سایر منابع:
سایر خبرها
حمله دوباره فکری به مجیدی
به گزارش وانانیوز، محمود فکری دقایقی بعد از اینکه استقلال فینال را به فولاد واگذار کرد با انتشار یک استوری جنجال ساز شد. او که هدایت آبی ها را در نیم فصل اول عهده دار بود، بعد از جدایی از این تیم بارها ادعا کرد که فشاری علیه وی وجود داشته تا مانع از موفقیت او شود. جدیدترین اظهارات او را در زیر بخوانید: * فصل برای ما در استقلال سخت نبود اما سختش کردند. شما نگاه کنید من با آن
هیچ کجا نامه بنیاد شهید را قبول ندارند!
شهید: همان موقع می توانستیم با آن پول بخریم ولی دو تا پسرم مریض احوال بودند؛ اما الان با این پول نمی شود کاری کرد. **: الان ارزش و قیمت این خانه چقدر است؟ پدر شهید: الان نمی دانیم. **: یعنی اگر کمک کنند شاید بشود یک جای بزرگتری بگیرید. مادر شهید: اولویت اول ما خانه بزرگتر است، خیلی جایمان تنگ است، خیلی عذاب می کشیم، خیلی برای بچه ها سخت است. الان گفتم همان
آنچه بین شهید حججی و همسرش گذشت/ غر می زنی چرا شهید نشده ای؟
خبرگزاری فارس گروه حماسه و مقاومت: رفتیم گلزار شهدا و زیر درختی نشستیم به خوردن. بعد از ناهار گفت: محسن جان! گفتم: جان محسن! گفت: دوست داری بری پاسدار بشی؟ با تعجب نگاهش کردم. پاسدار؟ هیچ وقت به این شغل فکر نکرده بودم؛ اما آن لحظه بلافاصله گفتم: نه. خوشم نمی آد. پرسید: چرا؟ مگه بده؟ حاج احمد هم یک پاسدار بود. خیلی های دیگر هم که تو دوستشان داری، پاسدار بودند. کمی فکر کردم و گفتم: نه
مردی با کفش های چرمیِ مشکِیِ قدیمی
که زدم، سری تکون داد و گفت: بخش خصوصی، بخش خصوصی. گفتم: احساس می کنم تو جوونی یه خاطره خوب از بخش خصوصی داری. با هم می رفتین کافی شاپ، رستوران. با هم تو بارون قدم می زدید و شب ها... حرفم رو قطع کرد و زد زیر گریه و گفت: تمومش کن. دیگه ادامه نده. طاقتش رو ندارم. بغلش کردم و گفتم: والا من شوخی کردم. واقعا فکر نمی کردم همچین ارتباطی با بخش خصوصی داشتی. واقعا اینقدر اصرار بر بخش خصوصی شک برانگیزه خب. همین جور که داشت زاز زار رو شونه هام گریه می کرد، یه نفر صداش زد که آقای جهانگیری مراسم تحلیف شروع شد. کجایی پس؟ همین جور با چشم گریون با همون کفش های قدیمی رفت سمت مجلس. رفت و تو افق محو شد. ...
جنگ را با خاله بازی اشتباه گرفته بودند
کردم که اوضاع در چه مرحله ای است. دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر 214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیکوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همینجور سرپائین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همینطور از روی جاده می رفتیم، نگاه می ردیم، مردم سرگردان را می دیدیم. 25 کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه چهار زبر که الان، اسمش را گذاشتهاند گردنه
همه ی ما دوست داریم پسر شما باشیم آقا یاسر
زدگی ایران از گور رانت بلند می شود، اینجا پست جبرائیلی را گذاشتیم و چند واکنش مجازی. یاسر جبرائیلی نوشت: امروز وقت اذان ظهر سید حسین 11 ساله ما ناراحت بود از اینکه از یک طرف سریال ساختمان پزشکان در حال پخش است و دوست دارد تماشایش کند و از طرف دیگر می خواهد نماز اول وقت بخواند. گفتیم سریال رو ببین بعد نماز می خونی. پای سریال نشست، ما نماز خوندیم و سفره نهار انداختیم. نهارش را نخورد
از دفاع مدبرانه در مقابل صدامیان تا تدبیر برای وحدت در افغانستان
قبیل فرصت ها برای ما کم پیش می آمد. او آن شب هم مثل همیشه بشاش و سرحال بود و گاهی سر بذله گویی چیزهایی می گفت و می خندیدم. بعد از شام دیدم با همان حالت شوخ طبعی و مزاح، رو کرد به من و گفت: حاج آقا، اگر خدای نخواسته شما یک روز فوت کردی، ما باید چی کار کنیم؟ خندیدم و گفتم: اینکه پرسیدن نداره بابا جان، یک کف دست زمین دارم و کمی هم آب؛ این آب و خاک رو بین بچه ها تقسیم می کنی، هر چی هم
قسمت دوم ماجرای مادر شدن همسر شاهرخ استخری!
