باورم نمی شد که شوهرم به دخترم که از همسر قبلم دارم،پیشنهاد دوستی داده - افق تازه
باورم نمی شد که شوهرم به دخترم که از همسر قبلم دارم،پیشنهاد دوستی داده
سایر منابع:
سایر خبرها
ناپدری عاشق نیلوفر 17 ساله شد / رازی که دختر از مادرش پنهان کرده بود
شدم که همایون به مواد مخدر صنعتی روی آورده است. دیگر بر لبه پرتگاه ایستاده بود و هر لحظه با توهم هایی که داشت، مرا به باد کتک می گرفت. چند بار تلاش کرد دختر کوچکم را بفروشد و ... خلاصه، زندگی فلاکت بارم هر روز بدتر می شد تا این که بعد از 13سال زندگی مشترک از او طلاق گرفتم و حضانت دخترانم را در قبال بخشش مهریه پذیرفتم و به خانه پدرم بازگشتم. با شرکت در کلاس های آموزش خیاطی کار و کاسبی
عاقبت شوم دختر مشهدی که با یک لبخند در خیابان عاشق شد
زن 22 ساله ای که به اتهام همدستی در خرید و فروش مواد مخدر به همراه شوهرش در یکی از پارک های مشهد دستگیر شده است، در حالی که به شدت اشک می ریخت، با بیان این که من قاچاق فروش نیستم، درباره ماجرای زندگی اش به کارشناس اجتماعی کلانتری قاسم آباد گفت: فوق دیپلم گرفته بودم که با امیرعباس آشنا شدم. او جوانی خوش بیان و خنده رو بود، به همین دلیل من هم با یک لبخند خیابانی به او دل بستم و بدین ترتیب روابط
سرگذشت دزد وحشت آفرین
تامین هزینه های اعتیادم، خودم به تنهایی به خرید و فروش مواد مخدر پرداختم. سال 93 بود که با چند گرم شیشه دستگیر و به چهار و نیم سال زندان محکوم شدم. دو سال از دوران محکومیتم سپری شده بود که برای شرکت در جشن ازدواج خواهر کوچکم به مدت هفت روز به مرخصی آمدم، اما غرورم اجازه نمی داد بدون وسیله و با جیب خالی در جشن عروسی شرکت کنم، این بود که تصمیم به سرقت یک خودرو گرفتم تا در جشن عروسی از آن
قاتل برادر معتاد در آستانه آزادی
حادثه مشغول کار بودم که همسرم تماس گرفت و گفت سیاوش با پدرم درگیر شده است. بلافاصله به خانه رفتم و دیدم او همسر باردارم را گروگان گرفته و تهدید به مرگ کرده است. قصد داشتم آرامش کنم که ناگهان به روی پدرم چاقو کشید. خواستم چاقو را از دستش بگیرم که این بار به روی من چاقو کشید. برای اینکه او را بترسانم من هم دست به چاقو شدم. متهم در خصوص قتل گفت: آن روز خاله ام مهمان ما بود. وقتی درگیری بالا
دستبرد طلایی پسر خطاکار به گاوصندوق پدر
تحقیقات متوجه تناقض گویی های احمد شدند. همچنین مشخص شد وی به تازگی خودروی پراید خریده است. او در بازجویی های فنی، اما به سرقت اعتراف کرد و گفت: من از محل نگهداری کلید ها باخبر بودم و تصمیم گرفتم که طلا های پدرم را سرقت کنم. در فرصتی مناسب بود که کلید ها را برداشتم و راهی انباری شدم و طلا ها را سرقت کردم. طلا های سرقت شده را هم به دو طلافروشی حوالی میدان خراسان فروختم و با بخشی از پول آن برای خودم
گفتگو با 2 آدم ربا تهرانی که ادعای عجیبی دارند! +عکس
صبح امروز در شعبه 5 دادسرای ناحیه 34 پیش روی قاضی ایردموسی به سرقت نافرجامش اعتراف کرد و ادعا کرد که بخاطر تامین هزینه های درمان همسرش دست به این کار زده است. سابقه داری؟ نه. چرا دست به این کار زدی؟ پدر و مادرم فوت کردند و 3 سال قبل با همسرم که در یک آژانس هواپیمایی کار می کرد ازدواج کردم اما بعد از مدتی متوجه شدیم همسرم سرطان دارد و از همان روز زندگی
