مجسمه هایی برای ثبت رنج زنان و مردان کوله بر در ایران - سینما سینما
مجسمه هایی برای ثبت رنج زنان و مردان کوله بر در ایران
سایر خبرها
گلوله ها از بغل گوشم رد می شد
وانت های نزدیک فروشگاه را که تیربار داشت، گرفتیم. تیربار را برداشتیم، یک نفر نشست ترک (پشت) موتور گازی و تیربار را هم بردیم خانه آقای شیرازی. شب دهم دی اما ماجرا تغییر کرد و چهره شهر خشن تر شد. یک نفر را که می گفتند از ساواکی هاست، از پایه مجسمه (میدان شهدا) آویزان کرده بودند. شاید این اتفاق و بقیه وقایع همه آن روزها، خشمی را رقم زد تا روز دهم یک کشتار عجیب رقم بخورد. خوب آن روز را در خاطرم دارم. در همان روز از پمپ بنزین خیابان خسروی نو تا حوالی سر کوچه ای که خانه آقای مرعشی آنجا بود، شاید از روی پیکر هفت هشت شهید رد شدم و فرار کردم، در حالی که گلوله از کنار گوشم رد می شد. ...
هنوز شهادت سردار سلیمانی را باور ندارم/ حاج قاسم پشتوانه خانواده شهدا بود
خانه ما است محمدی اظهار داشت: ساعت دو بعد ظهر بود به حرم حضرت معصومه(س) رفتم بود اصلاً در حال خودم نبود گیج گیج بودم به اطراف نگاه می کردم غم را به وضوح در چشمان مردم می دیدم، تا 8 شب منتظر آمدن پیکر سردار بودم سیل جمعیت قابل توصیف نبود در راه برگشت هرکسی عکس از سردار را داشت عکس ها را می گرفتم کلی عکس سردار به خانه برگشتم، بچه ها با دیدن عکس های سردار خوشحال شدند و همه عکس ها را کنار عکس
مرد تهرانی با آب داغ زنش را به قتل رساند + عکس
مشکوک شده بودم و فکر می کردم برادرش برایش مواد مخدر می آورد و او به کراک معتاد شده است. به همین خاطرهم همیشه بدون اجازه از جیبم پول بر می دارد. وقتی این موضوع را به جمیله گفتم عصبانی شد. او از نارسایی کلیه رنج می برد و مدتی قبل پیوند کلیه شده بود. همان موقع هم تصادف کرده و پایش شکسته بود. من عصبانی بودم که لگدی به پای جمیله زدم. پای جمیله به شدت درد گرفته بود و بی تابی می کرد. پشیمان شدم و دلم
جانباز 70 درصد زنجانی به یاران شهیدش پیوست
به گزارش ایسنا و به نقل از روابط عمومی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان، صبح امروز (10 دی ماه) شهید بیوک آقا اصحابی یکی از جانبازان 70 درصد استان زنجان پس از تحمل سال ها درد و رنج جراحات جنگی به جمع همرزمان شهیدش پیوست، مراسم تشییع پیکر این شهید معزز متعاقباً اعلام خواهد شد. شهید اصحابی در مصاحبه ای اظهار کرده بود: پس از عملیات والفجر 8 که رزمندگان زنجان خطشکن بودند، در
مرد فداکار چطور جوانی را از مرگ نجات داد؟
/> چطور متوجه شدید که جوان 20ساله قصد خودکشی دارد؟ من کارمند شرکت مهندسی سیستم یاس ارغوانی هستم اما شب ها برای تامین مخارج زندگی در اسنپ کار می کنم. حدود ساعت 11شب بود و آخرین مسافرم را به مقصدش رسانده بودم و به سمت خانه مان در مجیدیه می رفتم که وقتی پیچیدم داخل رمپ خروجی بزرگراه امام علی، متوجه پسر جوانی شدم که فریاد می زد و به سمت پل جانبازان که از بالای اتوبان رد می شد می رفت.حالش خوب
سرنوشت تکان دهنده دختر لاکچری تهران/ نیکو در کابوس اعدام
/> تازه صاحب یک فرزند شده بودم که دستگیر شدم. چهار نفر هم جرم داشتم که همه آن ها اتهام را گردن من انداختند تا خودشان را خلاص کنند. بعد به اتهام سرکردگی باند قاچاق مواد مخدر در 17 سالگی محکوم به اعدام شدم. اما وکیل گرفتم و، چون زیر هجده سال بودم با یک درجه تخفیف محکوم به حبس ابد شدم. هفت سال در زندان ماندم و دو بار عفو خوردم و آزاد شدم. برای بار دوم به اتهام قاچاق دستگیر شدم بعد
کتاب آتش روی اروند به چاپ دوم رسید
که اسم و روش کارشان را نمی دانستم وجود داشت. همه جا انواع مهمات و تجهیزات مدرن به چشم می خورد. جوراب غواصی ام پاره شده و پای زخمی ام را اذیت می کرد، از شب تا حالا با همان جوراب های غواصی روی همه چی راه رفته بودم! نی ها و شاخه های شکسته نخل ها و سیم خاردار جوراب ها را پاره کرده و کف پاهایم حسابی زخمی شده بود. شاید فکر و خیال های جوانی باشد ولی دنبال یک جفت پوتین برای پوشیدن بودم تا حداقل
ساعت صفر زندگی!