میگفتیم مگه داریم میریم پیک نیک مامان اونجا همه چی هست میگفت نهههه بیمارستانای اونا شام درست حسابی نمیدن، بچه هام گشنه میمونن فکر کنید هممون جمع کردیم پاشدیم دست جمعی رفتیم بیمارستان که بلههه ما اومدیم چون نوه ی اول خانواده داشت به دنیا می اومد وقتی رسیدیم و به قول معروف دیگه پذیرش شدیم،پرستار اومد جلو بهمون تبریک گفت و گفت میخوام چندتا چیزو برات کامل توضیح بدم که بدونی قراره چه
بترس از قتل کسی که جز خدا پناهی ندارد!
: "چرا می خواهید بچه را سقط کنید؟"، گفت: "وضعیت زندگی ام دلخواه نیست! با همسرم به این نتیجه رسیدیم که چند سالی صبر کنیم، بعد که وضعمان بهتر شد، بچه دار شویم"! گفتم: "سن شما چقدر است؟" گفت: "22 سال". به او گفتم: "با خودت فکر کن 22 سال پیش، هنگامی که در رحم مادر بودی، اگر همین تصمیم امروز شما را مادرت در مورد تو انجام می داد، حالا چه سرنوشتی داشتی؟ در آن صورت تو الآن زنده نبودی... خدا م
عقیلی: آماده ورود به عرصه مربیگری در لیگ برتر هستم
و فعالیت در نقل و انتقالات و حفظ بازیکنان و... همه در نتیجه گیری دخیل هستند و باید دید شرایط فصل بعد چگونه خواهد بود و از الان نمی توان گفت سپاهان قهرمان فصل بعد خواهد بود یا نه. سپاهان همین الان چند بازیکن تاثیرگذار از دست داده است. پیام نیازمند و حاج صفی به نظرم بازیکنان بدو جانشین هستند و نمی توان جانشینی در فوتبال ایران برای آنها جذب کرد. حاج صفی علاوه بر یک بازیکن خوب، یک کاپیتان
راز صلابت شهید حججی هنگام اسارت از زبان خودش
برم. گفتم: کجا؟ گفت: سوریه . عصبانی شدم! صدایم را آوردم بالا و گفتم: این موقع شب وقت گیر آوردی؟! امروز که پادگان بودم. چرا آنجا نگفتی؟ گفت: پیش بقیه نمی شد. آمده ام دم خانه تان که التماس کنم. گفتم: تو یک بار رفتی محسن. نوبت بقیه است . گفت: حاجی قسمت میدم. گفتم: لازم نکرده قسمم بدی. این بحث رو تموم کن برو به کارت برس. مثل بچه کوچک زد زیر گریه. بازهم شروع کرد به التماس. کم مانده بود دیگر به دست و پایم
دردسرهای فرمانده قرارگاه نصرت برای اعزام به حج تمتع
برای چند روز انجام اعمال بروند. ننه و بقیه اهل خانه خیلی خوشحال شدند. قبل از علی کسی در خانواده مکه نرفته بود و در خانه تازگی داشت. علی از بچه های قرارگاه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و سفارش کرد مراقب جزیره باشند. بعد رفت دم خانه جودی تا با او هم خداحافظی کند. جودی که فهمید حاجی عازم است، قرار شد با او تا تهران بیاید. شب بود که ننه یک شام مفصل درست کرد و همه جمع
فقط مواظب دو چیز بودم!
