تحت هر شرایطی زده و پای آن ایستاده ام؛ اما نمی پسندم که به کسی آسیب بزنم. مهاجم حریف را مهار می کردم اما آسیب به او نمی زدم. اگر اجازه بدهید یک گام بلند برداریم و فاصله میان خداحافظی شما از فوتبال تا دوره مدیریت تان در فدراسیون را رد کنیم. برخی می گویند چون نسل طلایی
چرا وام ودیعه مسکن به دست مستأجران نرسید؟
سایت وجود داشت میگذره ، اما هیچکدام از بانک ها زیر بار نمیرن. مثلا به بانک پاسارگارد مراجعه کردم گفتن که بانک ما این وام رو نمیده شما به بانک پارسیان مراجعه کنین، بانک پارسیان رفتم گفتن بخشنامه برای ما نیومده ما یک بانک خصوصی هستیم و این وام رو پرداخت نمیکنیم شما به بانک صادرات مراجعه کنین رفتم بانک صادرات گفتن ما از سال قبل بدهی داریم! یک سوال دارم اگر وام نمی دید چرا مردم رو سر کار میزارید؟
اوضاع وحشتناک مستاجران
خانه مشابهی را با صد درصد افزایش اجاره کرد ، اجاره خونه برادرم از 3 شد 6 میلیون، اون یکی برادرم یک ماه دیگه سر سالش میرسه و استرس داره، صاحب خونه خواهرم اجاره رو از 3 کرد 7 تومن، خودمون هم 5/2 اجاره مون شد 5 و من هنوز به خنده دارترین خبر یکماه گذشته از طرف مسئولان کشور فکر
تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی
.... شب عملیات، همه بچه های گردان امام حسین زده بودیم به دل دشمن برای فتح قله مهران شلوغ بود گم می کردیم همدیگر را هرچقدر هم می خواستی حواست باشد، نمی شد عاقبت به قله رسیدیم هرچه گشتم، حسن نبود پرسان پرسان سراغش را گرفتم از این و آن. بالاخره یکی پیدا شد که خبر آورد؛ حسن از یک ساعت پیش، دیگر با ما نبود خودش انگار دست به کار شده بود برای رساندن سلام، خبر را که شنیدم این بیت در نظرم آمد: من ای صفا رهِ رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی چند روز بعد خاک بهشت زهرا میزبان جسم خونین حسن شد. ...
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
آمدم و تا حدود دوازده پشت بقیع به زیارت جامعه و استماع مداحی مدّاحان مشغول شدم. آخر شب بود و خلوت و من آرام آرام کنار قبر ام البنین(س) آمدم و به آن خانم متوسّل شدم. سرم را بر نرده های بقیع گذاشته گریه می کردم. بعد از ربع ساعتی به طرف قبر پیامبر(ص) برگشتم و پای دیوار نشستم و به درد و ناراحتی خود بسیار گریستم. گفتم: یا رسول الله! خوب می دانی که من برای خدمت به زائران شما آمده ام، حال چگونه می
ستارگان مسیحی آسمان دفاع مقدس/مروری بر دیدارهای آقا با خانواده شهدای مسیحی
هرچی گفتم بریم عقب، نیامد. یک خمپاره به سنگرشان برخورد می کند و زخمی و اسیر می شود و 8 سال بی خبری مادر شهید از جوان 22 ساله اش آغاز می شود. آلفرد برادر شهید، سال 1375 برای اولین بار به مسجد مقدس جمکران می رود و چنین تعریف می کند: شب چهارشنبه بود و ماه رمضان. جمکران غلغله بود. گفتم یا صاحب الزمان! خبر برادرم رو برام بیار؛ زنده یا شهید. من که صاحب الزمان رو نمی شناختم. اما دیدم