. مدت ها بود برای نوشتن از لحظات نفسگیر شروع اسارت، با خودم در جدال بودم و مترصد مجالی و حالی؛ بالاخره لطف خدا شاملم شد تا پای عهدی بمانم که روزی با خودم بسته بودم. بر همین مبنا، ابتدا به سراغ آرشیو مؤسسه پیام آزادگان رفتم و خاطراتی را انتخاب کردم. پس از مطالعه اولیه، متوجه شدم باید مجدداً به سراغ بعضی از این آزادگان بروم و همه چیز را از نو بشنوم. با اینکه سال هاست به نوعی جزئی از خانواده بزرگ
دختر روستایی چشم انتظار دستان سخاوتمند خیران
نارسایی کلیه شده ام، آن هم به خاطر کم خونی، تشخیص دیرهنگام دکترها باعث شد در طی یک سال هر دو کلیه ام نارسا شده و دیگر کار نکردند. سمیه ادامه داد: بعد از یک سال مجبور شدم به دیالیز بروم 10 ماه مرتب به دیالیز رفتم،در این مدت یک کلیه برای پیوند زدن تهیه کردیم، عمل پیوند انجام شد، 6 ماه در بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز بستری شدم ولی بعد از پنج عمل جراحی دکترها متوجه شدند کلیه به خاطر عفونت استند
سارق: روزی 100هزار تومان شیشه می کشم!
حلقه لاستیک زاپاس کشف شده ، این اموال را از کجا سرقت کردی؟ از دو دستگاه خودرو در بولوار پنجتن سرقت کردم و قصد داشتم آن ها را به یک آپاراتی در بولوار طبرسی بفروشم. چند روز است از زندان آزاد شدی؟ من از اول آذر سال 99(مدت 11 روز) از زندان آزاد شدم و یک خودروی دیگر نیز در این مدت سرقت کرده بودم که پس از فروش لاستیک های آن به مالخری در بولوار طبرسی آن را رها کردم. امروز هم قرار بود سه حلقه
بزرگ ترین سیدجمال شناس ایران و جهان
محل انتشاراتی استاد در قم رفته بودم، دیدم آقای خسروشاهی هم آنجا است، تا مرا دید با عصبانیت گفت این همشهری شما چرا این جوریه؟! پیرمرد توی خانه اش نشسته و هی نامه و پیغام می ده و تلفن می زنه و همه را کلافه کرده، هرجا می روم می گویند فلانی دنبالت می گردد و خیلی هم از دستت عصبانی است! گفتم: بله ظاهراً جواب نامه اش را می خواهد، گفتند: بهش بگو مرد حسابی من برای شرکت در یک کنگره رفته بودم الجزایر و از
ناگفته هایی از حبیبی که سردار دل ها شد/ وفای به عهد و شیوه مذاکره را از شهید سلیمانی بیاموزیم
سنگی رفتیم. وقتی رسیدم دیدم سردار سلیمانی نشسته و مشغول صحبت با بیسیم هستند. یکدفعه دیدم که حاج قاسم گفتند: "بله، کسی که می خواهد بالا برود آمد "منظورشان من بودم. وقتی رفتم متوجه شدم که اشرار، گروگان ها را به ارتفاعات ملک سیاه کوه بردند و سردار سلیمانی و همراهان منطقه را محاصره کرده بودند. مقام معظم رهبری نیز دستور داده بودند که گروگان ها به هر قیمتی که شده باید آزاد شوند. وفای به عهد و
روایتی از سختی زندگی با "لنف ادم اولیه"/ هزینه ها بالاست؛ بی خیال درمان شدم+ عکس و فیلم