همسایه هامان تعجب می کردند از این همه جمعیتی که آمده بودند، فکرش را هم نمی کردند که بچه دیروزی که این قدر ساده لباس می پوشید و بینشان زندگی می کرد توی جنگ کاره ای بوده که این طوری برایش مراسم می گیرند و حالا اسمش همه جا برده می شود. بعد از مراسمش، یکی از همسایه ها از من پرسید، چه کار کردی که پسرت این طوری بزرگ شد؟! گفتم: فقط مواظب دو چیز بودم، یکی طهارت و نماز، یکی هم لقمه حلال. هنوز هم وقتی به
سفرنامه ی ناصرالدین شاه به خراسان، پنج شنبه 17 مرداد 1246؛ میدان مدورِ خوب، طرفین خیابان همه دکاکین است
خانه از همه چیز داشت. بلورآلات، کتاب، ساعت های مجلسی، چهل چراغ، حتی بارومتر و درجه هم داشت. تفنگ های قزل باشی پشت درها چیده. خیلی خوب جایی بود. عرق زیاد داشتم، وقت هم تنگ بود. قدری آن جا ایستاده، با ایلخانی در باب فردا رفتنش تاکید شد. ایلخانی پول [و] شال زیاد پیش کش کرده؛ دو کنیز، دو اسب خوب، دو بچه قوش، دو بچه قرقی و غیره. بعد آمده سوار شدیم، از دمِ سردار ارک الی آخر دروازه ی شهر رو به
موافقت نظام در بالاترین سطح برای خروج از ابهام
و همه را نوشته؛ پس باید آنها را بگذاریم کنار. آرائی هم که ته برگ آنها با شناسنامه ها نمی خواند، می رود کنار. در حقیقت ما این موارد را به فرض وجود، بررسی می کنیم. گفتند موافقت می شود و شما برو و نامه آنها را بیاور. گفتم قرار است امشب نامه ای از آقایان بگیریم؛ امّا یک شرط دارد؛ تبلیغات از اینجا به بعد دست ما باشد. گفتند یعنی چه؟ گفتم اگر شما بروید حرف بزنید که کار ما خراب می شود. الان این کار دست
پرونده قتل وحید مرادی باز به دادسرا برگشت
شده است. بعدا فهمیدم که چند نفر از دوستان من با وحید مرادی و دوستانش از چند روز قبل کل کل و درگیری داشتند. می گفتند که دعوا از هواخوری شروع شده بود. می گفتند همه چیز از یک چشم در چشم شدن ساده شروع شده بود. بعد هم کری خوانی و بقیه ماجرا. در هواخوری که بودیم در نزاع شرکت نکردم. من وحید مرادی را دورادور می شناختم. اسمش را شنیده بودم و می دانستم خیلی شاخ است. اما با او روبرو نشده
اولین سالگرد درگذشت ماه چهره خلیلی
بهم گفتی سکوت کن میخوام همه حرفهام و بهت بزنم و من فقط زار زدم با حرفهات، گفتم بمیرم برات، گفتی تو باید بمونی، نگو بمیرم، میدونی چی کشیدم بعد رفتنت میدونی چه بلاهایی سرم اومد ولی من به خاطر رفاقتمون مثل همون لحظه فقط سکوت کردم، انگار میدونستی چه مسئولیتی داره رفاقتمون که بهم سفارش کردی فقط سکوت کنم. من اون شب فقط شنیدم و شنیدم و فقط سکوت کردم و اشک ریختم راستی شنیدم که تلفن من آخرین تماسی بود
سری که فدای سنگر شد
بود. من می ترسیدم اما در جواب همه ترس هایم می گفت که جای ترسی وجود ندارد خواهر من؛ می روم زیارت. چیزی از این اتفاق قشنگ تر سراغ داری؟ راست هم می گفت؛ اول به زیارت رفت و بعد لباس رزم و دفاع پوشید؛ البته آن روزها همه چیز شبیه این بود که محمد می رود و زیارتی می کند و فکر و خیال ها از ذهنش می پرد اما این طور نشد و هدفی در قلب محمد کمرنگ نشد. آنقدر که دفعه آخر در سکوت و بی خبری رفت
