پُک هایی شکننده تر از پتک! - خبرگزاری فارس
سایر منابع:
سایر خبرها
هیچ وقت از بنیاد شهید تقاضایی نداشتیم
و بهشت رضای مشهد مقدس میزبان پیکر این دو شهید والامقام است. بسیجی مخلص برادر بزرگ شهیدان در گفت وگو با خبرنگار ما می گوید: محمدعلی متولد یکم فروردین 41 بود و در 29 شهریور در روستای گلیان، کامیاران از توابع کردستان به شهادت نائل آمد. برادرم دانش آموز چهارم دبیرستان بود و از طریق بسیج برای دفاع از کشورمان پیشقدم شد و سه ماه بعد به شهادت رسید.رها کردن درس در سال سرنوشت ساز و
خداوند وهانچ را گلچین کرد/ انتظار دیدار با رهبری را نداشتیم
سربازی اش فرا رسیده بود و باید به جبهه می رفت. دو سال جبهه بود و خدمتش تمام شده بود، حتی چهار ماه دوره احتیاط را هم سپری کرده بود و چند روز بیشتر به پایان این دوره نمانده بود که خبر شهادتش رسید. نظر خانواده و شهید درباره رفتن به جبهه چه بود؟ تمام مدتی که وهانچ در جبهه بود، پدر و مادرم دلهره و اضطراب زیادی داشتند اما معتقد بودند که او هم مثل همه جوانان ایرانی باید در جبهه حضور
پرستو صالحی در حسرت واکسن کرونا / عکس
. فقط پدرم با دوستان دور هم بودند و بیشتر در مسافرت ها این کار را انجام می دادند و اسمش را می گذاشتند تفریح . صالحی خطاب به خانواده و مخاطبان این برنامه گفت: نیومدم که بگم پدرم بد است، آمدم بگم که اعتیاد پدرم را از من گرفت . وی بارها اعلام کرده که یک استقلالی هست. پرستو صالحی، در خرداد ماه 1399 در اینستاگرام خود اعلام کرد که به خاطر حضور در مراسم قربانیان انهدام هواپیمایی اوکراین
منافقین با حرف های کذب به دنبال نگران کردن خانواده های مفقودین بودند
و اهل این دنیا نیست. بخت آور ادامه داد: به همراه محمدرضا برای وداع با پدرم که استاد و رئیس دانشکده داروسازی بود، به دانشگاه تبریز رفتیم. پس از دقایقی صحبت، همدیگر را در آغوش گرفته و با هم گریه کردند. پس از وداع، به مقر عملیات و پادگان اعزام نیروی سپاه در خیابان حافظ رفتیم. برادرم به همراه دو همکلاسی اش راهی جبهه شدند. برادر شهید بخت آور تصریح کرد: پدر یکی از دوستان برادرم که
جنایت اشتباهی برادر کینه جو
. به خاطر ترس از آبروریزی و همچنین به خاطر مادرم شکایت نکردم، اما تهدیدش کردم که اگر یک بار دیگر پایش را در خانه بگذارد، او را می کشم. برادرم از ترسش دیگر به خانه برنگشت و شب ها روی نیمکت پارک می خوابید. چون آن زمان هوا گرم بود و می توانست در پارک ها بخوابد. چطور خبر داشتی که او روی آن نیمکت می خوابید؟ هرچه بود برادرم بود. به همین دلیل به پارک رفتم و دیدم که هر شب روی همان نیمکت می
قتل پدر و برادر به خاطر اختلافات مالی
ارثی برایم باقی نماند. متهم ادامه داد: ما چند بار بر سر این موضوع با هم درگیر شدیم و قهر کردیم، اما با وساطت دیگران آشتی کردیم. روز حادثه باز هم با برادرم سر همین موضوع مشاجره کردم و درحالی که عصبانی بودم با میله آهنی ضربه ای به سرش زدم و او را کشتم. بعد از قتل نمی دانستم با جسد چه کار کنم. از کاری که انجام داده بودم پشیمان شدم، اما ندامت فایده ای نداشت و باید برای ازبین بردن
شش ماه قبل از اعدامش دیگر با او ملاقات نکردیم
گوید به خاطر این یک نفری که کشته اید، ما هم چند نفر را می کشیم. سید کاظم آن کار را آگاهانه انجام داده بود. در زندان خیلی فعالیت می کرد. برادرم می گفت من مبارزه را از پدرم یاد گرفته ام، در سال 42 پس از 15 خرداد شیراز تظاهرات می شود و مردم با ارتش درگیر می شوند. پدر من صبح آن روز وصیت نامه ی خود را می نویسد و به سید کاظم می دهد و از خانه خارج می شود؛ بعدها گفت من مبارزه را از پدرم یاد گرفته ام. انتهای پیام
روایت زندگی راوی مرکز اسناد در عملیات کربلای 4
حسین دارد نماز شب می خواند؛ طوری توی نماز الهی العفو می گفت که گریه ام گرفت. با خودم گفتم: خدایا! این بچه ها با این سن کمشون گناهی ندارن که اینجوری با تو مناجات می کنند. اینا بین تولد و شهادتشون فاصله ای نیست. سال 65 که از زیارت خانه خدا برگشت، انگار دیگر بند به این دنیا نبود. یک هفته قبل از عملیات کربلای 4 با عجله آمد خانه، گفت: مامان! اجازه بده من برم جبهه گفتم: حسین جان من الآن وضعیتم
من مانده ام تنها...