رسیدگی به پرونده برادرکشی در کهریزک
فرزند نیز دارم. مدرک تحصیلی من سیکل است و در یک رستوران مشغول به کار بودم و دارای سابقه کیفری نیستم. قبلا هیچ اقدام مجرمانه ای انجام نداده ام. ما اصالتا اهل غرب کشور هستیم اما اکنون ساکن کهریزک هستیم. قبول دارم که برادر خود را به قتل رسانده ام اما هیچ عمدی در کار نبوده است. برادر من مواد مخدر مصرف کرده بود و به خانه می آید تا پول از پدرم بگیرد. ابراهیم به همسرم حمله کرد محسن در
باید آدم هایی تربیت کنیم که از خودمان بهتر باشند 12 مرداد 1399 ساعت: 18:5
دوره من و در رشته ارتوپدی بود. منافقین به در خانه او رفتند و ایشان را شهید کردند. سال خیلی سختی بود. هیچ کسی حاضر نبود مسئولیت معاونت دانشکده پزشکی را بپذیرد برای اینکه در گزینش آنجا باید عده ای را رد می کردند و عده ای را قبول می کردند بنابراین مرا مسئول کردند. آقای دکتر قریب، رئیس دانشکده پزشکی بودند و من معاون ایشان شدم. در حالی که رزیدنت سال دوم داخلی هم بودم. آن زمان همه همکلاسی های من
شهیدی که زندگی بانوی نویسنده را متحول کرد
نیز داستان های مرا منتشر کرد. از این رو تصمیم گرفتم با چند نویسنده و ناشر صحبت کنم. **: برای چاپ خاطرات چه اقداماتی انجام دادید؟ سال 1394 سراغ چند ناشر رفتم تا از آنها برای چاپ کتاب دلداده کمک بگیرم. علی رغم این که نوشته ها و تلاشم را تحسین می کردند، اما چون معتقد بودند من نویسنده ناشناخته ای هستم راضی به همکاری در چاپ نمی شدند. همچنین با چند نویسنده که صحبت کردم گفتند چون
مروری بر زندگی نامه شهید حمید بوسلیک
شما را خوشحال کنم. مادر جان! اگر شهید شدم خیال کن که من را داماد کرده ای و من از پیش تو رفته ام و چنین است که ازدواج می کنم با شهادت و خوابگاه من هم همان تکه زمینی است که مرا دفن می کنید. دلم می خواهد اگر شهید شدم آنقدر خوشحال باشید که چشم منافقان و دشمنان اسلام کور شود. این دنیا زودگذر است و باید آن را طی کرد و مرگ هم شتری است که در خانه هر کس خواهد خوابید... انتهای پیام/
عید غدیر فرصت خوبی است تا یکدیگر را ببخشیم
گیرد با وجود داشتن دختری کوچک به کلاس های مختلف هنری و آموزشی برود. او می گوید: بعد از ازدواج چشمم به جهان باز شد. اوایل می ترسیدم تنها بیرون بروم، اما همسرم حمایتم کرد و مرا تشویق به حضور در کلاس و فعالیت های فرهنگی و اجتماعی می کرد. دوره های آموزشی مهدالرضا (ع) را در حرم مطهر پشت سر می گذارد و حالا مربی مهدالرضا (ع) در حسینیه حضرت زهرا (س) واقع در انتهای شفیعی است. 3 روز در هفته کلاس
درگذشت مترجم آلمانیِ اشعار سایه+ یک ترجمه منتشرنشده به آلمانی
سختی بود. می دانید ترجمه شعر تقریبا کاری ناممکن هست. یکی از این 10 شعر، شعر ارغوان بود که بعدها در جستجوی درخت ارغوان در کلن، آن را در باغ فلورا پیداکرده بود که به اتفاق در قراری با سایه به این باغ رفتیم. ابتهاج گفت: او چنان جان کلام سایه را دریافته و ارتباط روحی عجیبی با او پیدا کرده بود که در ایامی که مشغول تدارک برگزاری برنامه بال در بال در سال 1997 بودم از او خواستم چند ترجمه از
مهرداد اسکویی: سینایی از قطار زمستانی که سخن می گفت امید در جانش شعله می کشید
