روایت یک جوان ایرانی از امید در روزهای جنگ - ایسکانیوز
سایر خبرها
ایران مادر همه ماست؛ دمتان گرم که وطن پرستانه در خیابان ها ماندید
ها حضور پیدا می کنند، تأکید کرد: می خواهم بگویم زن ها و مردانی که امروز در خیابان ها ایستاده اند، در سمت درست تاریخ ایستاده اند. آن ها برگ تازه ای در تاریخ این سرزمین ورق می زنند. حضورشان نه فقط ماندگار، بلکه مسیر آینده را روشن می کند. دم تان گرم! شما در سمت نور ایستاده اید. حضورتان تسلای دل همه ی ماست؛ غم شما، غم ماست، و این هم دلی، روشن ترین امید در دل این روزهاست. وی در خاتمه افزود: ما ایرانی ها همیشه در فراز و فرود زیسته ایم. سرزمین مان پر از پستی و بلندی است، اما همین رنج ها، منبع غنای فرهنگ و وطن پرستی مان شده است. رنج هایی که اگر به گنج تبدیل شوند، حاصل بزرگ مردی و ایستادگی ایرانیان اند. و باور دارم این نیز بگذرد. انتهای پیام/ ...
دست نویس از یک مادر رادیویی
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ ندا اسماعیلی، فعال رسانه در یادداشتی اختصاصی از احوال این روزهای پر التهاب وطن، از دید یک مادر برنامه ساز و رسانه ای می گوید. در متن این یادداشت آمده است: من یک مادرم و یک برنامه ساز رادیو احساساتِ درونم در این روزها مدام در حال تغییر است.گاهی خودم هم میشوم یک کودک درست مثل کیان هشت ساله ام، با کوچکترین صدا بهم میریزم ،گاهی میشوم یک مادر مضطرب از آینده که اگر نباشم چه میشود پاره تنم و گاه رسانه ای میشوم،کوله ام را برمی دارم ،کودکم را می بوسم و راهی میشوم آخر این تنها کاریست که از دستم بر می آید. به خاطر کودکان و فرزندان ...
روایت انسانیت و امید از دل جنگ در ایران
نوری اند که از تپش انسانیت نیرو می گیرد. ایران در دل جنگ، همیشه چهره ای از امید داشته است؛ امیدی جمعی که مثل خون در رگ های جامعه جریان دارد. همبستگی، این واژه ی ساده، این روزها معناهای بزرگی پیدا کرده: زنی که سهم خانه اش را با خانواده ای دیگر تقسیم می کند، پزشک داوطلبی که شب را تا سپیده در بیمارستان می ماند، نوجوانی که از پسِ پنجره ی خانه، دعا برای سربازان وطن می خواند. در مرزها، رزمندگان با چشمانی خسته اما آرام به آسمان نگاه می کنند. یکی شان زیر لب می گوید: ستاره ها را ببین، دارند نگهبانی می دهند شاید همان ستاره را کودکی در شهر دیده باشد و با لبخند گفته باشد: بابا برمی ...
اذان بعثت از گلدسته های وطن
اند و دارند در دلهره آورترین شبهای تاریخ، نور حقیقت را به چشمان خفاشان شب پرست می تابانند. این شب ها تک تک ما برای حراست از حقیقت رسالت داریم. هیچکس به نمایندگی دیگری در خیابان حاضر نمی شود. همه ما رسالت منفرد داریم تا به تیمارداری ایران بپردازیم.این روزها نگهبانی از ایران کهن را به ما سپرده اند. موحدان جسور و آهنین دل در دامنه کوه اُحد دارند با خدایگان ظلمت می جنگند و گردنه این کوه را برای غافلگیر نشدن مبارزان به ما سپرده اند. مبادا هیمنه ی میان تهیِ کفر، دست و دل مان را بلرزاند.مبادا از عربده این دیو تنوره کش، تَرک واهمه بر پیکره یقین ما بیفتد.موشک میدان جنگ و شعار میدان شهر ،دوگانه ی ...
