مجموعه داستان های کوتاه اجتماعی صلاح عسگرپور ( 2 ) : دختری در گرداب - فارس عرب
سایر منابع:
سایر خبرها
اسناد کرسنت وحشتناک است
که علیه ما سخنرانی تند تند می کند؟ خواستم با اینها صحبت کنم و نشستم صحبت کردیم و اجازه ندادند وارد کوی شوم. بعدش به من گفت گلوی من درد می کند و من همان جا وی را معاینه کردم. این خاطره را فراموش نمی کنم. بعد گفتم برویم تو به همراهم اجازه نداد، گفتم دیگر تو را معاینه کردم، اجازه دادند وارد کوی شویم و گفتند خون شما پای خودتان است. من داخل بودم که امده بودم بیرون. س: این دانشجو نبود؟
زاکانی در برنامه دستخط: اسناد کرسنت وحشتناک است/ در کمیسیون ویژه برجام از داخل مجلس فشار می اوردند که ...
: خیر. دامادهای من را خداوند با دقت نصیب من کرده است. اولا من معتقد بودم دخترانم باید زود ازدواج کنند. دختر اول من دبیرستان بود که ازدواج کرد. ایشان هم ازدواج کرد و هم درس خود را ادامه داد و هم ممتاز شد. دختر دوم و سوم من کنکور خود را دادند و بعد ازدواج کردند. این خواسته خود اینها بود که بعد از کنکور خواستگار بیاید. وقتی دانشگاه رفتند همه متاهل بودند. خدمت آیت الله خوشوقت همراه خانواده
180 دقیقه با ستارگان ووشوی جهان در ایسنا
گذشت و پس از چند سال حمید قلی پور گفت "من بودم که حریف شاگرد شما بودم و او را شکست دادم." حمیدی که در ذهن من بود پسر بچه بود اما به یکباره دیدم بزرگ شده است. اما در مورد حضورم در ووشو باید بگویم که من هم از سال 66 ورزش های رزمی را شروع کردم. دوست پدرم مربی کاراته بود و از این طریق رزمی را با کاراته شروع کردم. البته خود پدرم کشتی گیر بودند. من از سال 71 کنار مرحوم فریدون مالکی کار کردم و
پایان 19 سال زندگی قاتل فراری با ماسک آلودگی هوا
عقب خودرو شخصی خود قرار داده و به نزدیکی محل سکونت برادرم رفتم ؛ شب حادثه ، شاهد خارج شدن برادرم به همراه اعضای خانواده اش از داخل خانه بودم و منتظر ماندم تا محل آرام شود، در همین مدت زمان ، داخل ماشین خوابم برد و پس از بیدار شدن ماشین را به نزدیکی منزل برادرم برده و پس از تخریب شیشه پنجره ، شیلنگ های متصل به کپسول های گاز را به داخل خانه انداختم و اقدام به روشن کردن آتش کردم که ناگهان همه جا آتش
پزشک قربانی اسیدپاشی: از یک قدمی مرگ برگشتم
شد و من هم کمی آسیب دیدم. صبح روز سه شنبه پزشک جوان که به تازگی بهبود یافته بود، برای ادامه تحقیقات در دادسرای جنایی حاضر شد. سمیه هم برای تحقیقات و مواجهه حضوری با پزشک جوان در شعبه هشتم حضور داشت. دختر جوان در بازجویی ها گفت: من ظرف اسید را برداشتم، اما قصد اسیدپاشی نداشتم. وقتی با او درگیر شدم وحید به زمین افتاد و اسید به رویش پاشیده شد. پزشک جوان که آثار اسیدپاشی در سر و
چاقوکشی روی دختر موردعلاقه در کلاس درس/کارمند اخراجی که با بمب وارد بانک شد/ عکس عامل بمب گذاری انتحاری ...
