روایت خالق کتاب آه از پیامبر خاتم(ص)/ چه مبارک پسری بود.. - شبکه اینترنتی آفتاب
سایر منابع:
سایر خبرها
چرا علی (ع) تقسیم کننده دوزخ و بهشت است؟
: ای فرزند پیامبر خدا چه قدر زیبا به مامون پاسخ گفتی! پس امام رضا (علیه السلام) فرمودند:ای ابوصلت، با او براساس دیدگاه خودش سخن گفتم. از پدرم شنیدم که از پدرانش از علی (علیه السلام) روایت میکرد: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا فرمود: ای علی! تو در روز قیامت تقسیم کننده بهشت و دوزخی. پس به دوزخ میگویی: این فرد از آنِ من و این فرد از آنِ تو. منابع 1 شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام): ج2 :86. *محسن عقیل گزیده ای از سخنان امام ضا (علیه السلام): 168-169. ...
بازی با گوگوش نابودم کرد / اعترافات بازیگر مرد به ارتباط های نامشروع
و همه بازیگران را در بیاورید. مهرجویی فهمید این توطئه اقبال است و فیلم را برد و به شاه نشان داد و گفت بازرس ویژه به من بدهید تا او را به لوکیشنی ببرم که معتادها به آنجا می آیند و خون می دهند. این کار را که کرد، شاه از دست اقبال عصبانی شد. نوار گفت وگوی مهرجویی و اقبال موجود است. هفت سال طول کشید تا این فیلم مجوز گرفت. چرا؟ چون ما در آن زمان چیزی به اسم سازمان انتقال خون نداشتیم. اولین کانتینری که
پرکارترین بدلکار زن ایرانی +عکس
مشکلات زیادی دارند چون کلاً به ورزش زنان بی توجهی می شود اما مشکلات من به عنوان یک زن بدلکار از همه آنها بیشتر است. بعضی وقت ها پیش خودم می گویم باز آنها یک باشگاه پیدا می کنند که در آن تمرین کنند اما من باید مدت ها دنبال جایی برای تمرین بگردم. وقتی از او می پرسم تا چند سالگی می خواهی بدلکاری را ادامه دهی؟ می خندد و می گوید: تا زمانی که اتفاق بدی برایم نیفتد. اما فکر می کنم تا 40 سالگی
اذان گویی شهید در تپه های مشرف به استقرار داعش
برسیم. من این گله را به آقا مهدی داشتم که نشد او هم در جوابم گفت که من شهید می شوم و حضرت آقا می آیند پیش محمدهادی ومثال آرمیتا را زد. در دیدار خصوصی که خدمت آقا رسیدیم به ایشان گفتم همه این دلتنگی ها با دیدار شما محو شد. همه این مصیبت ها به این دیدار می ارزد و آقا دست نوازششان را بر سر محمد هادی کشیدند و این برای من خیلی ارزشمند بود ، قشنگ ترین خاطره من بعد از شهادت آقا مهدی این روز
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (61)
! Everybody ‘s Fine | 2009 | Kirk Jones محمد: معلممون میگه خدا شما نابینا هارو بیشتر دوس داره. چون نمی بینید. ولی من گفتم خانم آگه مارو دوست داشت چرا مارو نابینا کرد تا اون رو نبینیم. بعد گفت " خدا دیدنی نیست ولی همه جا هست، می تونید اونو حس کنید. گفت شما با دستاتون می بینید. " حالا من همه جا رو می گردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره. اون وقت بهش میگم.. هرچی تو
برای ماه و ماهی موسیقی سرخ پوستی هم گوش دادیم!
من گفت: خب آقا حجت یک شعر از ابوسعید ابوالخیر بخوان. چندتا غزل از عطار حفظی؟ بایزید بسطامی کجا زندگی می کرده؟ فرشی که در مقبره عطار هست چه ویژگی دارد؟ حالا تو که در نیشابور زندگی کردی، این فرش همان فرش قبلی است یا الان تقلبیش را گذاشتند؟ من هیچکدام را نمی دانستم. گفت: چرا همه خوابید؟ یکی یک شعر خوب بخواند. این چرت و پرت ها چیه می گویید . دوتا کتاب بخونید بی سوادها آن شب یک اتفاق بزرگ برای من افتاد
واکنش امام به تهدیدات امریکا من را مستقل کرد!