حرف هایی که پلاکاردها می زنند
صدای یزله عربی در همهمه شهر می پیچد؛ نوایی پرصلابت که از دل دزفول، شهری کهن و استوار، برمی خیزد و تا اعماق جان هر شنونده ای را به لرزه درمی آورد. در میان این هیاهوی پرشور، دخترکی عرب زبان، با چفیه ای بر سر و چهره ای مصمم، عکسِ رهبر شهیدمان و رهبر جوان مان را در دست گرفته و با همان گویش دلنشینِ عربی، دوشادوش مردان و زنان عرب زبان دزفول، رجزهایی آتشین بر سر دشمن زبون می خواند. جمله اش هنوز در گوشم طنین انداز است: "از سربازانِ خیابان هایِ وطن به فرمانده: پیام دریافت شد؛ تا روز پیروزی شب ها در میدانیم." او راست می گوید. شانزده شب است که هزاران نفر در دزفول و میلیون ها نفر در سراسر این سرزمین ...
به خلیج فارس سپرده ام یاری ات کند
زده ی سیاه بخت. دستم به دامنت باران جان! در عالم دوستی یک چیز از تو می خواهم، لوتی گری کن و رویم را زمین نینداز. خون این شاخه ها را بشوی و با خود ببر، نه برای اینکه از یاد بروند، نه؛ بشوی و با خود ببر و به تمام اعضایم برسان، جاری کن در تمام وجودم، به خلیج فارس سپرده ام یاری ات کند، او نیز این روزها کم درد نکشیده. این خون پاک را به اعضایم برسان، به اعضای خاکی ام، تا همگی جانی دوباره بگیرند و یک صدا آرزوهای پرپرشده 168 شاخه تناورم را فریاد بکشند و هر کدام پتکی شوند بر سر آن نابکارانی که شاخه هایم را با قلب سنگی شان شکستند؛ پتکی از جنس انتقام، از جنس بغضی بی انتها و خشمی مقدس. بجنب باران عزیزم بجنب، فدایت شوم باران جانم! دست بجنبان، زمین عزیزت عزادار است... ...
چهارشنبه سوری حماسی؛ بدون ترقه، با آتش اتحاد علیه دشمن
در حالی که صدای مهیب موشک ها، غرش جنگنده ها و انفجارهای پدافند هوایی، شب و روز آسمان وطن را پر کرده و دل های هموطنان را به لرزه درآورده، ما با تمام وجود و شور انقلابی از برگزاری هرگونه ترقه بازی، بمب گذاری یا آتش بازی های پر سر و صدا دست می کشیم! نمی خواهیم این صداهای ترسناک را بر سر آسیب دیدگان و خانواده های داغدار بریزیم و اضطراب شان را دوچندان کنیم. این تصمیم آتشین و پر از عشق، نه تنها نمادی از همدلی عمیق با برادران و خواهران مان در سراسر کشور است، بلکه نشان دهنده تعهد ما به حفظ آرامش عمومی و حمایت از جبهه های مقاومت در برابر تجاوزکاران است. بیایید با این انتخاب شجاعانه، پیامی قدرتمند به ...
دل نوشته نیوشا ضیغمی در باره وطن: امروز همه اقوام ایرانی کنار هم هستند/ زمستان می گذرد و روسیاهی به زغال ...
نیوشا ضیغمی در وصف وطن نوشت: ایرانم، وطنم، ایران بانو، امروز زخم خورده ای، امروز تن ارزشمندت پر از ترکش بمب و موشک کسانی است که داعیه نجات انسان دارند، اما در عین بی عدالتی بر سر کودکان و انسان های بی گناه آوار شده اند و جانشان را می گیرند. ایرانم، تو سختی ها کشیدی، اما تن به ذلت ندادی ، می شود بر وجب به وجب خاکت بوسه زد، خاکی که حاصل خون و وجود جوانانی است که هشت سال جنگیدند، اما ذره ای از وجود پاکت را به غریبه ندادند، کسانی که هنوز می شود با شنیدن خاطراتشان ساعت ها اشک ریخت. امروز تمام قومیت های این سرزمین؛ کرد، لر، بلوچ، آذری، همه و همه یک صدا کنار هم هستند تا این خاک پهناور تا ابد یکپارچه بماند، مطمئنم که زمستان خواهد گذشت و روسیاهی به زغال خواهد ماند. به امید پیروزی هرچه زودتر. ...
