چطور فرزند یک جانباز به این روز افتاد! - فاش نیوز
سایر خبرها
از قلیان تا ماری جوآنا در خانه های امن
دوربین گذاشتن که فقط واسه مشتریای خودشون درو باز کنن. اکبر شجاعی، یکی از چایخانه داران قدیمی در اصفهان است. 23 سال است این شغل را دارد و حالا 8 ماه است که مغازه اش را پلمب کرده اند و از کار بیکار شده؛ او می گوید روزی نیست که از این اداره به آن اداره نرود. هشت ماهه دارن ما رو این طرف و اون طرف میفرستن، فرمانداری میگه علوم پزشکی، علوم پزشکی میگه بهداشت، الانم که همه موافقت کردن، میگن دادستانی مخالفه
سارقان طلافروشی خانی آباد در دادگاه/ متهمان: می خواستیم پول دیه یک قتل را جور کنیم!
به گزارش گروه رسانه های دیگر خبرگزاری آنا از شهروند، ساعت هشت شب 19 مرداد سال 94- 4 مرد سارق در حالیکه دو اسلحه جنگی به دست داشتند، به یک طلا فروشی در این خیابان حمله کردند و با نقشه ای خطرناک توانستند 4 و نیم کیلو طلا را سرقت کنند. آنها پس از سرقت این 4 و نیم کیلو طلا، سوار دو موتورسیکلت شده و فرار کردند، اما درست 7 روز بعد از سرقت شناسایی و در استان مازندران بازداشت شدند. وقتی متهمان برای
نجات اقتصاد ایران از حرف تا عمل/ وعده ای که محقق نشد
می کنید حداقل دو برابر شده است. اصلا امروز قیمت ها یک چیز است و فردا یک چیز دیگر. هیچ کالایی دو روز در یک قیمت نیست. من یادم نیست آخرین بار چه زمانی بود که با کالایی مواجه شدم که قیمتش کاهش پیاده کرده باشد. اصلاً فضای عجیبی شده است. درآمد ماهیانه من1 میلیون و 600 هزار تومان است. این کار و حقوق را هم به سختی پیدا کرده ام. سه سال بیکار بودم. یعنی کارهای مختلف ولی کوتاه مدت انجام می دادم. حالا هم
خاطره فرزند شهید هسته ای با ورود آقایان ممنوع
خانواده شهید داریوش رضایی نژاد با حضور در برنامه خندوانه از خاطرات خود با این شهید سخن گفتند. به گزارش خبرآنلاین، برنامه خندوانه شامگاه یکشنبه 20 فروردین به مناسبت روز ملی انرژی هسته ای میزبان همسر و فرزند شهید داریوش رضایی نژاد بود. در ابتدای برنامه شهره پیرانی درباره حادثه ترور همسرش توضیح داد: پنج سال و هفت ماه پیش بود، من و داریوش رفتیم دنبال آرمیتا و وقتی نزدیک خانه
از پس هزینه های بیماری ای بی بر نمی آییم/به خاطر مسائل مالی عمل جراحی دست انجام ندادم
که برخی از افراد باور نمی کنند که این بیماری هایی که در اثر اختلال های ژنتیکی به وجود می آید، مسری نیستند و به همین دلیل این افراد را از جامعه طرد می کنند، از بزرگترین عقب افتادگی های ذهنی برخی از افراد به اصطلاح به روز جامعه ما است، از عادل صحبت زاده خواستم که یک نمونه از این اتفاقات اینچنینی را برایمان شرح دهد، من و خانوادم هیچوقت خودم رو محدود نکردم و پا به پای هم سن و سال هام توی مدرسه دولتی
روایت جزئیات دیدار با تروریست دستگیر شده در زندان اوین
دبیرستان بودم. یک روز صبح که پدرم همیشه زودتر از ما به بیرون منزل می رفت شتاب زده به خانه مراجعه کرد و من گفت، از فلان کوچه نرو مدرسه راه ات رو عوض کن. علت را جویا شدم و پدر در جواب توضیح داد، منافقین یک جوان را در سر در یک حسینیه دار زدند من دیدم حالم خراب شد و نمی خواهم شما این صحنه را ببینید. سپس همسر شهید لحظه ای درنگ کرد و با ژستی پرسش گونه ادامه داد، فضای دهه 60 پر از ترس و
4 روایت فرماندهی که خود را خاک پای مردم می دانست