ادامه می دهد: چون باید روزی 8 ساعت کار می کردم و بیشتر مدت سر پا بودم، وضعیت پاهایم روز به روز بدتر شد و از طرفی پیش پزشکانی که می رفتم، شناختی از بیماری من نداشتند و فقط می گفتند باید استراحت کنم و هیچ تحرکی نداشته باشم، در صورتی که باید برای خرج خانه کار می کردم، تا اینکه کم کم از کار بیکار شدم. میلاد روی یکی از مبل های خانه آرام نشسته و در حالی که انگشتان هر دو دستش را در هم گره کرده است
سرگیجه صنایع ظروف نچسب در چرخه معیوب اداری
نیاز اولیه به مشکل خورده اند و کم کار شده اند. وقتی علت را جویا شدم این صنعتگران گفتند: مشکل از جایی شروع شده که کارخانه مادر و تامین کننده نیاز آن ها در چند خیابان بالاتر در همین قطب صنعتی دچارمشکل تولید شده است. برای بررسی بیشتر به کارخانه ای که صنعتگران اراکی از آن سخن می گفتند رفتم تا مشکل را از آنجا پیگیری کنم، این واحد تولیدی مستقر در شهرک صنعتی ایبک آباد اراک
4 سال پیش با طلبم از استقلال می توانستم بیست دستگاه 206 بخرم
رضایت نمی داد من هم رضایت دادم و هم تخفیف دادم. اما دوستانم که با من در استقلال بودند و بازیکنان قدیمی که طلب داشتند هیچکدام نبخشیدند. شاید در حد پنج الی ده میلیون تومان بخشیدند. کل مبلغ راگرفتند ولی من با باشگاه کنار آمدم. انصاری با اشاره به تعامل با باشگاه استقلال تصریح کرد: گفتند آنقدر می دهیم گفتم چشم. اول گفتند دوماهه گفتم چشم. بعد که تاریخ را نوشتند شد 85 روزه. گفتم دستتان درد
شهیدی که همزمان با حاج قاسم به شهادت رسید
حضرت علی اکبر را زمزمه می کند.گریه به مادر شهید میرزایی امان نمی دهد و رو به من تعریف می کند: به مصطفی گفتم: مامان؟ گفت: بله. گفتم مامان جان برگرد من دوبار دورت بگردم. دولا شدم و پای مصطفی را بوسیدم. گفت مامان این کار را نکن. مصطفی حیای به خصوصی داشت. پیشانی مصطفی را بوسیدم. بهش گفتم: مامان جان به حضرت ابوالفضل می سپرمت. انگار که این دیدار اول و آخرمان با هم بود. همه ما در این مدت یک سال و هفت ماه
فلاطوری چگونه با یک تریلی منابع را از ایران به کتابخانه شیعی کلن برد؟
خاطره را تعریف می کردند که دیگران هم در مناسبات دیگر گفته اند. بنده وقتی 28 تیر سال 1369 به آلمان رفتم، پذیرش دکتری را داشتم ولی جزء شروط ثبت نام این بود که امتحان زبان آلمانی را قبول می شدم به عبارت دیگر می بایست برای ورود به دکتری اول باید زبان آلمانی ام را تکمیل می کردم و بعد از قبولی در امتحان زبان پذیرش دکتری هم معنا می داشت و ثبت نام انجام می شد. بنده در ایران زبان اصلا آلمانی
با این معلم افسانه ای ایران آشنا شوید
که تمام می شود، با معارفه معلم جدید دوباره باروبنه می بندد و برای پیداکردن منطقه جدید راهی کوه و کمر می شود: سال 82 وارد منطقه کوله راد و سرتنگ لیشه شدم. لیشه به معنای دره های جداشده از هم بود و درست یک سال بعد به روستای پایین سرتنگ لیشه و دبستان پلنگ کوه رفتم. روبه روی این روستا هم روستای سه گرده بود، مدرسه را میان دو روستا بنا کردم تا بچه های هر دو روستا آموزش ببینند. از آموزش در این
محمدپور: به من سکه 1.2 میلیونی دادند!
