از ارادت شهید امیر طلایی به امام حسین (ع) تا پیکری که بی سر بازگشت - خبرگزاری دفاع مقدس
از ارادت شهید امیر طلایی به امام حسین (ع) تا پیکری که بی سر بازگشت
سایر منابع:
سایر خبرها
شهید مازویی هنرمندی که تصاویر شهدای ترور را به تصویر می کشید
فروردین سال 1362 در صبحگاه بودیم، بعد از اینکه قاری قرآن آیه ای را تلاوت کرد که انالله و اناالیه راجعون هم داخل آن بود، ما احساس کردیم اتفاقی افتاده؛ تا اینکه سردار شهید ناصر قاسمی رئیس ستاد تیپ انصارالحسین (ع) از پشت تریبون، خبر شهادت شهید مازویی را اعلام کرد. وی افزود: برگشت من به همدان مصادف شد با تشییع پیکر شهید و سعی کردم وصیت شهید را به خوبی انجام دهم و از تک تک هم محلی ها و رفقای
دعای عاقبت بخیری مادر به شهادت پسر در عاشورای رضوی انجامید
خبرگزاری رضوی آزیتا ذکاء؛ هشت سال دفاع مقدس را در حسرت جبهه رفتن و شهادت در راه خدا گذراند. دلش پیش مادر پیرش بود و خودش را ملزم به نگه داری از او می دید. بین شهادت و خدمت به مادر فقط غبطه بود و غبطه. اما خدا مزد نیکی کردن به مادرش را پس از شش سال از اتمام جنگ تحمیلی با شهادت در بهترین روز و نیکوترین مکان رقم زد. مگر نه این است که خدای تبارک و تعالی بارها در قرآن به نیکی پدر و مادر بعد از
ستارگان مسیحی آسمان دفاع مقدس/مروری بر دیدارهای آقا با خانواده شهدای مسیحی
مارگیوگیز جمع شده بودند و سینه می زدند و می گفتند: حضرت عیسی مسیح، صاحب عزاست امروز. در سال 1394، رهبر انقلاب به دیدار خانواده شهید آشوری روبر لازار رفتند. پس از شنیدن خبر تشریف فرمایی رهبری، اشک مادر شهید جاری می شود. روی دیوار منزل شهید فقط دو قاب عکس هست، یکی قاب عکس شهید روبرت لازار و دیگری قاب عکس امام و رهبری. مادر شهید در آغاز این دیدار می گوید: به همه می گفتم. رهبر
روایت امضای سرخ؛ روحانیِ شهیدی که برای دخترش رجعت کرد
و شب اول اسفند، به شهادت رسید و مراسمات متعدد برایشان منعقد شد. 9 روز بعد از شهادت یعنی نهم اسفند ماه، قرار شد مراسمی در زادگاه ایشان یعنی شهرستان خوانسار برگزار شود. من در آن زمان 9 ساله بودم. تعدادی از اعضای خانواده رفتند که به مراسم خوانسار برسند و من به همراه بعضی از خانم های فامیل، قرار شد در قم بمانیم تا پس از چند روز تعطیلی که به جهت شهادت پدر اتفاق افتاده بود، به مدرسه برویم
پدر و مادر ، جای بچه ها زندگی نکنید!
بازیشان را بکنند. اینطور خسته می شوند از این همه بکن و نکن! بعد از گفته من چهره اش در هم رفت و با بغض نشست. احساس کردم او را ناراحت کردم ، بنابراین عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشید، ببین من که آدم بزرگ هستم از این فرمایشات تو خسته شدم، چرا اجازه نمی دهی، بچه ها راحت باشند و بازی شان را بکنند. نگاه کن مثل جوجه از این دستورات تو می ترسند و تکان نمی خورند. او هم حرف هایم را تایید کرد و گفت: می
مجروحیت در شلمچه شهادت در آلمان
. زمان شهادت بابا خواهر بزرگ ترم سه سال، خودم یک سال و نیم و چهار ماه بعد از شهادت پدرم هم خواهر کوچکترم متولد شد. مادر همیشه از مهربانی و وفاداری پدر صحبت می کردند و اینکه پدر نسبت به مردم احساس مسئولیت فراوانی داشت و تمام وقت خود را صرف خدمت به خلق می کرد. اغلب فامیل دوستان و نزدیکان مخالف حضور پدر در جبهه بودند. چراکه حضورشان در منطقه سبب خیر و منفعت و رفع مشکلات برای مردم بود. مادر هم به حرمت
ادای احترام به مادر تنها شهید ژاپنیِ دفاع مقدس خانم سبا بابایی(کونیکو یامامورا) قهرمانی از سرزمین آفتاب
آقای امامی کاشانی بود. شهادت و جانبازی فرزندان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی، ابتدا سلمان، پسر بزرگشان که دانشجو بود، به جبهه رفته و مجروح شد و اکنون از جانبازان جنگ تحمیلی است. محمد در 18 سالگی به مادر گفت: امام پیام داده جوانان جبهه ها را پر کنند. من هم می خواهم بروم . مادر هیچ مخالفتی نکرد. چون آموخته بود در نگاه اسلام، فرزندان، امانت خدا هستند و باید به خدا