زندگی زیر صدای جنگنده ها
خیابان های اطراف خانه مان را . نرگس می گوید تجربه این روز ها برایش کاملا جدید است. راستش تا حالا چنین تجربه ای نداشتم که چند هفته کامل در خانه بمانم . او می گوید حتی در دوران کرونا هم چنین انزوایی را تجربه نکرده بود. آن موقع هم با ماسک از خانه بیرون می رفتیم، اما الان واقعا خانه نشین شده ام . در این میان، نکته ای که برای او جالب بوده، حضور بسیاری از مردم در تهران است. با اینکه جنگ است، خیلی ها هنوز در تهران مانده اند. در ساختمان ما هم تقریبا همه همسایه ها هستند و دوستانم هم بیشترشان در شهر مانده اند . برای گذراندن زمان، نرگس تلاش کرده خودش را با کار های مختلف سرگرم کند. خیلی سعی کردم ...
روایت میدانی از هموطنان تهرانی که دست در دست هم پای وطن مانده اند/ ایستادگی همدلانه زیر آتش جنگ
...> فاطمه سن گروه 20 نفری نوجوانان و جوانان مسجد را 14 تا 21 سال ذکر می کند و توضیح می دهد که اقدام های متنوعی در این شب ها انجام می دهند و برای برخی از آن ها خودشان پول وسط می گذارند و برای برخی از بزرگ ترهای مسجد کمک می گیرند و البته ایده انجام هر اقدامی را خودشان می دهند. آن ها از حضورشان برای شابلون نویسی در مکان های عمومی، تهیه هدیه های متنوع دست ساز با نوشته هایی به زبان کودکان برای تشویق کودکان حاضر در تجمع های شبانه و جهاد تبیین بین دوستان مجازی و حضوریشان در مسجد و پارک می گویند و بازخوردهای مردم از این نقش آفرینی نوجوانانه خودشان در روزگاری که همه نسل زد را از دست رفته می دانستند بهترین خاطره از این کارهایشان می دانند. این روزها و شب ها گوشه گوشه شهر پر است از مردمی که در میادین، خیابان ها و محله ها پای وطن مانده اند تا فردای جنگ ارزشمندترین دارایی شان شرافتی باشد که امروز در صحنه های مختلف به نمایش می گذارند، شرافتی که هر چه بیشتر در راه وطن عرضه کنند غنی تر می شود. ...
سَلم، روستای بی نظیر در دل کوه های زاگرس
روستا آرام ترمی شود. درختان با شاخه های پوشیده از برف، مثل نگهبان هایی خاموش می ایستند. سرما هست، اما در دل خانه ها گرمایی جریان دارد که از بخاری و آتش فراتر است؛ گرمای دورهمی، گرمای دست هایی که برای هم چای می ریزند، گرمای مهربانی ای که در زمستان بیشتر به چشم می آید. زمستانِ سَلم به آدم یاد می دهد که حتی در سردترین روزها هم می شود گرم بود؛ اگر دل ها به هم نزدیک باشند. و شاید زیباترین بخشِ سَلم، خودِ مردمش باشند؛ آدم هایی که سادگی را بلدند و با همان سادگی، عمقِ زندگی را نشان می دهند. نگاهشان صادق است، کلامشان بی زینت اما پرمعنا، و مهمان نوازی شان از جنس نمایش نیست؛ از جنسِ باور است. در روستا، سلام ها واقعی ترند، لبخندها راحت ترند و زمان، عجله ندارد. این جا آدم یاد می گیرد آهسته تر راه برود، بیشتر ببیند و کمتر شتاب کند. یاد می گیرد که خوشبختی می تواند همین باشد. یک عصرِ آرام، یک فنجان چای، صدای آب، و آسمانی که بی دریغ می درخشد. ...
