حبیب با رفتنش کمر خیلی ها را شکست! - مشرق نیوز
سایر خبرها
کد مورس جمز برای دریافت جایزه امروز 18 مهر ماه
به گزارش پارسینه ؛ متهم که برای قتل پسرعمویش از افغانستان به تهران آمده بود، بعد از دستگیری گفت همسرش از سوی پسرعمویش مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود و مقتول قصد داشت از او اخاذی کند. یک سال پیش خبر درگیری و قتل در یک ساختمان نیمه کاره به ماموران داده شد. وقتی پلیس در محل حاضر شد با جسد بی جان جوانی به نام یوسف روبه رو شد که با ضربات متعدد چاقو به قتل رسیده بود. جسد به پزشکی قانونی
پسرعمویم مزاحم همسرم شد؛ او را کشتم
قبل همسرم را آزار داده و حالا می خواهد از او اخاذی کند و حق السکوت بگیرد. همسرم هم از ترس چیزی نگفته بود. وی افزود: من چندباری تلفنی با اکبر صحبت کردم و به او گفتم که وقتی به ایران بیایم حتماً تو را خواهم کشت اما اکبر حرف هایم را جدی نمی گرفت تا اینکه تقریباً دو هفته قبل غیرقانونی از افغانستان به ایران آمدم. در ابتدا به همسرم زنگ زدم و گفتم که به ایران آمدم تا تکلیف اکبر را روشن کنم و از
شوخی پسر 5 ساله با زن باردار جنایت آفرید
بود را به سمت مقتول پرتاب کردم که درست به لب او اصابت کرد. او هم با چاقویی که همراهش بود به سمت ما حمله کرد که در یک لحپه چاقو از دستش افتاد. من هم از شدت عصبانیت چاقو را از روی زمین برداشتم و به او ناخواسته ضربه ای زدم. چاقو را در فریزر یخچال خانه نامادری ام پنهان کرده و می خواستیم فرار کنیم که دستگیر شدم.با اعتراف متهم جوان به جنایت، وی به دستور بازپرس شعبه اول دادسرای جنایی پایتخت، در اختیار کارآگاهان اداره دهم قرار گرفت و تحقیقات تکمیلی از او ادامه دارد.
خانه امام زمان (عج) کجاست؟
حجت خود را که حجت او بر روی زمین است ظاهر سازد، گفتم: مادر او کیست؟ فرمود: نرجس. گفتم: فدای شما شوم اثری در او نیست، فرمود: همین است که به تو می گویم، آمدم و چون سلام کردم و نشستم نرجس آمد کفش مرا بردارد و گفت: ای بانوی من و بانوی خاندانم، حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوی من و بانوی خاندان من هستی، از کلام من ناخرسند شد و گفت: ای عمه جان! این چه فرمایشی است؟ بدو گفتم: ای دخترجان! خدای متعال امشب
بمباران تهران؛ 17 روز مدام!
تهران بمباران نشد تا اسفند سال 63. همان اسفند سال 63، تازه چند روز بود بمباران تهران شروع شده بود که نماز جمعه تهران هم بمب گذاری شد و یک عده شهید شدند. یکی از همکارهای هم قسمتی من در نیروی هوایی هم جزو شهدای آن اتفاق بود. بنده خدا از بچه های نگهبانی بود. بمباران های اسفند ماه پراکنده بود ولی اصل بمباران های تهران از سال 64 بود. خاطرم هست فروردین سال 64 نزدیک 17 روز مدام تهران بمباران شد.
پای کودکان فلسطین در رکاب دوچرخه محمد
. همسرم خیلی ذوقش کرد و صورتش را گرفت توی دستش و بوسش کرد. دوباره گفتم: بابا محمد من پول ندارم دوباره برات دوچرخه بخرما. حاضری ازش دل بکنی؟ گفت: آره. اشکال نداره. دوچرخه نمی خوام. چند تا از آشنا و فامیل وقتی شنیدند گفتند: چرا بچه رو اذیت کردی؟ میزاشتی بچه با دوچرخه بازی کنه. گفتم: به جای این حرفا شما از بچه یاد بگیرین، شما هم یه چیزی کمک کنین. دو سه روز بعد گرد و خاک دوچرخه را گرفتیم و روی کاغذ چند تا شعار برای بچه های غزه نوشتیم و چسباندیم روی دوچرخه و بردیم تحویل کمیته امداد دادیم. منبع:مهر اقتصادآینده نیوز منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد. ...
