برق را خاموش می کنیم، هر که خواست برود! - بسیج
سایر خبرها
روایت زندگی یک خانواده زندانی
اما باز هیچ لبخندی روی لبانش نبود! ساعت حدود 9 شب یک شماره همراه ناشناس چندین بار تماس گرفت. بعد هم پیامک داد: من یک خانواده زندانی هستم لطفا پاسخ دهید! وقتی تماس گرفتیم گفت: یک ماه است خانه نداریم و هر شب باید خانه یکی از اقوام شب را روز کنیم... دو فرزند به نام محمدرضا 13 ساله و مهدیه 8 ساله دارم که باید مدرسه بروند اما به کدام آدرس؟ ... قول دادیم برای شنیدن داستان زندگی
درون فر را چگونه تمیز کنیم؟
بهترین روش برای تمیز کردن فر چیست؟ خانواده ایرانی - در شیشه خالی اسپری، مخلوطی از یک پیمانه نمک، یک پیمانه جوش شیرین و یک پیمانه آب تهیه کنید و در قسمت های داخل فر خاموش بپاشید و بگذارید بماند تا کم کم کثیفی داخل آن جدا شود. سپس با پارچه مرطوب داخل فر را دستمال بکشید. در صورتی که احساس می کنید کثیفی ها کاملا از بین نرفته است مقدار جوش شیرین را اضافه کنید. از قسمت بالای
به همسرتان بگویید که چقدر دوستش دارید
به همه خواسته های خود می رسید، کسی هم گیر بیخودی به شما نمی دهد. زن ها دوست دارند تمجید شوند، مردها هم دوست دارند کنترل تلویزیون دست شان باشد و بوی قورمه سبزی هم در فضای خانه بپیچد! بین عشق های زندگی فرق نگذارید یکی از همکاران شب خواستگاری به همسر آینده اش گفته بود که چقدر دوستش دارد اما تاکید کرده بود که برای او خانواده و مادر و خواهرش در اولویت هستند. وی افزوده بود: مادر و
به بچه ها می گفتم از ادبشان خجالت می کشم/ هنوز با یاد آن ها زندگی می کنم
خجالت می کشیدم به عنوان معلم وارد کلاس شوم. من اول مهر که می رفتم سر کلاس، این حرف را به خود بچه ها هم می گفتم. می گفتم همه ی شما از همه لحاظ از من بهترید... این ها هیچ اهل سبک سری نبودند، ساکت و آرام و بسیار باوقار بودند. گاهی می شد تا ساعت 10 شب برای انجام کارهایی عمرانی و بنایی مدرسه می ماندیم، بچه ها هم می ماندند و کمک می کردند. ما برای این کارها کارگر استخدام نمی کردیم! اگر می
عکس نوشت/ یادی از محمد جهان آرا در 34مین سالگرد شهادتش
گروه جهاد و مقاومت مشرق - می توانست پشت کند به شهرش و برود یک جای امن. می توانست دست خانواده اش را بگیرد و جنگ زده در یک شهری مثل تهران، اصفهان و... زندگی ای تازه بسازد و سال های بعد بچه هایش در خاطره ها تعریف کنند: از خرمشهر آمدیم اینجا و پدرم اینجا را ساخت . انتخاب های زیادی می توانست داشته باشد، انتخاب هایی که هیچ کدام به امروز و این لحظه نمی رسید. انتخاب هایی که باعث می شد، زندگی
شهادت آرزویش بود
اگر نشد با او خوب خداحافظی کرد چی؟ با چشم های منتظر باید چه کرد؟ ذی الحجه امسال خانواده های زیادی را به خود دیده که با حسرت می گویند کاش خوب خداحافظی می کردیم، کاش اصلا نمی رفت، چقدر دلم برایش تنگ شده. این جمله ها را می شود از زبان همه کسانی شنید که در حادثه سقوط جرثقیل در خانه خدا یا فاجعه منا عزیزی را از دست داده اند. اما بعد از شنیدن این حادثه و درگذشت چند تن از ایرانیان زائر خانه خدا، خبری که
وقتی نفر اول کنکور شهید بسیج جامعه پزشکی شد
باشد و حداقل چهار ساعت در روز کتاب بخواند، من را به قرآن خواندن و تفکر در آفزینش و خلقت سفارش می کرد. اعتراض ها و حرف های او باعث شده بود شب ها غذایمان حاضری شود. بعد از شهادتش، توی خانه که تنها هستیم حس می کنم دارد نگاهم می کند، قبلا هر مشکلی که پیش می آمد به برادرم می گفتم: مرتضی من این مشکل را دارم یا گیری در کار بچه ها است؛ او هم با صعه صدر به مشکل رسیدگی می کرد، حالا هم هر زمان مشکلی پیش می آید به او متوسل می شوم، مشکل رفع می شود.