/> بدبختی که تعریف نداره. زندگی من سرشار از ندانستن بود. سرشار از حقارت. کاش از روز اول زاده نشده بودم! جمشید اندکی سکوت کردو با چشمانی که قطرات اشک درآن جا خوش کرده بود، با نگاهی عمیق، تنها بر زمین خیره شد. مدّتی بعد با صدایی بغض آلود، بسیارآهسته،چنین لب به سخن گشود: جوانی شاداب و تندرست بودم ، تحصیلات و خدمت سربازی رو به پایان رسونده و با مدرک فوق دیپلم در بانک مشغول به کار شده بودم. خانواده
قتل آتشین همسر برادر با منفجر کردن کپسول گاز
پنجره خانه برادرم پارک کردم. شیلنگی را که به کپسول گاز وصل کرده بودم، از پنجره به داخل اتاقشان فرستادم و بعد از باز کردن شیر کپسول کبریت کشیدم و فرار کردم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای انفجار بلند شد به طوری که خودم هم دچار سوختگی شدم. متهم ادامه داد: بعد از حادثه راهی تهران شدم و ارتباط خودم را با بستگان و خانواده ام قطع کردم. متهم گفت: 10 سال از وقوع حادثه گذشته بود که ازدواج
بخش های خواندنی کتاب فقط غلامِ حسین باش
خانه برگشتم، دوست داشتم در یک یک خانه ها را بزنم و از اهل آنها به خاطر شیطنت های گذشته، حلالیت بخواهم و به آنها بگویم آن حسینِ غُلامِ شرّ و شور امشب مُرد. من الان به دنیا آمده ام و اسمم غلامِ حسین(ع) است. رفتم و سهم باغ انگور از ارث پدری ام را فروختم و برای چند ماه خرجی، خیالم راحت شد. با اینکه سربازی را تجربه کرده بودم و خودم هم یک پا مربی آموزشی بودم، اما طبق مقررات به عنوان بسیجی باید
ماسک قاتل فراری پس از 19 سال کنار رفت
که متصل به کپسول های گاز بود داخل خانه انداختم و شیر کپسول ها را باز کردم. پس از آن کبریت را روشن کردم و خانه شعله ور شد؛ طوری که خودم هم دچار سوختگی شدم و وقتی آتش به داخل ماشینم سرایت کرد آن را همانجا رها کردم و پا به فرار گذاشتم. من راهی تهران شدم و زندگی مخفیانه ای را شروع کردم. در این مدت به خاطر اینکه با هیچ یک از اقوام رفت وآمد نداشتم، از ماجرای مرگ همسر برادرم بی خبر بودم. من
خیانت همسرم زندگی مان را نابود کرد
کجا ماجرای این خیانت لو رفت؟ هرازگاهی از همسایه ها می شنیدم که مردی غریبه در نبودم به خانه مان می آید. همسرم مدام با من تماس می گرفت تا ساعت دقیق بازگشتم به خانه را مطلع شود. وقتی می خواست حرف بزند به حمام و سرویس بهداشتی می رفت و مخفیانه تلفنی حرف می زد. زمانی که موضوع را از او جویا می شدم می گفت که برای اعضای خانواده اش مشکلاتی پیش آمده و با آنها حرف می زند. روزهای بعد وقتی از خواهر
شیفته ظاهر سمانه شدم / یک شب که در کنارش بودم او چیزی از من خواست که بسیار تعجب کردم
به گزارش سرویس حوادث کواره، قبل از آن دوستان و آشنایان چند دختر را که جایگاه اجتماعی و خانواده خوبی داشتند برای ازدواج معرفی کرده بودند اما من که به ظاهر افراد اهمیت زیادی می دادم آنها را نپسندیدم. بعد از دیدن سمانه فقط به او فکر می کردم و ادامه زندگی ام را فقط در گرو بودن در کنار او می دیدم. چند روز به بله برون مانده بود و ما درباره همه چیز صحبت کرده بودیم به جز مهریه. در ذهنم مهریه
عمل وقیحانه پسر جوان با مادرش / من در آن زمان مست بودم و اختیاری از خودم نداشتم
