تجربه عجیب هنگامه قاضیانی از همراهی با نوجوانان مجرم - تیک
تجربه عجیب هنگامه قاضیانی از همراهی با نوجوانان مجرم
سایر منابع:
سایر خبرها
همین که نمی توانی روی ماه بچّه را ببینی
بگویید، حواسشان را جمع کنند. گفتم: بله. گفت: از محاسن فضای مجازی هم بنویسید استاد !گفتم: بله! حُسن! حُسن؟! همین که نمی توانی روی ماه بچّه را ببینی، که می آمد، با همه شیطنت هاش، با همه خالی بستن هاش، با همه بهانه جویی هاش، با تنبلی ها که می گذاشتی فکر کند نمی فهمی، با همه این هاش، همین، افتضاح است! بد است. خسته کننده و ناامید کننده است . می خواهم نباشد هزار سال، مجازی! حسنِ چه
سناریوی عجیب زن متهم به کلاهبرداری
گفت: مدتی قبل پسرم را به پارکی در نزدیکی خانه ام بردم. در پارک با زن جوانی به نام فرنوش آشنا شدم. فرنوش خودش را روانشناس معرفی کرد و گفت کارشناس حقوقی نیز هست و اگر کسی مشکلی داشته باشد می تواند آن را حل کند. من که مدتی بود با همسرم دچار اختلاف شده بودم از مشکلاتم گفتم. او ادامه داد: کم کم رابطه من و فرنوش صمیمی تر شد و حتی به خانه ام آمد. او گفت برای برطرف کردن مشکلات زندگی ات نیاز به
در بچگی به شدت موذی بودم
حال حاضر برومند کار عروسکی بزرگی را پیش می برد که نخستین کار عروسکی بزرگسال ایران است. هنوز با تیم قبلی ارتباط داریم. سعادت گفت: خیلی اتفاقی سراغ عروسک سازی رفتم. مرضیه برومند را خیلی دوست دارم. اگر بذر بودم و مرا می کاشتند ازگیل ژاپنی می شدم؛ چیزی را گفتم که کمتر کسی آن را خورده باشد. وی ادامه داد: با خودم مهربانم و خودم را دوست دارم. نمی گذارم حس افسردگی بر من حاکم شود؛ به خودم کمک می
آذری: با خودم عهد کرده بودم با جام به اصفهان برگردم/ کاملا محق پیروزی بودیم
خوزستان هم کمک کردند. از کارخانه فولاد و کارگران، جواد نکونام و همکارانش و بازیکنان باشرف تشکر می کنم. اتفاق میمونی بود که برای چهارمین بار قهرمان حذفی شدم. مدیرعامل فولاد همچنین گفت: امروز محق پیروزی بودیم. به بچه های استقلال خسته نباشید می گویم. امروز دیدم استقلال چقدر مظلوم بود. فرهاد و فرزاد مجیدی به اتفاق عمو نصی(عبدالهی) تیم را به اصفهان آوردند. دست تک تک اعضای تیم و مردم خوزستان را
اینجا آخر خطه؟
گذاری کرده بودیم و بچه ها به دنبال هدف بودند اما برای من و عوامل مستند هدف مهم نبود، مسیر مهم بود. بچه ها نمی دانستند که این مسیر دارد باعث تغییر آنها می شود. شبیه یک گالری که اگر چه شما از همان دری که وارد شده اید خارج می شوید اما با سیر حرکت 30 دقیقه ای بین آثار هنری در وجودتان و ذهن تان تغییری رخ می دهد که آن مهم است. اتفاقی که طی مسیر برای بچه ها می افتد برای من، هنگامه قاضیانی، فرهاد اصلانی و خصوصاً توماج (دانش بهزادی) اهمیت داشت. ما می دانستیم در این مسیر چیزی نصیب بچه ها می شود که به درد آینده شان می خورد. ...
راز صلابت شهید حججی هنگام اسارت از زبان خودش
برم. گفتم: کجا؟ گفت: سوریه . عصبانی شدم! صدایم را آوردم بالا و گفتم: این موقع شب وقت گیر آوردی؟! امروز که پادگان بودم. چرا آنجا نگفتی؟ گفت: پیش بقیه نمی شد. آمده ام دم خانه تان که التماس کنم. گفتم: تو یک بار رفتی محسن. نوبت بقیه است . گفت: حاجی قسمت میدم. گفتم: لازم نکرده قسمم بدی. این بحث رو تموم کن برو به کارت برس. مثل بچه کوچک زد زیر گریه. بازهم شروع کرد به التماس. کم مانده بود دیگر به دست و پایم
زن، تاهل، بچه، سازمان، هزینه...