افشاری : من سه سال از صیاد بزرگ تر بودم ولی طوری به صیاد وابسته بودم که انگار پدرم است. به خاطر این که همیشه هوایمان را داشت، مثل یک پدر. یک پدر چه طوری هوای بچه هایش را دارد و مراقب شان است! چه طور به تربیت شان دقت می کند و ریز کاریهای بچه هایش برایش مهم است! صیاد هم با افراد زیر دستش همین طور بود. ما را به حال خودمان رها نمی کرد. به اخلاق و رفتارمان توجه داشت. طوری حواسش به ما بود که گاهی
کتاب، کلاج، فرمون
رادیو را باز می کند: ساعت هفت و 30 دقیقه، اینجا اصفهان است. هردومان می زنیم زیر خنده و از ته دل می خندیم. جلال بیسچار نگاهم می کند و با طمانینه خاصی می گوید: راستش اینکه نتونستم بد باشم. سعی هم کردم اما خب افاقه نکرد. من به فکرم می رسد که بدی یه چیزی ذاتیس. اینا همه جا میشد دید. آخه ادم که یهو بد نمیشد. اگه قرار بود بشد، من شده بودم اما کتابا نذاشتن بد شم و انگشت اشاره اش را رو به پنجره دیدنی ها نشانه می رود و می گوید: عزت زیاااد! و من پیکان طوسی تو سری خورده را با نگاهم بدرقه می کنم و به این مساله می اندیشم که هنوز هم کتاب، بهترین همنشین آدم ها ست. ...
سرقت مسلحانه بخاطر پرداخت دیه
بازی خطرناکی شده ام. چهارمین متهم که در جایگاه ایستاد دختر جوان بود. او که اتهامش مشارکت در سرقت است، گفت: پدرم چند سال قبل فوت شد و برادرم نیز معتاد بود. در این مدت با متهم ردیف دوم دوست شدم و او به من قول ازدواج داد. او گفت که بعد از این سرقت دیه ای را که بدهکار است پرداخت می کند و بعد عروسی می کنیم. من هم قبول کردم. آنها به من گفتند به بهانه خرید طلا به طلافروشی مورد نظر بروم تا طلافروش
می خواهم ترک تحصیل کنم! / نوجوانی، حساس ترین دوره زندگی انسان
بدهم، والدینم در منزل مرتب باهم جرو بحث می کردند و من هر روز شاهد درگیری آنها بودم. از طرفی پدرم امسال مرا در یک مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کرده بود و با وجود اینکه کلی چک و بدهی داشت چک های مدرسه نیز به قرض های پدرم اضافه شده بود و من مرتب در مدرسه بخاطر پاس نشدن چک های پدرم تحقیر و سرزنش و من نیز نسبت به درس هایم بی تفاوت شدم. الآن حدود یک ماه است که پدرم منزل را ترک کرده و برای کار به
بازیگری که با شوخ طبعی با مشکلاتش مقابله می کند
بهزادی و حمید شیرزادگان رفتند تیم ملی و من خیلی ناراحت بودم چرا نرفتم، ولی دیپلم که گرفتم حساب کردم باید کار کنم. ما زیاد دارا نبودیم. پدرم ندار بود. باید از پس مخارج زندگی برمی آمدم. آن موقع باشگاه ها پول نمی دادند. مجبور شدم در آن دورانی که می کوبیدم بروم تیم ملی برم، پی کار باشم تا پول درآورم. این شد که ورزش را کنار گذاشتم. رفتم اداره تئاتر و استخدام شدم. پست شما چه بود؟
جایگاه اعتکاف در دین کجاست و چرا به این امر توصیه شده ایم؟
پایانی محبت است. در اعتکاف، این ظرفیت وجود دارد که لحظه به لحظه این محبت الهی بیشتر شود، چون ما مهمان خانه خدا هستیم، کام مان هم خدایی است زیرا روزه داریم، آنچه به زبان می آوریم قرآن و ذکر و دعاست، این هم سرچشمه محبت الهی است. فلذا در اعتکاف، زمان و مکان و افعال، همگی ما را به سمت محبت خدا می کشاند، خادمان هم چون حلقه واسط هستند باید این زمینه محبت الهی را فراهم کنند و آن چیزی که می تواند محبت ایجاد