فکر می کردم. نمی توانستم حتی یک لحظه هم او را فراموش کنم. تصمیم گرفته بودم هر طور شده خواسته ام را عملی کنم. به همین دلیل سراغ مادرم رفتم و گفتم باید با من به خواستگاری بیاید. حرف هایم باعث عصبانیت او شد. تا آن زمان مادرم را تا این حد عصبانی ندیده بودم. آن چنان سرم فریاد کشید که از خانه بیرون رفتم و تصمیم گرفتم چند روزی به خانه برنگردم. چند روزی را در خانه دوستانم گذراندم اما بالاخره
آزار و اذیت دخترجوان در زیر زمین قدیمی / آقای قاضی آبرو و زندگی ام در خطر است
/> 110 این اخبار را از دست ندهید: زن کثیف پرده از ارتباطش با مرد غریبه بر داشت / لیلا به من ابراز علاقه می کرد و من هم به او وابسته شدم + عکس اگر یک روز جمشید را نمی دیدم کلافه می شدم/ در نبود همسر و فرزندش به خانه او می رفتم با زن جوان در خیابان آشنا شدم / از دیدنش خوشحال شدم و او را به خانه ام دعوت کردم همسرم با زنی خیابانی ارتباط پنهانی داشت
کارمند اخراجی بانک بمب گذار بانک بود/خواسته های شوم همسرم نابودم کرد
به گزارش جام جم آنلاین به نقل از رکنا، جمشید می گوید همه بلاهایی که به سرش آمده زیر سر همسر طمعکارش است: از کجا شروع کنم؟! بدبختی که تعریف نداره. زندگی من سرشار از ندانستن بود. سرشار از حقارت. کاش از روز اول زاده نشده بودم! جمشید اندکی سکوت کردو با چشمانی که قطرات اشک درآن جا خوش کرده بود، با نگاهی عمیق، تنها بر زمین خیره شد. مدّتی بعد با صدایی بغض آلود
جنایت برای 50 هزار تومان
ام حرف های همیشگی را بیان کرد. از دستش عصبانی شدم، دست به یقه شدیم و به او گفتم تا کی می خواهی به من وعده بدهی، من پولم را می خواهم. در همین حین با مشت به سرش زدم، مشتی که باعث مرگ او شد. دوست قدیمی ام روی زمین افتاده بود. فکر می کردم حالش بد شده، به طرفش رفتم و چند بار صدایش کردم اما بی فایده بود. بی حرکت روی زمین افتاده بود و بدنش سرد بود. ترسیده بودم، به اطراف نگاه کردم، کسی نبود. باید هر چه
ابراهیم ابوالعافیه و نظریه ی آیین قبالای مکاشفه ای (3)
بیشتر، متوجه شدم که آن نور از خود من ساطع می شود. گفتم: باور نمی کنم! . در تمامی خانه به هر طرفی قدم زدم و دیدم که نور باز همراه من است؛ خود را در جامه ای پوشاندم، دیدم که نور در همه ی احوال با من است. گفتم: این واقعاً نشانه ای بزرگ و پدیده ای جدید است که مشاهده کرده ام . صبح روز بعد آن را با استادم در میان گذاشتم و چند صفحه ای را که با ترکیبات حروف پر کرده بودم، برایش آوردم . او با تبریک به
دوستم افسانه را داخل اتاق برد / زمانی که تصورکردم خواهرم اسیر دوست هوس بازم شده رگ غیرتم به جوش آمد
، تو داداش من نیستی و ناموس نمی شناسی چون افسانه بهترین دوستم است و باید مثل ناموس خودت از او دفاع کنی. نگاهم را که از عکس برداشتم دختر نوجوان را در حال گریه دیدم و تصورم این بود که خواهرم اسیر هوس های شیطانی دوستم شده است.با دیدن این صحنه خون در رگ غیرتم به جوش آمد و با عصبانیت به سوی دوستم حمله ور شدم. من افسانه را از چنگ او نجات دادم و همراه این دختر از خانه باغ فرار کردیم
دوست پسرم اعتمادم را جلب کرد و من هم خواسته اش را پذیرفتم / نیما و دوستش مرا به بیابان های اطراف شهر ...
