کرونا با همه ما یک جور تا نکرده - خبرهای فوری
سایر منابع:
سایر خبرها
روایت سردار حاج قاسم سلیمانی از ازدواجش!
ایشان دادم و خواستم برای راننده شان هم ببرند. سردار قبول کرد و به همراهش گفت انگشترها را بیاورید. یک سینی انگشتر آوردند و به همه بچه ها گفتند هر کدام یکی بردارید. بعد به سمت همسرم رفت و گفت برای شهادت من دعا کنید. سپس یک هدیه هم به خانمم داد. اول حاج خانم قبول نمی کرد و گفت همین که خودتان به منزل ما آمدین بزرگترین هدیه است. اما سردار گفت وقتی برادری به خواهرش هدیه می دهد خواهر نباید هدیه
قتل داماد بد دهن به دست برادرزن
/> وی افزود: 2 روز قبل در خانه بودیم و باردیگر با هم جر و بحث کردیم و همسرم مرا به شدت کتک زد و پس از آن به من گفت که چند روز به خانه پدرم بروم و خودش نیز به خانه پدری اش می رود تا با گذشت زمان مشکلاتمان را حل کنیم و به دوباره به خانه بازگردیم اما فردای آن روز متوجه شدم همسرم به خانه پدرش نرفته و هر چه به موبایلش زنگ زدم گوشی اش خاموش است و به خانه بازگشتم اما هیچ ردی از همسرم نبود.
راز قتل داماد در اعترافات برادر زن
تنبیه کنم. بعد از آن همراه شوهرم از خانه خارج شدند و دیگر شوهرم را ندیدم. با این سرنخ، بازپرس جنایی تهران دستور بازداشت برادر این زن را صادر کرد. جوان 24ساله اگرچه در ابتدا مدعی بود که از سرنوشت دامادشان بی خبر است، اما روز گذشته اسرار قتل او را فاش کرد و گفت: می دانستم خواهرم و شوهرش با یکدیگر اختلاف دارند و او خواهرم را کتک می زند. شب حادثه که در خانه آنها بودم، با دیدن بی احترامی
هنوز شهادت سردار سلیمانی را باور ندارم/ حاج قاسم پشتوانه خانواده شهدا بود
خانه ما است محمدی اظهار داشت: ساعت دو بعد ظهر بود به حرم حضرت معصومه(س) رفتم بود اصلاً در حال خودم نبود گیج گیج بودم به اطراف نگاه می کردم غم را به وضوح در چشمان مردم می دیدم، تا 8 شب منتظر آمدن پیکر سردار بودم سیل جمعیت قابل توصیف نبود در راه برگشت هرکسی عکس از سردار را داشت عکس ها را می گرفتم کلی عکس سردار به خانه برگشتم، بچه ها با دیدن عکس های سردار خوشحال شدند و همه عکس ها را کنار عکس
مرا به زور شوهر دادند/ تفاوت زندگی قدیم با امروز در چیست؟
این کار درآمد خوبی داشتیم. بعد از چند سال شوهرم تو شهر یه کار خوب پیدا کرد و رفتیم شهر. اونجا هم با دوتا بچه هم خانه داری می کردم هم قالی می بافتم. با فروش قالی ها تونستیم تو شهر یه خونه بخریم، خدا رو شکر درآمدم خوب بود، اما به خاطر شرایط کشورمون سختی زیاد داشتم، مادرشوهر بدجنسی هم داشتم که هر چی شوهرم درآمد داشت و نصفشو ازش می گرفت و برای دوا و درمون خودش خرج می کرد. زمستونم
سرنوشت تکان دهنده دختر لاکچری تهران/ نیکو در کابوس اعدام
/> تازه صاحب یک فرزند شده بودم که دستگیر شدم. چهار نفر هم جرم داشتم که همه آن ها اتهام را گردن من انداختند تا خودشان را خلاص کنند. بعد به اتهام سرکردگی باند قاچاق مواد مخدر در 17 سالگی محکوم به اعدام شدم. اما وکیل گرفتم و، چون زیر هجده سال بودم با یک درجه تخفیف محکوم به حبس ابد شدم. هفت سال در زندان ماندم و دو بار عفو خوردم و آزاد شدم. برای بار دوم به اتهام قاچاق دستگیر شدم بعد