اسکناس هایی که بوی خون می دهند
نیز برای پیگیری کار خود آمده بودند. مردی را با ریش و موی سفید دیدم که سنی از او گذشته بود. به سمتش رفتم و خودم را معرفی کردم کمی مردد بود که با من صحبت کند. درباره پیوند کلیه از او سوال کردم و شروع به صحبت کرد: من چند سال پیش عمل پیوند را انجام دادم. از بیرون آدمی رو پیدا کردم. اما من از شهرستان اقدام کردم! اینجا برایم سوال شد، چرا مگه شما ساکن شهرستان خاصی هستید؟ گفت: نه. اما اینجا یه
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
و تاکید می کردند که حتما فردا امضاشده، به مدرسه برگردانید.) من همیشه دانش آموز حسّاسی نسبت به مسائل مدرسه و تکالیفم بودم. وقتی این موضوع مطرح شد، در فکری عمیق فرو رفتم و با خودم گفتم: "در شرایط فعلی که مادرم قم نیست و به خوانسار رفته، پدرم هم که شهید شده، من برگه امتحانات را چه کار کنم؟" شاید در زمان بازگشت از مدرسه، این موضوع دغدغه ی بسیار جدّی من شده بود. اصلا خبر نداشتم
سردار گمنام و بی ادعا با خدمات کم نظیر در جبهه
در منزل ما زندگی می کرد؛ چون وقتی مادرم دوساله بود، پدربزرگم از دنیا رفت. بعد از شهادت حاج قاسم، مدام می رفتم سر مزارش و می گفتم: چرا من را نبردی. تا اینکه چند وقت پیش در عالم خواب صدایی را شنیدم. هیچ تصویری هم نمی دیدم. آن صدا گفت: این قدر پافشاری نکن، علتش را مادرت می داند، از او سؤال کن. من بیدار شدم و از شنیدن آن صدا در خواب، خیلی جا خوردم. آن روز چیزی نگفتم. رفتم کرمان و زیارت کردم و
ماجرای لطیفه ای که رهبر انقلاب برای شهید چمران تعریف کرد
امکان دارد بگذارید ما چنددقیقه ای باهم خوش وبش کنیم. من از اتاق بیرون آمدم و پشت درب اتاق قدم می زدم که نمی دانم آقا چه مطلبی به دکتر چمران گفت که صدای قهقهه اش بلند شد! بعد از این که ملاقاتشان تمام شد، آقای خامنه ای فرمودند یک نفر را می فرستم تا ایشان را به استانداری یا جایی که ما تعیین می کنیم؛ منتقل کنید. ابتدا با شنیدن این جمله خیلی ناراحت شدم! پیش خودم گفتم ما برای خودمان
قاتل دختر 5ساله: پس از قتل مادر بیتا گفت فرار کن!
نافرمانی می کرد. متهم ادامه داد: روز حادثه از سرکار به خانه برگشتم و دیدم بیتا مقابل در مشغول بازی است. عصبانی شدم و او را با خودم به خانه بردم. کتکش زدم که سرش به دیوار خورد و از حال رفت. ترسیدم و مادر بیتا را که در حیاط بود صدا زدم. سپس باهم بیتا را به درمانگاه و بعد به بیمارستان بردیم اما دیگر کار از کار گذشته بود. پس از آن بود که مادر بیتا گفت وسایلت را جمع و فرار کن. من هم فرار
از ارادت شهید امیر طلایی به امام حسین (ع) تا پیکری که بی سر بازگشت
بود و با لهجه همدانی گفت قِدِمتان سر چِشمُوم، ممنون که به یادوم بودید . این مادر شهید با همان لهجه شیرین، به بیان خاطراتی از فرزند شهیدش پرداخت و اظهار داشت: خاطرم هست روزی که امیر به دنیا آمد حدود سه ماه بود که در باغ مشغول چیدن گیلاس بودم، یکی از کارگر های خانم باغ خبر نزدیک شدن تولد امیر را به من داد، به منزل رفتم و تعدادی لباس نوزاد آوردم تا اینکه در یکم خرداد در باغ و بدون قابله به
