سایر منابع:
سایر خبرها
پیکر شهیدی که 16 روز زیر آفتاب سوریه بود + عکس
بود. شایعه بود می گفتند مدافعان حرم را می برند سمت کربلا. من می گفت نه اینطور نیست. خواب هایی می دیدم؛ خیلی بیتاب بودم. کل پیشوا پیچیده بود؛ یکی می گفت مهدی اسیر شده، یکی می گفت شهید شده. خیلی من بیتابی می کردم، پسر بزرگم بیرون که می رفت خبر را می شنید، خانه که می آمد به ما چیزی نمی گفت. تقریبا 40 روز شده بود. این پسرم آمد خانه، گفتم از مهدی خبری نیست؟ یک آهی کشید و گفت نه خبری نشده، خوبه، تو چرا
گفت وگوی خواندنی با خانواده 8 شهید مدافع حرم
رفت بدون این که در صورتم نگاه کند سوار ماشین و راهی شد. یک حس خاص و غریبی داشتم، احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد و دور شد برای همیشه. یکی از اقوام به عنوان مهمان آمدند خانه ما که به من شهادت حسن را خبر بدهند. بعد از کلی مقدمه چینی به من گفتند که حسن مجروح شده...، مجدد که گفتند حسن مجروح شده من به او گفتم حسن من مجروح نشده و شهید شده و من مطمئن هستم که پسرم شهید شده... من همیشه این را می
بترس از قتل کسی که جز خدا پناهی ندارد!
گفتم: "چرا می خواهید بچه را سقط کنید؟"، گفت: "وضعیت زندگی ام دلخواه نیست! با همسرم به این نتیجه رسیدیم که چند سالی صبر کنیم، بعد که وضعمان بهتر شد، بچه دار شویم"! گفتم: "سن شما چقدر است؟" گفت: "22 سال". به او گفتم: "با خودت فکر کن 22 سال پیش، هنگامی که در رحم مادر بودی، اگر همین تصمیم امروز شما را مادرت در مورد تو انجام می داد، حالا چه سرنوشتی داشتی؟ در آن صورت تو الآن زنده نبودی... خدا می
روشن: قایدی در کشور های عربی دوام نمی آورد
هستی؛ خیلی بهتر از من هستی. او ادامه داد: اولا که به او گفتم کلاه را از آن سمت می گذارند و دوم برو موهایت را بزن. به او گفتم برو ازدواج کن و گفت ازدواج کردم. گفتم خدا را شکر کنترل می شوی.خانم او هم بسیار خوب است. الان شکل و شمایل او دوست داشتنی تر از زمانی شده که می خواسته مدل شود. واقعا وقتی می بینم ضعیف است ولی زحمت می کشد و باشگاهش هم باید برای نگه داری از او زحمت بکشد. مسی هم چنین
جنگ را با خاله بازی اشتباه گرفته بودند
مثل این که وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که این ها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودی ها را؟ این ها بچه ی کرمانشاه بودند، با لهجه ی کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الان حسابش را می رسیم. سوار هلی کوپتر شدند و رفتند. اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات شان، خود ماشین منفجر شد. بعد هم این گلوله ها که داخل بود، مثل آتش
سفرنامه ی ناصرالدین شاه به خراسان، پنج شنبه 17 مرداد 1246؛ میدان مدورِ خوب، طرفین خیابان همه دکاکین است
خانه از همه چیز داشت. بلورآلات، کتاب، ساعت های مجلسی، چهل چراغ، حتی بارومتر و درجه هم داشت. تفنگ های قزل باشی پشت درها چیده. خیلی خوب جایی بود. عرق زیاد داشتم، وقت هم تنگ بود. قدری آن جا ایستاده، با ایلخانی در باب فردا رفتنش تاکید شد. ایلخانی پول [و] شال زیاد پیش کش کرده؛ دو کنیز، دو اسب خوب، دو بچه قوش، دو بچه قرقی و غیره. بعد آمده سوار شدیم، از دمِ سردار ارک الی آخر دروازه ی شهر رو به