نقشه شوم مرد کثیف برای برقراری ارتباط با زنی متاهل! + عکس
، مهرزاد آمد و به اتاق او رفت. از ترس نفهمیدم چه شد. صبح که بیدار شدم، جسد حلق آویز شده شوهرم را از پنجره اتاق دیدم. با اعترافات سوسن، مهرزاد 47 ساله دستگیر شد اما در تمام مراحل بازجویی خود را بی گناه دانست. او و سوسن دو سال بعد در شعبه دهم دادگاه کیفری استان تهران محاکمه و مهرزاد به قصاص و سوسن به 15 سال حبس محکوم شد. دیوان عالی کشور اما به این دلیل که مهرزاد تاکنون هیچ اقراری به قتل نداشته، حکم
مادرم به خاطر ارتباط با مرد غریبه بدنام شد و ... / سایه این اقدام وقیحانه زندگی مرا به تباهی کشاند
مادرم مرتکب خطای بزرگی شد و آتش اشتباهاتش، خرمن زندگی مان را به آتش کشید و خاکستر کرد. او زنی بدحجاب و بی بندوبار بود و به اتهام رابطه نامشروع با مردی غریبه، دستگیر شد و پدرم بدون چون و چرا طلاقش داد. من در کمتر از یک سال، زندگی با نامادری را در حالی تجربه کردم که پدرم معتقد بود سرش به سنگ زمانه خورده و چون به مادرم آزادی های زیادی داده بود، به این بلا گرفتار شده است. به همین دلیل او با
شوهرم در همان شانزده سالگی مرا مجبور به آن عمل کثیف کرد!
این متهم را می خوانید. خودت را معرفی کن؟ سارا هستم و 26 سال سن دارم؛ 10 سال قبل ازدواج کردم و یک پسر هشت ساله دارم. چطور به سرقت رو آوردی؟ زمانی که ازدواج کردم فقط 16 سال سن داشتم و همسرم در شب عروسی به من شیشه داد و باهم شیشه کشیدیم؛ از آن به بعد معتاد شیشه شدم و در نهایت سرقت کردم، چند شب قبل نیز قصد داشتم شیشه بخرم که با دوستانم بازداشت شدم.
همه مردم شوکه شدند / مادر دختر مطلب بسیار عجیبی از جوان اعدامی درخواست کرد!
تا با مادرم صحبت کند او را به خانه دعوت کردم در حالی که مادرم در خانه نبود و من اسیر دام شیطان شدم. علاقه ات به او در چه حدی بود؟ چرا به خواستگاری اش نرفتی؟ او تنها 16 سال داشت و فکر می کردم اگر به خواستگاری اش بروم مادرش با درخواستم مخالفت کند اما اشتباه می کردم. آیا مرجان هم می دانست که تو او را دوست داری؟ نمی دانم چون ارتباط زیادی با هم نداشتیم. در
5 زن و مرد گانگستر هایی که به طلافروشی در خانی آباد حمله کردند+عکس
بودم . قصد داشتم بعد از سرقت طلافروشی مبلغی را به عنوان دیه بپردازم و رضایت اولیای دم را جلب کنم اما یک هفته بعد از سرقت طلافروشی بازداشت شدم. وی ادامه داد: من بعد از سرقت می توانستم به راحتی از ایران کنم اما به خاطر فرزندانم این کار را نکردم. حالا فرزند کوچکم نزدیک به دو سال دارد و از موقع تولدش او را ندیده ام. به همین خاطر از قضات دادگاه تقاضا دارم در مجازاتم تخفیف قائل شوند. من از گذشته ام
بلای بسیار کثیفی که مادر به همراه برادرش بر سر منصوره دختر 16 ساله شان آوردند! + تصویر
محاکمه ایستاد. اسماعیل -33 ساله- که حدود 10 سال پیش به اتهام مشارکت در قتل منصوره بازداشت و سپس باقرار وثیقه آزاد شده است در دفاع از خود گفت: روز حادثه من در نانوایی بودم که برادر بزرگتر از خودم در تماس تلفنی با من از مرگ منصوره خبر داد. 40 روز بعد از این ماجرا به دیدن خواهرم رفته بودم که شوهر خواهرم مرا عامل قتل دخترش دانست.آنگاه مسعود - پسر 16 ساله متهم ردیف اول- با حضور در جایگاه، مادر و دایی
بلایی که پس از ارتباط شیطانی با خواهر یک جوان خلافکار بر سرم آمد / جمشید که فهمید مرا...
