شهیدی که هیچ گاه لباس نو نپوشید - شعار سال
سایر منابع:
سایر خبرها
طنز؛ دربی رو ول کن! خودمون چند چندیم؟!
سوشیانس شجاعی فرد در روزنامه شهروند نوشت: می خواستم راجع به این که برگزاری دربی چگونه به اقتصاد ملی کمک می کند، بنویسم و راجع به بازار بوق و کرنای کنار استادیوم و بالارفتن آمار فروش تخمه، چیپس، ماست، سیگار، پادزهر مار، شیر سماور، اگزوز خاور بگویم و درباره این که چطوری یک ریال، حتی یک ریال از پول پیامک هایی که شما می دهید، توی جیب مخابرات و صداوسیما و حسینی و اینها نمی رود و این وسط من
نگرانی های آقای وزیر
میلیارد دلار در این پل هزینه شده؛ البته عده ای تا سه میلیارد دلار نیز ذکر می کنند، ولی اساسا روشن نیست که این هزینه برای چه انجام شده است؟ اصلا چه سودی برای تهران داشت؟ بعد زمانی که گفته می شود تهران ایمنی می خواهد، سریع می گویند دولت منابع لازم را نداده است. همه اینها را گفتم که بگویم زندگی شهری در ایران در دوره مدرن نیاز به بازنگری اندیشه مدرنیته در ایران دارد. من می گویم آخر کار
دلهرۀ کشندۀ یک هایس!
دخترک چشم به راه آمدن پدر با یک عروسک کوچک، فرقی ندارد! برای سواری دادن به پسرک آتش پاره ای که از سروکولت بالا می رود؛ فرقی ندارد که شهیده شده ای یا اسیر...سایه ات نیست! سایه سر خانه نیست! مرد زندگی یک دختر جوان نیست... و بدتر از این نبودن، دلهره توقف آن هایس لعنتی است که ابتدا نامه ای را به فرمانده اردوگاه می دهد و بعد چشمها در چشم این خانم فرمانده، گره می خورد و نفس ها حبس می شود و لب ها
در زمینه عدالت یک میلی متر هم پیشرفت نداشته ایم/ چرا از برخی مشایخ انقلاب معصوم و مظلوم ساختیم؟/ ...
سیاسی کم و بیش مسلح شد که با امکانات مصادره شده در هنگامه هرج و مرج فروپاشی نظام سیاسی ستم شاهی هر یک ساز سیاسی و در مواقعی نظامی مستقل خود را می نواختند، مسئولان وقت تصمیم بر پاکسازی دانشگاه گرفتند. نخستین و فوری ترین برنامه ملموس و انگیزنده اصلی به راه انداختن آنچه موسوم به انقلاب فرهنگی شد، دقیقاً همین پاکسازی بود. لیکن با بستن دانشگاه ها که مقدمه آن پاکسازی بود به تدریج ستاد انقلاب فرهنگی با
قتل دو کودک؛تکرار یک فاجعه تلخ
کند، ولی جرأت بریدن کامل رگ دستش را نیافت. دقایق به کندی سپری می شد تا این که صبح روز بعد خواهر زن جوان با دیدن پیامک مشکوک، با حالتی نگران خود را به منزل خواهرش واقع در خیابان امام هادی(ع) رساند و در خانه ویلایی انتهای کوچه را به صدا در آورد. او مدام در می زد تا این که راضیه (زن 33ساله) در حالی که رمقی در بدن نداشت، به سختی خود را به در حیاط رساند و در را باز کرد. خواهر او با دیدن وضعیت
"به نام خانه که زندان نیست"
کند. این جواب عاطفه هم هست، کسی که با چشم اشاره ای به زن کنار پنجره می کند: او را می بینی، او همه کاره مان است، همدردمان، بهیارمان. شبنم نگاهی می کند با مهر. خودش هم اعتیاد داشت، حالا مددکار شده، دو سه روز اینجاست، دو سه روز خانه خودش: 5 سال است پاکم. در همین موسسه تولد دوباره پاک شدم. او مراقبشان است و از پایین رفتن سن زنان معتاد حرف می زند: الان مواردی مراجعه می کنند که 15 و 18 ساله
همسر شهید: برای اینکه او را در لشکر فاطمیون راه دهند با لهجه افغانی صحبت می کرد/ حاج قاسم می گفت فکر می ...