صبح روز بمب باران مجلس مامور مبارزه با قزاق ها شدم
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : سرویس تاریخ انتخاب ؛ در یکی از روزهای نخست مرداد ماه 1327، وقتی که ابوالحسن احتشامی خبرنگار مجله ی اطلاعات هفتگی به مناسبت سالگرد مشروطه به دنبال مطلبی جالب می گشت، کشف جالبی کرد، کشفی در کوچه ی صدراعظم خیابان پامنار پای تخت؛ پیرمردی صدساله به نام حاج آقا جمال الدین میثمی. حاج آقا جمال الدین روضه خوان سال خورده ای بود که روزگاری مورد توجه زنان ناصرالدین شاه قرار داشت و به خاطر صدای خوشش، برای ذکر مصیبت به اندرون سلطان صاحب قران راه می یافت. حا
درباره خرازی قدیمی محله گاز 50 سال است به شیوه سنتی مشتری ها را راه می اندازد
زودتر از ما به مشهد آمده بود، شغل خرازی را پیشه خود کرده بود. خرازی یعنی تهیه چند خنذز پنزر که کارراه انداز همه خانه هاست؛ از نخ و سوزن بگیر تا چکمه و دمپایی و حوله حمام. بعد هجرت از روستا به شهر در محله گاز که امروز به مسلم معروف است، کارم را شروع کردم. هر فصل یک جور جنس می آوردیم او همان طور که اجناس را در قفسه ها می چیند، داستان 50سال کاسبی اش را تعریف می کند: شنیده بودم
سوگواری برای ارشا اقدسی به سبک میلاد کی مرام +فیلم
آنجا خانم گلاب آدینه را دیدم، ایشان آمدند خرید کنند و من پشت صندوق بودم ایشان سفارش دادند و من گفتم من اینم و... و دوست دارم بازی کنم. گفتند من می خواهم یک سریال بسازم به اسم خواستگاران، تو می توانی بیایی تست بدهی و اگر دوست داشتی یک نقش آنجا بازی کنی. رفتم تست دادم و به جای یک نقش 20 نقش متفاوت در آن فیلم بازی کردم. درس عجیبی بود برایم کنار خانم آدینه کار کردن. مدیونشان هستم هر کجا که
روایتی از وضعیت اتوبوس های برون شهری در پایانه های امام رضا (ع) و انقلاب مشهد
ایستگاه پایش شامل آن می شود، دوباره به سمت مقصد حرکت می کند. اتوبوس تربت جام هم تعریفی نداشت دومین روز مسافرتم است. آن روز که به سمت نیشابور رفتم با خودم گفتم شاید فقط در این مسیر تخلف می شود. به همین دلیل این بار مقصدم را تربت جام قرار دادم تا اوضاع این مسیر را هم بررسی کنم. به ساعتم نگاه می کنم ساعت از 10 و ربع گذشته است، در میدان حافظ منتظر اتوبوس ایستاده ام تا مرا سوار کنند
گفت وگو با زوج خبری سیما
تمام وقت با خبر سروکار دارند چگونه است؟ چقد اخبار در فضای زندگیشان حضور و تاثیر دارد؟ قالیباف: بستگی به دو طرف دارد. من خودم همان اول به خانمم گفتم که وقتی می آییم خانه دیگر بحث اداره را باید تعطیل کنیم. همین الان هم اعتقادم همین است و تا ایشان شروع می کند به گفتن اینکه امروز چه شد و... می گویم نه دیگر ادامه نده! برای اینکه احساس می کنم بچه آسیب می بیند. منتهی یک نکته ای که وجود دارد
تجربه هنگامه قاضیانی از کار با نوجوانان مجرم