مرگ مادرم ، پدرم زن نمی گرفت. می گفت هیچ کس نمی تواند جای خالی مادرم را برایش پر کند. چهارساله بودم که با اصرار مادربزرگ و پدر بزرگم حاضر شد ازدواج کند. نامادری ام واقعا زن خوبی است. در تمام این سال ها از جان خود مایه گذاشته تا کم وکسری نداشته باشم. من یک خواهر ناتنی هم دارم. وی ادامه می دهد: نامادری ام بین من و خواهرم فرقی نمی گذاشت که هیچ ، به من بیشتر محبت می کرد. ده ساله بودم که پدرم هم
بلای وحشتناکی که در دوران عقد بر سر عروس 17 ساله آمد
تامین نمی کرد. زمانی هم که در منزل حضور داشت مدام با شبکه های اجتماعی تلفن همراهش سرگرم بود. وقتی اعتراض می کردم مرا کتک می زد و از خانه خارج می شد به طوری که مدت ها از او بی خبر بودم تا این که متوجه شدم با زنی مطلقه که 10 سال از خودش بزرگ تر است رابطه دارد و در منزل او زندگی می کند. از آن روز به بعد نوزادم را در آغوش می فشردم و تنها اشک می ریختم. پدرم وقتی حال و روز مرا دید مرا به خانه خودش برد. اکنون که 15 ماه از آن روز می گذرد همسرم حتی برای دیدن دخترش هم نیامده، در حالی که من نمی توانم به چشمان پدرم نگاه کنم و... اخبار زیر را از دست ندهید: اخبار زیر را از دست ندهید: ...
خداداد: پول مفت،بعضی ها را پررو می کند
خبرآنلاین: فریمان زادگاه خداداد عزیزی نزدیکترین شهر به محل وقوع زلزله مشهد بود اما حماسه ساز ملبورن می گوید روستای زادگاهش حتی مصدومی هم نداشت چون سال هاست خالی از سکنه شده! گفتگو با خداد عزیزی را در ادامه می خوانید: *هنگام زلزله، در مشهد بودیم؟ من اصلاً متوجه نشدم، داخل ماشین بودم و داشتم با دخترم فاطمه تلفنی صحبت می کردم که ناگهان گفت بابا خانه دارد می لرزد، زلزله آمده. به
ارقام نجومی این بار در حوزه خرید و فروش لیست های انتخاباتی
در پیش رو داریم من منتقد جریان های سیاسی موجود هستم. این درست است که اینجانب به جناح اصلاح طلب گرایش دارم اما من واقعاً به جریان اصلاح طلب نقد دارم. واقعاً رهبران جناح اصلاح طلب در اصفهان اشتباهات فراوانی مرتکب شده اند. رفتار این افراد اشتباه است. اکنون جوانانی هستند که نه تنها متعهدانه و خالصانه کار کرده اند، بلکه کارآمدی آن ها زبانزد عام و خاص است. این اقراد متخصص کنار گذاشته می شوند و بر روی
جنگ میان دیو و فرشته
، من هنوز سوم دبیرستان بودم که برایم ماشین خرید و با دوستم شب ها به جنگل و دریا می رفتیم و مواد مصرف می کردیم. با این وضعیت ادامه تحصیل دادی؟ بله، سال 1376 دیپلم گرفتم و همان سال در دانشگاه شهر ابهر، رشته مهندسی قبول شدم. از همان ابتدا پدرم برایم خانه گرفت و در آنجا تنها تریاک مصرف می کردم. دو سال بعد پدرم ورشکست و سپس فوت شد. مادرم به همراه برادر کوچک ترم به خانه من در ابهر آمدند؛ از
ضربدر قرمز روی اثر انگشت
تا در خانه دایی اش زندگی کند: کلاس دوم ابتدایی بودم که مدرسه رو ول کردم رفتم تعمیرگاه مکانیکی دایی ام شاگرد شدم. او حالا با کمک پسرعمویش که در تهران پیک موتوری است، شب ها خواندن و نوشتن را تمرین می کند و روزها هم مشغول یادگرفتن نشانی خیابان هاست تا بتواند به عنوان پیک موتوری کار کند: چند تا بسته رو آزمایشی بردم راضی بودن. ازم گواهی عدم سوءپیشینه خواستن ولی من مشکل دارم فعلا. پسرعموم قرارشده