که روح سرمایه داری از پنجره هایش بیرون می زند، ولی آزادی زن را به اسارت می کشند. آنها که از دور خیلی باشکوه به نظر می رسند ولی داخل اتاقهایشان اخلاق خدای گونه کارفرما راه نفس را می بندد. چند روز بعد زنگ زدند و گفتند برای قرارداد بروم. پیش خودشان لابد چرتکه انداخته بودند که حالا کو تا عصر هزینه زایی ام! من اما بی معطلی انصراف دادم و شدم آن اسم خط زده. اسمی کنار اسم همه آن زنهایی که دوست
گفت وگوی خواندنی با خانواده 8 شهید مدافع حرم
مشغله باعث شد ما به اندازه کافی آقا محسن را در منزل نبینیم اگر چه همان قدر که البته کم هم بود برای من غنیمت بزرگی بود. خبر شهادت شان خیلی ناگهانی به من رسید. یکی از دوستانم که مدت ها از او بی خبر بودم تماس گرفت من ابتدا از تماس او متعجب شدم. او خیلی صریح و بی پرده به من گفت: شما تلویزیون می بینید؟ من هم بیرون بودم و گفتم نه. او گفت شبکه خبر تصاویری از شهادت آقا محسن نشان می دهد و خبر
همسر فرزاد فرزین کیست؟ + تصاویر
. بعد که مجوز شبکه لغو شد به ما گفتند که بروید کلیپ هایتان را دربیاورید اما خب این کار با وجود تلاش های ما شدنی نبود ! خودشان در آلمان نشسته بودند و به فکر شبکه شان بودند نه کار امثال من، از 84 تا 87 ممنوع الکار شدم شروع موسیقی حرفه ایی موسیقی حرفه ای را در سال 1377 با گروه کروز شروع کرد. امّا به دلایل شخصی گروه را به قصد کار کردن روی آلبوم اوّل خود (شراره) ترک کرد. تدارک شراره
عهد خبرنگار با مردم
نمی شدم درد زیادی داشت چون خودم این روزها را تجربه کردم اما برای خودم دست به قلم نشدم، امروز هشتادمین روز از فوت مادرم بر اثر کرونا می گذرد، از دیروز منتظر تماس تبریکش بودم، پیش خودم گفتم شاید این تماس یک نشانه برای رضایت او باشد. این متن را زمانی می نویسم که در جلسه ویدئو کنفرانس فرمانداری حضور دارم و کمتر به واژه ها فکر می کنم مراسم امروز با تاخیر شروع شد و صحبت ها طولانی و خارج از
بترس از قتل کسی که جز خدا پناهی ندارد!
گفتم: "چرا می خواهید بچه را سقط کنید؟"، گفت: "وضعیت زندگی ام دلخواه نیست! با همسرم به این نتیجه رسیدیم که چند سالی صبر کنیم، بعد که وضعمان بهتر شد، بچه دار شویم"! گفتم: "سن شما چقدر است؟" گفت: "22 سال". به او گفتم: "با خودت فکر کن 22 سال پیش، هنگامی که در رحم مادر بودی، اگر همین تصمیم امروز شما را مادرت در مورد تو انجام می داد، حالا چه سرنوشتی داشتی؟ در آن صورت تو الآن زنده نبودی... خدا می
خاطرات آزاده ای که 3 روز مانده به جنگ اسیر شد
نمی رود؛ من قبل از اسارت آدمی بودم که یک روز نماز می خواندم و چهار روز نمی خواندم. خیلی اهل دین نبودم، اما به محض اینکه اسیر شدم، همان جا وضو گرفتم و شروع به نماز خواندن کردم. احساس ترس یا ناامیدی بر شما غالب شده بود؟ این را باید از آزاده های دیگر بپرسید، چون اگر خودم بگویم شاید باور نکنید. من در عمرم ترس در خودم ندیدم. در حین اسارت داشتن رادیو یک جرم بزرگ بود و من عین 10
اولین عکس ها از همسر فرزاد فرزین ! / کدام بزرگترند؟! + عکس
مجوز شبکه لغو شد به ما گفتند که بروید کلیپ هایتان را دربیاورید اما خب این کار با وجود تلاش های ما شدنی نبود ! خودشان در آلمان نشسته بودند و به فکر شبکه شان بودند نه کار امثال من، از 84 تا 87 ممنوع الکار شدم چقدر برای رفتار، ویترین و استایل خودتان وقت می گذارید چون در کار شما بسیار مهم است؟ سوپراستار شدن در هر جایی با هر شرایطی یک پکیج است و به یک موضوع خاص محدود نمی شود. ستاره