ترس هایی که لگد شدند
هیجانی دست زدند. گفتم ایران موفق شده موشک درست کند و بزند به دشمن؛ همه وجودشان چشم شد و چسبید به صورت و دهانم. با خوشحالی و شوق گفتم. بعد هم گفتم بیایید ما هم اسرائیل را زیر پاهایمان له کنیم. یک، دو، سه را که گفتم، زمین مدرسه می لرزید؛ با تمام قدرت، روی زمین پا می کوبیدند. بعد هم خودجوش روی جنازه اسرائیل بالا و پایین می پریدند. و من هنوز پشت میکروفن، با گفتن از قدرت و شجاعت و توان ایران در برابر اسرائیل، ترس از جنگ را قِل می دادم زیر کفش هایشان تا حسابی لگدمالش کنند.
حسن روشن: اگر مجیدی استقلال را نجات دهد، باید اسمش را گذاشت فرهادِ دیوانه!
طرفداری | حسن روشن پیشکسوت باشگاه استقلال در خصوص جانشین جواد نکونام و احتمال بازگشت فرهاد مجیدی به استقلال صحبت کرد. حسن روشن در گفت وگو با خبرنگار ورزشی اطلاعات آنلاین اظهار داشت: خیلی ها می گویند آقای روشن باز هم حرف شما درست از آب درآمد. باور کنید من پیشگو نیستم و فقط آنچه بر اساس اصول فوتبال می بینم بر زبان می آورم. ما به جز راست نمی گوییم. وقتی حرف راست می زنیم برای
نقش شهید حسین همدانی در تأسیس نیروی دفاع وطنی سوریه
! ایشان تا یک نیروی ارزشمند را می دید، معطل نمی کرد و به بهترین شکل از توانش استفاده می کرد. یکی از کسانی که حاج قاسم خیلی خوب از توانش استفاده کرد، آقای همدانی بود. همدانی هم مثل حاج قاسم از اینکه شهید نشده بود، می سوخت و دنبال شهادت بود تا اینکه بعد از سال ها مجاهدت، تقدیر الهی در سوریه برایش رقم خورد و عاقبت به خیر شد. منبع: موحد علوی، علیرضا، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: روایت عبدالله حاجی صادقی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران 1402، صص 171، 173، 174، 175، 176، 177 ...
منوچهر پازوکی، ادیب و طنزسرای گرمساری را بیشتر بشناسید
کشته نَدرَوی شاهین فراز مأمن حافظ، نه جای توست آن به، به آشیانۀ ناچیز خود شوی! (به نقل از: بام بلند دیوان، اشعار منوچهر پازوکی، چاپ اول، ص162) شهر ما شهر فرنگ است، تماشا دارد همه جا رنگ به رنگ است، تماشا دارد در خیابان، همه از جلوۀ گاز و تلفن اثر بیل و کلنگ است، تماشا دارد عیب جویی مکن از گوشت که قصّاب محل سوی تو همچو
گفت وگوی منتشرنشده با مرحوم سیداحمد خمینی/ تله ساواک با پرستو برای فرزند امام
تهران آمد و این قصه را برای من گفت و گفت من می ترسم این ها رودربایستی بکنند و ماجرا را به سید احمد نگویند، شما برو به ایشان بگو که من می ترسم این کار نه توسط من بلکه به وسیله ی دیگری انجام بشود. بعد از این ماجرا، ما خوب حواس مان را جمع کردیم. اتفاقا در همان موقع بود که عکس هایی به حیل مختلفه و به عنوان محلل از آقای فلسفی گرفته بودند. در آن سال نصیری، فلسفی را خواسته بود و بعد از این که
کارزار برکناری زاکانی به حاشیه رفت یا همچنان شهر نیازمند عطاری دانا و خاموش است ؟
چین توضیحاتی داده است. خبرگزاری تهران خبر به نقل از خبرآنلاین برای این نشست دعوت نبوده و البته شاید هم دعوت نامه نشست برای تهران خبر به نقل از خبرآنلاین فرستاده شده اما به مقصد نرسیده است با همه این حرف ها علیرضا زاکانی، چه نشست خبری با تاخیر چندین ماهه بگذارد، چه نشست نگذارد، چه در آن جلسه خبرنگاران به پاسخ سوالات خود رسیده باشند، چه نرسیده باشند، اما در حافظه شهروندان تهرانی انتقاداتی