هنرمندی ممنوع الفعالیت نباشد ولی مثل ممنوع الفعالیت ها با او برخورد شود. اسکویی از حمایت های عاطفی سینایی هم می گوید: سینایی همیشه از پدر همسرم نصرت کریمی حمایت کرد. بعد از درگذشت پدرم و پدر همسرم مدام با من تماس می گرفت و با وجود شرایط سخت جسمانی اش در تمام لحظات سختی که داشتم، کنارم بود. او اضافه می کند: من یک مستندساز کوچک این سرزمین، بسیار خوشبختم که نزدیک 25 سال از زندگی ام با
گفت و گوی خواندنی با پرافتخارترین بازیکن تاریخ لیگ برتر / چرا سید جلال سوپرمن شد؟
ازدواج هر فردی نظری دارد، اما من خیلی از شرایط زندگی ام راضی و خوشحال هستم. واقعا ممنون همسر و دو دخترم هستم که خیلی سختی ها را تحمل کردند تا شاهد پیشرفت بیشتر من باشند. این موضوع ارزشمندی است که نباید بی توجه از کنارش گذشت. قطعا بخش زیادی از موفقیت هایم را مدیون صبر و بردباری همسرم هستم و همان طور که گفتم اگر فداکاری های ایشان نبود، قطعا شرایط برای پیشرفت من مهیا نمی شد و درک خوب ایشان از من و شغل
گفتگو با عالیه حجت زاده، یکی از اولین دانش آموخته های رشته روزنامه نگاری در ایران
سال های حضورش در مشهد نیز سلسله گزارش های او درباره افزایش سن حضانت فرزندان به مادران به نتیجه می رسد. روزنامه نگاری شغلی حساس و تخصصی است، اگر خبرنگار تاریخ بداند، اگر به اصول اخلاقی پایبند باشد. انشایی درباره جنگ ویتنام او در خانواده ای پرورش می یابد که پدر اهل مطالعه و پیگیر اخبار روز است و روزنامه هم خواندنی محبوب خانه آن هاست. از آنجا که دختر خانواده قریحه نوشتن دارد و پیگیر
اگر بودم جلوی ارز 4200 تومانی می ایستادم
متوسط بودیم. متوسط رو به بالا؟ بله؛ ولی آثار این وجود دارد. درباره شرایط روز؛ یکسری مسائل و حواشی همواره درباره شما مطرح بوده، به ویژه حواشی که این اواخر درباره دختر شما به وجود آمد. قبل از اینکه در دولت یازدهم به وزارت برسید، فکر کنم در 19 شرکت عضو هیات مدیره بودید که از همه استعفا دادید؛ اینطور که بیان کردند. من اواخر سال 1388 بازنشسته شدم. نزدیک 4 سال بازنشسته بودم
دیدار مجازی با مشروطه خواهان/ از نامه های ستارخان تا اعلامیه دلجویی محمدعلی شاه
(برادر قوام السلطنه) است. همه آن ها به دلیل شرایط سیاسی کشور به خارج از ایران فرار کرده بودند و آنجا با پول مردم مشغول عیاشی بودند. وثوق الدوله بعد از دهه 20 به ایران برگشت و با همان پول ها در تهران یک میلیون مترمربع زمین خرید؛ در محدوده ای که به میدان وثوق معروف شد. دختر وثوق الدوله که مادرزن هویدا هم بود و من چند مرتبه برای تبادل اسناد تاریخی به خانه شان رفتم، می گفت: پدرم 200 قواره زمین 5 هزار
از خانه تا مسجد جامع | روایت یک ساعت پیاده روی در خیابان های هرات
. صدای لرزش خفیفی را از کیف دوربینم احساس کردم. موبایلم داشت زنگ می خورد. مریم جان بود. نگران شدم نکند متوجه شده باشد امروز جواد با من نیامده و من تنها به کوچه و خیابان زده ام. حالا چه کار کنم؟ چند زنگ دیگر و سپس قطع شد. سریع شماره جواد را گرفتم. مغازه اش در چوک گل ها بود و من هم به او نزدیک شده بودم همین، خیالم را تا حدی راحت می کرد. تلفنش مشغول بود. شاید مریم داشت با او صحبت می کرد. خدا
زن جوان راز سیاه همسرش را فهمید؛ ناپدری عاشق نیلوفر 17 ساله شد!