مونا فرجاد؛ زندگی و اجرای مجازی در ایام کرونا
که یک دکتر بازیگر می شوم. کدام کار شما را در بازیگری تثبیت کرد؟ همان موقع که سر کار آقای یاسینی کار می کردم کمی اعتماد به نفسم نسبت به بقیه بیشتر بود. آقای یاسینی هم به عنوان یک کارگردان بلد بودند چطور با بچه ها رفتار کنند. یک بار جسارت کردم و رفتم گفتم به نظر من دکوپاژ این صحنه غلط است. آقای یاسینی با من به عنوان یک آدم بزرگ رفتار می کرد. من در مدرسه بچه خلاقی بودم و احساس
اطری: اول برای خودم و بعد برای مردم اشک ریختم/ کم کردن 10 کیلو با درصد چربی 4 خیلی سخت است
بود گوشت تنش را برای رسیدن به المپیک آب کرده است، گفت: من حدوداً 66 یا 67 کیلو بودم و برای رسیدن به 57 کیلوگرم، تقریباً باید 10 کیلو کم می کردم. 10 کیلو وزن کم کردن با درصد چربی چهار، آنهایی که علمش را دارند می دانند یعنی چه و می فهمند چقدر اذیت شده ام. این کار را کردم اول برای خودم، که مدال بگیرم و در وهله بعدی فقط به خاطر مردم. دوست داشتم با مدال المپیکم خوشحال شان کنم که متأسفانه نشد. شرمنده همه مردم شدم. صد درصد تمرکزم روی این موضوع بود، چون می دیدم هیچکس شاد نیست. کاش مدال می گرفتم. در توکیو اول برای خودم اشک ریختم که مدالم از دست رفت و دوم برای مردم، که فرصت خوشحال کردن شان از من گرفته شد. ...
گفتگو با بزرگ مردی که زندگی اش با دانشگاه گره خورد
بیماری ها" که به عنوان کتاب سال معرفی شد از طرف مقام معظم رهبری که آن زمان رییس جمهور وقت بودند و تابلویی دیگر از طرف خاتمی وزیر وقت ارشاد به استاد اهدا شده است. برخی از تابلوها نشان می دهد که استاد همچنان در دل و یاد دانشجویانش فراموش نشدنی است همچون تابلویی اهدایی از دکتر غلامرضا اخوان فرید از شرکت داروسازی رها. تابلوی دیگر تقدیمی زنده یاد مهریار با شعری بلند در وصف ادیب است و
جنگ را با خاله بازی اشتباه گرفته بودند
کنم. به خلبان گفتم: این ها را می بینید؟ این ها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. شهید صیاد شیرازی خلبان های دو تا کبری ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دوی شان برگشتند. من یک دفعه داد و بی دادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم این ها هم خودی اند. چی چی بزنیم این ها رو؟! خوب این ها ایرانی بودند، دیگر مشخص بود که ظاهراً مثل خودی
ملی پوش سابق تکواندو: غول جهان بودیم اما حالا حرفی برای گفتن نداریم/ یکی از بازیکنان ما فقط نگاه می کرد ...
اما کسی را نداریم جایگزینش کنیم و نرفتیم از نوجوانان و جوانان استعدادیابی کنیم که بعدا به تیم ملی بزرگسالان برسند. برای نمونه مردانی الان 32 سال دارد و امروز فردا ممکن است خداحافظی کند؛ چرا نباید کسی را پشت سر او جایگزین داشته باشیم؟ من یادم است زمان خودم آنقدر زیاد بودیم که جنگ می شد اما الان کدام وزن ترافیک است که بازیکن احساس خطر کند؟ ما باید پشتوانه سازی کنیم چون هرچه قدر بچه ها احساس خطر کنند بیشتر تلاش می کنند. انتقاد ملی پوش اسبق تکواندوی ایران از عملکرد تیم ملی در المپیک المپیک 2020 توکیو عملکرد تکواندوکاران ایران در المپیک کیمیا علیزاده مقابل ناهید کیانی ...