کند. همه کارهایش را در همان سفر مشهد انجام داد. سید ابراهیم و حاج قاسم سلیمانی مصطفی چه آن زمانی که در بسیج مسجد بود و چه زمانی که به سوریه رفت، وقتی می خواست با بچه های گروه خودش کاری انجام دهد، از لفظ هایی استفاده می کرد که بچه ها بخندند و انرژی بگیرند. هیچ وقت لفظ های کتابی و فرماندهی به کار نمی برد. لفظی را که در جریان عملیات گفته بخاطر ندارم، اما با ادا و اصول خاصی به بچه
نسخه پزشک قلابی جان پسر 4 ساله را گرفت
حالش بد شد او را به درمانگاه ببریم. پسرم خوابش گرفت و او را به اتاقش بردیم. ساعتی بعد مرد همسایه آمد و همراه او به اتاق دیگری رفتیم و با هم شیشه مصرف کردیم. حواسمان به حال و روز فرزندم نبود. وی گفت: نیمه شب حال پسرم بدتر شد و به پیشنهاد مرد همسایه همه کار کردیم اما پسرم جانش را از دست داد. ای کاش به گفته مرد پزشک همسایه توجه نمی کردم و فرزندم را به بیمارستان می بردم.
فتوایی که سالانه یک میلیون دلار برای انگلستان دارد؟ +تصاویر
آیات شیطانی تا امروز ادامه یابد. ** سلمان رشدی؛ از بچه های نیمه شب تا لبخند به یوزپلنگ سِر احمد سلمان رشدی در سال 1947 در بمبئی هندوستان در خانواده ای مسلمان متولد شد. در 13 سالگی به انگلستان مهاجرت کرد و تابعیت انگلیسی گرفت. وی نویسندگی را با کتاب گریموس شروع کرد که در واقع نخستین تجربه وی است اما با بچه های نیمه شب به شهرت رسید و توانست در سال 1981 جایزه کتاب بوکر را کسب کند
رازی که 4 سال از مادر مخفی بود!
زمستان بود، ساعت 12 شب شده بود و مجتبی هنوز نیامده بود. بسیار نگران و دلواپس شده بودم؛ مرتب می رفتم جلو درب منزل و برمی گشتم، تا اینکه بالاخره برگشت و به جای اینکه از درب وارد شود، از پنجره به داخل منزل آمد؛ کفش هایش به پاهایش نبود و تمام لباس هایش خیس آب بودند. چیزی در لباسش مخفی کرده بود و هرچه می پرسیدم کجا بودی جواب نمی داد. تا چند سال بعد هم که سوال می کردم آن شب کجا بودی هیچ جوابی
ناگفته هایی از امام(ره) آیت الله منتظری و شریعتمداری
شود. آن زمان مثل حالا تا سیزدهم روزنامه ها تعطیل نبودند و منتشر می شد. شب از روزنامه به خانه آمدم و دیدم که تلفن زنگ زد و آقای انصاری از بیت تماس گرفت و گفت امام پیغامی به شما دادند که از امروز به بعد هیچ چیزی از آقای منتظری چاپ نکنید. من تا این جمله را شنیدم، خوشحال شدم. گفتم در آبان ماه گذشته (یعنی سال 67) آقای منتظری حرف هایی زدند و من مقاله ای نوشتم و در آن مقاله به آقای منتظری انتقاد کردم که
دختر خردسال کرجی شاهد ترور شبانه پدر / مردم قاتلان را هنگام فرار در مرز به عنوان داعشی دستگیر کردند ...