عنوان دارنده مدال طلا 1.7 میلیون ماهیانه حقوق بگیرم که آن را هم می گویند هنوز تامین بودجه نشده! محمدپور درباره ابتلایش به کرونا گفت: من فکر می کنم 12 ساعت کرونا گرفتم! شب علائمی همچون تب و بدن درد داشتم، اما از صبح خوب شدم. با این حال تستم مثبت شد و به قرنطینه دو هفته ای رفتم. خیلی از ورزشکاران از نوع شدید کرونا گرفتند و حتی فوت کردند.
کرونا با همه ما یک جور تا نکرده
کنند. از طرفی نمی توانستم از اتاق خارج شوم و همسرم هم نمی دانست چطور به وضعیت خانه برسد. روزهایی در همین قرنطینه همه را از خانه بیرون می کردم و با همان حالم با دستکش و ماسک برایشان آشپزی می کردم و تازه با همان ریه داغان و سرفه باید همه جا را ضدعفونی می کردم. نازنین روزهای قرنطینه اش را به این منوال گذراند و هنوز معتقد است بعد از دو ماه حالش جا نیامده چون فکر می کند توصیه اصلی پزشکش را
گفت وگو با سمیه خاوری، هنرمند و تصویرگر کتاب های کودکان
مجسمه را تاب نمی آورد و فکر می کرد دختر باید بیشتر به کار های خانه داری بپردازد، اما من همیشه حمایت برادرم رضا را داشتم و به همین دلیل هم 3 سال مجسمه سازی کردم. همیشه دلم با مجسمه سازی بود و متأسفانه بعد از 3 سال تلاش باز هم موفق نشدم این رشته را در خانه ادامه دهم و زور مخالفت های پدرم بر علاقه ام چربید و مجبور شدم کمی مسیرم را تغییر دهم و تصمیم گرفتم در رشته گرافیک ادامه کار های هنری ام را دنبال
می گفتند چه اتفاقی افتاده که به این روز افتادی؟
داخل کمیسیون عالی سپاه. بعد از پرسیدن سئوالاتی گفتند دیگر برو، بعداز 40 روز جوابش آمد و از ناحیه سپاه فردیس زنگ زدند و گفتند که پرونده ات منفی خورده و در کمیسیون رد شده است. حالا من چه کار باید بکنم؟ واقعا توی این مملکت اسلامی و قرآنی به درد من و درمانم کسی نمی رسد! بعد ازچند سال که بخاطر مشکل موج گرفتگی ام مرا سرکار نمی برند واقعا زندگی ام در معرض گرفتاری و خطر قرار گرفته است. دیگر حتی پول ندارم دکتر بروم و دارو بخرم!
اسیدپاشی، زن جوان را راهی بیمارستان کرد
بگیرم. روز حادثه نیز برای پیگیری پرونده به دادگاه خانواده تهران رفتم و بعد از اتمام کارهایم از آنجا خارج شدم تا به خانه برگردم. در نزدیکی خانه مان بودم که متوجه شدم موتورسواری با دو سرنشین تعقیبم می کنند. آنها به من نزدیک شدند، اما چهره شان مشخص نبود چون هردو کلاه کاسکت داشتند. ناگهان یکی از آنها که ترک نشین بود و یک بطری در دست داشت، محتویات آن را به روی من پاشید. خوشبختانه به صورتم پاشیده نشد
مرور؛ محمود فکری: کاش به پرسپولیس می رفتم!