تاثیر تشویق پدر به قرآن آموزی و دریافت عالی ترین نشان پژوهشی
در جامع المقدمات است و وقتی این کتاب را می خواندم سبب کاشتن نکات اخلاقی در ذهن و روح من بود؛ آشنایی با عربی و برخی روایات به حفظ قرآن و نهج البلاغه کمک کرد و بنده را وارد مفاهیم قرآن و روایات کرد. استاد علوم قرآن و حدیث دانشگاه تهران تصریح کرد: در سال 1354 دانشجوی رشته اقتصاد در دانشگاه شهید بهشتی فعلی شدم و همزمان کارمند بهداشت بودم، در سال 58 فارغ التحصیل شدم و با توصیه برخی دوستان و
جلد سوم بر شانه های اقیانوس چاپ شد
اسماعیل در کنار کعبه). او در حجر نماز می خواند؛ وقتی نماز ایشان و نماز من تمام شد، صدای دردناک شدیدی شنیدم، گفتم: ای رسول خدا! این صدا چیست؟ ایشان فرمودند: آیا نمی دانی که این صدای شیطان است. او فهمید که من در این شب به آسمان برده شدم و از اینکه در زمین مورد اطاعت و پرستش قرار گیرد، ناامید شد . این کتاب با 263 صفحه و قیمت 52 هزار تومان منتشر شده است. کد خبر 5277563 صادق وفایی
دلیل کم کار شدن لیلا بلوکات
اینستگرامت، انواع فحش وناسزا گذاشته شده . به همین دلیل مجبور شدم، کامنت را ببندم. به نظرم چنین آدم هایی سرسفره پدر و مادر ننشسته اند!. بعضی اوقات خود بنده، بابت اقدامات این افراد، خجالت می کشم. وی گفت: افرادی که به موسسه خیریه من وارد شده اند و بچه ها را دیده اند، متوجه هستند که شوآف نمی کنم. باید این مسأله را رسانه ای کنم چراکه من ابتدا بازیگر بودم و سپس خیریه احداث کردم. اتفاقاً کار
پیکر شهیدی که 16 روز زیر آفتاب سوریه بود + عکس
کرد که خیلی شوکه شدم؛ گفت حاج آقا یک چایی برایت بیاورم؟ دید که دهنم خشک شده. گفتم هیچی نمی خورم. من را قسم داد به جان کسی که دوست داری یک چایی برایت بیاورم. این بنده خدا خودش بلند شد یک آبمیوه و کیک برای من آورد؛ من هم بالاخره یک طوری آن ها را خوردم تا حالم جا بیاید. همان شب که من آمدم خانه، گفتند کارت چی شد؟ دکان داداشم بودم، بعد که من یک مقدار بهتر شدم گفتم تهران رفتم اما هنوز کارت ها
حلال مشکلات بود! (فانوس)
از جبهه برمی گشتم. وقتی رسیدم میدان خراسان دیگر هیچ پولی همراهم نبود. به سمت خانه در حرکت بودم. اما مشغول فکر، الان برسم خانه همسرم و بچه هایم از من پول می خواهند. تازه اجاره خانه را چه کنم؟! به چه کسی رو بیاندازم. خواستم بروم خانه برادرم، اما او هم وضع خوبی نداشت. سر چهارراه عارف ایستاده بودم. با خودم گفتم: فقط باید خدا کمک کند. من اصلا نمی دانم چه کنم! در همین فکر بودم یک دفعه دیدم ابراهیم سوار
ناگفته های مریم سعادت؛ از ویژگی های اخلاقی کودکی اش تا خاطراتی از زی زی گولو
سازی رفتم.مرضیه برومند را خیلی دوست دارم. اگر بذر بودم و مرا می کاشتند ازگیل ژاپنی می شدم؛ چیزی را گفتم که کمتر کسی آن را خورده باشد. وی ادامه داد: با خودم مهربانم و خودم را دوست دارم. نمی گذارم حس افسردگی بر من حاکم شود؛ به خودم کمک می کنم و روحیه می دهم که سرحال باشم، مبارزه می کنم که در دام پیری نیوفتم. خیلی حوصله دارم و انرژی دارم که خیلی کارها را انجام دهم. بازیگر معروف
چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
کردم. اینجا خدا ر اشکر عقل رس تر شده بودم و از همان اول، میخم را محکم کوبیدم. خیلی واضح گفتم که کار و عشق و علاقه ام کلمه است و می خواهم پیشرفت کنم. مسیرم را نشان دادم و در کمال تعجب (برای من که همیشه از آرزوهایم منع می شدم) دیدم که همسفرم، نه تنها مشکلی ندارد که خیلی هم خوشحال شده. بعد ها هم گفت که چقدر افتخار کرده و... بگذریم! با خودم گفتم حالا انتخاب راحت تر است. من توی این جنگ نابرابر
فاطمه مسکینی:هیچ وقت حس نکردم که اگر مرد بودم می توانستم بیشتر پیشرفت کنم/ همسرم همیشه حامی و یاور من ...