من گذشته بود و خیلی ها انتظار داشتند که من خسته شوم و این را ابراز کنم. همه انتظار طلاق داشتند. فرزند سوم که به دنیا آمد گفتند: تو خسته نشدی؟ من می گفتم: از چه باید خسته شوم. در این زندگی چیزی نیست که من را خسته کند. من معتقدم که برای رسیدن به بهترین ها و برترین ها باید تلاش کنیم. برای رسیدن به گنج با ارزش باید اعماق زمین را بکنیم. شهدا تلاش کردند که به شهادت رسیدند. برخی تصور می کنند چون آقای
پای درس عطا احمدی
پرورش افزود: شما کار دشواری را بر عهده دارید و ادامه داد: یادم می آید وقتی می خواستم شغل معلمی را برای خود انتخاب کنم پدرم گفت، می دانی معلمی یعنی چی؟ یعنی اینکه تو به عنوان یک معلم چراغی را در دست بگیری و دیگران دنبال تو حرکت کنند. عطا احمدی معتقد است استعمار کمر همتش را بسته تا فرهنگ ما را دچار نقصان کند و ما را عقب نگه دارد. خیر مدرسه ساز با اشاره به تغییر ایجاد شده در ذائقه مردم گفت
فوتبال بچه یتیمی است که از همه پس گردنی خورده
سرش بودم و پس از آن با الاهلی به اتریش رفتم و 30 روز نبودم. پس از آن یک روز به ایران آمدم و فرزندم را دیدم پس از آن نیز به اردوی تیم ملی اضافه شدم، یعنی در 45 روز اخیر فقط دو بار دخترم را دیدم. خدا را شکر الان که در اردو هستیم همسرم بعضی شب ها زحمت می کشد و دخترم را به هتل می آورد. من هیچ صفحه اجتماعی نیز ندارم. بارها گفته ام که نه در فیس بوک و نه در اینستاگرام عضو نیستم، خیلی ها می گویند
شفای آیت الله حائری با عنایت امام حسین(ع)
: پایان زندگی اوست و باید او را قبض روح کرد. من که مرگ را در برابر دیدگانم می دیدم با قلبی سوخته و پر اخلاص به سالار شهیدان توسل جسته و گفتم: سرورم! من از مرگ نمی هراسم اما از دست خالی و فراهم نکردن زاد و توشه آخرت، بسیار نگرانم؛ شما را به حُرمت مادرت فاطمه(س)، شفاعت مرا بکن تا خدا مرگم را به تأخیر اندازد و من کار آخرت را بسازم و آن گاه بروم. شگفتا که پس از این توجه قلبی دیدم، فردی وارد
بی اطلاع سه ساعت در میدان مین راه رفتم!
