سایر منابع:
سایر خبرها
دعای عاقبت بخیری مادر به شهادت پسر در عاشورای رضوی انجامید
پدرتان را شنیدید عکس العمل تان چه بود؟ مادرم با گریه خانه آمد و گفت: شما هم قاطی بچه های شهدا شدید. اینطور ما فهمیدیم که سایه پدرمان را از دست داده ایم. من به مادرم گفتم: وقتی به زنجان برگشتیم به دو خواهر و برادرم چه بگوییم؟ ولی نمی دانستیم آنها این واقعه را از تلویزیون دیده اند و باخبر شده اند. روز چهارم بعد از عاشورا با همان مینی بوس به شهرمان برگشتیم. موقع آمدن به مشهد، پدرم روضه خوانی و نوح
چهارکیلومتر از جاده عقب نشینی بعثی ها چگونه به آتش کشیده شد – خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان
شوخی کردند. * این پرواز برای شما و اسکندری سیاحت بود دیگر! نه؟ چون پرواز که نمی کردید. همه کارها را خلبان کابین جلو انجام می داد. بله. ولی مثلاً کابین جلوی من، هم دسته ای خودم بود؛ سروان (رضا) پیرزاده بود. این قدر من این بنده خدا را اذیت می کردم! چون اف فوری ها برای بچه های اف پنج کُری می خواندند. * بله دیگر! شما فانتوم بودید... خب اصلاً اف پنج با اف فور
زیبایی خواهر بهنوش بختیاری کاربران فضای مجازی را شوکه کرد!
... در تمام این سال ها و در کنار بازیگری کلاس های آوازم را رها نکردم و ادامه اش دادم. فکر می کنم این تمام ماجرای حضور من تا امروز در کنار شماست. چیزی که توضیح بیشترش خارج از حوصله این صفحات است. فقط در پایان دلم نمی آید به نام یکی دونفر که در پیشرفت کاری ام خیلی به آنها مدیون هستم اشاره نکنم. کسانی که امروز در میان ما نیستند و شاید این اشاره به آنها ادای دینی باشد به محبت هایی که در حق من داشته اند. اول از همه زنده یاد حمیده خیر آبادی که مثل فرزندی به او علاقه داشته و دارم و بعد هم زنده یادان اردشیر افشین راد و مهدی ابالسلط. روحشان شاد. ...
بچه خواننده شد
عروسکی جدیدی مثل گاوه و الاغ و گربه و کلاغ و ببعی و ... حضور داشتند و اصلا از کلاه قرمزی خبری نبود. اما در پایان فیلم نامه ای از طرف کلاه قرمزی در خانه طهماسب می رسید که گلایه می کرد چرا توی این فیلم بازی نکرده. بعد هم روی صفحه سیاه تیتراژ، می شنیدیم که طهماسب می پرسید: تو که نامه فرستادی دیگه چرا خودت آمدی؟ و بعد می فهمیدیم علاوه بر کلاه قرمزی، پسرخاله هم آمده و یک عالم هم نان آورده است. اکثر ترانه های تیتراژهای آثار ایرج طهماسب پیش از این با همراهی حمید جبلی با صداپیشگی همزمان کلاه قرمزی و پسرخاله ساخته می شد و حالا با صدای خودش و صداپیشگی هوتن شکیبا در دو نقش بچه و شاباش. ...