با مرد غریبه بر داشت / لیلا به من ابراز علاقه می کرد و من هم به او وابسته شدم + عکس اگر یک روز جمشید را نمی دیدم کلافه می شدم/ در نبود همسر و فرزندش به خانه او می رفتم با زن جوان در خیابان آشنا شدم / از دیدنش خوشحال شدم و او را به خانه ام دعوت کردم همسرم با زنی خیابانی ارتباط پنهانی داشت / من پیشنهاد بابک را قبول کردم و به عقد پنهانی او درآمدم دوست پسرم
همسرداری یا همسر یاری، کدام یک برای زندگی مشترک مفید است؟
به گزارش بلاغ ، بچه که بودم مادربزرگم می گفت: دختر باید خانه داری یاد بگیره،وقتی بزرگ تر شدم می گفت: دختر باید آبروداری یاد بگیره و با کارهاش باعث سربلندی خانوادش بشه، کمی که بزرگ تر شدم ، مادر بزرگم می گفت: به جای اینکه کتاب دستت بگیری یا همیشه در حال فیلم دیدن باشی ، باید شوهر داری یاد بگیری. جای این همه کلاس کنکور و دانشگاه و چیزهای دیگه بیا بشین من دو کلمه حرف حساب یادت بدم. از مادرت بپرس که
ازدواج های بدون تجمل، پایدارتر هستند/ سعی می کنم استرس کاری را وارد محیط خانه نکنم
دولت یازدهم گپ وگفتی خواندنی را رقم زد . 1- شما چند خواهر و برادر دارید و در چه خانواده ای بزرگ شده اید؟ در یک خانواده مذهبی و تحصیل کرده متولد شدم. پدرم دندان پزشک بودند و در بیمارستان نمازی شیراز هم بیمار ویزیت می کردند . مادرم هم فردی مذهبی بودند و در آن زمان کلاس ها و دوره های قرآنی را پشت سر می گذاشتند همچنین یک خواهر و برادر دارم. خواهرم دکتر روان شناس و برادرم مهندس
همسرم با زنی خیابانی ارتباط پنهانی داشت / من پیشنهاد بابک را قبول کردم و به عقد پنهانی او درآمدم
به گزارش سرویس حوادث کواره، اما ترم چهارم بودم که عمویم مرا برای پسرش خواستگاری کرد و با این که هیچ علاقه ای به پسرعمویم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با این شرط که ادامه تحصیل بدهم جواب بله را گفتم و رخت عروسی به تن کردم. زن جوان با چشمانی اشک بار در دایره اجتماعی کلانتری 15 مشهد افزود: متاسفانه عمویم پس از گذشت چند ماه گفت خوش ندارد عروسش به دانشگاه برود و او با این حرف ها شوهرم
ضرورت بازنگری و اصلاح قوانین حوزه زنان/ 7درصد تماس با اورژانس اجتماعی در مورد همسر آزاری است
مهرو ماهر،گروه باجتماعی خبرگزاری آنا: امروز، 5 آذر برابر با 25 نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان در تقویم ها ثبت شده است در حالی که تنها در قالب یک روز به این موضوع توجه می شود و در عمل برای کاهش و حذف این آسیب اجتماعی گام چندانی برداشته نشده است. فاطمه که چند روز پیش در اورژانس بیمارستان لقمان بستری شده است، می گوید: چند روز پیش که با همسرم اختلاف نظر پیدا کردیم میز کوچک کنار اتاق را به سمت من پرتاب کرد که از شدت فشار به شکم و ضربه د
علی شادمان: نمی توانم علاقه ام به شهرت را انکار کنم
به واسطه حضورش در سریال سرزمین کهن ، ماه و پلنگ در تلویزیون و اروند و یتیم خانه ایران در سینما، پر کار به نظر می رسد به گفت وگویی مفصل نشسته ایم که در ادامه می خوانید . بعد از گذشت یک سال از پخش سریال کیمیا ، با مجموعه ماه وپلنگ دوباره به تلویزیون آمده اید، چه شد که ماه و پلنگ را انتخاب کردید؟ پیش از عید 95 بود که پیشنهاد حضور در سریال ماه و پلنگ به من داده شد و از آن جایی که
دستگیری برادر جنایتکار پس از 19 سال+ تصویر