کشور نام گرفت. جمعه 5 دی ماه سال 82 آچار ها را روی دیوار مرتب می کرد و از جمعه 5 دی ماه سال 1382 این طور گفت: پنج شنبه شب مراسم عروسی دخترداییم بود و من از خونه داییم دیرتر به خانه آمدم، شاید 10 دقیقه قبل از وقوع زلزله بود، چون بیدار بودم نجات پیدا کردم، اشک در چشمهایش حلقه زده و روی گونه ها غلط می خورد و با بغض در گلو می گوید برادرم امیر 5 سالش بود که زیر آوار ماند و من تنها بودم که به
شهید خلیل احمدی: به این دنیا دل نبندید/ بهترین مرگ برای ما شهادت است
شهیدان را ادامه دهید؛ به این زندگی دنیوی دل نبندید؛ مرگ سراغ همه خواهد آمد و چه بهتر که انسان مرگش شهادت در راه خدا باشد. و تو ای مادرم و ای خانواده ام! اگر گریه کردید، به یاد امام حسین و اصحابش گریه کنید؛ افتخار کنید که من در راه حسین عزیز شهید شدم؛ صبور باشید و به خدا توکل کنید؛ مبادا خدا را فراموش کنید؛ حجاب را رعایت کنید؛ در تربیت دخترم مریم بکوشید؛ پدر بزرگوارم! نماز 3 سال من قضا شده
درغوکاسیان: از بابانوئل ماشین برقی می خواستم | هم سال نو میلادی و هم نوروز را جشن می گیریم
. در خانۀ شما درخت کریسمس را چه کسی تزیین می کند؟ همه به اتفاق هم درخت کریسمس را تزیین می کنیم. با برادرم درو ، پدر و مادرم. آبنبات عصایی، فرشته، ستاره و شکلات و... از تزیینات این درخت است که نماد زندگی است. نظرت درباره شب کریسمس و سال نو چیست؟ این شب ها دورهمی های خانوادگی و جشن ها بی نظیر است. ما قبل از سال نو هیجان داریم البته چند سالی است که درگیر تمرین و مسابقه
معمار شهرک اکباتان کیست؟+مصاحبه جدید
نوبنیاد نظامی خیابان سپه خواندم. زمانی که 12 ساله بودم و کلاس ششم ابتدایی را تازه تمام کرده بودم، پدرم بر اثر بیماری تیفوس که آن سال شایع شده بود و داروی کافی هم برای مداوای آن پیدا نمی شد، فوت کرد و عموهایم تکفل ما را عهده دار شدند. پس از آن به مدرسه دارالفنون رفتم. یک همکلاسی داشتم که در درس خواندن به او کمک می کردم. پدر همکلاسی ام به همین دلیل علاقه زیادی به من داشت و همیشه می گفت من
با رضایت قلبی داوطلب تست واکسن هستم
است. فوق دیپلم مهندسی پزشکی و شغلش نیز آزاد است. او هم درباره انگیزه خودش برای تست انسانی واکسن کرونای ایرانی به ایران می گوید: می خواهم راه پدرم را ادامه بدهم. پدرم جانباز دفاع مقدس هستند. چند سال است خانه نشین شده و قطعاً پدرم اگر بشنود خوشحال می شوند. هیچ گونه ترس از موضوع ندارم. مادرم اول کمی ناراحت شد، گفتم مشکلی ندارد، گفت خدا پشت و پناهت باشد. در سایت ها دیدم ثبت نام می کنند خواستم دین خودم
این شهید، یخچال مورد نیازش را هم بخشید
نزدیک تر آمد. گفت: مدرسه نرفتی؟ گفتم: آمدم تو را ببینم. گفت: تو باید بروی درست را بخوانی. من هم می روم و اگر خدا بخواهد برمی گردم. خداحافظی کردم و برگشتم مدرسه، اما نمی توانستم بمانم. صدای زنگ را که شنیدم به طرف در دویدم. ناظم مدرسه داد زد: قربانیان! کجا؟ نباید بروی بیرون مدرسه. با تمام توانم دویدم. هرچه بیشتر دور می شدم، صدایش را ضعیف تر می شنیدم. جلوی پایگاه رسیدم. اتوبوس حرکت کرد. نفسم گرفته بود
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیمنیلوفر جلیلوند
خدایی بود. من احساس غم و اندوه شاگردان پدرم را درک کردم، علی الخصوص شاگردان پدرم، که برایش پیام می گذارند و گریه می کنند و برای پدرم مهم بود شاگردانش پیشرفت بکنند. مهمترین چیز برای پدر این بود که من معلم شدم و تدریس را دنبال می کنم. به من می گفت: تو در کار تدریس فقط به یک نفر درس نمی دهی، بلکه به اجتماع درس می دهی. یک معلم کار بسیار مهمی انجام می دهد. خیلی از ایرانی ها در خارج از کشور دوست