زین الدین زیدان: به درگیری با ماتراتزی افتخار نمی کنم؛ بازیکنان شگفت انگیزی در رئال مادرید داشتم
بودم، اما تیم بزرگی داشتم که از من حمایت می کرد، بدون آن ها این ممکن نبود. من باید خودم را با افرادی احاطه کنم که با آنها احساس راحتی می کنم؛ گفتن صرفا بله یا نه نمی تواند برای شما کارساز باشد. گل به لورکوزن نمی دانم این بهترین بازی دوران حرفه ای من بود یا نه، اما در هر صورت یکی از مهم ترین ها بود. تا آن لحظه همه چیز را برده بودم و لیگ قهرمانان را از دست می دادم. به ثمر رساندن
هر جا خواستگاری می رفتم حقوق بازنشستگی می خواستند
. بچه ها شما را پاگشا کرده اند؟ والا، دو سه تا از بچه ها بله، ولی بقیه هنوز نه. حاج خانم جهاز آورد یا در خانه همه چیز داشتید؟ اصلا خانه دارید؟ بله، خدا را شکر خانه دارم. بچه ها بعد از فوت مادرشان، حتی به یک چوب کبریت خانه هم دست نزدند و همه چیز در خانه داریم. اولین غذایی که سکینه خانم برای شما پختند، چه بود؟ آبگوشت. من هم بلدم همه جور
سیدهادی در برخوار اصفهان حاجت می دهد + عکس
امامزاده. گفت باشد. اصلا هیچی نگفت. اصلا آن شب کلا حرف نزد؛ فقط می گفت نیا طرفم. بعد سرم را گذاشتم روی زانویش و گریه کردم و گفتم سید بیا برویم امامزاده. بعد دستش را گذاشت روی سرم و هیچی نگفت. همین طوری یکهو دیدم بلند شد راه افتاد. شب بود دیگر. من هم چادرم را سرم کردم و دنبالش راه افتادم. گفتم این حواسش سر جایش نیست؛ برود یک ماشینی چیزی در خیابان بهش می زند. دنبالش راه افتادم؛ همین طور یک
وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس
ازدواج کرد. البته قبلا هم سربازی اش در تهران بود و در گارد شاهنشاهی خدمت می کرد. بعدش در تهران یک کار پیدا کرد و مدتی کار می کرد. بعدش آمد به روستا و زن گرفت. قبل از ازدواجش هم در کمی بالاتر از سه راه تهرانپارس در یک شرکتی کار می کرد که کپسول های اکسیژن تولید می کرد. بعد از آن من و مادرم را به تهران آورد و سه نفری با هم زندگی می کردیم. **: شما خواهر هم داشتید؟ پدر شهید: بله
ماجرای هاجری که نذرش ذبح اسماعیل بود!
از جنس نور بود و تا اعماق وجودم نفوذ می کرد، ناگهان تا به خودم آمدم دیدم که دلم روشن شده و باید خودم را به اندازه ی حرف هایش بزرگ کنم و او با کلماتش سلول به سلول روحم را زندگی بخشید: ناخودآگاه کفش هایم را درآوردم، بعد پا برهنه دویدم جلو، گهواره هر لحظه روی دوش جمعیت دورتر میشد و من سریع تر می دویدم، دیگر برایم فرقی نداشتم زیر پایم سنگ و شیشه است و روبه رویم کرور کرور مرد، من فقط مثل هاجر برای
اعتراف به قتل به خاطرکتانی های سرقتی
اینکار را کرده ام و فکر می کردند با پول آن ها ساندویچ خریده ام. می دانستم سینا مقصر است و او این کار را کرده است، به همین خاطر چند بار از او خواستم پول بچه ها را برگرداند، اما او توجهی نکرد و اهمیتی نداد. متهم ادامه داد: با سینا در کشمکش بودم تا اینکه یک جفت کتانی اصل که 2 میلیون تومان قیمت داشت و مدتی قبل سینا آن را دزدیده بود، برداشتم. به او گفتم تا وقتی پول بچه ها را برنگرداند کفش ها را
ناراحتی ژاله صامتی از چیست؟ | دعوای وحشتناک ژاله صامتی با بازیگر معروف
همه خواب هستند شما چرا نمی خوابید؟ من هم جواب دادم آخه من خیلی خوشحالم خوابم نمی بره و پرستار جواب داد حتما بچه ات هم خیلی خوشحاله نگران نباش. (می خندد) یادم هست بعضی از خانم ها نوزادشان را به پرستارها تحویل داده بودند اما من از آنجایی که اعتماد به نفسم در همه چیز خیلی بالاست گفتم خودم می خواهم از دخترم نگه داری کنم. (می خندد) بعد از اینکه چندین بار یاس را از روی تخت برداشتم و دوباره ب