انداختم و اقدام به آتش زدن کردم که ناگهان همه جا آتش گرفت و خودم نیز دچار سوختگی شدم اما موفق به خارج شدن از محل شدم. متهم در ادامه مدعی شد: پس از آتش زدن خانه برادرم، به تهران آمده و طی این مدت بواسطه ارتباط نداشتن با هیچکدام از بستگان و اعضای خانواده، اطلاع نداشتم که در آن آتش سوزی ، همسر برادرم فوت کرده است . متهم در خصوص ازدواج خود در تهران نیز گفت: پس از گذشت 10 سال از
نادر گلچین: موسیقی ملی مهجور مانده است
پررنگ تر می شود که محیط اطراف سازگار نباشد. من نیز به تنگنا افتادم و به میل و اراده خودم چند سالی گوشه نشین شدم و از خلق موسیقی کناره گرفتم؛ ولی همچنان به یک فراز از موسیقی یا یک کلام از شعر فارسی عشق می ورزم. من شعر و موسیقی را به شکل دیوانه واری دوست دارم. هیچ وقت از موسیقی جدا نبودم حتی زمانی که کناره گرفتم و کاری را ضبط نکردم باز هم عاشق موسیقی بودم. بعد از انقلاب سه سی دی ضبط کردم که هر کدام
درباره ی کتاب زهر و مؤلف آن (4)
هنوز طلبه ی جوانی بود، خانه اش را به قصد ایتالیا ظاهراً ترک کرد. که به نظر می رسد در آنجا درباره ی زُهر چیزهایی شنیده است، و سرانجام در سال 1305 به اسپانیا رفت، و در آنجا به شرایطی که باعث شد این کتاب انتشار یابد، علاقه مند شد. خاطرات او، که چند بخش آخر از آن نیز به صورت دست نوشته باقی مانده، گزارش نسبتاً ساده ای درباره ی اطلاعاتی که درباره ی این موضوع جمع آوری کرد، ارائه می دهد. گزارش می شود که او
بازداشت مردی که 19 سال پیش همسربرادرش را کشت و سوزاند
خانواده اش از داخل خانه بودم. در این مدت که منتظر بودم تا محل آرام شود داخل ماشین خوابم برد. پس از بیدار شدن، ماشین را به نزدیکی منزل برادرم برده و پس از تخریب شیشه پنجره، شیلنگ های متصل به کپسول های گاز را به داخل خانه انداختم سپس با روشن کردن آتش ناگهان همه جا آتش گرفت و خودم نیز دچار سوختگی شدم اما موفق به خارج شدن از محل شدم. متهم در ادامه توضیح ماجرا مدعی شد: پس از آتش زدن خانه
ناگفته های یک زن بیوه جوان از سرنوشت سیاهش
برادرانم گفت و گو کنم و خودم را در اتاق حبس کرده بودم. بعد از مدتی با رد کردن خواستگارانم با نفس خودم می جنگیدم. تا این که در با فردی آشنا شدم که مدعی بود همانند من به دلیل همسرش طلاق گرفته است و رابطه ما خیلی زود صمیمانه شد. با صحبت های سپیده آرام می گرفتم و حرف های دلنشین او باعث شد تا روزی چند بار با هم چت کنیم. سپیده آن قدر با مهربانی و عطوفت و کلمات امیدوارکننده سخن می گفت که مشتاق دیدارش شدم و
برادر شوهرم به من فهماند که دنبال ارتباط با من است و من در غیاب فرشید، او را پذیرا شدم و ...
به گزارش رکنا، در یک خانواده متوسط بزرگ شده و پس از دیپلم گرفتن به دلیل قبول نشدن در کنکور و چند سالی در پشت کنکور ماندن، سرانجام با فرشید که او نیز مانند خودم از جامعه ای نه چندان مرفه بود، برخلاف میل باطنیم به دلیل اصرارهای مکرر پدرم و مادرم مبنی بر همان طرز فکر همیشگی که دختر باید زود ازدواج کند وگرنه باید ترشیش را گرفت، ازدواج کرده و وارد دنیای ناخواسته ای شدم که چندان میل وارد شدن به آن را
ایثار مشق نخست بسیج / دولت ها قدردان بسیج در عمل باشند نه در حرف و شعار/ ظرفیتی استثنایی برای رفع ...
حدود 17، 18 ساله بودم و بدون هماهنگی با خانواده برای رفتن به جبهه ثبت نام کردم. شب بعد از ثبت نام به خانه آمدم و به پدرم گفتم که من داوطلب رفتن به جبهه شده ام. او خندید و گفت: شما بچه ها چه کاری می توانید انجام دهید؟ شماها باید باشید و ما باید برویم. پدرم یکی از مربیان کشتی من بود و با او رفاقتی صمیمانه داشتم. این کل کل های بین مربی و شاگرد ادامه داشت تا اینکه بعد از چند روز از سمنان به تهران و