من نگاه می کرد. گفت: چند ساعت است که در اینجا هستی؟ گفتم: سه ساعت تعجبش بیشتر شد و همین طور که اشک از چشمانش جاری می شد، گفت: تو سه ساعت است در میدان مین هستی. من همین طور هاج و واج مانده بودم. مرا پیش دوستم برد و با هم ناهار خوردیم و من برگشتم به گردان خودمان. راوی:هوشنگ رحیمی
مکتبخانه اکبر
چرخاندم، معاف از عقل و آبرو می دویدم. البته دویدن که چه عرض کنم، مثل یک دیوانه عنان از کف رفته گاهی روی دو دست، گاهی شیرجه زنان در حال بال زدن در هوا، گاهی چهار دست و پا و هر از چند گاهی روی دو پا می رفتم. در خیال خود می پنداشتم دانشگاه منتظر ظهور من نابغه است که بیایم و در صحنه رقابت علمی چنان گرد و خاکی کنم که مرزهای علم و دانش جهان از بیخ و بن به دست من دریده شود. روزی را می دیدم که به دلیل برهم
آیا حجاب یک مسئله شخصی و سلیقه ای است؟
/> به این خاطره جالب از یکی از هم سن و سالهایتان دقت کنید : من خودم بی حجاب بودم یه روز سر قبر یه شهیدی رفتم مادر شهید سر قبر فرزندش بود من دیدم هی نگاه من میکنه و یه چیزی تو دلش می گه راستشو بخواید این قضیه چند هفته طول کشید تا اینکه یه روز مادر شهید به من گفت شما چرا هر هفته سر قبر پسر من میاین گفتم یه حاجت داشتم از شهید شما گرفتمش حالا برا ادای دین میام سر قبرش دیدم بدون هیچ تأملی
زندگینامه فریدون جیرانی به همراه مجموعه تصاویر
وارد این مسأله بشوم، ولی خودت داری یادآوری می کنی، این نشریات شما را من به یاد دارم، چون خودم هم در مطبوعات بودم و دقیقاً به یاد دارم که به نشریات تو معمولاً انگ یک جناح می خورد و درواقع درحالی که تو در همه جا گفتی که من نه راست راستم، نه چپم، من به هیچ جناحی وابسته نیستم. در همۀ مصاحبه هایت هم این را گفتی. آقای ده نمکی: من نگفتم، عملکرد من این را نشان می داد. آقای جیرانی: ولی
ایرانی ها شگفت زده ام می کنند
دلیل است که تصمیم گرفتم باز هم به ایران بیایم و دوستانم را ببینم. من هر چند باری که بتوانم به ایران خواهم آمد چون با اروپا متفاوت است. حس می کنم همه با هم دوست هستند. وقتی از کسی آدرس می پرسی کارش را متوقف می کند تا جواب تو را بدهد و شاید چند قدم هم با تو بردارد و با دست هایش نشان بدهد آن طرف. هر کسی به دلیلی سفر می کند؛ یکی به دنبال پیشینه تاریخی یک کشور است. یکی هم برای دیدن هنر و معماری آن خطه
آن سوی هرمز (59)
رسید. جریان را به طور خلاصه برایش گفتم و منتظر نظر او شدم کمی فکر کرد و گفت: اولاً خودت بهتر می دانی چه کار کنی، تو جوان عاقلی هستی و کمتر اشتباه می کنی و دقت کن که برگه ای دست کسی ندهی. ادامه دارد...
لزوم ثبت مظلومیت مردم ایران در برابر استکبار جهانی/ ضرورت توجه اهالی قلم به تاریخ شفاهی دفاع مقدس
گلوله خورده ام، دو تیر به پای راستم خورده بود، یکی به دست چپم و یکی هم به لگن من اصابت کرد. سرلشکر شهید حاج حسین بصیر قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا بعد از مجروحیت، دوباره به جبهه رفتید؟ بله، یادم می آید وقتی به هفت تپه رفتم چادر فرماندهی، گردان یا رسول (ص) بالای تپه قرار داشت، حاج بصیر وقتی مرا عصازنان دید، سریع خودش را به من رساند و خم شد و گفت: بیا روی کول من تا تو
جعفر ابراهیمی(شاهد): برخی کتاب ها به زور شلاق هم خوانده نمی شوند/ ترویج غیراصولی کتاب؛ خیانت یا سهل ...