از شایعه تا واقعیت صحبت های همتی در کلاب هاوس در خصوص عدم محدودیت در چاپ پول توسط دولت
پشتوانه دارد یا ندارد. یک روز که آقای نوبخت رقمی بالا برای یک پروژه حواله کرده بود من نامه را با توضیح یکی از معاونین دریافت کردم، که نوشته بود این پول خیلی زیاد است .... نداریم. من هم اون سند را در کارتابل انداختم تا بعد با آقای نوبخت صحبت کنم. دو سه روزی گذشت رئیس جمهور (روحانی) خودش تماس گرفت؛ بی مقدمه و احوالپرسی گفت چرا پول این پروژه را نداده ای؟ گفتم از کجا
دادکان: یک مربی به کاپیتان تیم ملی گفت به کریمی رای ندهید| مایلی کهن را نمی شناسم
کارت زرد هم در بازی های ملی و باشگاهی نگیرد، برای خبرنگاران آن زمان هم مسأله شده بود و همه درباره اش نوشتند. در زندگی هم دوست نداشتم به کسی صدمه بزنم. از زمانی که خودم را شناختم، حرف حق را تحت هر شرایطی زده و پای آن ایستاده ام؛ اما نمی پسندم که به کسی آسیب بزنم. مهاجم حریف را مهار می کردم، اما آسیب به او نمی زدم. اگر اجازه بدهید یک گام بلند برداریم و فاصله میان خداحافظی شما از فوتبال تا دوره
سورپرایز دولت برای یارانه بگیران | واریز یارانه جدید به حساب این افراد
شیر و تخم مرغ یک شانه مصرف میکنیم. اینا رو حدودی به شما گفتم دقیقش ممکن یکم بیشتر بشه. سراغ نفر دوم رفتم مردی که سبد خریدش حسابی پر بود. شروع به پرسش سوال هایم کردم. شما چند نفر هستین؟ 5 نفر. معمولا در ماه میزان مصرف مواد غذایی شما چقدر است؟ خیلی سریع شروع به توضیح کرد و گفت: خرید خونه کلا با منه. ما معمولا در ماه 10 کیلو برنج، 1 حلب روغن جامد، 8 کیلو مرغ، 1 کیلو گوشت
همه می پرسند؛ عاقبت این وضع چیست؟
کبنا ؛ چند شب پیش به دعوت یکی از دوستان به منزلش رفتم. آن شب میزبان دوست دیگرش را نیز دعوت کرده بود. با آن یکی مهمان که پس از سی و پنج سال به ایران بازگشته بود همکلام شدم. وی به علت کهولت سن تصمیم به ماندن در ایران داشت. می خواست جرعه های واپسین زندگی را در ایران بنوشد. با این حال می گفت دچار تعارض عجیبی شده است. مردد است میان ماندن و رفتن. در توضیح آن می گفت که باورم نمی شود با این همه مشکلات
سورپرایز دولت برای یارانه بگیران | واریز یارانه جدید به حساب این افراد
میکرد توجهم را جلب کرد. به سمت او رفتم و شروع به پرسیدن سوال هایم کردم. شما چند نفر هستین؟ 3 نفر. معمولا در ماه میزان مصرف مواد غذایی شما چقدر است؟ کمی فکر کرد و گفت: آخه برادر من ازدواج کرده و بچه هاش خونه ما زیاد میان اسمش اینه 3 نفریم. اما در ماه حدود 15 کیلو برنج، 2 بطری 1 لیتری، 8 کیلو مرغ، 1 کیلو گوشت، 2 شانه تخم مرغ و 8 بطری شیر را مصرف میکنیم. کمی در فروشگاه دور زدم
شجاع خلیل زاده: کمترین دریافتی را در پرسپولیس داشتم؛ به استقلال نمی روم!