گزارش تصویری | مراسم وداع با کوچک ترین شهید جنگ رمضان
به گزارش نوید شاهد به نقل از خبرگزاری فارس، هر روز که از جنگ تحمیلی آمریکایی صهیونی می گذرد، ایرانی های بیشتری از گوشه و کنار این خاک، برگ تازه ای از پایداری و وطن دوستی شان، رو می کنند. این بار از نرماشیر؛ شهری در شرق استان کرمان، خبر عروسی یک زوج دهه هفتادی رسیده است که با سلاح جنگی پای سفره عقد نشسته اند. عبدالحسین محمدزاده و فاطمه موسی زاده همین دیروز در هفدهمین روز جنگ تحمیلی در سالن گلزار شهدای گمنام نرماشیر پای سفره عقد نشستند و زندگی شان را شروع کردند. این عروس و داماد از دو طایفه اصیل نرماشیری هستند و آبجیِ آقا داماد واسطه خیر شده است. عبدالحسین، راننده ماشین ...
هفدهمین روز مقاومت در بوشهر
آن سوتر، مادرانی از دل جنوب، بوشهری هایی که گرمای دل شان کمتر از آفتاب نیست، سبدهایی از پرچم های سه رنگ ایران و جبهه مقاومت به دست گرفته اند. چهره هایشان سوخته از آفتاب، ولی چشم هایشان مصمم تر از همیشه است. بانویی دیگر، مسئول امور زنان و خانواده شورای شهر بوشهر، امشب کفن پوش در میدان آمده. لباس سفیدش نشانی از عزم و آمادگی برای فداکاری است. او می گوید: ما برای بقا آمده ایم، نه برای ترسیدن. در گوشه ای از میدان، مادری جوان کالسکه نوزادش را پیش می برد. نوزاد، خفته در میان نوای قرآن که از بلندگوها می پیچد. گویی آرامش الهی در کنار فریاد مقاومت جمع شده است. نسل انقلاب ...
گزارش تصویری | مراسم وداع با کوچک ترین شهید جنگ رمضان
همون و اعزام به جبهه همون. کمی که مشکلاتم حل شد، خودم می رم. اما ول کن نبود. آن قدر گفت و از جبهه تعریف کرد که من هم هوایی شدم و دل کندم. اول رفتم جبهه و بعد هم به استخدام سپاه در آمدم. (به نقل از محبوبی، همرزم شهید) بیشتر بخوانید: خدا کفایت می کند چفیه پدر با سلیقه کادو کرد و گذاشت پشت پرده. منتظر شد تا فاطمه از مدرسه بیاید. با آمدن فاطمه آماده رفتن می شد. لحظه آخر، کادو را به فاطمه داد و گفت: دوست دارم نگهش داری. هنوز هم فاطمه هروقت دلتنگ می شود، با بوییدن چفیه پدر، یاد او را در خاطرش زنده می کند. (به نقل از همسر شهید) زندگی ...
اینک زمان ایستادن است!
، مانند سمّی است که روح ملت را می فرساید. نباید بگذاریم که اخبار منفی در دل ها ریشه بزنند و از قوت اراده و شجاعت مردم بکاهند. حقیقت این است که در میدان نبرد، روحیه قوی و اراده آهنین است که پیروزی می آورد. ما در این لحظات اندوه بار باید تشخیص دهیم که نبرد اصلی کجاست. اگرچه قلب ها محزون است و دل ها غمگین، اما در این روزهای حساس و سرنوشت ساز، نباید عزاداری ها و ماتم ها را بر فضای عمومی تحمیل کنیم. جنگ ما در حال پیش روی است و باید مساجد و میادین را پر از مردمی کنیم که ایستاده اند و همچنان به راه رهبری شهید خود پایبندند. این روزها برای اشک ریختن نیست؛ این روزها برای مبارزه و ایستادگی است ...