. از بازرسی عبور کردم و به سمت ساختمانی که تیم تولید در آن بود روانه شدم و آنجا هم با دری قفل زده مواجه شدم. در توسط نیروهای حفاظتی باز شد با احترام به سمت پله هایی راهنمایی شدم که به طبقات بالا می رسید. به اتاق گریم دعوت شدم اما گفتم گریم نمی خواهم، دو نفر از همان جوان های قربانی را آنجا دیدم، در حالی که گریم می شدند. من هنگامه ام، استاد کجا بود پشت در پر از کفش بود و سرو صدای
کابوس بریدن گلوی رسول در دادسرا ختم به خیر شد
مسیر سوپر مارکت تا دفتر را طوری انتخاب کردم که اگر موتور سوارها جایی در انتظارم هستند کمی خسته و گیج شوند که پس از چند دقیقه مطمئن شدم در تعقیبم نیستند وبا خیال راحت راهی دفتر شدم. تعطیلی آخر هفته فرصت مناسبی بود برای فکر کردن و مرور اتفاقات و گرفتن تصمیمی منطقی و به دور از حاشیه و تهدیدات احتمالی.پرونده ها و مدارک مورد نیاز کارهای هفته ی آینده را همراه با لپتاپ از دفتر برداشتم تا راهی خ
مهمانی ساده و بی آلایش علی هاشمی
گفت. با ذوق و شوق آمدم و گفتم: مبارکه داداش. دختره. علی اول دستش رو به سمت آسمان برد و الحمدلله گفت. بعد رو کرد به من گفت: اسمش را میگذارم زینب. اگر خدا یک پسر هم به من داد، اسمش را می گذارم محمدحسین. چطوره؟ من هم با خوشحالی حرفش را تأیید کردم. بعد علی گفت: خواهر، مراقب مادر و زینبم باش تا من برم دنبال کار شناسنامه و بقیه چیزها. وقت کمه . از بیمارستان که بیرون رفت
حاج قاسم گفت تو با این قد و قواره راننده تانکی؟!
را باز کردم؛ بچه ها باورشان نمی شد با این وضعیت توانستم به عقب برگردم؛ دستم تقریباً قطع شده بود که پزشکان مجبور شدند دوباره دستم را پیوند بزنند. وقتی دکتر دست من را دید، آن را بالا گرفتم و گفتم: دکتر بیایید پیوند بزنید. من می خندیدم و دکتر گفت اولین بار است مجروحی را می بینم با این شرایط سخت بخندد. من را به بیمارستان بردند و سپس به ایران منتقل شدم؛ تا مرداد ماه در بیمارستان بستری بودم
اعدام سرنوشت شوم آزارگر شیطانی/ ضجه های دختر دبیرستانی در باغ ورامین
سیما هم تعرض کرد. من و دوستم حال خیلی بدی داشتیم و من به محض اینکه به خانه رسیدم موضوع را به مادرم گفتم و به پلیس مراجعه کردم اما سیما همچنان سکوت کرده و حاضر به شکایت نیست. به دنبال اظهارات دختر دانش آموز، 3 متهم پرونده شناسایی و بازداشت شدند اما هر 3 نفر پس از دستگیری اتهام شان را انکار کردند و مدعی شدند شاکی و دوستش با خواست و تمایل خودشان به باغ آمده بودند. با توجه به مطرح
15 مرداد 66 ؛ شهادت عباس بابایی و محسن دین شعاری
؟ حاج محسن تا آن موقع در خیلی از عملیات ها شرکت کرده بود. من را فرستادی خانه خدا و خودت رفتی پیش خدا مرحوم صدیقه حکمت، همسر شهید بابایی می گوید: سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرف شویم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شدیم. پس از تحویل ساکهایمان در چهره عباس نوعی پریشانی دیدم. او سخت در اندیشه بود. انگار که می خواست چیزی بگوید و نمی توانست. جهت سوار شدن هواپیما از سالن انتظار
سفرنامه ی ناصرالدین شاه به خراسان، سه شنبه 15 مرداد 1246؛ [بجنورد] شهری است کوچک... قلعه ی محکمی دارد، ...