شرایط خاص خانواده یکی از قربانیان فاجعه منا +عکس
گوینده به نیمه لیست جان باخته ها رسیده و پشت بچه ها به حرف مدیر کاروان گرم شده بود. گوینده به نام صد و بیست و نهمین جان باخته حادثه نیز رسید اما پدر هنوز زنده بود. تنها دو اسم دیگر مانده بود تا او برای همیشه زنده باشد و بنرهای تبریک حج همچنان روی دیوار پابرجا بماند که ناگهان آسمان فرو ریخت؛ نام پدر خوانده شد: داود موسوی از کاروان 17772 . مردی که 28 سال پیش در عملیات فاو در میدان مین هر دو پایش را از دست داده بود، حالا در مراسم رمی جمرات جان باخت تا قلب فرزندانش با شنیدن این خبر تکه تکه شود.
زندگی در زندگی
آخرین مرحله برسد، با این همه تله و دشمنی که سر راهش سبز می شوند. بعد تازه باید برگردم به عقب تا ببینم آن طور خاموش کردن کامپیوتر، به کدام مرحله ی بازی صدمه زده که آن ها را تکرار کنم تا برسم به همان جایی که روز قبلش رسیده بودم. سعی می کردم مراقب قهرمان باشم تا نمیرد و تا می توانم برایش جان های بیش تری ذخیره کنم که بالأخره روزی به مقصدش برسد و بی توجه به تمام های و هوهای دشمنانش، تاج
مهران رجبی: هنوز هم عاشق همسرم هستم!
این مورد بگویم مثلا از فلان شب ساعت 9 شب من فهمیدم که بازیگر طنز هستم. بعد از چندسال زندگی مشترک هنوز هم عاشق همسرتان هستید؟ خیلی زیاد؛ به نظرم عشق و علاقه در زندگی از آدم بودن نشات می گیرد؛ اینکه آدم فهمیده باشد، از هر چیزی که فراهم است لذت ببرد و به تفاوت ها هم احترم بگذارد، وقتی اینها باشد عشق هم همیشه هست. شیوه زندگی افراد مختلف براساس شرایط و موقعیت های متفاوت
شهید "منصور برخوردار" در عملیات والفجر 8 شجاعانه جنگید و شهید شد/ کتاب" بچه ها ی حاج قاسم" امروز رونمایی ...