شهادت رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران
بسم ربّ الشهدا و الصدّیقین إنا لله و إنا إلیه راجعون... سپیده هنوز برنخاسته بود که آسمان، رنگ اندوه گرفت؛ خبر آمد که رهبر عظیم الشأن مان، امام امت مان، عبدی از عباد خدا و خادمی از خادمان این امت، در پی جنایتی ناجوانمردانه، جام شهادت نوشیده است. ای مرد صبر و بصیرت! اکنون تو رفته ای. اما عهدی که با خدا بستی، بر زمین نمانده است و به ما وعده نصرت دادی و ما به وعده تو ایمان داریم. امروز، دل های مؤمنان شکسته است؛ اما شکستی که بوی یقین می دهد و ما ایستاده ایم. اللهم عجل لولیک الفرج و العافیت والنصر هم اکنون وظیفه این است؛ در تمام شهرستان ها به میدان اصلی بیایید. ملتی که از کربلا آموخته است راه حق، بی خون و بی اشک نمی ماند. ای مرد صبر و بصیرت! ای شهید وطن، ما به عشق تو می ایستیم و انتقام می گیریم... ...
دنا؛ پرچم برفراشته ایران بر موج های تاریخ
روزگار ما نیز مردانی چون شهید حاج قاسم سلیمانی، طهرانی مقدم، حاجی زاده ها، باقری ها، طهرانچی ها و به خصوص شهید شجاع امت و اسوه همه شهدا، شهید حسینی خامنه ای، نشان دادند که این رشته هنوز گسسته نشده و روح حماسه همچنان در رگ های این سرزمین جاری است. ملوانان دنا نیز به همان کاروان پیوستند؛ کاروان مردانی که نامشان نه در خبرهای کوتاه، بلکه در حافظه بلند تاریخ ثبت می شود. ما ملت امام حسینیم؛ ملتیم که عاشورا را در رگ های خود جاری می بیند و از شهادت نمی هراسد، بلکه آن را سعادت ابدی می داند. تاریخ این سرزمین پر است از دلیری مردان، شجاعت زنان و غیرت جوانانی که در برابر بیگانگان ایستادند و نشان ...
و خدا مردم را مبعوث کرد ...
معمول گاه گاهی قطع می شود، اما این صدای جمعیت است که برای لحظه ای هم قطع نمی شود و از هر گوشه یکی بلند شعار می دهد و بقیه بلندتر همراهی اش می کنند. بین همه صداها، صدای کودکانی که شاید سنشان به پنج شش سال نمی رسد بیش از همه جلب توجه می کنند کودکانی که پرچم به دست با قدم های کوچک جلوی خانواده راه می روند و فریادهای کودکانه شان از هر فریاد دیگری برای من زیباتر و با ابهت تر است. مدتی از مسیر را راه می رویم و باران هم نرم نرمک هنوز همراهی مان می کند و گاه گاهی مرا به خود می آورد که ما اینجا کنار هم، در این سیاهی شب و زیر بارش باران چه می کنیم؟ چه چیزی ما را اینجا کشانده و ...
ایران، همیشه در قلبم
گاهی دلم می گیرد از این همه فاصله، از این خاکی که هر وجبش بوی یاد و دلتنگی می دهد. وطن برایم فقط نام یک سرزمین نیست، رد نفس هایی ست که میان خیابان هایش جا مانده اند، صدای مادرم که از پنجره صدایم می زند، خنده های کودکی زیر آفتاب کوچه هایش. هر جا که می روم، انگار تکه ای از دلم را جا گذاشته ام. وطن برایم مثل نبضی ست که اگر لحظه ای از تپش بایستد، من دیگر خودم را نمی شناسم. با همه رنج ها، با همه بغض ها و با همه زیبایی های خاموشش، هنوز وقتی اسمش را می شنوم، چیزی درونم می لرزد... مثل دیدن یک دوست قدیمی که هنوز هم عزیزترین است. وطن، ای خاکِ پر از خاطره و عشق، نفس کشیدن در هوایت، آرامشی ابدی است. هر وجب از تو، داستانی دارد از رشادت و ایثار، و یادِ مردمانت، چون چراغی در دل شب، راهنماست. و هر طلوع خورشید، نویدِ عشقی دوباره به توست. ایران من، تا ابد در قلب منی. ...