خلاصه وارد جلگه ی بزنجرد [بجنورد] شدیم. جلگه ای است به قدر جلگه ی کلاردشت. اطرافش همان طور ده و کوه. تفاوتی که دارد، این جا جنگل ندارد. اما پشت کوه الاداغ و پشت کوه های مغربی بوجنورد که سمت سملقان است، می گفتند جنگل بسیاری دارد، مثل مازندران. بعضی سر درختان هم پیدا بود. اطراف جلگه دهات دارد. خود شهر نزدیک به دامنه ی کوه افتاده است. شهری است کوچک. قلعه ی محکمی دارد، اما خراب است. بوجنورد است، خانه ی ایلخانی.
حلال کن آقای حسن!
ریختی، زخم برداشتی، آقای حسن، حلالم کن، شرمنده بودم که چطور برای این که می خواستی دل من را شاد کنی به زمین و زمان زدی، ولی بعضی وقت ها نمی شود، حلال کن که هرچه دعا کردیم نشد... داشتم اینها را می گفتم که خودت گفتی! تلویزیون آن موقع آینه ما بود. نمی دانم آن وقت که ما خودمان را در تو دیدیم تو هم خودت را در ما می دیدی؟ آقای حسن، یادت باشد، آن کسی که همیشه می برد در تاریخ نخواهد ماند، یک
خاطرات شنیدنی از طلبه جانباز / دعای حاج آقا من را نگه داشت
درد، داخل شکم ام جمع کرده بودم. همسرم سمت چپ و محمد جواد و فاطمه سمت راست من قرار داشتند. صدای تیراندازی شدید و سرو صدای گریه بچه ها و خانم ها فضا را گرفته بود. با آن حال بد، دست روی دست همسر و فرزندانم گذاشتم و می گفتم بگویید: اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله. بعد دیدم که سرو صداها خوابید و من و همسرم را داخل نفربرهای نظامی گذاشتند و به درمانگاه محلی بردند.
خیانت دوست نفیسه روشن به او/ ماجرای ویس لورفته چیست؟ + عکس
خیلی سخت است. یکی از مثال هایش برنامه ریزی برای سفر است. یک هفته می می شود که برنامه سفرمان را می ریزیم، چمدان هم می بندیم و در فاصله یک تماس تلفنی همه چیز بر هم می ریزد. مخصوصا در فصل های پر سفر که هیچ خبری از مرخصی نیست. فصل هایی مانند تابستان یا عید نوروز. گاهی اوقات من، هم مرد خانه ام و هم زن خانه. یکسری مسئولیت ها بر دوش خود من است. اوایل ازدواج پول آب و برق خانه را نمی دادم و منتظر
در سالگرد همه چیزتان را به بورس بسپارید چقدر در ضرریم؟!