اما مردم درگیر فضای مجازی اند. از نظر شما فضای مجازی چه ایرادی دارد؟ همه نوع کتاب هم در اینترنت پیدا می شود. حتی بسیاری از کتاب ها را می توان رایگان دانلود کرد. کتاب به آدم آرامشی می دهد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. برعکس فضای مجازی استرس زاست و آن آرامش را از انسان می گیرد. در سال های اخیر تمهیداتی اندیشیده شد که به شکل عکس عمل کرد و به جای این که مردم را به مطالعه و کتاب خوانی
گفتگو با کارگردان کلیپ هسته ای تتلو
زیرزمینی ها کار کنید. به این صورت نبود که من به خاطر کار کردن با بچه های زیرزمینی همه چیز را رها کنم و به ایران بیایم. یکسری مسائل و مشکلات شخصی بود که تصمیم گرفتم به ایران بازگردم. از آنجایی که هر سفر می روم دوست دارم در آن کشور هم کاری کنم، تصمیم گرفتم تو دو، سه ماهی که ایران هستم کار کنم. ازطرفی چون خیلی سال بود ایران نبودم، یادم رفته بود ایران چه شکلی هست! وقتی بازگشتم ایران، فضا را بهتر
بار عام رسول الله (ص)
امروز جدم رسول ا... بارعام داده (اجازه به حضوررسیدن) وماهم آمده ایم که شکایت تورانزد او ببریم. گفتم: چه شکایتی؟ گفت:حرم بی بی حکیمه (س) را نیمه کاره گذاشتی و اینجا آمده ای مگر نمیدانی هیچ کس آنجا نمی رود. در همین هنگام، فضای مسجد نورانی و روشن شد و به چشم خود دیدم که رسول الله (ص) وارد مسجد شده، به سمت ما آمده همه بلند شدند و هرکس هدیه ای در دست داشت. آرام به آقای جمارانی عرض کردم :همه هدیه دادند
هر چه دارم از امام رضا(ع) است
فقط با توسل به اهل بیت(ع) و روضه و ذکر می شد به بچه ها روحیه داد . شب های عملیات هم همینطور بود . البته تا قبل از ورود به عملیات و خط شکنی باید سکوت رعایت شود تا عملیات لو نرود، اما بعدش حتما همه دنبال فرصتی بودند که متوسل شوند. *مداحی یا نوحه خاصی در آن دوران داشتید که در خاطرتان مانده باشد؟ البته من بیشتر کار رزمی و نظامی انجام می دادم. چون کار رزمی را بیشتر دوست داشتم به
توانایی 20 مدیر در شخصیت عضو فداییان اسلام
شدیم. او جلوتر از من با مرحوم نواب صفوی آشنا شده و زودتر از من در خط مبارزه افتاده بود. یک شب حاج مهدی به من گفت: من دارم به هیئت می روم، دوست داری همراهم بیایی؟ گفتم: بدم نمی آید... و همراهش رفتم. در آنجا بود که شهیدان نواب صفوی، سیدعبدالحسین واحدی، خلیل طهماسبی و بقیه رفقای فداییان اسلام را دیدم. بعد هم که دیگر با آنها بودم و رفت و آمدمان به منزل مرحوم آیت الله کاشانی آغاز شد و افتادیم در این خط
صحبت های کامکاری در مورد خانه تئاتر و بازیگر سودجوی تئاتر
میلیون قطعی می خواهد و پنج میلیون نیز براساس درصدی از فروش گیشه، که من گفتم این درصد گیشه مبهم است چون ما اسپانسر و بودجه دولتی و تهیه کننده نداریم و هرچه باشد از محل گیشه خواهد بود. بازیگران باسابقه تری از توماج در گروه حضور داشتند، گرچه او خود را بالاتر از همه می دانست این جلسه به نتیجه خاصی نرسید. چند روز بعد وی طی پیامکی و قبل از آمدن بر سر تمرین تقاضای دستمزد 9 میلیونی کرد
اخبار حوادث
اعتراف کرد و گفت: با شوهرم برای تفریح به باغ رفتیم. وی به من گفت که دیگر برای ادامه زندگی به خانه مان در تهران نمی رویم و همین جا در باغ زندگی خواهیم کرد. وقتی گفتم که من حاضر به زندگی در باغ نیستم در جواب گفت تو رفتارهایت خیلی مرموز است و باید همین جا زندگی کنی! نسبت به وی کینه به دل گرفتم و چون در باغ اسید داشتیم، نیمه های شب آن را برداشتم و سراغ شوهرم رفتم. وقتی در خواب بود، اسید را روی