گلدانی در میان باروت/ روایت عشق و وفاداری در گوشه دنج داروخانه
می ماند. ایشان هم مثل این گل ها، عطرشان در قلب های ما جاودانه است. پیرمرد سرش را بالا آورد، نگاهش به عکس افتاد و با لبخندی تلخ اما پر از اراده گفت: حق با شماست پسرم. این ملت عاشق ایشان هستند و عشق هرگز نمی میرد . در آن لحظه، درست در وسط هیاهوی جنگ و غم شهادت، آن گوشه کوچک داروخانه، نماد عشق بی پایان ملت ایران به رهبرشان شده بود. عشقی که نه با مرگ، نه با جنگ و نه با هیچ سختی از بین نمی رفت. آن میز کوچک، آن عکس و آن گلدان، روایت گر داستانی بود از وفاداری، ایستادگی و ایمانی که در رگ های این ملت جاری است. این حرکت داروخانه، هرچند در نگاه اول شاید ساده به نظر برسد، اما در عمق ...
از طریق النور بوی شرافت استشمام می شود! شهدا آمدند...
به گزارش خبرگزاری ایمنا، اصفهان امروز ما حماسه آفرین شده است؛ مثل همیشه تاریخ! امروز اصفهان میزبان تشییع پیکرهای مطهر 15 شهید کارگر شهرک صنعتی جی و 2 شهید هوانیروز است؛ شهیدانی که حالا امروز به دوستان دیگر خود که به همین تازگی، خودمان در هفته گذشته تشیع شان کردیم، می پیوندند و ملحق می شوند. و این روزها جنایت اخیر آمریکا و اسرائیل برای ما داغ و حماسه آفرین شده...! صبح و ظهر و عصرمان شهید تشیع می کنیم و شب ها در میدان های شهر برای وطن مان حاضر می شویم. دوباره امروز میدان فیض اصفهان آغاز دوباره ی راه ما و گلستان شهدا مقصد پرواز دل های ماست... با دل های ...
17 روز و شب با موشک و پدافند و انواع بمب ها!
هم خوانده که دوباره دلش را به درد آورده است. خواندم که کاشی های موزه عباسی اصفهان هم به خاطر موج انفجار آسیب دیده اند . به باور نرگس، جنگ چیزی جز خرابی بر جای نمی گذارد. همان روز با یکی از بچه های برج صحبت می کردیم و می گفتیم تهران کم کم دارد تبدیل به ویرانه می شود . او می گوید تصور بازسازی دوباره شهر برایش دشوار است. واقعا نمی دانم بعد از این همه تخریب چطور می خواهند دوباره تهران را سر و سامان بدهند . به همین دلیل حتی دلش نمی خواهد شهر را ببیند. راستش اصلا دلم نمی خواهد در این شرایط در شهر بگردم، حتی خیابان های اطراف خانه مان را . نرگس می گوید تجربه این روز ها برایش کاملا جدید است ...
نامه افشین علا به سید حسن خمینی
افشین علا در نامه ای به سید حسن خمینی با اشاره به اتفاقاتی که اسفند ماه سال های مختلف برای ایران و بیت امام خمینی(س) رخ داده است، گفت: ضمنا جا دارد از جناب عالی تشکر ویژه کنم بابت آن که در تمامی سال های پر فراز و نشیب رهبری امام شهیدمان بر عهد خود با ایشان باقی ماندید و به عنوان یادگار بنیانگذار کبیر جمهوری اسلامی ایران، حسرت افتراق و جدایی از دامان پرمهر رهبر معظم انقلاب را به دل بدخواهان و دشمنان این آب و خاک گذاشتید. یقین دارم پس از این مصیبت بزرگ نیز همان طور که برای امام شهید خامنه ای فرزند برازنده ای بودید، برای جانشین معظم ایشان نیز برادری همراه و وفادار خواهید بود. به گزارش ...