مصاحبه پر سر و صدا سید حسین حسینی علیه نکونام
/> ** از ابتدای فصل ذهنم درگیر مبلغ قراردادم است از ابتدای فصل درباره رقم قراردادم به من قول داده اند، اما درستش نکردند. از روز اولی که سر تمرین آمدم ذهنم درگیر این مسئله است. فردا می خواهند پول بدهند، اما قراردادم را درست نکردند. ** در روز های سخت هیچ کس پشتم نبود وتنها بودم در روز های سخت کسی پشت من نبود و خودم تنها دنبال مشکلاتم بودم و اینطرف و آنطرف می رفتم. می گفتم شما به
تقید شهید تورجی زاده به نماز اول وقت
فرمودند وقتی پیامبر اسلام (ص) به معراج رفتند، دیدند چهره های افرادی مانند ستاره می درخشد، فرمودند این ها چه کسانی هستند؟ گفتند این ها کسانی هستند که نماز اول وقت را در مسجد می خوانند؛ بالاتر که رفتند، دیدند چهره های عده ای مانند ماه می درخشد، فرمودند این ها چه کسانی هستند؟ گفتند این ها کسانی هستند که قبل از نماز مهیای نماز می شوند. این ویژگی کسانی هست که نسبت به نماز این تعصب و تقید را در همه لحظات
گفت و گویی منتشر نشده با سعید راد
شهرستان زدند و آمدند کلاس های بازیگری تهران ثبتنام کرده اند. مگر این سینما چقدر ظرفیت برای این همه بازیگر دارد؛ و حتمااز نظر شما قابلیت ستاره شدن را هم ندارند؟ اصلا وارد این صحبت ها نشوید که ستاره می شوند یا نمی شوند. همین که ما ده دقیقه تحمل شان کنیم معلوم است تماشاگر پرحوصله ای هستیم. واقعا نمی دانم چرا اینقدر بچه به سینمای ایران آمده اند. امسال یک تعداد می آیند سال بعد هم یک تعداد دیگر می
حمید مطهری: گله نمی کنم تا کوچک نشوم!
ن اتفاقات بیفتد. من تعهد کاری و اخلاقی دارم و هر جا که بودم، با همه وجودم کار کردم. وی افزود: تراکتور هم یکی از باشگاه هایی بود که با همه وجودم کار کردم و اگر خاطرتان باشد، گفتم که آمدم اینجا کار کنم، نه اینکه حرف بزنم. نتایج هم گویای همه چیز است و خود مردم هم مهم ترین ها هستند و می توانند قضاوت کنند. باز هم من از همه کسانی که اینجا به من کمک کردند و بچه های تیم که پارسال فوق العاده زح
خورشید را دیدیم، درست وسط رسالت
بودند که به مقتدایشان بابت از دست دادن رفیقش سرسلامتی بدهند، پسرکی آرپی جی پلاستیکی به دست روی پای بابایش نشسته بود. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: صادق، گفتم: بزرگ شدی می خوای پلیس شی؟ گفت: نه! گفتم: هان پس؟ گفت: می خوام سدحسن نصلولا بشم. دلم براش ضعف رفت. پدر خوب حرف زد و به گمانم هشتگ صحبت هایشان این بود، نه شتابزده عمل می کنیم نه تعلل می کنیم... این جمله خیلی از گمانه زنی ها را شست و برد.
داستان نخستین مواجهه یک خانواده با جنگ
...! او از کجاها خبر داره! دزدی آمده، سنگی انداخته!؟ چقدر ما بی خبریم! احسنت و مرحبا! مرحبا! انگار روی آتش دلش آب ریختند، آرام شد و نشست. از آرامش پدر، همه خانواده سر ذوق آمدند. احساس می کردند که دیگر هم آرامش دارند و هم هدف. آرامش دوباره به خانه بازگشت و پدر که غذایش را کنار زده بود، بر سر سفره نشست و شامش را به آرامی خورد. منبع: علیرضا فخارزاده، سعیده سادات محمودزاده حسینی، بچه های مسجد طالقانی، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس: نشر مرزوبوم، تهران 1402، صص 35، 36، 38، 39 انتهای پیام ...