چهارکیلومتر از جاده عقب نشینی بعثی ها چگونه به آتش کشیده شد – خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان
پرواز کنم. من در آن برهه به مشهد مقدس اعزام شده بودم. آن جا هم از مرز محافظت می کردیم، هم شاگرد می پراندیم. * در پایگاه چهاردهم شکاری امام رضا (ع)؟ بله ولی آن موقع هنوز پایگاه چهاردهم نشده بود. پدافندی بود. یعنی هنوز یک پایگاه ثابت و شکاری نبود. بعد از مدتی که در مشهد بودیم، روز 17 اردیبهشت دیدیم دو F5_B آمدند و من و جناب سرگرد (محمود) اسکندری را احضار کردند. * محمود
جای خالی عباس بهشتیان در این روزهای اصفهان
در بخش نخست گفت وگو با محمدرضا سیلانی، نوه عباس بهشتیان، او از ارتباط مرحوم بهشتیان و بسیاری از بزرگان و مفاخر آن زمانِ اصفهان و نام گذاری خیابان های شهر اصفهان به پیشنهاد پدربزرگش سخن گفت، خانه تاریخی بهشتیان و عصارخانه اش را توصیف کرد که محفلی بود برای بزم های عارفانه و صادقانه مرحوم بهشتیان با بزرگان فرهنگ و هنر. دوستدار پالتو پوش اصفهانی که با کلاه شاپو، لباس سه دکمه و بدون کروات، شلوار نازک و سیمایی همیشه تمیز، چهره ای نام آشنا در فر
مُسکن های کاغذی جبهه
در خانه آمد تا عکس رضا را به او بدهیم، تا دست بجنبانم و خودم را به او برسانم آقا غلامعلی، سوار بر ترک موتورش شد و دور شدند. آن روز عصر غلامعلی، را به سردخانه بیمارستان امام رضا (ع) بردند تا رضا را شناسایی کند و بعد از اینکه مطمئن شدند، تعدادی از مسئولان راهی محمدآباد شدند تا جناب شیخ و مادر رضا را خبردار کنند. صبح ماشینی از اهالی محمدآباد و روستاهای اطراف به خانه ننه آمدند و
شهیدی که بدنش با قمقمه پر از آب پیدا شد
محمود شهید شده است. قمقمه شهید بعد از 40 سال هنوز پر آب بود / رسیدن خبر شهادت محمود بعد از 9 سال بی خبری انتظار کشیدن پایانی نداشت؛ تا اینکه اسرا به ایران بازگشتند. با بازگشت اسرا، مادر و همسر شهید قاب عکس آقامحمود را دستشان می گرفتند تا بلکه خبری از او بگیرند. همسر شهید دهقانی در این باره بیان می کند: سال 1369 یکی از همرزمان آقا محمود از اسارت برگشت.
روایتی از یک تکاور مدافع حرم
مظلومان بازدارید و حریم عقیله اهل بیت(ع) را در معرض تهدید و دسترسی دشمن قرار دهید ، رفت به جایی که عاشق رفتن و شهادت در آنجا بود. آن شب به او اصرار کردم که نرود اما فردای آن روز به من گفت: مادر! این بار امام حسین(ع) مرا طلبیده است. با شنیدن این جمله تنم لرزید. به مهدی گفتم: آیا خوابی دیده ای؟ مادر! تو را به خدا قسم، مرا نترسان. اما مهدی نه تنها از این حرف اندکی شک و نگرانی به دل راه نداد بلکه انگار تا
محمدمهدی با نشان یا حسین (ع) دیدار خدا رفت
آورد خواستم درسش را بخواند. محمدمهدی در جواب گفت: من جبهه نمیروم، ولی اگر در قیامت امام حسین علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علی ها از شما پرسیدند چرا پسرت را برای یاری اسلام نفرستادی باید پاسخگو باشید. بعد از ان بود که من رضایت دادم به جبهه برود. همان طور که داشتم برگه را امضاء می کردم شهادت محمدمهدی را جلوی چشمانم می دیدم. بعد از اینکه برگه امضا شده را به او دادم مرا بوسید و گفت: شما مادر
سردار گمنام و بی ادعا با خدمات کم نظیر در جبهه
در منزل ما زندگی می کرد؛ چون وقتی مادرم دوساله بود، پدربزرگم از دنیا رفت. بعد از شهادت حاج قاسم، مدام می رفتم سر مزارش و می گفتم: چرا من را نبردی. تا اینکه چند وقت پیش در عالم خواب صدایی را شنیدم. هیچ تصویری هم نمی دیدم. آن صدا گفت: این قدر پافشاری نکن، علتش را مادرت می داند، از او سؤال کن. من بیدار شدم و از شنیدن آن صدا در خواب، خیلی جا خوردم. آن روز چیزی نگفتم. رفتم کرمان و زیارت کردم و
به مناسبت هفته بسیج اساتید صورت گرفت؛ دیدار با خانواده شهید محمد مازویی، شهید شاخص سال استان/زندگی شهید ...