صدای بوق ماشین پدرم آمد مثل همیشه از خانه بیرون دویدم تا در پارکینگ را باز کنم اما دوست پدرم را دیدم که از ماشین –زانتیا- پیاده شده و به طرف پدرم شلیک کرد و او را کشت. بعد هم تیری به دست من زد و با پسر ناشناسی که همراهش بود فرار Escape کردند. همسر مقتول نیز گفت: میلاد با شوهرم دوست بود و در اصفهان زندگی می کرد. او درگیر مشکلات مالی بود که به همراه زن و فرزندش مدتی به کرج آمدند و شوهرم
قتل رقیب عشقی در حمایت از رفیق
قرار است با او دعوا کند. از من خواست همراهش بروم. من هم قبول کردم. وقتی امین را دیدیم، اول به یکدیگر فحش دادیم. سعید در میان دعوا محل را ترک کرد. امین فحش بدی به من داد، عصبانی شدم چاقو را برداشتم و آن را پرت کردم. نمی دانم چاقو به کجای امین خورد. لباس هایم خونی شده بود. به خانه برگشتم و لباس ها یم را عوض کردم. اصلا فکر نمی کردم امین کشته شده باشد. بعد از گفته های وحید، مأموران سعید را بازداشت
وقتی تازه داماد فریادهای وحشت آور نوعروس و چند مرد را از پشت تلفن شنید و...
صدایش می زدند، از راه رسید و آنها در حرف هایشان گفتند قبل از تحویل دادن خودرو به صاحبش، باید شیشه شکسته را تعویض کنند که همان موقع فهمیدم خودرو را امانت گرفته اند. با این حال سه آدم ربا وارد جاده فرعی و خاکی شدند که ناگهان خودرو در گل و لای گیر کرد. وقتی پیاده شدند، مخفیانه گوشی همراهم را از کیفم برداشتم و طوری که وانمود کردم به راننده التماس می کنم، با همسرم تماس گرفتم و گفتم: تو را به خدا مرا رها
دردسری که پدر شوهر مشهدی برای عروس 13 ساله اش ایجاد کرد!
اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: 13 سال بیشتر نداشتم و در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می کردم که شبی مادرم کنارم نشست و از جوانی سخن گفت که به واسطه یکی از آشنایانمان مرا خواستگاری کرده بود. آن زمان من چیزی درباره همسرداری و زندگی مشترک نمی دانستم اما می فهمیدم که هر دختری باید ازدواج کند. این بود که سرم را پایین انداختم و همه چیز را به عهده مادرم گذاشتم. خیلی زود رفت و آمدها و آداب و رسوم خاص ازدواج به
او مثل شیطان سایه به سایه دنبالم می آمد / وقتی نامه اخراج دانشگاهم دست مادرم رسید شوکه شدم
گوشم زمزمه می کرد که بچه ای!، ترسویی!، با ما باش و از این دو روز زندگی لذت ببر. این گونه بود که پایم به میهمانی های شبانه باز شد، دیگر در شبکه های اجتماعی سیر می کردم و از انجام هیچ گناهی روی گردان نبودم. اطلاعات دیگران را در هک می کردم. برای دیر آمدن های شبانه و گرفتن پولی برای خوشگذرانی به پدر و مادرم که همه زندگی ام بودند دروغ می گفتم. اخاذی کردن از دیگران و کشیدن سیگار (بنگ) و همچنین مصرف صنعتی
ناگفته های ظریف؛ از ارتحال هاشمی تا درز محرمانه ها
این همه وقت و سال، شرایط بهتر در کنار ابلاغ پیام و اعلام مواضع؛ امکان برای رسیدن به یک راهکار و یک فهم مشترک و کار را پیش بردن، بود . این اتفاق نیفتاد و ممکن است که دوستان معتقد باشند که اگر دو دوره دیگر مذاکره شده بود به آنجا می رسیدیم؛ همیشه می شود راجع به اگرها صحبت کرد که معلوم نیست که محقق شود. من اعتقاد دارم بالاخره مذاکره یک هدف مشخصی دارد، سخنرانی یک هدف مشخص دیگری را دارد و هیچ کدام بر
وقتی پسر 16 ساله ایرانی در یک شب با دو دختر ازدواج کرد!