محمد، جنگیدن در سوسنگرد را عبادت می دانست
آذربایجانی رساند، او در عملیات شهید مدنی که به آزادی دهلاویه منجر شد، به شهادت رسید. وی در ادامه سخنانش ابراز داشت: برادرم محرم در اردیبهشت سال 1362 به جبهه جنوب اعزام می شد که برادر بزرگترمان گفت از شهادت برادرمان محمد یک سال و چند ماه می گذرد و پدر و مادرمان مصیبت زده هستند، اگر تو بروی برای آنان سخت خواهد شد. این برادر دو شهید اضافه کرد: ایشان به جنوب اعزام شد، مدتی بعد
همسر شهید: کسی نباید خبردار میشد که من همسر شهید هستم!
رضایی از اقوام هَزاره افغانستان است که سال 1365 به دنیا آمد در حالی که پدر و مادرش 5 سال قبل از آن به حکومت اسلامی آیت الله العظمی امام خمینی پناه آورده بودند... *** یک هفته از حاج احمد خبری نبود. اخلاقم عوض شده بود و ناراحت بودم. خودم هم نمی دانستم چه خبر است. گمان می کردم این حالم برای روزهای آخرِ بارداری است. حاج احمد چند روز قبل گفته بود ماشینم را به برادرم سپرده ام، برو
فضیلت حدیث شریف کِساء
گیری از تمام روایات تصویر کاملی از این رویداد ارائه کرده و آن را چنین نقل کرده است: پیامبر اسلام (ص) در خانه همسرش، امّ سلمه قرار است پیام مهمی از سوی خداوند درباره چند تن از نزدیکان خود دریافت کند؛ لذا به همسرش تأکید می کند که به هیچ کس اجازه ورود ندهد. از سوی دیگر، در همین روز، فاطمه (س)، دختر پیامبر (ص) تصمیم می گیرد برای پدر غذای مناسبی به نام عصیده (حلوا) تهیه کند. او این غذا را در
زوج20و 23ساله،3 ماه بعد از عقد برای طلاق به دادگاه رفتند/ ما بدون اطلاع پدر و مادرمان عقد کردیم
را به عنوان دامادم قبول نمی کنم و در اولین فرصت هم باید از او جدا شوی. در ادامه قاضی رو به حسن کرد و پرسید: خانواده عروس حق دارند. اما خانواده شما هم متوجه این عقد پنهانی شده اند؟ حسن پاسخ داد: بله وقتی پدر سمیرا متوجه موضوع شد، با پدرم تماس گرفت و همه چیز را گفت و پدرم هم تهدیدم کرد که اگر از سمیرا جدا نشوم، از ارث محرومم می کند و در خانه شان جایی ندارم. جناب قاضی من نمی خواهم مقابل
نخستین شهید راه ولایت ( زهراء سلام الله علیها )
رَسُولَ الله هکَذا کانَ یُفْعَلَ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ. . . ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند. سپس فریاد کشید: فضه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می خواست مانع (بردن علی) شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از
بی عفت شدن دختر جوان در پارتی شیطانی
از آرایشگاه های معروف شهر برد و لباس های زیبایی برایم خرید، خودش نیز کت و شلوار شیکی پوشید چون مدعی بود من باید مانند ماه تابان در آن جشن مختلط شبانه بدرخشم و در چشم های دیگران یک دانه باشم. من که به خاطر شرکت در پارتی های دیگر، اعتماد زیادی به ستار داشتم با پوششی دل فریب به همراه او راهی باغ ویلایی در اطراف آرامگاه فردوسی شدم. زمانی که قدم در مجلسی به ظاهر خانوادگی گذاشتم، ترس عجیبی بر
داستان ضرب المثل قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم
یک بند به سقف آویزان است هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی خورد. پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند. پسر در بهت و
خاطرات دمشق/ هوس تحویل زن ایرانی به ابوجعده !