سرش جایزه تعیین کرده بودند. وی افزود: آرزوی شهید مازویی لقالله و رسیدن به مقام شهادت بود که سرانجام در روز ششم فروردین ماه سال 1362 هجری شمسی درحالی که فرماندهی گردان تخریب را به عهده داشت، در منطقه مهران در سن بیست و پنج سالگی در حال خنثی کردن مین، جام وصال معبود را سر کشید و به آرزوی دیرینه خود رسید. انتهای پیام/
قتل مرد فلج توسط پرستار خانگی/ ادعای عجیب پرستار
رسیدگی به این پرونده از تیر سال 99 با شکایت زن میانسالی به شعبه هفتم بازپرسی دادسرای جنایی مبنی بر فوت مشکوک برادرش به نام سجاد آغاز شد. وی در تشریح ماجرا گفت: برادرم سال 98 فوت کرد و ما هم فکر می کردیم که چون برادرم بیمار است، بر اثر بیماری فوت کرده اما پس از 6 ماه وقتی به خانه برادرم رفتم، با داروهایی مواجه شدم که هیچ ارتباطی با بیماری برادرم نداشت و در ادامه هم متوجه سرقت بخشی از
شهیدی که مادرش را روسفید کرد
کرد و راهی جبهه دفاع از ارزش ها و خاک این سرزمین شد. مادر که در چهره اش آرامش موج می زند خبر شهادت فرزندش را زود تر از همه در سحرگاه سوم مهر ماه 66 در عالم رویا دید. وقتی خبر شهادت را به او می دهند یاد حرف های زن همسایه در 16 سال پیش می افتد که گفت: شاید همین فرزند روزی رو سفیدت کند... خانم منیره غلامی خواهر شهید منوچهر از اخلاق رفتار روش و منش برادر خیلی گفت و نکته
وقتی شهید شد کسی باور نمی کرد سوریه رفته باشد
اقوام مرتب از ما سراغ حاج آقا را می گرفتند. برادر بزرگ مان گفت چه جوابی به آن ها بدهیم. گفتم بگو به لبنان رفته است. همین را گفتیم. چند روز بعد که خبر رسید محمد علی به عنوان یک مدافع حرم در سوریه به شهادت رسیده است، هیچ کدام از فامیل و دوستان و آشنا ها در ایل باور نمی کردند که او به عنوان یک رزمنده به جبهه رفته باشد. چون کسی انتظار نداشت که محمد در آن سن و سال و در حالی که یک روحانی بود نه نیروی
محله گردی با همسایه معروف برج های هرمزان | از سینما ناامید شده ام
همشهری آنلاین - سمیراباباجانپور: ماشین را جلو برج شماره 9 و 10 هرمزان که نگه می داریم باید منتظر شویم تا نگهبان ورودی به استاد خبر دهد و انتظار چندان هم طولانی نیست. آرام در شیشه ای لابی را فشار می دهد و وارد محوطه می شود. سوار ماشین که می شویم حرف ها گل می اندازد. شیشه را پایین می دهد و بعد از اولین پکی که به سیگارش می زند در جواب سؤالم که از مشغله های این روزهایش می پرسم، جواب می دهد: اصلاً از
ماجرای هاجری که نذرش ذبح اسماعیل بود!