برای زراعت و دامداری می رفتم آنها با هم قالی می بافتند و هیچ وقت شاهد دعوا یا ناراحتی آنها از یکدیگر نبودم. یک سال بعد الهام باردار شد و خدا هانیه را به ما داد. شرایط بد اقتصادی مشکلات زیادی برای ما به وجود آورده بود، اما به دنیا آمدن هانیه باعث شد تا همه چیز را فراموش کنم. به خاطر آنکه گله گوسفندان را باید به دشتی دور از روستا می بردم مجبور بودم شب را در کلبه ای سر کنم و روز بعد به خانه بازگردم
احمدی نژاد از چه کسی حمایت نمی کند؟
پی عزم دولت تازه تأسیس برای تصاحب کرسی های شورای شهر در انتخابات سال 1385 شکل گرفت، اما نکته جالب توجه اینجاست که در تیرماه سال 1390 و پس از آن که ماجرای خانه نشینی محمود احمدی نژاد خدشه ای وصف ناپذیر به محبوبیت او در میان اصولگرایان وارد کرد، شایعات سیاسی مبنی ب ر تغییر نام ائتلاف رایحه خوش خدمت به جبهه نیروهای انقلاب شدت گرفت. در میان جریان های حاضر در عرصه سیاسی کشور و نیز
ای بوک و رمان الکترونیک، قاتلان کتاب های کاغذی؟!
. کاغذ مرد. رمان مرد. داستان کوتاه مرد. خیلی ها گفتند همه اینها مرد. اما دیدیم که چنین اتفاقی نیفتاد، بلکه برعکس؛ رمان دچار دگردیسی شد. بعد هم که تلویزیون آمد، یک عده گفتند سینما مرد. اما سینما هم نمرد بلکه مجبور شد خودش را با شرایط جدید انطباق بدهد، بنابراین تحول پیدا کرد و من فکر می کنم تحول مثبتی هم پیدا کرد. بعد که اینترنت آمد، باز یک عده گفتند تلویزیون هم مرد اما فعلا که عجالتا تلویزیون هنوز زنده
آواز کولبران در مه و برف
نایلون و کیسه پوشیده شده اند. آلونک ها درهای کوچکی دارند و آن طور که یکی از کولبران می گوید قهوه خانه و رستوران های کوهی کولبرهاست. تقریباً 20 یا 30 تایی هستند اما درهای همه بسته است. به امید می رسم؛ کولبر 20 ساله. روی پوتینش جوراب کشیده که سر نخورد. از او می پرسم برای کولبری باید چه کارهایی کرد؟ زیپ کاپشنش را باز می کند که زیر آن یک کاپشن دیگر است. خودش می گوید: 6تا کاپشن پوشیده ام و 3 تا شلوار و 3
حسین مرعشی: نگرانیم روحانی رقیبی ندارد
همه اصولگرایان را در بر می گیرد. در جبهه اصولگرایانی که قرار باشد علی لاریجانی و ناطق نوری نباشد، روحانیت مبارز با تمام طرفیت هایش نباشد یا حتی خود آقای روحانی که از ظرفیت های مهم اصولگرایی است، نباشد و اینها را کنار گذاشته شوند، چطور می شود؟ ما در جبهه خودمان یک نفر را هم کنار نمی گذاریم، اما اصولگرایان همه را یکی یکی کنار می گذارند و بعد یک عده را جمع می کنند که نمی شود.