روحیه ای بود هم تیر بار به دست داشت و هم جانشین دسته بود اجازه خواست تا سنگر را خاموش کند و من هم تیم ایشون رو فرستادم بچه ها مستقر شدند و موضع گرفتند که یکی دیگر از رزمندگان که از دوستان هم بود به نام حسین منگلی معروف به حسین چریک از بچه های گردان غواص؛ از نیروهایی بود که شب قبل خط رو شکسته بودند و از دوستان ما بود اصرار کرد بگذارید من این سنگر رو خاموش کنم فاصله ما تا سنگر 40؛ 50 متر بیشتر نبود و از
روایت عجیب بازیکن استقلال از شرایط این تیم
بخرم. باور کنید حتی پول خرید داروی مکمل هم نداشتم. از همه این ها بدتر ما یک روز به رستوران رفتیم تا غذا بخوریم اما به ما غذا ندادند و گفتند چک های باشگاه تسویه نشده، مردم عادی هم در آن رستوران حضور داشتند و ما به قدری خجالت زده شدیم که همانجا سعید سالارزاده به همراه مارتیک به فرودگاه رفتند و تصمیم داشتند کلا از تیم بروند که مارتیک این کار را انجام داد اما سالارزاده را برگرداندند. این اتفاق قبل از
جوان ترین جانباز دفاع مقدس را بشناسید / روایت شهید جاویدالاثری که همیشه بوی گل یاس می داد
رساندند، بعد از تشییع دومین فرزندش او که قصد داشت باز هم به جبهه برود، با مخالفت های بچه های سپاه روبه رو شد و آنها تأکید داشتند در قسمت تعاون سپاه ناحیه بماند و امورات آنجا را برسد. * بمب روحیه بعد از اینکه حاجی به تعاون رفت، شاید خبر شهادت بیشتر شهدای قائم شهر را او به خانواده های شان رساند، آن قدر این پیرمرد باصفا و زنده دل بود که به بمب روحیه در میان رزمندگان قائم شهری معروف
آنچه این روزها در کاروان های حجاج و خانواده های داغدار می گذرد
روزنامه اعتماد، می گوید: پدر و مادرم همراه دایی و پسرخاله پدرم به حج امسال رفته بودند. شب حادثه با پدرم حرف زده بودم. او و مادرم حال شان خوب بود. روز بعد - پنجشنبه – در خانه بودم که طرف های ساعت 4 بعدازظهر یکی از همرزمان پدرم با من تماس گرفت و گفت سجاد از پدرت خبر داری؟ دلم ریخت. گفتم نه، خبری شده؟ گفت متاسفانه شبکه خبر اسم کشته ها را زیرنویس کرد که اسم پدر تو هم در بین آنها بود. سریع با گوشی پدرم
روایت دختر 4 ساله که قربانی مصرف مواد پدرش شد
به او گفتم که همه چیز را خراب کرده است؛ زندگی خوبمان، آینده بچه هامان و خیلی چیزهای دیگر. بعد از شنیدن حرف هایم گفت مدت کمی است که شیشه مصرف می کند و می تواند ترک کند. جای نگهداری مواد را به من گفت و بعد از من خواست که تمام آن ها را بیرون بریزم. صبح روز 19تیر سال گذشته بود که بعد از رساندن بچه ها به کلاس هاشان سرکار رفتم. رفتار بابک بهتر شده بود و ادعا می کرد که مواد را کنار گذاشته است
پیشنهادهای بی شرمانه ترحم برانگیز
پر است از روزهایی که هر لحظه اش پر از خاطرات تلخ و شیرین است . فضای ما دوستانه است و همه مثل یک خانواده هستیم . در خروجی دفتر باز می شود و دخترها و پسرهای جوان وارد می شوند. صدای خنده ها و صحبت هایشان فضای خالی ساختمان را پر می کند. سن وسالشان همان است که مدیر شرکت می گوید . * پیشنهادهای بی شرمانه ترحم برانگیز مهتاب دوست ندارد تجربیات روزهای اول کارش را جلو بچه ها بازگو کند
گروگانگیری 2 دانشجو برای پولدارشدن
به گزارش همشهری، آنها پس از ربودن پسربچه 10ساله ای در دزفول قصد اخاذی 200میلیون تومانی از خانواده اش را داشتند اما به دام افتادند. عصر جمعه، وقتی پسربچه 10ساله ای از خانه شان در کوی مقاومت شهرستان دزفول خارج شد تا به نانوایی برود، 2جوان موتورسوار مقابلش توقف کردند. مردان جوان از چند روز قبل پسربچه 10ساله و خانواده اش را زیرنظر داشتند و می دانستند که پدر خانواده در جزیره کیش مشغول به کار
عکس روز/ راهی طولانی ...