اگر امید نباشد باید برویم و بمیریم/همسرم فرزانه کابلی به من گفت هادی متوجه هستی داری با خودت حرف می زنی؟
دلگرمی دادن به بچه های تئاتر بود که بدانند ما هنوز باهم هستیم و به زودی کار می کنیم، اما چند هفته که گذشت، یواش یواش باورم شد که این ویروس لعنتی فعلا با ما هست و نمی توانیم برایش کاری بکنیم. ساعت ها از صبح تا غروب می رفتم دفتر کارم و تنها می نشستم و مثل خیلی های دیگر، می رفتم سراغ کلی کتاب نخوانده ای که در کتابخانه و کلی فیلم ندیده ای که در آرشیو داشتم. بعد از مدتی دیدم کم کم از فیلم هم بدم می
ماجرای درگذشت فرزند سردار حاج قاسم سلیمانی در غیاب او!
می آید و همسرم هم تصدیق می کند، همسر حاج قاسم هیچ گاه از او گله نکرد که الآن موقع کار نیست، به خانواده برسید. علت موفقیت حاجی واقعاً همسرش بود. من هم که توانستم با حاجی همراه باشم، به خاطر همراهی همسرم بود. همسرم وقتی یکی از بچه های حاجی یا خود حاجی زنگ می زد و کارم داشت، به من می گفت این قدر کند نباش، سریع لباس بپوش برو. او تازه مرا تشویق و بدرقه هم می کرد. زمان جنگ حاجی خیلی خانه نبود. زمان
قتل داماد پس از کشیدن قلیان
بروم تا با شوهرم صحبت کند. ساعتی ما داخل اتاق خواب بودیم که برادرم در اتاق خواب را باز کرد و گفت شوهرم به خانه پدر و مادرش رفته است و قرار است دو هفته ای آنجا باشد و درباره اختلافاتش با من فکر کند و بعد از اینکه تصمیم درست گرفت به خانه برگردد. دستگیری برادر زن بدین ترتیب با بدست آمدن این اطلاعات مأموران به برادر زن مرد گمشده مشکوک شدند و وی را بازداشت کردند. متهم ابتدا منکر جرم
مرگ همسر؛ قتل یا حادثه؟!
به خانه آمد و با اورژانس تماس گرفتیم و مادرم را به بیمارستان رساندیم. چند روز بعد هم مادرم فوت کرد. پلیس مرد 70 ساله به نام مراد را بازداشت کرد. این مرد مورد بازجویی قرار گرفت و گفت: من مرتکب قتل همسرم نشدم و قصدم هم کشتن او نبود. همسرم به کراک اعتیاد داشت، البته من هرگز ندیده بودم او مواد بکشد و این طوری حس می کردم. مواد را هم برادرش برایش تهیه می کرد، از من دزدی می کرد و
وقتی حواس حاج قاسم به همه چیز هست/ ازدواج مجدد همسران شهدا خوشحالش می کرد
مغزهای کوچک زنگ زده ای که فکر می کنند با دادن این امکانات دیگر همه چیز حل شده و یک زن، دیگر چه از خدا می خواهد؟! چه کسی جای همصحبتی شبانه یک همسر را بعد از یک روز خستگی پر می کند؟ چه کسی وقتی دل نگران آینده کودکانت هستی می تواند دستت را بگیرد و بگوید: خانم! نگران نباش با هم درستش می کنیم؟ همه اینها به کنار، زنی که توانسته آنقدر قوت قلب همسرش باشد که او را راهی یک سفر بی بازگشت کند و دلش از خانه و
مرد تهرانی با آب داغ زنش را به قتل رساند + عکس
خودش در خانه به سوختگی ها پماد می زد تا اینکه دو هفته بعد از این ماجرا سر کار بودم که پسرم تماس گرفت و گفت حال مادرش بد شده است. وقتی به خانه رسیدم همسرم جان سپرده بود. وقتی پزشکی قانونی علت فوت زن میانسال را سوختگی درجه 3 اعلام کرد علیه عطا کیفرخواست صادر و پرونده اش به دادگاه کیفری یک استان تهران فرستاده شد. سپس متهم به دفاع پرداخت. وی گفت: من و جمیله 29 سال با هم زندگی کردیم. من قبل
دختر 14 ساله: از دست ناپدری به اتاقم می رفتم اما....