فایده بود. با وجود این، این شرایط را تحمل کردم تا این که بعد از به دنیا آمدن دختر دیگرم تازه متوجه شدم که همایون به مواد مخدر صنعتی روی آورده است. دیگر بر لبه پرتگاه ایستاده بود و هر لحظه با توهم هایی که داشت، مرا به باد کتک می گرفت. چند بار تلاش کرد دختر کوچکم را بفروشد و ... خلاصه، زندگی فلاکت بارم هر روز بدتر می شد تا این که بعد از 13سال زندگی مشترک از او طلاق گرفتم و حضانت دخترانم
گفت وگو با همسر شهید ضیائی | یا عباس آقا یا هیچ کس!
. سال 52 بود که عقد کردیم؛ پدرم از ما نیابت گرفت، رفت حرم و عقدمان را خواند. خانواده همسرم بسیار متدین و اهل حفظ حریم ها بودند اما در عین حال شاد و بانشاط و اجتماعی. کنار خانه مان منزلی با حیاتی بزرگ بود که 2روز در آن جشن گرفتیم یک روز برای خانم ها و یک روز برای آقایان؛ همسرم از شوق و ذوقش تمام دیوارهای حیات را قالی زده بود! عباس آقا متولد 1327 و اصالتا شاهرودی بود؛ هفت ماه بیشتر نداشت
مرگ مرموز پرستار جوان
به گزارش آژانس خبری ریحان به نقل از روزنامه ایران، این دختر جوان که در مطب یک پزشک کار می کرد دو سال قبل در حالی که در خانه با نامزدش تنها بود به طرز مرموزی جان باخت. مهرداد نامزد وی به پلیس گفت آزیتا بعد از اینکه دو آمپول برای گرفتگی عضلاتش به خود تزریق کرد حالش بد شد و جان باخت، اما خواهر آزیتا در تحقیقات از بدرفتاری های نامزد خواهرش و ضرب و جرح به دست او خبر داد و گفت: کسی که خواهرم را کشته
شیرزن کارخانه
کمک دست مادرم بودم با این حال مادرم نمی گذاشت به من سخت بگذرد. خانم اولیای بقال 14سال بیشتر نداشت که پای سفره عقد نشست. ماجرای ازدواج طاهره خانم هم شنیدنی است: پدر شوهرم با پدرم دوست بودند. آن وقت ها آقای موسوی بزرگ برای پسرش دنبال دختر می گشت از پدرم راهنمایی خواست. پدرم هم همسایه مان را معرفی کرد چون آن ها را می شناخت و می دانست آدم های خوبی هستند دخترهای سربه زیر و خوبی هم داشتند. مادرشوهر
این زن تهرانی شوهرش را تکه تکه کرد/ راننده تاکسی راز این زن را لو داد +عکس
پتو بیرون افتاد. با این تماس مأموران پلیس به آدرس موردنظر رفتند و زن 45 ساله به نام مریم را بازداشت کردند .این زن همانجا به قتل شوهر سابقش به نام اردشیر اعتراف کرد. مریم در بازجویی ها گفت: من و همسرم 22 سال قبل با هم ازدواج کردیم اما شوهرم معتاد بود. ما صاحب یک دختر بودیم اما چون از بدرفتاری های او خسته شده بودم از اردشیر جدا شدم. دخترم با پدرش زندگی میکرد و من گاهی اوقات به
8 روایت دردناک از قرنطینه خانگی مبتلایان به کرونا و مبارزه آن ها برای غلبه بر بیماری
