دستگیری بعد از شنیدن بارداری همسر - ساوالان خبر
دستگیری بعد از شنیدن بارداری همسر
سایر منابع:
سایر خبرها
از نگاه کردن به همسر و پسرم شرم دارم
اوقاتم را با دوستانی می گذراندم که به موادمخدر اعتیاد داشتند به همین دلیل من هم خیلی زود گرفتار اعتیاد شدم. حالا دیگر بی پولی و بیکاری روح و روانم را به هم ریخته بود تا جایی که برای تامین هزینه های اعتیادم دچار مشکل می شدم. این بود که به طور پنهانی به سرقت های خرد از داخل خودروها روی آوردم. دیگر به جز همسر و فرزندانم هیچ کسی در اطرافم دیده نمی شد. مدتی بعد و زمانی که به
داستان ساختگی متهم به سرقت در دادگاه
که تعریف کردی باور می کنی؟! شما 3 نفر بودید و داخل ماشین هم 4 نفر بودند که می شدید 7 نفر. شما درد کلیه داشتی و منتظر تاکسی بودید که به یکباره سر از خانه ای درمی آورید که آن 4 نفر می خواهند از آنجا سرقت کنند؟! متهم جواب داد: من دروغ نگفتم. واقعیت همان بود که گفتم واقعاً خبری از قصد سرنشینان خودرو نداشتم. در ادامه وکیل متهم به جایگاه رفت و گفت: موکلم در هیچ مرحله از بازجویی
قاتل دکتر داروساز به قصاص محکوم شد
. برای رد گم کردن و فریب مأموران پلیس از تلفن همراه خانم دکتر برای خودم پیامکی فرستادم که در آن نوشته بودم زودتر از موعد به کانادا می روم جسد را به خاطر رفت و آمد همسایه ها نتوانستم از خانه خارج کنم به همین خاطر آنرا با لباس های زیادی مخفی کردم تا کسی آن را پیدا نکند. محاکمه و صدور حکم قصاص با اقرار های متهم، وی بعد از بازسازی صحنه جرم راهی زندان شد و پرونده بعد از صدور کیفرخواست به
دردسر بزرگ زن تاجر از ترس دزدان صندوق امانات
پس دچار اضطراب شدیدی شدم و وحشت به جانم افتاده بود. با خواندن اخبار در فضای مجازی وحشتم روزبه روز بیشتر می شد و با خود می گفتم چطور سارقان وارد بانک شدند و این سرقت بزرگ را رقم زدند. مدام نگران این بودم که مبادا سرمایه ام از دستم برود و با خودم کلنجار می رفتم تا اینکه تصمیم گرفتم اموال ارزشمندی را که در صندوق امانات بانک داشتم بردارم و در خانه ام مخفی کنم. وی ادامه داد: تا خبر دستگیری دزدان
دزدی از پل های کرمانشاه
تر که شدیم بوی فاضلاب شدیدتر می شد. از طرفی جرات نزدیک شدن به پل را هم نداشتم چون خوب می دانستم حالا دیگر مقاومتی ندارد و به قول نیروهای شهرداری هر آن ممکن است فرو بریزد، برای همین ترجیح دادم با حفظ فاصله از همان دور محل سرقت را تماشا کنم. دزدها از راه باریک کنار پل، زیر آن رفته بودند و با پتک به جان بتن ها افتاده و تمام میل گردهای زیرپل راه سرقت کرده بودند. میل گردهایی که بار یک پل
وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس
اینجا بود و کار می کرد. من هم چون پدرم فوت کرده بود، به تهران آمدم. من چهار پنج سالَم بود که پدرم از دنیا رفت. برادرم، بزرگ ما بود و زن گرفت. بعد از ادواج ایشان، نتوانستیم زیاد دور هم جمع بشویم و من در همان میدان فوزیه می نشستم و واکس می زدم و خرجی خودم و مادرم را درمی آوردم. **: برادرتان در همان قوچان ازدواج کردند و بعدش به تهران آمدند؟ پدر شهید: بله، در روستایمان در قوچان
متهم: اعتیاد زندگی ام را تباه کرد