شوم. اما هفته گذشته وقتی او به خانه ما آمد ، من هم بنای لجبازی با او را گذاشتم و سعی کردم به او بفهمانم که هیچ احساس خوبی نسبت به او ندارم. این در حالی بود که مادرم فقط به این لجبازی آشکار نگاه می کرد و می خندید. من که از این رفتارها عصبانی شده بودم، خطاب به ناپدری ام فریاد زدم: تو پدر من نیستی و حق نداری به من امر و نهی کنی! مادرم که اوضاع را این گونه دید گفت: من شاید از تو بگذرم اما از همسرم نمی
اعترافات تکان دهنده مردی که همزمان 4 نفر را کشت/ 2 نفر از مقتولین دختران جوانش بودند!
مشکل داشته باشد. دستم مشت نمی شود. آن شب قرص زیادی خورده بودم. همه این ها باعث شد چند ساعتی بی حال روی زمین بیفتم. یکدفعه دیدم برادرم دارد با من تماس می گیرد. آمده بود دم در خانه مان. همسرم با او تماس گرفته بود و گفته بود از اینکه بچه ها جواب تماسش را نمی دهند نگران است. من موضوع را به برادرم گفتم و او داخل خانه آمد و اوضاع را دید. بعد با هم به کلانتری رفتیم و خودم را معرفی کردم. چند روز اول در
تبعیدگاهی به نام زندان زنان قرچک
برخی ممکن است خواب باشند و بی حجاب. پای آقایان مسئول لرزید که بروید و ببینید اگر تمایل دارند ما را بپذیرند ما هم وارد شویم. ملتمسانه از آقای مشاور -که می خواهد نامش درج نشود- خواستم اجازه بدهد من داخل بروم، زندانِ زنان است و من هم یک خانم و مَحرَم . بله را که گرفتم، دویدم دنبال پاس یار زن تا بروم داخل بند؛ گفتند کفش هایت را باید دربیاوری چون تمام سالن مفروش است. قبل از عزیمت با خودم
می خواستم دست همسرم را ببوسم، کف پایش قسمتم شد
: بله. محمد می گوید: من از بزرگ شما اجازه گرفتم به سوریه بروم. سردار می گوید: بزرگ ما دیگر کیست؟ محمد می گوید: خدا. سردار می گوید: مسلم است خدا بزرگ همه ما هست. همسرم می گوید: اگر مرا با خودتان نبرید باید فردای قیامت جوابگو باشید. سردار رستمیان هم بالاخره اسم او را به لیست اضافه می کند. شهید شالیکار آمد خانه، آن روز من مهمان داشتم. صدایم کرد و گفت: خانم بیا اتاق کارت دارم. وقتی رفتم گفت
رابطه پنهانی عروس خانواده با مرد متاهل باعث قتل شد
در دادگاه از هم جدا شدیم. فکر می کردم با رفتن همسرم آرامش به زندگی ما برگردد و من و خواهرم بتوانیم راحت باشیم اما بعد از چند ماه متوجه شدم اشتباه کرده ام. متهم در ادامه گفت: مهران، همسرسابق من را عقد کرده بود و آنها به صورت صیغه ای با هم ازدواج کرده بودند. حالا دیگر مقصر همسرسابق من نبود، این مهران بود که دست از سر او برنمی داشت. آنقدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم او را بکشم. یک سلاح تهیه
روایت زوج جوانی که با پذیرش 2 فرزندخوانده، تهدید را به فرصت تبدیل کرده اند
است که ما وقت مناسب اقدام کردیم. والدی موفق است که بتواند هم پای فرزندش باشد. مهدی هم می گوید: پدر خانم من برای فرزند اولمان به اندازه کودکی که زیستی است سیسمونی داد و حتی برای فرزند دوم هم این اتفاق افتاد. خودمان هم فکر نمی کردیم به این زودی بشود، اما همسرم درسی در زندگی به من داد که باید برای آنچه می خواهیم برنامه بریزیم و بجنگیم. کوثر خانه آن ها بچه ها را نمی شود پیش