. بدنم طوری سِر شده بود که فقط دنبالش کشیده می شدم و خدا را به همه ائمه (علیهم السلام) قسم می دادم پای مصطفی و ابوالفضل را به این مسلخ نکشاند. از فشار انگشتان درشتش دستم بی حس شده بود، دعا می کردم زودتر خلاصم کند و پیش از آنکه ابوالفضل به خانه برسد، از اینجا بروند تا دیگر حنجر برادرم زیر خنجرشان نیفتد. خیال می کردم می خواهند ما را از خانه بیرون ببرند و نمی دانستم برای
تعطیلی تلف کردن وقت نیست
خوشحالی ما چند برابر می شد. می دانی چرا؟ مدرسه ها تعطیل می شدند و ما خیلی کیف می کردیم. الآن با این وضعیت آموزش از راه دور، فکر کنم سنگ هم از آسمان ببارد ما باید در خانه بنشینیم و درس بخوانیم و تعطیلی شگفت انگیز برفی نداشته باشیم. حالا نمی دانم چرا وقتی که اعلام شد به خاطر یلدا یک شنبه و دوشنبه ای که گذشت تعطیل است پدر و مادرها ناراحت شدند... مادرم با عصبانیت گفت: نه این که خیلی شما می روید مدرسه
هرگز نمی توان گفت تاریخ اجتماعی ایران را می شناسیم
کردند. در این بین نگاه تربیتی پدرم نیز نقش مؤثری در شکل گیری شخصیتم داشت؛ از همان سن و سال کودکی وقتی بابت ماجرایی اندوهگین می شدم اصرار داشت که به جای گریه، برای حل مشکلم تلاش کنم و تأکید می کرد که: ضعیفه نباش. و حالا که خاطرات آن سال ها را مرور می کنم می توانم تأثیر آن گفته پدرم را در شکل گیری مسیر زندگی ام ببینم. مادرم به رغم آن که تنها یکی- دو سال مدرسه ژاندارک رفته و مابقی را در خانه درس
کوتاه از حادثه / بازداشت 10سلبریتی به اتهام تبلیغ سایت های شرط بندی
نزدیکانش به قتل رسیده بود. دقایقی بعد وقتی مأموران همراه با بازپرس جنایی به محل حادثه در اقبالیه رسیدند، با صحنه هولناکی مواجه شدند و معلوم شد که پسر 14ساله، مقتول عامل این جنایت است. بازجویی های اولیه از متهم نشان داد که او به دلیل اختلافات خانوادگی، مادرش را به قتل رسانده است. او گفت: پدر و مادرم مدتها بود که با یکدیگر اختلاف داشتند. به حدی که کارشان به شکایت کشیده شده بود. امروز (روز حادثه
گفتگو با کوروش یزدانی، قهرمان کوچک مسابقات بین المللی شطرنج
می کنید؟ هردو زیر نظر 3 استاد کار می کنیم. من روزی 3 ساعت تمرین دارم و خواهرم 2 ساعت، یک ساعت مسابقه ی آنلاین و یک ساعت هم مسابقه ی حقیقی داریم. فاطمه بعضی روز ها هم به صورت آنلاین 2ساعت در اردوی تیم ملّی تمرین دارد. • پدر و مادرت چقدر برای موفّقیّت های تو و خواهرت تلاش می کنند؟ پدرم محیطی حرفه ای برای پیشرفت من و خواهرم فراهم کرده است. مادرم هم همیشه در همه ی مسابقات همراهمان است و در کنار هم برای موفّقیّت ما تلاش می کنند. همیشه از آن ها و همه ی کسانی که ما را در این راه پشتیبانی می کنند تشکّر می کنم. ...
روایتی از ماجرای قتل دختر 21 ساله به دست پدرش در نجف آباد اصفهان
یکی از دوستان دختر جوان از ماجرای قتل این دختر جوان، ابعاد دیگری از این پرونده را روشن می کند. بهار می گوید: او را شیدا صدا می کردیم، اما اسمش در شناسنامه اعظم بود. ما همشهری، همکلاسی و دوست بودیم و خانواده اش در روستای خیرآباد در بخش مهردشت از توابع شهرستان نجف آباد همسایه مادربزرگم بودند. هفته قبل وقتی از تولد دوستم به خانه برگشتم مادرم گفت که در خیرآباد یک دختر جوان را