پیاده روی شبانه بهتر است یا پیاده روی روزانه؟
است دچار سرگیجه شوید. برای پیاده روی بعد از شام حداقل 20 دقیقه صبر کنید. •کفش مناسب بپوشید. با کفش های گشاد پیاده روی نکنید. کفش مناسب بپوشید تا از مزایای پیاده روی بهره مند شوید. •تند پیاده روی کنید. پیاده روی شبانه به معنای قدم زدن در پارک نیست. همان طوری پیاده روی کنید که صبح ها پیاده روی می کنید. •بستنی نخورید. اینکه بیرون از خانه هستید و شام تان را پیش از این
اربعین به عنوان سنبل عدالت در مقابل استکبار جهانی ایستاده است
در کار بوده است، غیب را خدا و اولیا خدا می داند که چه رمزی در کار بوده است که در روایات وقتی اعلام می شود یکی از نشانه های مومن تعریف می شود، انگشت روی زیارت اربعین گذاشته می شود. نماینده ولی فقیه در خراسان جنوبی اظهار داشت: از واقعه کربلا قرن ها گذشته است، در این سال های اخیر از هر کسی سئوال بکنید زودتر از همه جواب جواب می دهد و آثارش بعد از 1400 سال ظاهر می شود که اربعین به عنوان یک
پنج روایت هولناک از آزارجنسی پنج دختربچه
نه در مقابل پدر و مادر که مدافع تمام قد عمو بودند، بهناز نشست و همه چیز را برای خواهر بزرگش تعریف کرد، آن شب متوجه شد که خواهرش نیز قربانی آزار جنسی عمو بوده و حتی یکبار او را در حال تعرض به برادر کوچکترشان دیده است. شیما: هیچ کس کنکاش نکرد که چرا زبان من بند آمد شیما هفت ساله بود که دایی 60 ساله اش، به او تجاوز کرد. یک روز دایی متجاوز به خانه شان آمد و بعد از صرف ناهار به مادر
پرونده قتل وحید مرادی باز به دادسرا برگشت
بازگشت به زندان، حمام و آرایشگاه رفتم. بعد به من گفتند به هواخوری بروم. چون مدتی بود آفتاب ندیده بودم. در هواخوری بودم که یکدفعه دعوا و درگیری شد. خبر نداشتم که چند روزی بوده بین زندانیان دعوا شده است. بعدا فهمیدم که چند نفر از دوستان من با وحید مرادی و دوستانش از چند روز قبل کل کل و درگیری داشتند. می گفتند که دعوا از هواخوری شروع شده بود. می گفتند همه چیز از یک چشم در چشم شدن ساده شروع
قاتلی که به دست یک خبرنگار پیدا شد
داخل کادر عکس به درستی نمی ایستد. و حتی این جوان اصرار داشت که عکسش چاپ نشود. او تصریح کرد: در این زمان متوجه شدم که قاتل می تواند همین فرد جوان باشد. پیش بازپرس رفتم و به او گفتم من قاتل پیرمرد ثروتمند را پیدا کردم و او برادرزاده پیر مرد است. بازپرس ابتلا باور نمی کرد و به من خندید. بازپرس گفت من به خانه پیرمرد رفتم و از همه بازجویی کردم، همچنین چیزی وجود ندارد. از بازپرس خواستم مجدد
سفرنامه ی ناصرالدین شاه به خراسان، چهارشنبه 16 مرداد 1246؛ امام زاده رو به پیر رفته گفته بود: بابا امان ...