بودم که ژرژ را دیدم. او هم اعتیاد داشت و برای خرید شیشه به آنجا آمده بود. همین بهانه آشنایی بود و در ادامه چند بار سوار ماشین او شدم تا با هم مواد مصرف کنیم. در مدتی که با ژرژ رفت و آمد داشتم فهمیدم وضع مالی خوبی دارد به همین خاطر طوری رفتار کردم که او به من کاملاً اعتماد کرد و مدتی بعد شدم خدمتکار او. ژرژ همه کارهایش را به من سپرده بود و با هم رفت و آمد داشتیم به همین دلیل به خانواده ام نزدیک شده
بی اعتمادی به صندوق امانات بانک فامیل دور را گرفتار کرد
در مکان امنی نگهداری می کنم، اما پس از این حادثه نگران سرمایه ام شدم و می ترسیدم آن را از دست بدهم. ترس و نگرانی آنقدر مرا آزار داد که تصمیم گرفتم اموالم را از صندوق امانات بردارم و در خانه ام نگهداری کنم. فکر می کردم خانه ام امن تر است، اما اشتباه فکر می کردم و خبر نداشتم سارقانی در کمین اموال من هستند و به محض اینکه از خانه خارج شوم اموالم را سرقت می کنند. وی ادامه داد: به هرحال من تمامی
تولد دوباره از دل خاکستر
سیگار می کشیدم. آقا اسماعیل بیان می کند: یادم می آید که یک شب با دوستانم بودم که یکی از دوستانم که پدرش مصرف کننده مواد بود برای مان تریاک آورد و آن شب به همراه دوستانم مصرف کردم که مزه اش خیلی عالی بود. از آن شب که دوران سربازی بود به مدت 4 سال بعد مصرف سیگار و مصرف تفننی تریاک را ادامه دادم و بعد از پایان سربازی به شغل طلافروشی روی آوردم و همان جا بود که مصرف تریاک شدت گرفت
روایتی از صاحب یک شغل کاملا خاص!
ای که قبول شدم را دوست نداشتم؛ دیگه سال بعد شرکت نکردم و رفتم سربازی، بعدشم دیگه رفتم دنبال کسب و کار. کسب و کار؟ خب چه شغلی؟ ببینید، بگذارید از اولش برایتان بگویم. من از زمانی که 13 یا 14 ساله بودم، کار می کردم، یعنی در مغازه های مختلف شاگردی می کردم. خب درآمدش هم بد نبود از این طریق خرج زندگی ام را تأمین می کردم و کمک حال زندگی پدرم هم بودم.
هیچ صحبتی با مجیدی درخصوص انتقال به کلبا نداشتم | آقا فرهاد قلباً دوست داشت بماند و رفتنش دلیل دیگری داشت
. این سوءتفاهم پیش آمد که به خاطر بازی بد خودم گریه کردم ولی من در آن بازی بد نبودم. با اینکه به نمره ها خیلی اعتقاد ندارم ولی من نمره 7.5 گرفتم و با اینکه تیم باخت، من در آن بازی عالی بودم و کارشناسان هم تأیید کرده بودند. حتی بعضی از بازیکنان گفتند که تو عالی بودی. من یکی از بازی های خوب عمرم را انجام دادم. فقط 3 موقعیت را خودم ساختم ولی با بدشانسی خراب شد. به خاطر خراب شدن این موقعیت ها بعضی ها
قیمت خودرو
جایگاه رفت و در دفاع از خود گفت: "مقتول به نام محمد از دوستانم بود. من با او مشکلی نداشتم و سالها او و خانواده اش را می شناختم. مدتی قبل او از من دو میلیون و پانصد هزارتومان پول قرض گرفت که قرار شد پول را خیلی زود پرداخت کند اما چند ماهی گذشت و خبری از او نشد." متهم ادامه داد: روز حادثه باز هم برای وصول طلبم سراغ محمد رفتم که با هم درگیر شدیم و دوستانش که در محل حضور داشتند از
اعتراف به قتل به خاطرکتانی های سرقتی
صدور رأی وارد شور شد. گفتگو با متهم چند سال داری؟ 20 سال دارم و زمانی که حادثه اتفاق افتاد 18 ساله بودم. محصل بودی؟ نه، من تا کلاس هفتم درس خوانده ام و بعد مشغول کارگری شدم. چرا درس نخواندی؟ پدرم معتاد بود و مادرم بیمار روانی بود. یک خواهر داشتم که 10 سال از خودم کوچکتر بود. به همین خاطر مجبور بودم کمک خرج خانواده باشم. در دادگاه مدعی بودی خودت به
ماجرای مردی که برای 200 میلیون تومان به آتش کشیده شد!