به فکر فرو رفتم. کارِ واکس کفش هایم تقریبا تمام شده بود. ایستادم و یک اسکناس 100 دلاری به پسرک دادم. در پاسخ به من گفت: آقا من این همه پول خرد ندارم. لبخندی زدم و گفتم: بقیه اش مال خودت. فقط قول بده که فعلا سهام نخری! و در حالی که نگاهش به رفتنم خشک شده بود از او دور شدم. فردای آن روز تمام سهم های خود را فروختم و ریزش سنگین سهام از هفته بعد شروع شد و من بسیار خوشحال بودم که توانسته بودم علائم این
وضعیت نابسمان اقتصاد ایران در آغاز دولت جدید؛ رشد اقتصادی حلال همه مشکلات است
علیرضا کلاهی صمدی در گفت وگو با خبرنگار ایراسین با بیان اینکه در 16 سال اخیر علی رغم درآمدهای کلان نفتی در توسعه اقتصاد کشور موفق نبوده ایم، اظهار کرد: طی این مدت 15 میلیون نفر به جمعیت کشور اضافه شده در حالی که اقتصاد کشور بزرگتر نشده است و این یعنی افراد بیشتری بر سر یک سفره نشسته اند. وی افزود: علاوه بر این مسئله مهم، کاهش نرخ سرمایه گذاری و افت آن به زیر نرخ استهلاک مشکل دیگری است که در بلندمدت تبعات جدی خواهد داشت. افت نرخ سر
قاضی 30 ساله در کرمان چگونه توانست نمونه کشوری شود؟
ذیل می خوانید: در معرفی خود می گوید: سال 1370 در روستای فیل آباد از توابع شهرستان فارسان استان چهارمحال و بختیاری متولد شدم؛ مقطع کارشناسی حقوق را در دوره روزانه دانشگاه دولتی شهرکرد و مقطع کارشناسی ارشد را با گرایش حقوق جزا و جرم شناسی در دانشگاه آزاد واحد بندرعباس گذراندم و کارآموزی قضایی را در مرکز آموزش کارآموزان قضایی منطقه اصفهان شروع کردم. وی ادامه داد: اولین سمت
کوه گردی صبح جمعه که 15 سال طول کشید/ طالقانی: با اینکه حقمان از المپیک بیشتر بود اما کشتی آبروی ایران ...
می شود خیلی بیشتر شده است. در زمان ما قهرمان شدن خیلی سخت بود. این روزها کشتی خیلی سخت است و مردم به سمت ورزش هایی می روند که پول و راحتی داشته باشد. مسئولان هم چندان به سمت حمایت از کشتی نرفتند. طالقانی نظرش درخصوص عملکرد ورزشکاران ایرانی در المپیک توکیو اظهار داشت: حقمان در المپیک خیلی بیشتر بود. حسن یزدانی حق نداشت دوم شود اما فشار روحی و ذهنی زیادی را متحمل می شد و حریف آمریکایی اش
چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
کردم. اینجا خدا ر اشکر عقل رس تر شده بودم و از همان اول، میخم را محکم کوبیدم. خیلی واضح گفتم که کار و عشق و علاقه ام کلمه است و می خواهم پیشرفت کنم. مسیرم را نشان دادم و در کمال تعجب (برای من که همیشه از آرزوهایم منع می شدم) دیدم که همسفرم، نه تنها مشکلی ندارد که خیلی هم خوشحال شده. بعد ها هم گفت که چقدر افتخار کرده و... بگذریم! با خودم گفتم حالا انتخاب راحت تر است. من توی این جنگ نابرابر
کدام دعای شهید موحد دانش همان لحظه اجابت شد؟
تسنیم در نظر دارد هر روز خاطره ای از سبک زندگی، سیرۀ اخلاقی شهدا و روزهای سخت دفاع مقدس را منتشر کند. بعد از عملیات بازی دراز با دلی شکسته رو به خدا کردم گفتم: پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی که کعبه ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم.... . مشغول دعا و درخواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد و دستی به شانه ام زد و گفت: حاج
شهید ردانی پور؛ فرمانده ای که سلاحش اشک بود
گفتم با فرماندتون کار دارم. گفت الآن ساعت 11 است، ملاقاتی قبول نمی کند. رفتم پشت در اتاقش. در زدم، گفت کیه؟ گفتم مصطفی منم. گفت بیاتو. سرش را از روی سجده بلند کرد، چشم هایش سرخ، خیس اشک. گفتم چی شده مصطفی؟ زل زد به مهرش. گفت 11 تا 12 هرروز را فقط برای خدا گذاشته ام، برمی گردم کارامو نگاه می کنم. از خودم می پرسم، کارهایی که کردم برای خدا بود، یا برای دل خودم. شهید ردانی پور از