روز می آمد میگفت اگر شهید بشوم طوری تابوت را سر دستشان می گیرند که تو نمی توانی به آن برسی اما داوود نمی دانست که من برای رفتنش آماده ام، سی و چند سال است که آماده ام. پول خون _بعد از شهادت داوود خیلی اذیت شدیم؛ گفتند پول گرفتید، خیلی پول! در مسجد فاطمة الزهرا برای برنامه ای دعوت شده بودم؛ دل گیر بودم، گفتم من به غیر از پول پیش خانه ام که آن هم به خاطر کرایه نشینی ست اندوخته ای
ماجرای عجیب در تولد فرزند اول شهید برونسی
کردن. یک آن دست و پام را گم کردم. صورتم زد به سرخی. با ناراحتی گفتم: آقا برونسی چه کار ها می کنه! کمی بعد خدا حافظی کردم و آمدم. از دستش خیلی عصبانی شده بودم. همه اش می گفتم: آخه این چه کاریه که بشینه برای بقیه از زایمان من حرف بزنه؟! چند وقت بعد از جبهه آمد. مهلتش ندادم درست و حسابی خستگی در کند. حرف آن جریان را پیش کشیدم. ناراحت و معترض گفتم: یعنی زایمان هم چیزیه که
هفت خاطره ی رهبر معظم انقلاب اسلامی از دوران دفاع مقدس
به گزارش خبرنگار اخبار داخلی دفاع پرس ، در اولین روزهای دفاع مقدس، با وجود اوضاع نابه سامان جنگ، امام خامنه ای عازم جبهه های نبرد شدند تا با حضور خود بر اعتماد به نفس رزمندگان اسلام بیفزایند و شور و اشتیاق آنان را به جهاد و شهادت دو چندان کنند. در ذیل به برخی از خاطرات ایشان پرداختیم که در ادامه می خوانید: زنی که تمام هستی اش را به جبهه فرستاده بود من در سفر همدان
درباره کونیکو یامامورا؛ تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس
یامامورا، تنها مادر شهید جنگ تحمیلی است که از دوران کودکی او در ژاپن تا شهادت فرزندش در فکه را روایت می کند. کتاب که در سال 1399 منتشر شده، از همان ابتدا مورد استقبال خوب مخاطبان قرار گرفته و تاکنون به زبان های مختلفی از جمله ژاپنی و اردو ترجمه و عرضه شده است. حمید حسام که از نویسندگان نام آشنای حوزه ادبیات دفاع مقدس است و تاکنون چند عنوان از آثار او به تقریظ رهبر معظم انقلاب مزین شده، در
یک لقمه زندگی به میزبانی فرهنگسرای خانواده برگزار شد
/> ...حالا منم که تاج سرم رفت و رفتنش انگشتر عقیق مرا بی رکاب کرد ... تو بچه ی شهیدی و من همسر شهید مارا به این مقام، شهید انتصاب کرد آرزوی آزادی و آزادگی برای فرزند در بخش دیگری از این محفل، نصیبا مرادی مادر شاعری بود که در شعرش در رویای آزادی و آزادگی را برای فرزندش آرزو کرده بود و بخشی از اثر او را با هم می خوانیم: من مادرم! دردانه ام را شاد می خواهم آینده
از اهواز جنگ زده تا سکوی قهرمانی نیوزیلند
خواهرم را صدا می کردم. با فریادهای من خودش را رساند. به او گفتم مهین مرده و پسرش روی زمین افتاده است. با پیام تلخی که مژگان به دامادشان داد، او را به سوی منزل پدری روانه کرد. مادر و پدر خبردار شدند دختر 19ساله شان شهید شده و مژگان در بیمارستان بستری است. مادر غمزده از داغ دختر 19ساله اش خود را به بیمارستان رساند. اما مژگان آنجا نبود. به دلیل ناامنی بیمارستان او را به یک مرکز درمانی خارج از شهر
توفیق جنگیدن با ضد انقلاب به روایت سردار شهید برونسی
/> سی و چهار پنج روز دیگر برگشتند با بقیه بچه های عملیات رفتیم پیشواز اول بنا نبود عمومی باشد کم کم مردم جریان را فهمیدند خیابان تهران هم هرلحظه شلوغ تر می شد و رفتن ما مشکل تر. به هر زحمتی بود رسیدیم صحن امام. دیگر جای سوزن انداختن نبود یکدفعه دیدم عبدالحسین رفت توی جایگاه سخنرانی کلاه آهنی هنوز سرش بود از این بند حمایل ها هم سر شانه انداخته بود با لباس سبز سپاه. بچه های صدا و سیما هم آمده بودند
نامه ای برای سیدحسن؛ هنوز از تو دل نکنده ام
چند روز قبل قطعات آن را سر هم کرده و کنار رودخانه کشانده بودند، پل با برگ های نخل استتار شده بود. هنوز کسی نمی دانست که چند روز بعد عملیات شروع می شود. تا آن روز عصر که اطراف کارون شلوغ شد، بچه های تیپ 92 زرهی هم کنار تیپ امام حسینی ها بودند. به سفارش حاج حسین خرازی چند تا گوسفند هم قربانی کردند. آن شب عملیات شروع می شد، یک سَرِ پل را به ساحل خودمان محکم کردند، بعد آن سَرِ پل را با دو