[و] عکاس باشی بودند. عصری والده ی شاه، عزت الدوله و غیره آمده بودند. گربه پشمک با کوفته رفته بودند روی درخت چنار، کوفته پشمک را از بالا پرت کرد. ده ذرع راه بود. الحمدلله عیب نکرد. شب بعد از شام مردانه شد. پیش خدمت ها آمدند، قدری صحبت شد. امروز دختر کدخدای عباس آباد را که در بوجنورد بودند آوردند اندرون. من هنوز ندیده ام، اما همه تعریف می کردند. فردا دیدم بد بود. انعامی داده گفتم بردند
رفع کینه و سوء تفاهم میان رزمندگان به دست علی هاشمی
خبرگزاری میزان - شهید علی هاشمی از جمله کسانی است که با شنیدن أین عمار سر از میان نیزارهای هور بلند کرد و به ندای مظلومیت ولی زمان خود لبیک گفت. هوری حکایت مردی است که هور را پل پیروزی کرد و تا پایان کار، بر سر این پیمان ایستاد. او تا لحظه آخر در هور ماند تا مشعل هدایتی باشد برای راهیان نور و همه آیندگان. کتاب هوری که به همت گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی گردآوری شده است، به بخشی زندگی
سفرنامه ی ناصرالدین شاه به خراسان، سه شنبه 15 مرداد 1246؛ [بجنورد] شهری است کوچک... قلعه ی محکمی دارد، ...
زحمت. من همه جا سوار بودم. بعد از آن از ماهور سرازیر شده، به دره می افتد. الی دو فرسنگ و نیم همه جا از دره می رود رو به طرف مابین شمال و مغرب، و عرض دره همه جا مسافتی است به اندازه ی پانصد ذرع. طرفین دره کوه های بلند سخت است. به خصوص طرف دست راست، بسیار کوه های سخت دارد. اما طرف چپ کوه های بلند نرم دارد که همه جا حاصل دیم کاشته اند و آب ده نو به اضافه ی آب چشمه ی قریه ی چناران، از وسط دره می رود. رو
دوره آموزشی تعمیر موبایل و تبلت کجا بریم؟
من تو یک آموزشگاه تومیدون انقلاب رفتم اسمش اگه اشتباه نکنم پارسه بود. اگه کوتاه باشه من در خدمتم. خب پس قدم اول اینجوری که شما آقا مرتضی میگید آموزش هست. این آموزش رو چگونه باید دید پیش تعمیرکارها تو مغازه های سطح شهر یا آموزشگاه های خیلی خوبی که تو سطح کشور است؟ خودشم باید علاقه داشته باشه و تلاش و پشتکار. امکانش هست این قسمت چون تخصصی تر است بیشتر برای
قولی که شهید بابایی به همسرش داد
تو . ناگهان اقدس دوید سمت اسماعیل و گفت: مامان یک داداش دیگر برای مان آورده. اسمش را عباس گذاشتند. فرزندی که هیچ گاه موجب شرمساری پدر و مادر نشد. در اوان کودکی و نوجوانی شیطنت زیادی داشت، اما دوران تحصیلش را که تمام کرد، در کنکور در 2 رشته پزشکی و خلبانی قبول شد؛ رشته هایی که قبول شدن در آن ها کار هر کسی نبود. در فامیل همه می گفتند معلوم است که پزشکی را انتخاب می کند، اما رشته ای که عباس
چگونه درست انتخاب رشته کنیم؟
بخواهم. جو اطرافم جو تجربی خواندن و دکتر شدن بود. جو اینکه تو معدلت خوب است و حتما باید دکتر شوی. اگر دکترا نمی خواهی پس باید داروساز شوی و خب من هیچ کدامشان را نمی خواستم. من خودم را شبیه یک معلم ادبیات می دیدم. از بچگی شعر می گفتم و با کلی ذوق برای همه می خواندم و می نوشتم. اصلا شاید ضعیف بود، ولی حال دلم با نوشته هایم خوب می شد. سعی کردم جای خالی این حس را با مجری گری در
آرزوی اکثر جوانان؛ خودکشی
/> گفت: نه گفتم پس چرا کریه می کنی گفت، در 6 ماهگی ماردم و در 7 سالگی پدرم رهایم کردند. کودکی سختی را گذراندم تا به اینجا رسیدم، دوست دختری داشتم که در دوستی خیلی پشتیبان من بود همین امر سبب شد تا با ایشان ازدواج کنم، خانواده همسرم خیلی وعده وعید دادند خیلی هوامو داشتند، بعد از ازدواج همه چیز برعکس شد، نه تنها حمایتم نکردند بلکه من و پس زدند. به طوری که یک هفته ای