طرفداران استقلال مرا نمی شناسند. با خودم گفتم ای کاش پیشنهاد پرسپولیس را قبول کرده بودم! الان همه چیز پول شده است و فکر می کنم تشویق کردن بازیکن سابق تیم هم پولی است. شاید اگر آن زمان این پیراهن مقدس و عرق به باشگاه را به پول می فروختیم الان اینقدر ناراحت نبودیم که با چنین رفتاری ناراحت شدیم! پیشکسوت استقلال در آن مصاحبه افزود: بی احترامی از سوی آنها ندیدم اما انگار که از یک سیب زمینی قبل از
روایت 1460 روز جدال پیروز متین با اختاپوس سرطان
ساق پایم به شدت درد گرفت. به خانه رفتم موضوع را با مادربزرگم در میان گذاشتم و او مرهم سنتی زردچوبه و تخم مرغ را روی پایم امتحان کرد، اما درد با رسیدن شب بیشتر شد. فردای آن روز برای عکس برداری به بیمارستان مراجعه کردم و نتیجه نشان داد استخوان پایم کاملا سالم است. سرانجام این درد همه را نگران کرد تا اینکه پس از انجام آزمایش های متعدد بیماری تشخیص داده شد. اسمش را نمی دانستم اما
عصر جدید عصری برای تو
بود و باعث شد انگیزه من برای تمرین و تلاش برای بهتر اجرا کردن صداها بیشتر شد. در عصر جدید هم صحبتهایی داشتید از یک اتفاق تاثیرگذار در دانشگاه ... بله این تمرینها و تلاشهای من برای دوبله ادامه داشت تا اینکه چند سال بعد وارد دانشگاه شدم. همان اوایل یکی از اساتید خوب ما آقای دکتر مجید الهی شیروان بود که رابطه گرمی با دانشجویانش خصوصا دانشجویان جدیدالورود داشت. ایشان قرار گذاشت تا در یکی
اصرار حاج قاسم بر ترویج فرهنگ بومی؛ انگیزه کارآفرینی دختر شهید/ هدفم احیای صنایع دستی زنانه در رفسنجان ...
کارآفرینی جمع کردید؟ وقتی ازدواج کردم، سال اول کارشناسی ارشد بودم. وقتی دکتری قبول شدم، پسرم سه ماهه بود. دکتری ام را مدیون والدینم و به خصوص پدرم هستم. زمانی که پسرم خیلی کوچک بود، پدرم همراهم به تهران می آمدند و پسرم را نگه می داشتند تا به کلاس بروم. وقتی پسرم بزرگتر شد، پدرم او را در شهر خودمان نگه می داشتند و من هفته ای یک روز به تهران می رفتم تا در کلاس ها شرکت کنم. عشق به تمام کردن درسم
رابطه پنهانی عروس خانواده با مرد متاهل باعث قتل شد
همسرم با شخصی رابطه دارد اما هیچ وقت فکر نمی کردم این فرد شوهرخواهرم باشد. همسرم را زیرنظر گرفتم و تلفن همراهش را کنترل کردم در کمال ناباوری متوجه شدم این فرد شوهرخواهرم مهران است. اصلا باورم نمی شد این دو نفر با سرنوشت من و خواهرم و بچه هایمان این طور بازی کرده باشند. به زنم گفتم دیگر لایق زندگی با من نیست، تصمیم گرفتم از او جدا شوم و این موضوع را هم به او گفتم بعد از کمی کشمکش
نمازی: از مخالفت یزدی زاده خبر داشتم سرمربی ذو ب آهن نمی شدم/ ماجرای درگیری یک بازیکن با مسلمان در ...
با من در تماس بود و تلاش می کرد این اتفاق رخ دهد که سال بعد من سرمربی ذوب آهن شدم. همان زمان آقای یزدی زاده رئیس کارخانه ذوب آهن با سرمربی شدن من بسیار مخالف بود و فکر می کنم سعید آذری توانسته بود ایشان را راضی کند. البته من از این موضوع اطلاع نداشتم و اگر خبر داشتم در تصمیم خود برای همکاری با ذوب آهن تجدیدنظر می کردم. سرمربی اسبق تیم فوتبال ذوب آهن ادامه داد: فصل را با شکست نساجی در