ندای گیلان -نوشین میربلوک: در بحبوحه روزمرگی و فراز و نشیب های زندگی و زمانی که ناامیدی و بی انگیزگی بر انسان مستولی می شود، دیدن پشتکار و تلاش خستگی ناپذیر افرادی که به رغم همه سختی ها و مشکلات سد های بزرگ جلوی روی خود را کنار زده اند و بر قله موفقیت ایستاده اند، حالتان را خوب می کند! حالا اگر این فرد موفق یک زن باشد که سختی های دوچندان را تحمل کرده تا بهترین خودش باشد موضوع کمی متفاوت تر است. زنان موفق در جامعه ما کم نیستند که با وجود نگاه های ب
سوسک چگونه وسط جنگ خلبان را وادار به فرود اضطراری کرد
میخی که روی دیوار بود آویزان کردم و روی زیلوی کف اتاق ولو شدم. بین خواب و بیداری بودم که در با شدت باز شد و فریاد اکبر شاهین آباد (از مهندسین پرواز با تخصص بازرس فنی در هوانیروز) در اتاق پیچید و گفت: علی بدو که یک پرواز تست داریم. معطل نکن اضطراریه. تا آمدم لب باز کنم غیبش زد. عصبانی به سوی پنجره رفتم و بر سر او که از ساختمان بیرون رفته بود، فریاد زدم و گفتم: اکبر مگه ندیدی؟ من الان از
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
را باز کردم؛ بچه ها باورشان نمی شد با این وضعیت توانستم به عقب برگردم؛ دستم تقریباً قطع شده بود که پزشکان مجبور شدند دوباره دستم را پیوند بزنند. وقتی دکتر دست من را دید، آن را بالا گرفتم و گفتم: دکتر بیایید پیوند بزنید. من می خندیدم و دکتر گفت اولین بار است مجروحی را می بینم با این شرایط سخت بخندد. من را به بیمارستان بردند و سپس به ایران منتقل شدم؛ تا مرداد ماه در بیمارستان بستری بودم
خرید دفتر و مداد برای بچه های فقیر با پول توجیبی
پول توجیبی که بهش می دهی چه می کند؟ من ترسم بیشتر شد و مضطرب شدم. گفتم خوب بابا بگو با آن پول چه می کند؟ جواب داد با آن ها دفتر و مداد می خرد و می دهد به بچه هایی که خانواده هایشان فقیر هستند. فرازهایی از وصیت نامه شهید پروردگارا تو شاهدی که ما برای رضای تو می جنگیم و برای رضای توست که از شهرمان و از پدر و مادر و وابستگی هایمان به دنیا بریده ایم و مشتاقانه به سویت آمده ایم
رهپیما: آن موقعیت تبدیل به گل می شد برایم ارزشی نداشت
دروازه حریف پیش رفتم متوجه شدم که بازیکن حریف از ناحیه پا دچار مصدومیت و درد شدید شد که در آن لحظه از صمیم قلب برای بازیکن حریف ناراحت شدم و احساس کردم اگر این موقعیت را تبدیل به گل کنم این گل هیچ ارزشی برای ما نخواهد داشت با خودم گفتم اگر قرار است بازی را ببریم باید به گونه دیگر و با تلاش خودمان به گل برسیم تا اینکه بخواهیم به صورت ناجوانمردانه توپ را از پای بازیکنی که مصدوم شده و احساس درد می کند