گفت همسر و چهار دخترش هنوز در حلب هستند خشمش فروکش کرد. او شروع به گریه کردن کرد و از من خواست فیلمبرداری را متوقف کنم. به من آب تعارف کرد و از به خاطر بوی بدنش چون چند روز بود نتوانسته بود خود را بشورد، عذرخواهی کرد. در آن لحظه متوجه شدم هر کس می تواند در راه های بسیار متقاوت انسانیت را زیر پا بگذارد. آن شب به پمپ بنزینی در آن نزدیکی جایی که قاچاقچیان انسان آشکارا خانواده ها را
یادداشت مدیرمسئول/ما نگران اسلام هستیم
عقیق : قول داده بودند بعد از سفر یکدیگر را حاجی و حاج خانم صدا کنند. شب عرفه کنار هم نشسته بودند و فکر می کردند فردا شب این موقع، شیطان را سنگ زده اند، قربانی کرده اند و آقا سرش را هم تراشیده. با هم شوخی می کردند که کچلی به حاجی می آید یا نه.بچه ها هم از مادر قول گرفته بودند وقتی بابا سرش را تراشید فوری یک عکس بگیرد و برایشان بفرستد. منتظر بودند بابا را در هیبت حاجی ببینند؛ هیبتی که سال ها آرزویش
حادثه منا نباید در کوچه پس کوچه های مسائل سیاسی گم شود
/> وی با اشاره به اینکه مسئولان آل سعود مقصرحوادث منا را مردم و یا کشورهای مختلف می دانند، افزود: روسیاهی این فاجعه برای حکومتی است که پول، دلار، نفت و امکاناتش را در مسیر اختلاف بین مسلمانان و تربیت اسرائیل خرج می کند. امام جمعه وقت کاشمر با اظهار تأسف از کشوری که خود را مسلمان می داند اما حاضر نیست اسرائیل که شب و روز به کشتار هزاران نفر می پردازد را محکوم کند، اظهار کرد: این تفکر ننگین
هما روستا به تهران نرسید!
. سرپا بماند و من هم در حد توانم کارهای او را ادامه می دهم. من اصلا نمی توانم جای حمید را پر کنم. اما بچه ها دوست دارند که چنین کاری انجام بدهم و همه تلاشم را می کنم. با همان صدای آرام و زیبایش که غمی پنهان داشت، به سال های گذشته بر می گشت زمانی که تازه ازدواج کرده بودند و یادآور می شد: می دیدم این مرد که در خانه این همه مهربان و نرم است، در کار بسیار سختگیر و دیکتاتور است. وحشت کردم فکر
مبنای قرارداد با بازیکنان خارجی در استقلال چیست؟
نهادهای نظارتی به پرونده قرارداد ریوالدو با استقلال به کجا رسید؟ چه شد بازیکنی که پایش را یک کفش کرده بود برود بعد از یک جلسه با معاون ورزشی باشگاه به این نتیجه می رسد که بماند و چند روزی هم در تمرینات شرکت می کند اما تا پای کمیته انضباطی و حضور در این نشست مطرح شد دوباره همه چیز تغییر کرد. اگر پرویز مظلومی این بازیکن را می خواسته چرا به این راحتی حاضر شده تا این بازیکن از این جمع جدا شود
آمدم بعد از 31 سال گمنامی
در منطقه را پیدا نکردم اما در این مدت احمد سه مرتبه در جبهه حضور پیدا کرد و در دو عملیاتی که در آن شرکت داشت هم مجروح شد. مدتی بعد یعنی در 15 اردیبهشت ماه 1362 راهی مناطق عملیاتی شدم و همراه با شهید در عملیات خیبر شرکت کردیم. خوب به خاطر دارم شب عملیات بود همه بچه ها در حال و هوای رفتن بودند. به گردان رفتم دیدم احمد ناراحت در کناری نشسته است. گفتم چه شده چرا ناراحتی؟ دوستانش گفتند: احمد
از قابلمه ی غنیمتی تا عکس حجله ای پیش از شهادت