تنها وامی به من پرداخت نشد، بلکه او پولم را هم پس نداد. حتی یک چک جعلی به من داد که من به خاطر آن چک، پنج روز بازداشت شدم. برای همین، بعد از آزادی از زندان به سراغش رفتم تا پولم را پس بگیرم، اما او باز هم بهانه آورد. من عصبی شدم و این اتفاق افتاد. برای چه وام می خواستی؟ مدت ها بود که وضع مالی ام بد شده بود. با نزول و وام مجبور بودم بدهی هایم را پرداخت کنم. من پول داشتم
ناگفته های مالک استقلال اهواز از بازداشت تا خرید این تیم با مشورت علی فتح الله زاده
هرمزگان بودم و بعد از آن هم مدتی در فدراسیون فوتبال مشغول به فعالیت شدم و بعد از بازنشستگی ام در بانک ملی، سال 1383 بود که برادران شفیع زاده برای همکاری به سراغ من آمدند و من معاون ورزشی باشگاه استقلال اهواز شدم. آن زمان تیم استقلال در رده آخر جدول بود که من با آوردن آقای یاوری به عنوان سرمربی، تیم را در لیگ برتر نگه داشتم. من تمام زندگی ام را برای فوتبال گذاشته ام و یک ریال هم برای خودم
کارخانه دار ورشکسته پس از جنایت به شهرهای مختلف سفر کرد | پایان 4 ماه فرار قاتل آتش افروز
چک جعلی به زندان افتاد و پدرم او را از زندان آزاد کرد، اما جواب خوبی های پدرم را با بدی داد. وی ادامه داد: روز حادثه محسن به دفتر آمد و در اتاق پدرم روی میز و مبل ها و همچنین روی پدرم بنزین ریخت. با دیدن این صحنه به طرفش دویدم که مانعش شوم اما ناگهان فندک را روشن کرد و پدرم آتش گرفت. من هم از ناحیه دست دچار سوختگی شدم و قاتل آتش افروز هم فورا فرار کرد. با این اطلاعات نام
روایت باورنکردنی یک خفت گیری و قمه کشی وسط شهر
/> برای جلسه پخش فیلم به پردیس ملت رفته بودم. حدود ساعت 7 جلسه تمام شد و درخواست اسنپ دادم. فاصله راننده با من 8 دقیقه بود. برای اینکه مسیرم به سمت شرق به غرب اتوبان نیایش بود و در برگشت تسریع شود به سمت مقابل اتوبان رفتم. به دلیل تجارب قبلی سرقت معمولا گوشی در دست نمی گیرم. هفت هشت دقیقه گذشت و خبری از راننده نشد. موبایل را در آوردم تا ببینم راننده کجای مسیر است. در همان چند ثانیه موتور
زمینِ گرم...