فیلم آرزوی اسب چوبی؛ قصه ای ساده اما پر از حرف
پرسش خود را چنین مطرح کرد: اگر قرار باشد که شما دوباره این فیلم را بسازید آیا همچنان همین روند را ادامه می دهید؟ کارگردان در پاسخ به این سوال چنین توضیح داد: بله چراکه یکی از دغدغه های من است. همان طور که گفتم این فیلم قصه ای ساده اما پر از حرف است. باید بگویم بخشی از فضای مجازی شما را زود بزرگ می کند و من کاملاً با زود بزرگ شدن بچه ها مشکل دارم. سلیقه شما و من بسیار فرق دارد، اما اصلی ترین موضوع، نگاه شما است.
به خاطر چشم های مظلوم سینا
است، اصرار روی اصرار و گریه پشت گریه که ما هم باید بچه دار شویم! آمادگی بچه دار شدن را نداشتم، اما آنقدر اصرار کرد و اشک ریخت تا راضی شدم. سینا که به دنیا آمد، ته مانده ی امید و آرزوهایم هم نابود شد. معمولی نبود بچه امان و کمتر از یک سال بعد، اوتیسم علائمش را نشان داد. نرگس از نگهداری یک بچه ی مریض می نالید و من غر می زدم که اصرار تو بود که او را به دنیا بیاوریم. سینا سه ساله بود، حرف
◄ رانندگی از انگلستان تا ایران با خودروی سواری/ لحظات سخت رسیدن به ایران از مسیر ترکیه
.... . از آنکارا تا ایران یک جاده دوطرفه باریک نامناسب بود. یک جایی برای شام ایستادم که کباب کوبیده داشت و بعد از یک سال دوری از ایران هوس کردم. دیدم چندتا ایرانی گروهی و با زن و بچه هم هستند!!! گفتند تنهایی نرو در منطقه تور ا می کشند. حالا هوای سرد اسفند ماه و برف و بوران. شام خوردم و آنها گفتند دنبال ما بیا. آمدم سوار ماشین شوم! دیدم یک آقای کت و شلوار و کراواتی و پالتویی خیلی شیک آمد
اعترافات مردی که همسرش را با نخ بادکنک کشت
متهم که مردی جوان به نام حمید است بعد از اینکه همسرش را با نخ بادکنک به قتل رساند، جسد او را زیر تخت بچه هایش پنهان کرد و دو شب بچه ها را در همان مکان خواباند. مدتی قبل مردی به ماموران پلیس گزارش داد همسرش گم شده است. او گفت: همسرم از خانه بیرون رفته بود. به تصور اینکه برای خرید رفته است، با او تماس نگرفتم. بعد از چند ساعت که نیامد، به او زنگ زدم. تلفن همراهش بوق می خورد اما گوشی را
همه راه های رفته
. بعد از رفتن صالح برای دومین بار تنها شدم. پانزده روز از رفتن صالح گذشته بود که رفتم پایگاه سیدکندی تا برای مسجد روستا پرچم بگیرم. میرحسین موسوی فرمانده پایگاه داشت با عده ای از بچه ها درباره ی جنگ و علت های شروع آن حرف می زد. نشستم و از سیر تا پیاز حرف هایش را گوش دادم. همان جا فهمیدم که اسماعیل نوری پسر تاپدوق هم به جبهه رفته است. با خودم گفتم اسماعیل برود و من بمانم؟! انتهای پیام/
ماجرای روزی که شهید آوینی تا چند قدمی اسارت رفت
. خیلی تیر خورده و به شهادت رسیده بود. در نهایت به سنگری رسیدیم که آقای مهدی همایونفر حضور داشت. دید همه هستند به جز رضا! رضا مرادی نسب برادر زن همایونفر بود و همدیگر را بسیار دوست داشتند. پرسید رضا کو؟ گفتیم شهید شد! همایونفر گفت به تهران برمی گردم تا کارهای رضا را انجام بدهم و یک صدابردار برای شما می فرستم. منبع: تسنیم
بزرگ مردی که تفنگ به او تکیه می کند!
