روایت تلخ اسید پاشی و دردهایی که تمامی ندارد - سلامانه

سلامانه ۱۳۹۵/۰۵/۳۰ - ۱۹:۲۷

روایت تلخ اسید پاشی و دردهایی که تمامی ندارد

مریم می دود و جیغ می زند، می سوزد. همه عشق زندگی اش این بود که بخواند، که بنویسد، که ببیند. وای چشمانش... همه زندگی اش. اصلاً مگر برای یک روزنامه نگار چیزی بالاتر از این هم هست؟ دیدن و نوشتن. همه صورتش می سوزد. همه چیزهایی که دوست داشت، در یک لحظه دود شد و رفت هوا. با یک شیشه اسید. این یک سکانس از فیلم لانتوری است.اما کاش... ای کاش این فقط سکانسی از یک فیلم بود ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)