چرا باید از اوباما متشکر باشیم؟
محلی را نیز با خود همنوا می کردند. البته برای تشریح موفقیت های داعش برای رسیدن به اهداف، دلایل متعددی می توان برشمرد که از جمله ی آن ها می توان بسترسازی فکری برای تفوق بر سرزمین های تحت تصرف را به عنوان یکی از دلایل برشمرد. اما بی شک مهم ترین دلیل این موضوع به حمایت همه جانبه ی مالی و تسلیحاتی از این گروه ها برمی گردد. به راستی بعد از پنج سال از گذشت شکل گیری این گروه های افراطی، چه کشوری منابع
وعده 50 میلیونی دادند که همراهشان باشم/رسانه های خارجی سراغ من هم آمدند/7 سال است، خانه نشین ام
جایگاه رسیدند که بدون درگیری و دعوا و توهین با هم بحث و گفتگو کنند. یک شور و هیجان خوبی در آن هست و لذت بخش است. احساس بدی به کسی دست نمی دهد چون همه آمده اند و برای رقابت هایشان لیدر هم درست می کنند تا ببینند در نهایت و در انتخابات چطور می شود. بعد از اینکه میرحسین موسوی شکست خورد می توانست یک کار خوب و عاقلانه انجام بدهد و خودش کنار بکشد و راه های قانونی را برای هر اعتراضی هم که داشت، طی کند
موزه، شناسنامه ماست/ کار با پروفسور گیرشمن، سراسر خاطره و تجربه بود
درست کردم و حدود چهارسال در این باغ کارمی کردم. بعد دیدم بچه های محله مان کتابخانه ندارند برای همین یک کتابخانه در حسینیه محله فین علیا درست کردم و وقتم را در این کتابخانه با بچه ها می گذراندم تا این که 14 دی ماه 1380 ساعت 10 شب تلفن منزل به صدا درآمد و آن طرف تلفن دکتر صادق ملک شهمیرزادی بود که از من خواست در طرح بازنگری سیلک همکاری کنم، چراکه بعد از آقای گیرشمن، سیلک به مدت 70 سال رها شده بود و
چرا باید از اوباما متشکر باشیم؟
، برخی از مسئولان محلی را نیز با خود همنوا می کردند. البته برای تشریح موفقیت های داعش برای رسیدن به اهداف، دلایل متعددی می توان برشمرد که از جمله ی آن ها می توان بسترسازی فکری برای تفوق بر سرزمین های تحت تصرف را به عنوان یکی از دلایل برشمرد. اما بی شک مهم ترین دلیل این موضوع به حمایت همه جانبه ی مالی و تسلیحاتی از این گروه ها برمی گردد. به راستی بعد از پنج سال از گذشت شکل گیری این گروه های افراطی، چه
رحمتی: از این به بعد یک سوت بدهید سیدجلال قضاوت کند
هواداران قول داده بودم که آن باخت را جبران می کنیم. خدا را شکر این اتفاق رخ داد. ما باید سه بر یک برنده می شدیم اما اتفاقاتی در لحظات آخر بازی رخ داد که مانع از آن شد. رحمتی ادامه داد: جلال حسینی دوست خوب من است. ما چند سال در تیم ملی با هم دوست و هم خانه بودیم. او را دوست دارم و اخلاقش را می شناسم. در لحظه گل دوم پرسپولیس که به نظرم صددرصد خطا بود سیدجلال با آرنج به من زد و من گفتم چرا
ناصر محمد خانی بعد از اعدام شهلا به اصرار خواهرم را صیغه 50 ساله کرد!
شدیم ولی هر چه منتظر ماندیم خبری از او نشد. در راه بازگشت به خانه بودیم که متوجه خودروی پرایدی شدیم که ناصر داخل آن نشسته بود. چراغ زدیم و خودرو توقف کرد. اینکه گفته شده ما به او حمله کردیم و ناصر و دوستش را کتک زدیم، صحت ندارد و دروغ است. اگر کتک زدیم، حتما پزشکی قانونی می تواند این را ثابت کند. بعد از اینکه ماشین توقف کرد، خودم پیاده شدم و به سمت ماشین رفتم و به دامادمان گفتم که چرا بدهی
کاهش وزن 20 کیلوگرمی ملیکا شریفی نیا
، برویم سراغ داستان رژیمتان؛ قصه از کجا شروع شد؟ از خیلی وقت پیش به فکر کم کردن وزن بودم اما نمی شد. شنیده بودم بعد از 30سالگی کم کردن وزن کار دشواری است. به همین دلیل تصمیم گرفتم هر طور شده، وزنم را پایین بیاورم و سال گذشته وقتی شمع تولدم را فوت می کردم، به خودم قول دادم که هر طور شده، وزنم را کم کنم و خدا را شکر توانستم در عرض 7ماه 20کیلوگرم کم کنم و حالا خیلی خوشحالم چون توانستم خودم
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت
توی خانه چرخی زد، کمی من را نگاه کرد، بعد رفت بیرون دوباره همین طور، سه بار و چهار بار، سرانجام من گفتم: محمدجان قیافه ات می گوید که حرفی داری، فکر کنم درباره جبهه هم باشد من گوش می کنم بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شد آرام و خوشحال گفت: می خواهم تنها با شما صحبت کنم و شب تنهایی صحبت می کنیم. گفتم: باشد شب پدرت هم می آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد چون نمی