سیدمجتبی حسینی می آید روستایتان روایتی ناب از سیدمجتبی خامنه ای؛ نشناخته بودیم!
. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد. گفت: من اهل روستای جعفریه، نزدیک دولت آباد زندگی می کنم. سال 75 از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سیدمجتبی حسینی می آید روستایتان. همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود. دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود. یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سیدمجتبی حسینی ...
لشکر مادر و نوزادان کالسه سوار بوشهری قیام کردند
، یادآور سربازان نوجوان و جوان در هشت سال دفاع مقدس بود؛ یادآور نسلی که با عشق به وطن، جان خود را فدا کرد. در این شب، پیر و جوان، زن و مرد، همه و همه یکی شده بودند. یک دل، یک صدا، یک اراده. آنان برای شب زنده داری علیه دشمنان، گرد هم آمده بودند تا با اتحاد و همدلی، نقشه شوم آنان را نقش بر آب کنند. این تجمع، نمایش قدرت نرم ملتی بود که در برابر تهدیدات، با انسجام و همبستگی، پاسخ قاطع خود را نشان می داد. انتهای خبر/
زرین کوب و راز ماندگاری ایران؛ پاسخی که باید خواند
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، حمیدرضا محمدی، روزنامه نگار در روزنامه اعتماد نوشت: در اهمیت ثبت روایت های جنگ تحمیلی برای روزهای آینده وطن هر گاه احساس کردم وظیفه ام سنگین تر از توانم است، به یاد آوردم که خدمت به ایران، نه انتخاب من، بلکه سرنوشتی است که تاریخ به دوشم نهاده است. محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) امروز پانزدهمین روز جنگ تحمیلی است. دو هفته ای که دشمن متجاوز تا توانسته شهرها و ساختمان های مان را سوراخ سوراخ کرده است و چه جان های شیرینی که بی گناه رفتند و چه خون های عزیز و شریفی که پاک بر زمین ریخته شد و این روزها و شب ها محال است از یادم بروند. مردمی که حالا قربانی جنگ افروزی ...
روایت سربازان ایران و ستون های پایدار جبهه تولید
سحرگاه دهم ماه رمضان بود و اهل خونه دور سفره سحری... علی آقا همون طور که قاشق برنج دستش بود، گفت: بابا مهدی دیروز معلم مون سرکلاس از کار و تلاش شبانه روزی می گفت که چقدر برکت میاره تو خونه ها و ما بچه ها باید همیشه قدر بابای زحمتکش خودمون رو خیلی بدونیم. باباجونم، بهت افتخار می کنم. آقا مهدی که بغض کرده بود گفت: افتخار من و مامانت، شما بچه های دسته گُل هستین. زهرا خانم،با گوشه روسری سبزش اشک جاری شده رو پاک کرد و گفت: خدایا برای این خانواده هزاران بار شُکرت. آقا مهدی گفت : دعای سفره را زهرا بخون که اذان شد. همه دست شون رو بلند کردن سَمت آسمون و با زهرا خانم تکرار کردن، خدایا برای ...
پنج تکه از دو هفته جنگ تحمیلی | از آن بِه که کشور به دشمن دهیم
بیم از مرگ، امید در خود ندارد پس چه دارد. و ما مردم چقدر نیاز داریم در این روزها که مرگ احاطه مان کرده، و غم ما را در محاصره گرفته، کورسوی امیدی در دل خود زنده نگاه داریم. بی گناهِ اجباری تاریخ ایران پر است از رزم های بسیارِ تحمیل شده که مظلوم ترین قربانیان اش، سربازان اند. اما شاید کم تر کسی گمان می کرد در یک صدمین سال تصویب قانون خدمت نظام اجباری ، خون سربازان وظیفه ای، غریبانه و دور از خانه و خانواده، بی هیچ قصور و تقصیری، بر زمین ریخته شود و دست روزگار البته شهید وطن شان کند. آنان که وقتی دفترچۀ اعزام به خدمت پر می کردند، برای بعدش هزار آرزو داشتند؛ کاری راه بیاندازند ...