بهانه سوئیس بودن از جنگاوری عقب می نشینند و به بلای تفکیک خاک و هلاکت جان مبتلا می شوند؛ و این شد که صدام هوا برش داشت و به خیالش می توانست در یک شبانه روز به تهران برسد. اما آن روز هم همه جوان ها، پیرمرد ها و زن ها و همه به تیریپشان برخورد. یکهو انگار همه ته دلشان گفتند صدام غلط کرده و هفت جد آبادش. جوان ها گسیل شدند به سمت جبهه و مرز ها و مادر ها دعای پشت سر بچه های دم بخت شدند و با تسبیح تعداد
شب چلّه و خاطرات زردشت بانو از خُبار و شادابخت
، ماست خرمایی، ارده شیره ای، تلیت کشکی می خوردند و پسین با لباس های پاکیزه برمی گشتند. گاهی هم به شاخه های درختانِ لب جوی تاب می بستند و به اصطلاح خودمان کَچَلک می خوردند. همه تاب می خوردند: دختر بچه ها، زن های جوان و پیره زن ها. صدای قهقهه ی پیره زن ها تا حسین بیگی می رسید. تاب ها گاهی بیست متر هم پرواز می کردند. گفتم: زردشت بانو! گفت: جانم
روایت همسر شهید حسین املاکی از روزهای تنهایی و بیقراری
سال 1364، به لشکر قدس گیلان پیوست و توانست فرمانده تیپ یکم، قائم مقام لشکر قدس و بعد از مدتی، فرمانده لشکر قدس گیلان شود و موفقیت هایی بدست آورد. این شهید والا مقام تنها 27 سال داشت که بر اثر مسمومیت ناشی از سلاح شیمیایی در فروردین سال 1367 به درجه رفیع شهادت نائل شد. بچه هایش هرگز خنده ی از ته دل یا گریه اش را ندیدند. اضطراب و نگرانی، پُررنگ ترین خاطره ای است که از مادر در
قاتل زن مسن برای دومین بار از مرگ نجات یافت
خانه نصب کرده بودیم از دور مواظبش بودیم و به این صورت از مادرم با خبر می شدیم. دیروز بیرون بودم که مادرم با من تماس گرفت و گفت پسر جوانی برای او بسته معیشتی آورده است. مادرم گفت پسر جوان کمی مشکوک به نظر می رسد و الان در خانه به تلویزیون خیره شده است. پس از این به مادرم گفتم که بسته از او بگیرد و به بیرون راهنمایی اش کند و بعد هم با مادرم خداحافظی کردم و تلفن را قطع کردم. این
پشت مرز غزه اما همصدا با مردم فلسطین در کتاب الی بیت المقدس
کردیم خودمان را به فلسطین یا لبنان برسانیم، ولی هیچ راهی برای رفتن نبود. تصورمان پیاده کردن مدل حاج احمد متوسلیان بود. ولی پیاده کردن راه ایشان برای سال 1390 اشتباه بود. چون کسی از این روش پشتیبانی نمی کرد. در پشت جلد کتاب آمده: اسم کاروان را که شنیدم، پیش خودم گفتم این هم عملیات الی بیت المقدسِ نسل ما. حالا دیگر نسبت به بچه های زمان جنگ حس جاماندگی نداشتم. اعتماد به نفس یک رزمنده و شاید
رحمتی: جسارت حلقه گمشده بازی امروز بود
به گزارش خبرگزاری ایپنا ؛ سیدمهدی رحمتی پس از شکست 2 بر یک تیم فوتبال هوادار تهران مقابل استقلال در هفته هفتم لیگ برتر فوتبال، اظهار داشت: به استقلال بابت کسب سه امتیاز تبریک می گویم. به نظرم جسارت حلقه گمشده بازی امروز بود. با احترام به همه داوران، به ویژه سید رضا مهدوی و داوران اتاق VAR (کمک داور ویدیویی)، توپی که به دست رافائل سیلوا برخورد کرد، صد درصد پنالتی بود و نمی توانید بگویید آن صحنه