لمپن ها، فکلی ها، ژیگول ها
داشتند. لباس رسمی آنان کت وشلوارهایی با کلاه مخمل هم رنگ و کفش سیاه پاشنه خوابیده تمام میخ و پیراهن یقه باز بود. این ها از وسیله هایی چون کراوات، بارانی و چتر بهره نمی برد، اینگونه کارها را ژیگول بازی می پنداشتند. جاهل ها در محله ها میدان داری می کردند؛ زورگیری، باج خواهی حتی قمه کشی از کارهای رایج آنان به شمار می آمد. همچنین با توجه به نفوذی که داشتند در محله ها دارای اعتبار بودند، از همین رو پاره ای
من تا توان داشته باشم در مسیر مبارزه برای احقاق حقوق عامه مردم محکم شمشیر می زنم
می شود که این امر یک نقص در قانون به حساب می آید. وقتی که دولت هم کاندیدای انتخابات و هم مجری است، برای اینکه نیروهای مختلف را وارد میدان انتخابات کند تلاش وافری نمی کند و بعد چون ابزار وزارت کشور را در دست دارد مقداری دل چرکینی در مجموعه های دیگر به وجود می آید که شرکت در این کار را خیلی مفید نمی دانند. لذا ممکن است همین ذهنیتی که شما دارید که انتخابات ممکن است خیلی پر شور نباشد به
شوهر صیغه ای مادرم با چاقو وارد اتاق خوابم شد و ...
پدر بزرگ و مادر بزرگم نیز اثری نداشت. پدرم می گفت باید کاری در خورشان او و با در آمد بالا پیدا کند و هر روز وعده سر خرمن می داد. مادرم که از این شرایط خسته شده بود تقاضای طلاق داد تا او را بترساند. اما پدر از خدا خواسته بی هیچ شرطی در دادگاه حاضر شد و طلاق نامه را امضا کرد. بعد از جدایی آنها تکلیف زندگی مان روشن شد. مادرم کار می کرد و اتفاقا وضع مالی ما بهتر هم شده
اجماع تبریز برابر سرخابی ها: بیداری دیرهنگام
کسایی که هموطن می نامینشون که یه بلایی سرتون بیام و ما بازم مثله 88 بشینیم نگاتون کنیم!!! متوهم شمایین که نمیبینین به غیر پارس به همه دارین ظلم میکنین!! ترک کرد عرب بلوچ!! a شما همیشه میشینید! و فقط نگاه میکنید!! فقط تو سال 88 این کارو نکردید فقط مرد میدون بی خطر هستید ادعاتون به سقف آسمون میرسه ولی در عمل فقط تو محیط مجازی عربده میکشید من پدرم نظامی بود تو
بخشش همدست سارقان مسلح به احترام میلاد امیرالمؤمنین(ع)
نخورد. بعد از سرقت آنقدر ترسیده بودم که وقتی سوار ماشین شدم راننده به رفتارم مشکوک شد و بلافاصله مرا تحویل مأموران داد. او در مورد همکاری اش با مأموران گفت: ابتدا منکر جرم شدم، اما بعد از آن هر چه را که می دانستم اعتراف کردم و با مشخصاتی که در اختیار مأموران گذاشتم آنها توانستند هر چهار متهم را در شمال دستگیر کنند. وی در پایان از شاکی درخواست کرد به احترام روز پدر او را ببخشد. رضایت
راز هولناکی که زنم 20 سال آن را پنهان کرده بود
باید ازدواج کنم و دختری را به فلاکت و سختی بیندازم. پدرم در حالی که سرش را رو به آسمان گرفته بود، گفت: خدا ارحم الراحمین است. روزی که من هم با مادرت ازدواج کردم کار درست و حسابی نداشتم، مطمئن باش خداوند به برکت این ازدواج راهگشا خواهد بود و تو هم کار مناسبی پیدا می کنی. در برابر نصیحت های دلگرم کننده پدرم دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و سرم را به نشانه رضایت تکان دادم. مادرم از روز بعد دختران