روایتی همسرانه از ابوزینب در سوریه و تهران +عکس
خواهرش ماند. همان موقع با پسرعمه های من خیلی دوست بود. چند وقتی هم به خانه عمه من آمد. بعد از چند وقت هم خانواده اش به ایران برگشتند. *چند ساله بود که ازدواج کردید؟ ابوزینب متولد 1365 بود. ما اصالتا کابلی هستیم. خانواده همسرم 8 فرزند هستند. 4 برادر و 4 خواهر و خودش هم سومی بود. سال 87 ازدواج کردیم و سال 90 زینب به دنیا آمد. همیشه دغدغه اش این بود که در افغانستان
روایتی از تقدس شهدا
: توکل و توسل به ائمه چقدر در آرامش و صبر شما نقش داشته است؟ ائمه نقش پر رنگی در صبر و آرامش دارند. در سال 1365 پدرم شهید شد آن زمان خیلی بی قرار بودم، موقع جنگ بود و استرس داشتم. کودک بودم و با توسل و توکل به حضرت رقیه (س) آرامشم را به دست می آوردم. همین توسل به حضرت زینب (س) و حضرت رقیه(س) موجب شد تا اعتقادتمان تکامل پیدا کند تا این راه ادامه دار باشد. هنگامی که همسرم می خواست
بین الحرمین مادر شهیدان طارمی در بهشت زهرا
کردم، رسیدم جلوی یک مسجد انگار که دیگر توان حرکت نداشتم، رو به گنبد مسجد کردم و گفتم خدایا من یک علی اصغر دارم و می توانم طاقت بیاورم. اینجا برای جواد و بقیه پسرهایم دعا کردم. گفتم خدایا بچه هایم فدای علی اصغر امام حسین (ع) این را گفتم و گریه کنان به خانه برگشتم. سبک شده بودم. خیالم از همه چیز راحت بود. این عهد من با خدا بود. یک سال بعد از این عهد جواد شهید شد و سی و شش سال بعد هادی. از
مجسمه هایی برای ثبت رنج زنان و مردان کوله بر در ایران
نبود. ورزش می کردم. ساک سنگین را روی دوشم انداختم و رفتم سمت بیمارستان. همین طور که چیزی می خوردم به آدم ها نگاه می کردم. برایم جالب بود. همه آنها ساکی در دست داشتند. با تعجب فکر کردم یعنی همه آنها مجسمه ساز هستند؟ یا همه آنها با خانم گلستان قرار دارند؟! کمی بعد متوجه شدم ساختمانی که درست رو به روی بوفه قرار داشت زایشگاه است و همه آنها منتظر به دنیا آمدن بچه هایشان هستند. آدم ها تو می رفتند و از
کسی صدای پرستاران بشاگرد را نمی شنود
به گزارش خبرگزاری موج، مرتضی حکمتی رئیس خانه پرستاران استان هرمزگان در گفت وگوی اختصاصی با خبرنگار موج به تشریح مشکلات پرستاران بیمارستان بقیه الله شهرستان بشاگرد پرداخت و گفت: بشاگرد امروز مانند بچه یتیمی است که فقط نام شهرستان را یدک می کشد و با مشکلات فراوانی که دارد گویی تکه ای جدا مانده از استان هرمزگان است. وی به موضوع بهداشت و مشکلات خوابگاه پرستاران در بشاگرد اشاره کرد و افزود
مصائب یک لقمه نان کرونازده
شانس من تالارها هم تعطیل شدند. این همه بدشانسی یکجا برای یک آدم واقعا غیر قابل تصور است. به گزارش ایسنا، همانگونه که مریم گفت: با شیوع کرونا، اوضاع تمام مشاغل کساد شد و مشاغل خدماتی کسادتر. کارگرانی که اکثرا یا زنان سرپرست خانوار هستند یا کارگرانی که تنها چشم امیدشان به این کار بویژه خانه تکانی شب عید بوده از اواخر سال گذشته بیکار شدند چرا که دیگر کسی تمایل به استفاده از کارگر
گفت وگو با جانباز نخاعی، شیمیایی و قطع عضو مهرداد سراندیب (بخش نخست) کا اینجا آبادانه؛ بدون لاف و کوسه!