گفتند علی دایی مسن است؛ باید از تیم ملی خط بخورد
بودیم. من به همراه دوست خوبم محمدرضا طالقانی رفتیم بازار از یک بازاری محترم که به رحمت خدا رفته اند، قرض کردم و گفتم بعد از تعطیلات پول شما را می دهم که همین طور هم شد. پول را بردم هتل لاله و به آقای فرکی و آقای شاهرخی دادم و گفتم بچه ها که برای صبحانه آمدند، پولشان را بدهید. پول بازی با بحرین را هم در رختکن به بازیکنان دادم. و بعد اتفاقات بازی با بوسنی (بازی خداحافظی تیم ملی با مردم پیش
سروش رفیعی: به بیرانوند گفتم امسال چقدر حال کنیم! / به مرتضی و دانیال خوش آمد می گویم
برای بار سوم آمدم و امیدوارم سال ها اینجا باشم و به هوادارانش خدمت کنم. در این مدت صحبت هایی داشتم و مذاکراتی داشتم و به قدری صحبت ها مثبت بود که الان به عنوان بازیکن پرسپولیس در خدمت شما هست. اتفاقات زیادی باید رقم بخورد و بستر باید فراهم باشد تا انتقال رقم بخورد. امسال همه چیز اوکی بود و در تایم مناسب، این اتفاق رخ داد. هم شرایط خودم خوب است و هم باشگاه نظر مثبت داشت و هم آقای گل محمدی
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
ند و تاکید می کردند که حتما فردا امضاشده، به مدرسه برگردانید.) من همیشه دانش آموز حسّاسی نسبت به مسائل مدرسه و تکالیفم بودم. وقتی این موضوع مطرح شد، در فکری عمیق فرو رفتم و با خودم گفتم: "در شرایط فعلی که مادرم قم نیست و به خوانسار رفته، پدرم هم که شهید شده، من برگه امتحانات را چه کار کنم؟" شاید در زمان بازگشت از مدرسه، این موضوع دغدغه ی بسیار جدّی من شده بود. اصلا خبر نداش
ناگفته های جهانداری از بازداشت تا خرید استقلال اهواز با مشورت فتح الله زاده
از یزد برگشت و برادران شفیع زاده دیگر جواب تلفن من را ندادند، من مجبور شدم خرده خرده چک هایی که داده بودم را پاس کنم. بعد از این جریان، دو سه هفته به پایان مسابقات لیگ یک ماه مانده بود که آقای شهرام شفیع زاده با من تماس گرفت و گفت با وجود این که این همه هزینه کردی ما پول نداریم به شما پول بدهیم و تیم را به جای هزینه هایی که متحمل شده ای به شما می دهم که من گفتم تیم به درد من نمی خورد و نمی توان
سردار گمنام و بی ادعا با خدمات کم نظیر در جبهه
: من می خواهم با شما به سوریه بیایم گفت: رضایت مادرت شرط است. گفتم: تماس می گیرم، با او صحبت کنید. چند دقیقه با مادرم صحبت کرد. بعد به من گفت: این جا به شما بیشتر نیاز دارند، ما آن طرف هستیم. شما نگران این طرف باش. من این جمله حاجی را اصلا درک نکردم. از دست او ناراحت شدم و گفتم: حاجی شما خیلی ها را با خودت می بری، هر که آمده به او نه نگفته ای، در ابتدا هم به من گفتی چه می خواهی، من این را می خواهم
دست رد دولت روحانی به سرمایه گذاری 50 میلیارد دلاری
برای مردم شغل ایجاد کند، هدف گذاری ایشان این بود ولی این طور شد. این را قبول دارید؟ ببینید ما دلمان می خواهیم مردم وضعیت خوبی داشته باشند ولی دلیل نمی شود با اشرافیت، فاصله طبقاتی ایجاد شود واین فاصله زیاد شود. * یعنی آن حرف توجیه این فاصله نیست که نمی خواستند مردم گدا شوند. بله. شهید رجائی می گفت این کارمند من زن و بچه دارد، او هم می خواهد غذا بخورد، او هم می خواهد
راهکارهای بیدارکردن فرزندان برای نماز صبح
عقیق: اشاره؛ یکی از دلائل ذکر شده برای فروریزی ساختمان متروپل آبادان، ستون ضعیف آن بوده است و برای دین نیز ستونی به نام نماز ذکر شده که کاهلی، کم توجهی و بی اهمیتی به آن می تواند دین ما را دچار فروپاشی نماید؛ به همین دلیل با یکی از کارشناسان مرکز تخصصی نماز گفت و گویی را ترتیب دادیم تا پیرامون این فریضه مهم در دین مبین اسلام گپ و گفتی داشته باشیم. متنی که ملاحظه می کنید،