را در تیم جدیدمان بگیریم. مدافع پرسپولیس درباره ی اخبار انتقال به استقلال اظهار داشت: احترام خیلی زیادی برای هواداران استقلال قائل هستم، دوسشون دارم. اما اون بحث فوتبالی که همیشه رقیب ما محسوب میشن، و بحث سر صحبت شما که گفتی به استقلال میری یا نه، من یک پرسپولیس هستم و همیشه گفتم، از بچگی هم پرسپولیسی بودم، اگر استقلال به من پیشنهاد دهد با وجود احترامی که به این باشگاه قائلم
برادر شهیدم، زنده است! + عکس
شما هستید سپاه ندارد؟ باید می رفتید دولت آباد؟ خواهر شهید: بله؛ ما را خودشان بردند به دولت آباد. **: خودشان از طرف سپاه آمدند دنبالتان و شما رفتید دولت آباد؟ خواهر شهید: بله، بعد گفتند پیکر را می آوریم به خانه تان. من با خودم گفتم هادی شاید الان ناراحت بشود. الان پشیمان هستم که گفتم نیاوریدش. عقلم نرسید که چنین حرفی زدم. اما از یک طرف هم با خودم می گویم اگر می
داستان ازدواج اردشیر زاهدی از زبان وی با شهناز پهلوی
موافقت فرمودند و من رفتم حصارک. صبح زود یک وقت به یادم رسید که اینکه پدر و مادر بخواهند به دیدن دختر بروند، چیزی با خودشان دارند؟ رسم است که یک کادویی با خودشان ببرند! تلفن کردم صبح زود حضورشان از خواب بیدار شدند، گفتم قربان فکر کردید که علیاحضرت شما چیزی به دخترتان بدهید، گفتند اصلاً من فکری نکردم! بگذار بپرسم. بعد سؤال فرمودند و گفتند ثریا هم چیزی ندارد (ملکه)، تلفن کردم به دختر عمه ام
نامه ای برای سیدحسن؛ هنوز از تو دل نکنده ام
هم خوش باشیم، بود، گاهی با این جور چیزها مشغول می شدیم. فرمولات جیوه، اما چیز خطرناکی بود، در چاشنی های انفجاری خرج می شد، یک بار که به دنبال تو آمده بودم، دیدم باز هم مشغولی. گفتم: سید حسن آخه تو این زیرزمین این کار رو می کنی ننه و خواهرت رو اون بالا به کشتن میدی ! ، اما تو انگار عشق این کارها بودی . حتی یک بار هم، صورت تو آتش گرفته و سوخته بود. آخر فلش مرحله اول، جاده اهواز- خرمشهر
شوخی میلاد کی مرام با مجید صالحی +فیلم
. درس عجیبی بود برایم کنار خانم آدینه کار کردن. مدیونشان هستم هر کجا که هستم، همانطور که مدیون استادم کیمیایی هستم. برای اولین بار است که دارم راجع به آن حرف می زنم و برای آخرین بار هم خواهد بود. اینها را می گویم برای اینکه بدانید یک شبه به اینجا نرسیده ام. خیلی اتفاقات عجیبی بود و من شب ها تا صبح توی خیابان راه می رفتم چون حتی جا برای خوابیدن هم نداشتم... کنار تئاتر شهر
تلاش برای آزادی شهدای موتلفه
پس از آنکه شاخه نظامی موتلفه یعنی شهید امانی، بخارایی، نیک نژاد و هرندی منصور را اعدام انقلابی کردند و حکم اعدام این عزیزان صادر شد. خدمت آیت الله میلانی رفتم ایشان فرمودند: من از این حضرات حمایت می کنم؛ زیرا در بین مقامات لشکری و کشوری نفوذ دارم به ایشان عرض کردم صادق امانی را هم می خواهند شهید کنند، ایشان یک فرد برجسته هستند از طرفی وی که منصور را ترور نکرده فقط کسی که این کار را انجام داده باید کشته شود آن سه نفر دیگر چرا باید اعدام شوند شما اعتراض کنید اطلاعیه بدهید که این کار خلاف اسلام و دموکراسی است ...
وقتی الکل عوارض ندارد اما داروی خواب عوارض دارد!
خوابم نمیبره، 4-5 لیوان مشروب میخورم! -خیلی زیاده! با پزشکت درمورد بیخوابیت صحبت نکردی؟ داروی خواب نخوردی؟ -نه! دارو عوارض داره! تازه آدم به داروی خواب معتاد میشه، تو که دکتری، باید اینو بدونی! دیگه حرفی نداشتم! یعنی اصولا دیگه توانی برای حرف زدن با این حجم از بی منطقی خود حق پندار نداشتم! گفتم فعلا وضعیتت خوبه، فردا بیشتر صحبت میکنیم! و از اتاقش اومدم بیرون! ولی راستش