زیاد شهر تقریباً متلاشی کنند، کمی عجیب به نظر می رسید. در عکس، برادر رزمنده ای که در اثر اصابت ترکش مجروح شده است، بعد از بستن زخمش توسط امدادگر، حاضر نشد به عقب برود و از این بابت بسیار خوشحال بود. دوربینم را که در آوردم، زیر رگبارِ تکه های بامزه رزمندگان گروه با لهجه شیرین مشهدی قرار گرفتم. دوربینم را به طرف دوست نوجوانی که ترکش خورده بود گرفتم. صورتش از خجالت گل انداخت و توانستم
مرا بکشید اما چادر از سرم بر ندارید
. من، ابراهیم، حسن، محمد، حسین و فاطمه در روستا به دنیا آمدیم اما بعد از مهاجرت پدر به همراه ایشان به اصفهان مهاجرت کردیم. مادر خانه دار بودند و اهل روستای دهنو اصفهان. ایشان آخوندزاده بودند و پدرشان از معتمدین طلبه ای بودند که در تربیت بچه ها خیلی تلاش نمود. پدر در سال 1389 فوت کردند و از شش فرزند ایشان چهار نفر شهید شدند و حسین فوت کردند و من تنها بازمانده آن خانواده هستم. از شهید
اینجا معراج است؛ آغازی برای عزیمت
چهار روز می آیم اینجا. یکی از دفعات، دو جوان آمده بودند. قیافه شان به ایرانی ها نمی خورد. یکی شان با لهجه فارسی بدی گفت که اهل ایران بوده و بعد از 20 سال برگشته. امروز هم وسط بهشت زهرا گم شده اند و رسیده اند به اینجا. جمله اش را عین خودش می گویم... نمی دانستیم این همه جوان، زیباتر از خیلی آدم ها اینجا دفن شده اند... از من پرسید شهید یعنی چه؟ گفتم یعنی این مردان در راه خدا جان دادند. پرسید چرا جان
هجرت ورجعت!
کشاورزی را با دریافت مبلغی به مسکونی تغییر کاربری می دهند و کشاورز را به خانه دار بدون سرمایه اول کار مبدل می کنند! یک روز به او کود شیمیایی می دهند و روز دیگر می گویند از کودهای فسیلی و حیوانی استفاده کن و سال بعد متوجه می شوند این کودها بیماری زاست و بهداشتی نیست! روز سوم مدعی اند نه این کود نه آن کود. بکارید به امید خدا! یک روز سد می زنند و آب کشاورزی را در پشت سد در اثر مجاورت با کوهی از سدیم
کابوس زنان شاغل بعد از زایمان چیست؟/لزوم تصویب قوانین جدید برای نجات اقتصاد خانواده ها
فکری به حال این روند تاسف بار داشته باشند، با شعار و امید واهی به آینده مشکلی حل نمی شود.ظرفیت افراد متفاوت است، یک خانواده ای مثل ما با توجه به اینکه هزینه هایش کمتر است و می تواند با اتکای بیشتر به شغل مرد خانواده از پس این مشکل برآید اما همه خانواده ها نمی توانند اینگونه باشند چرا که برای ریال به ریال درآمدشان حساب باز کرده اند. در هر صورت می توان این مطالبه را از مسئولین نظام داشت
زنگ مدرسه با صدای خمپاره
حرف ها مصمم تر از قبل به آبادان فکر می کردم. عذاب وجدان لحظه ای در من خاموش نمی شد. هر روز به دنبال راهی می گشتم که خودم را به آبادان برسانم. تردد در جاده ی آبادان اهواز زیر باران گلوله به سختی انجام می گرفت. ماشین ها سرباز می بردند و جنازه ی آنها را پس می آوردند. راهی برای بازگشت من نبود. ———————– 1- شروع جنگ تحمیلی 31 شهریور ماه سال 1359 و روز بعد از آن مقارن با آغاز سال
ناگفته هایی از سقوط هواپیمای C130 حامل فرماندهان ارتش و سپاه
آوردیمش. آن دو مجروحی که روی برانکارد بودند هم بیرون آوردیم و شما نمی دانید با چه سرعتی در حالی که سِرُم به دستشان بود، فرار می کردند. چند دقیقه بعد، هلی کوپتر آمد اما برای نشستن مشکل داشت. گفتیم برود و جای دیگری بنشیند. از پرسنل فنی، سروان رازی و بچه های عملیات و چند نفر دیگر هم با هلی کوپتر آمده بودند. از 28 نفری که بیرون آوردیم 5 نفر همانجا شهید شدند و