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
پسندید که این بیماری را از مدینه سوغاتی ببرم. بعد از ساعتی از جا برخاستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب دیدم که روضۀ امام حسین(ع) را می خوانم و مستمعین زیادی گریه می کنند و خودم نیز زیاد گریه می کردم. با صدای اذان از خواب بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابیدم. ساعت هشت از خواب بیدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقای روحانی که در خدمت ایشان بودم به بعثۀ رهبری
مسعود پورمحمد در طرفداری: سرپرست بی هیچ حرفی زیر گوش من زد؛ بار اول نیست بازیکنان ما کتک می خورند!
لیگ بازی می کنم همه من را می شناسند، بازیکن بی حاشیه ای بودم و سرم در کار خودم بود، همیشه احترام می گذاشتم به تماشاگران، مربیان و کادر فنی تیم. خودم هم واقعا شوکه شدم که چرا این اتفاق افتاد. آن هم در تیمی که من قبلا در لیگ یک برایش زحمت کشیدم و با این تیم اتفاق های خوبی برایم افتاد، به لیگ برتر صعود کردیم. ولی متاسفانه امسال آن اتفاق بد افتاد. چیزی که هم تیمی های شما گفتند مثل اینکه
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
کردن. یک آن دست و پام را گم کردم. صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم: آقا برونسی چه کار ها می کنه! کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم. از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش می گفتم: آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه؟! چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و معترض گفتم: یعنی زایمان هم چیزیه که
محمد دادکان: جادوگر معروف سراغ من هم آمد؛ یک مربی به کاپیتان تیم ملی گفته بود به کریمی رای ندهید!
بحرین و صعود تیم ملی به جام جهانی هم بودیم. من به همراه دوست خوبم محمدرضا طالقانی رفتیم بازار از یک بازاری محترم که به رحمت خدا رفته اند، قرض کردم و گفتم بعد از تعطیلات پول شما را می دهم که همین طور هم شد. پول را بردم هتل لاله و به آقای فرکی و آقای شاهرخی دادم و گفتم بچه ها که برای صبحانه آمدند، پولشان را بدهید. پول بازی با بحرین را هم در رختکن به بازیکنان دادم. و بعد اتفاقات بازی با
او نشان داد روحانیون هم زبان وعظ دارند هم بازوی جهاد
بود. خوش و بش کردیم. آن زمان ثبت نام مجلس خبرگان بود. گفتم تو نمی خواهی ثبت نام کنی؟ گفت من جای دیگری ثبت نام کرده ام. پرسیدم کجا؟ گفت برای اعزام به سوریه ثبت نام کرده ام. جا خوردم. گفتم چرا اینکار را کردی؟ تو کجا و سوریه کجا؟ گفت الان مجال توضیح نیست. فرودگاه تهران هستم و منتظر پرواز. فقط به تو زنگ زده ام و برادر بزرگ ترمان. چیزی به مادرمان و بچه ها نگویید. بعد هم رفت و یکی، دوباری هم که در سوریه
بیماری خاص امیر نوری علنی شد | حال وخیم امیر نوری در بیمارستان
د: من با بچه ها در کوچه بازی می نمودم، که یک گروه فیلمبرداری به آنجا آمدند. چند کودک را آورده بودند تا برای آنها در فیلم ایفای نقش کنند. فردا دوباره همان تیم فیلمبرداری به آنجا آمدند من به یکی از بچه ها گفتم مگه شما به مدرسه نمی روید؟ واو گفت برای ما مرخصی گرفته اند! بسیار خوشحال شدم و تصمیم گرفتم هنرپیشه بشوم و به آقای حسن پور گفتم اگر برای من نیز از مدرسه
روایتی از صاحب یک شغل کاملا خاص!