درنگی بر تفاهم نامه هایی که معاونت امور زنان و خانواده با سمن ها امضا کرده است
پزشک مراجعه نمی کنند خلوق خاطرنشان کرد: انجمن ما سال هاست روی این موضوعات کار می کند و خوشبختانه نتایج خوبی هم می گیریم؛ چون زنان معلول به دلیل مشکلات مختلف کمتر به خودشان و جسم شان می پردازند و گاهی اوقات زن بودن خودشان را فراموش می کنند. وقتی آموزش هایی برای خودآزمایی سرطان پستان و سرطان رحم به این زنان ارایه و غربال گری انجام می دهیم می بینیم که متأسفانه بسیاری از زنان معلول سال ها پس از
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (92)
1. شما هم به کمپین نه به خرید ماشین های صفر ایرانی بپیوندید... خود من تو این دو هفته که به این کمپین پیوندیدم، حتی یه دونه ماشین صفر تولید ایران هم نخریدم. زیاد سخت نبود! 2. حس آخرین سرباز از جنگ برگشته ای رو دارم که بعد از چند سال اومد خونه، مادرش گفت: ئه، کی رفتی بیرون؟ فکر کردم توی اتاقت داری درس می خونی! 3. توی مدرسه از مدیر و ناظم کتک می خوردیم، می اومدیم خونه با لحنی
برای این که راحت تر زندگی کنم کارهایی کردم که دوست نداشتم/البته کم فروشی هم نکردم/واقعیت هایی در مورد ...
: آره، مگه شما خودتون حقوق نمی گیرید؛ گفتم: بله، ماهی چهار صد، پونصد هزار تومان می گیرم؛ گفت شما بعد این همه سال، ماهی این قدر می گیرید؟ گفتم: بله، پسر شما هم اگر خواست بازیگر شود باید ده سال بیاید؛ اگر آن ها دیدند این کاره است برایش حقوق در نظر می گیرند؛ گفت: هی آقا، حقوق نباشه که فایده ندارد؛ این شازده همین الآن اندازه حقوق شما پول تو جیبی از من می گیره... تا به حال مقابل بازیگران تازه
سعید کنگرانی بازی با گوگوش نابودم کرد
ای را نوشته است که در آن دست می بریم و بر اساس کاراکتر شما تنظیمش می کنیم. گفتم: قصه final را دارید؟ گفت: به زودی به شما می دهم ، ولی به کلیت قصه اشاره کرد، البته نه به این صورتی که در در امتداد شب دیدید، چون صیاد با تفاهم نویسنده در آن دست برد. این چیزی که دیدید، مقداری خلاقیت صیاد بود، قدری هم ارتباط فرمان آرا با گوگوش که از او اجازه گرفت. در آن ایام خانم گوگوش همسر آقای
̋عزیز بشینه کنارم ̋باصدای روزبه نعمت الهی درشیراز
/> هیچ وقت از خدا گله ای داشته اید ؟ نه اصلا ؛ فکر می کنم هر بلایی که سرم آمده حتما حقم بوده است. شما آدم خاصی هستید ؛ این را قبلا کسی به شما گفته است ؟ بله ؛ اما دوست ندارم خاص باشم چون مردم فکر می کنند در حال بازی کردن هستم اما زندگی من این است. حال خوبی دارم. من اگر همه چیزم را از دست بدهم باز می توانم زندگی کنم. وقتی این طور صحبت می کنید ممکن است خدا شما را سخت تر
بازگشت خاطرات خون آشام - 3
داشت سکسکه می کرد که. الآن همه چیز آتیش می گیره. من هم مثل یک پشه ی غیرتی گفتم: زودباش! باید فرار کنیم. الآن می ریم تو هوا که. ولی هرچی نگاه کردم جیگوری نبود که. هرچی صدایش زدم، جواب نداد که. هرچی قربان صدقه اش رفتم... یک مرتبه بووووم. هواپیما منفجر شد و من پرت شدم و نفهمیدم افتادم کجا که. این خاطرات ادامه دارد که...