بودیم. خانواده همسرم چون ریشه در شهر اصفهان داشتند به این شهر رفتند. خانواده ما هم، که بنده به عنوان پسر بزرگ خانواده بودم و آنها هم جایی نداشتند به تهران آمدند. در آنجا بود که خانواده را کم کم راضی کردم که می خواهم به قم بروم و طلبه شوم. یعنی هم درسپاه باشم و هم درس طلبگی بخوانم. بنابراین از سپاه تهران به سپاه قم انتقالی گرفتم و حتی 10-15روزی هم مشغول تحصیل شدم تا اینکه بحث رفتن به جبهه مطرح شد. با خانواده صحبت کردم که باید بروم. ادامه دارد... | گفت و گو از صنوبر محمدی
فرار موتورسواران پس از اسیدپاشی روی خانم دکتر
که دچار سوختگی سطحی شده بود، گفت: من دانشجوی دکترای مدیریت هستم. چهار سال قبل با مردی آشنا شدم و او از من خواستگاری کرد من هم به او جواب مثبت دادم و با هم ازدواج کردیم. ابتدا زندگی خوبی داشتیم، اما کم کم با هم اختلاف پیدا کردیم به طوری که تصمیم به جدایی گرفتم. شوهرم مخالف جدایی ما بود، اما من دل خوشی از زندگی با او نداشتم و از طرفی هم ما در این مدت بچه دار نشدیم که در نهایت به دادگاه
استقبال باشکوه از اولین واکسن ایرانی کرونا
به گزارش شریان نیوز ،روزنامه هفت صبح نوشت: اپراتورهای سامانه 4030 روایت های مختلفی از این تماس ها داشته که می گویند بعضی از آنها بسیار به یادماندنی هستند. 30 اپراتور داخل سالن حدودا 40 متری، در پارتیشن های جدا نشسته اند و به آنهایی که شماره شان را در 4030 ثبت کرده اند زنگ می زنند. از 6 روز پیش قرار شد برای داوطلب شدن در این کارآزمایی افراد این شماره را بگیرند و اگر همه شرایط لازم را برای این کار داشتند، شماره خود را ثبت کنن
اسیدپاشی، زن جوان را راهی بیمارستان کرد
بگیرم. روز حادثه نیز برای پیگیری پرونده به دادگاه خانواده تهران رفتم و بعد از اتمام کارهایم از آنجا خارج شدم تا به خانه برگردم. در نزدیکی خانه مان بودم که متوجه شدم موتورسواری با دو سرنشین تعقیبم می کنند. آنها به من نزدیک شدند، اما چهره شان مشخص نبود چون هردو کلاه کاسکت داشتند. ناگهان یکی از آنها که ترک نشین بود و یک بطری در دست داشت، محتویات آن را به روی من پاشید. خوشبختانه به صورتم پاشیده نشد