هفته پیش بود که متوجه شدم یکی از همکارانم درگیر این بیماری شده است و ازآنجاکه باهم در ارتباط بودیم و من هم بچه کوچک داشتم، نگران شدم و آزمایش خون دادم، اما منفی بود. بازهم دکتر برای اطمینان خاطر نمونه گیری از حلق و بینی را پیشنهاد داد که متاسفانه نتیجه آن مثبت شد. هم خودم و هم همسرم کرونا گرفته بودیم؛ به همین دلیل اولین کاری که کردیم، این بود که دختر نُه ماهه مان را پیش مادربزرگش فرستادیم. بعد از
سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم
اسیر تحویل فرماندهان مان دادیم و 15 روز مرخصی تشویقی گرفتیم. به عنوان سوال پایانی، از شرایط زندگی خود پس از جنگ بگویید. پس از جنگ تا مدتی شغل خاصی نداشتم تا اینکه در سال 71 با همسرم ازدواج کردم و از آنجایی که تحصیلاتم را نتوانسته بودم ادامه دهم به شغل سابقم که خرید و فروش چُدن و آهن بود بازگشتم و کما کان هم در همان عرصه مشغولم اما خدا را شکر که دو فرزند صالح به نام های علی و یاسین
ذلیل بشی کروناااا!
شد رفتم! ابتدا در را با آرنجم باز کردم! دستهایم را 20 ثانیه شستم! در توالت را با پا باز کردم! کارم که تمام شد شیر آب را با دستمال کاغذی باز و دوباره با دستمال کاغذی بستم! دوباره با پا در توالت را باز کردم و وارد روشویی شدم و دستهایم را 20 ثانیه شستم و بعد با آرنجم در روشویی را باز کردم و خارج شدم و داشتم به سمت اتاق پذیرایی کنار مهمانها می رفتم که همسرم جیغ کشان به سمتم دوید! مرا وحشت
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
را می بینم و بعد دسته گل می خرم. اما نزدیک خانه که شدم دیدم خانه شلوغ است، وقتی وارد شدم زانوانم شل شد، همه می دانستند؛ اما فقط دلداری می دادند و می گفتند که خبر شایعه است، محمد سالم است. من به پدرم زنگ زدم و گفتم با همکارانتان تماس بگیرید ببینید چه خبر است، پدر تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، دیدم پدرم گریه می کند، گفتم چه شده؟ گفت محمد تمام شد. تلفن از دست من افتاد و مادر شوهر و خواهرشوهرم
بفرمایید کرونا...!
درست کند. برای اینکه گفته هایش را اثبات کند، یک فلافل به من می دهد و می گوید: در هیچ رستورانی نمی توانید عین این فلافل را پیدا کنید. از او پرسیدم آیا بهداشت را رعایت می کنید؟ خندید و گفت: تا جایی که بتوانم بله اما فلافل های اینجا به خاطر همین کثیفی ها معروف شده است. مواد اولیه فلافل را همسرم در خانه درست می کند. او خیلی روی موارد بهداشتی حساس است و برای اینکه مدیون مردم نشویم، کاملا
به دخترم پیشنهاد فرار دادند
؟ چطور آشنا شدید؟ آن ها از یک خانواده از چهارمحال و بختیاری بودند، ولی خانم من متولد آبادان است. دختر مرحوم دکتر ابوالقاسم بختیار است که 107 سال زندگی کرد و ایشان از موسسین واحد بهداشت و درمان شرکت نفت بودند. *چند فرزند دارید؟ 4 دختر و 7 نوه دارم. دخترانم همه ازدواج کردند. *همه تحصیلکرده هستند؟ یکی در حد دیپلم و خانه داری ماند، ولی بقیه دکترا