کردم و خداحافظی نکرده از مغازه اش خارج شدم؛ بیرون که رسیدم دیدم خیالم نیست. به بستنی که توی دستم شُل شده و مثل خودم وا رفته بود نگاهی انداختم و آهی از هویدای دل کشیدم. با خودم گفتم: دوباره پا به زمینِ گرم گذاشتم. امّا این بار تک و تنها و بی آن که خیالی همراهم باشد تا با او پرسه بزنم. یک گاز به بستنی زدم و بی حال و نزار به راهم ادامه دادم... تابلوی کافه ای که جوانان تازه به
بازداشت مرد آتش افروز / قتل در برج نگین ستارخان + عکس
افروزی منجر به مرگ اقرار کرد. او بعد از دستگیری گفت :" بعد از اینکه متوجه شدم آن وکیل فوت شده و اتهام قتل متوجه من است، به شهرستان رفتم و قطعه ای زمین را که داشتم فروختم.سپس در چند شهر ایران گشتم چون می ترسیدم بازداشت شوم .وقتی احساس کردم آب ها از آسیاب افتاده به تهران آمدم و در یک رستوران در حال صرف غذا بودم که شناسایی و دستگیر شدم." متهم در جلسه بازجویی در اعتراف به اتهام خود
قتل مرد فلج توسط پرستار خانگی/ ادعای عجیب پرستار
مالی مان هم خوب نبود، وقتی به عنوان پرستار به خانه سجاد رفتم، وسوسه شدم تا با پودر کردن 30 قرص در غذایش او را مسموم کنم و بعد یک میلیون تومان پول و اسناد و مدارکش را سرقت کردم و شب هم همان جا خوابیدم. صبح حال سجاد بد شد و بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم که دیر شده بود و او فوت کرد و من ابتدا با خواهرش تماس گرفتم و پس از آن هم از آنجا رفتم. از سوی دیگر هم پزشکی قانونی با بررسی قرص های
هوا گرم بود و کلافه شده بودم
/> راهت سد شده بود و راه دیگری وجود نداشت؟ آمبولانس درست جایی پارک کرده بود که نمی توانستم درجا تغییر لاین بدهم. البته باید کمی دنده عقب می گرفتم تا بتوانم وارد لاین دیگر شوم، اما، چون کلافه بودم مغزم کار نمی کرد. بعد از حادثه مسافتی را دنده عقب رفتم و وارد لاین دیگر شدم و رفتم. کار سختی بود؟ نمی دانم چه باید بگویم. اشتباه کردم و تأکید می کنم که در آن لحظه به شدت از
ربیس عشیره، عاشقی اینستاگرامی را به آتش کشید!
ادامه می دادم تا بیشتر با فروشنده صحبت کنم. زمانی که مادرم متوجه ماجرا شد، چشم غره ای به من رفت که بلافاصله خودم را جمع و جور کردم و در حالی از فروشگاه بیرون آمدیم که فرزاد کارت تبلیغاتی فروشگاه را درون خریدهایم گذاشت. من که احساس می کردم فرزاد هم به من علاقه مند شده است، بی درنگ شماره تلفنش را از روی کارت تبلیغاتی برداشتم و در گوشی تلفنم ذخیره کردم .از همان شب وارد فضای مجازی شدم و در
بهترین تصمیم های کاریِ من، بدون هیچ خرجی
علایق را دنبال می کردم فرد شماره ی 1 بودم. کنترل کسب و کار دست من نبود، برعکس من تحت کنترل کسب و کارم بودم. هزینه های راه اندازیِ نیمه تمامِ کسب و کارم بسیار بالا بود. احساس بی حالی، ناراحتی و عصبانیت از خودم داشتم. انضباط و عزت نفس من وقتی که بیش از همه به آن ها احتیاج داشتم کجا بودند؟ این شد که تصمیم گرفتم تغییر کنم. ظرف 3 هفته به فرد شماره ی 2 تبدیل شدم بدون حتی 1 سنت هزینه. این تغییر
راننده ای که آمبولانس را پنچر کرد: هوا گرم بود و کلافه شده بودم /نمی دانید چه عذابی می کشم
شرایط دنده عقب بروم. چه زمانی متوجه شدی که اقدام هولناک تو باعث مرگ کودکی 2ساله شده است؟ فردای آن روز یعنی روز چهارشنبه خبر را در رسانه ها خواندم و نمی دانید چقدر ترسیدم و عذاب وجدان گرفتم. حتی از ترسم موبایلم را خاموش کردم، اما سرانجام پلیس دستگیرم کرد. واقعا در آن لحظه اصلا گمان نمی کردم که ماجرا به مرگ یک کودک بیمار و گیرافتادن خودم ختم می شود. اگر می دانستم، هرگز مرتکب چنین اشتباه بزرگی نمی شدم.