باشم. بعد از پایان خدمت سربازی، دوباره دیدم سر نقطه اول هستم و کاری از دستم برنمی آید. شاید باورتان نشود، ولی خیلی دنبال کار رفتم اما چون سابقه ای نداشتم، جایی کار پیدا نکردم. اما گفتید که شاغلید ؟ بله، شاغلم الان برایتان توضیح می دهم. یک روز وقتی از همه جا ناامید بودم، یک آگهی دیدم که نیاز به فروشنده داشت، رفتم سراغ آن کار، وقتی صاحب فروشگاه که یک خانم
نادر محمدخانی در طرفداری: مشخص بود پرسپولیس نتیجه نمی گیرد؛ نبود آرامش خیلی چیزها را تحت تاثیر قرار می ...
می دهی، بچه ها اینطور تمرین نمی کنند. گفتم آقا ما در پرسپولیس اینطور تمرین می کنیم برای اینکه قهرمان شویم. اصلا نمی توانستیم دوم شیم، دوم می شدیم برای مان عذاب بود. امیدوارم هر ورزشکاری هرکجا تمرین می کند موفق باشد و باعث سربلندی باشگاه، تیم ملی و حتی باشگاهش در خارج از کشور شود. شما می بینید همین الان طارمی، جهانبخش باعث افتخار هستند. یا قدیم را ببینید علی دایی، مهدی مهدوی کیا، علی
نامه ای برای سیدحسن؛ هنوز از تو دل نکنده ام
شت روز بعد از تو، همان طور که به شوخی گفته بود! داغ من سنگین تر شد. رفقایم را یکی یکی از دست داده بودم. گفتنش هم راحت نیست، کوه هم اگر بود، منفجر می شد! گاهی دلم می خواست با کسی حرف بزنم، اما بچه ها هم وضعی بهتر از من نداشتند. جنگیدن و باز جنگیدن بهانه شده بود تا به آنچه گذشته فکر نکنیم. همه فقط در فکر این بودیم که شهر را از دست دشمن درآوریم. دشمن باور نمی کرد که ما از شمال
داستان ازدواج اردشیر زاهدی از زبان وی با شهناز پهلوی
موافقت فرمودند و من رفتم حصارک. صبح زود یک وقت به یادم رسید که اینکه پدر و مادر بخواهند به دیدن دختر بروند، چیزی با خودشان دارند؟ رسم است که یک کادویی با خودشان ببرند! تلفن کردم صبح زود حضورشان از خواب بیدار شدند، گفتم قربان فکر کردید که علیاحضرت شما چیزی به دخترتان بدهید، گفتند اصلاً من فکری نکردم! بگذار بپرسم. بعد سؤال فرمودند و گفتند ثریا هم چیزی ندارد (ملکه)، تلفن کردم به دختر عمه ام
ماجرای سفر رهبر انقلاب به چین و کره شمالی چه بود؟
فاصله زیاد شود. یعنی آن حرف توجیه این فاصله نیست که نمی خواستند مردم گدا شوند. بله. شهید رجائی می گفت این کارمند من زن و بچه دارد، او هم می خواهد غذا بخورد، او هم می خواهد مدرسه برود، او هم نیاز به بهداشت دارد. به چه دلیل من 10 برابر او بگیرم؟ من مزدور این هستم، من کارگر و کارمند این هستم. تعبیر امام از کارمندان دولت این بود که شما مزدور مردم هستید. حضرت آقا چندین بار