شکنجه تازه عروس برای اعتراف به رابطه غیراخلاقی
مشهد کار می کرد، به همین دلیل باید صبح زود سر کار می رفت. من کودکی خردسال بودم که یک روز صبح پدرم در مسیر رفتن به نانوایی با یک خودرو تصادف کرد و در دم جان سپرد. مادرم که هیچ شغل و درآمدی نداشت به ناچار یک سال بعد از مرگ پدرم ازدواج کرد و بدین ترتیب من هم وارد یک زندگی جدید شدم و تا مقطع دیپلم درس خواندم اما بعد از آن در کلاس های آموزش فیلم برداری شرکت کردم تا بتوانم شغلی برای خودم پیدا کنم
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
پسندید که این بیماری را از مدینه سوغاتی ببرم. بعد از ساعتی از جا برخاستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب دیدم که روضۀ امام حسین(ع) را می خوانم و مستمعین زیادی گریه می کنند و خودم نیز زیاد گریه می کردم. با صدای اذان از خواب بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابیدم. ساعت هشت از خواب بیدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقای روحانی که در خدمت ایشان بودم به بعثۀ رهبری
روایتی از ساخت انگشت هوشمند توسط یک نخبه تبریزی/ ایران در جمع 5 کشور تولیدکننده دست الکترونیک
قطع انگشتان شدید چه حسی داشتید؟ خیلی ناراحت بودم من برای ادامه کار موسیقی به انگشتانم نیاز داشتم. انگشتانم ابزار کارم بودند و حالا من مانده بودم بدون انگشت چطور می توانم نوازندگی کنم. تنها مهارت من موسیقی بود و حالا ابزار کارم را از دست داده بودم. خیلی نگران بودم ولی در عین حال به خودم امیدواری می دادم که زندگی ادامه دارد، بعد از سختی همیشه آسانی است. برای معالجه خودم را به هر دری
سرقت فرش های دستباف برای انتقام از صاحبکار
/> پس از ثبت شکایت و در حالی که مأموران به دنبال کارگر اخراجی بودند، با شکایت های مشابه دیگری مواجه شدند و در ادامه بهنام بازداشت شد. وی در بازجویی های اولیه به سرقت فرش هااعتراف کرد و گفت: شب عید با صاحب قالیشویی اختلاف پیدا کردم و پس از 8 سال کار در قالیشویی اخراج شدم. حتی 8 میلیون تومان از طلبم را هم نداد. از آنجایی که برخی از مشتری های ثابت قالیشویی به من اعتماد داشتند
به من گفتند تو جنگجویی و آینده خوبی داری!
نبود که با چه کسی مسابقه می دهم. اگر در این بازی داور، امتیاز دو ضربه ام را می داد، برنده من بودم و شرایط فرق می کرد. من رفتم تا خوب بازی کنم و اینکه مقابل چه کسی، مهم نبود. زاهدی، اعتراف می کند که حذف علی پاکدامن روی کارش مقابل حریف تایلندی تاثیرگذاشت: من با حریف تایلندی بازی داشتم که علی پاکدامن حذف شد، خیلی از این قضیه ناراحت شدم ، با اینکه اول کمی روی کارم تاثیر گذاشت اما خودم را جمع و