زنی با زنبیل دستی پر در عملیات خیبر - بسیج
سایر خبرها
قدی که باعث شهادت شد و خواب هایی که تعبیر شدند
نمازمان می گذاشت؛ او فرد خاصی در فامیل بود و برای اینکه بتواند به جبهه برود همانند بسیاری دیگر از رزمندگان دست توی شناسنامه برد تا سن خود را زیاد کند و سپس با اصرار به پدر و مادر توانست آن ها را هم راضی کرده و به جبهه برود و در آخرین دیدار خود گفت که مادر تو را به خدا می سپارم و می روم تا آرزوی شما را برآورده کرده و راه کربلا را باز کنم. این خواهر شهید ادامه داد: برادرم 12 سال مفقود الاثر بود
مرا بکشید اما چادر از سرم بر ندارید
رسید. محمد با دست بردن در شناسنامه اش و اجازه از پدر راهی مناطق عملیاتی شد. پدر به محمد گفته بوداگر شما حضور پیدا نکنید و به جبهه نروید چه کسی می خواهد برود. اما من با حضور ایشان مخالفت کردم و اجازه نمی دادم به جبهه برود و می گفتم: تو کوچک هستی و باید درس بخوانی بعد که بزرگ تر شدی می توانی بروی. اما او قبول نکرد و بنا به رضایت پدر و صحبت های ایشان راهی شد. هر بار هم که به مرخصی می آمد و دوباره می
مشق ایثار در کلاس پایداری
نداشت. اما علی رضا دست بردار نبود. پدر خاطره روزی که علی رضا برای رفتن به جبهه، از او رضایت گرفت را در ذهنش دارد و می گوید: آن زمان سهراب برادر بزرگتر او در جبهه بود و به همین خاطر با رفتن علی رضا با آن سن و سال مخالفم بودم. از طرفی وقت او محصل بود و باید درس می خواند. اما یک خواب نظرم را به کلی عوض کرد. سر ظهر بود و من چرت کوتاهی در اتاق زده بود. در عالم رویا دیدم کبوتر سفید و زیبایی روی شانه ایم
مبارزه "بن تن" و "شکرستان" در بازار نوشت افزار
خیابان های شهر هنوز پر از جنب و جوش است، جنب و جوش هایی از جنس خریدن کفش، لباس و کتاب، خریدهایی برای شروع سال تحصیلی جدید بچه ها، بچه هایی که حتما باید همراه با پدر و مادرهایشان برای خرید به بازار بروند. بچه هایی که دوست دارند خودشان لوازم خودشان را انتخاب کنند؛ پدر و مادرهایی که برخی در جست و جوی کالای ارزان قیمت تر هستند و برخی درگیر نوستالژی، نوستالژی هایی با بوی دفتر و کتاب و صابون
خبر شهادت پسرم را در خواب شنیدم/ خدا را شکر به آرزویش رسید
می دانم، دیشب در خواب دیدم پس دنبالش هم نگردید. عرق از چهره پاک می کند. چادر سفیدش را با یک دست گرفته و لحظه ای از سخن گفتن بازنمی ایستد خطوط پیشانی و صورتش نشان از سال ها سختی می دهند و انگشتانی که بر تسبیح بلند آبی می ساید را گاهی رو به بالا می گیرد و می گوید: هرچه خدا بخواهد ... راضی ام به رضایش ... درباره خاطراتش از شهید می پرسیم شهیدی که به مادرش گفته بود: مادر نکند بعد
زنان، نیمه پنهان حماسه ها/ امروز همه ما باید راوی دفاع مقدس باشیم
/> هدف ما پیروز شدن بر دشمن است دکتر اکرم رحمانی(خواهر سردار شهید اردشیررحمانی، فرمانده گردان زرهی لشکر 25 کربلا) نیز با بیان خاطراتی از برادر شهیدش بیان می کند: برادر شهیدم زمانی که به جبهه رفت تازه دیپلم گرفته بود، حدود 19 سالش بود که بعد از چهار سال و اندی شهید شد . وی افزود: در آن دوران جوان ها خیلی زود ازدواج می کردند، اما این برادرم زیر بار ازدواج نمی رفت، برادرم از من بزرگ
میزبانی از حیوانات در آپارتمان ها/ هاری قلاده طلایی نمی شناسد
نیامده و با اکراه به این قضیه نگاه می شد ولی متاسفانه با گذشت چندی، چنان قبح این رویداد ریخته و همه گیر شده که دیگر در برخی خانه ها از انواع حیوانات نام برده شده، به عنوان اعضای خانواده یاد شده و از آنها به عنوان پسرم یا دخترم نام می برند. در این بین متاسفانه حیوانات از زندگی سنتی خود فاصله گرفته اند و پا به پای انسان ها و با گذشت زمان تغییر ماهیت می دهند و روز به روز پر هزینه تر و مصنوعی
روایت دیدار پس از 18 سال اسارت !
به گزارش افکارخبر ، چهارده یا پانزده خردادماه سال 1374 از نیروی هوایی با من تماس گرفتند. گفتند صلیب سرخ جهانی حسین لشگری را دیده و به او اجازه ی نامه نوشتن داده اند. باور نمی کردم، فکر کردم باز شروع شد، امید و بعد ناامیدی. اما این دفعه واقعا حسین نامه فرستاد. وقتی نامه را دادند دستم، دستم می لرزید. نمی توانستم باور کنم این دست خط حسین است. نامه را بو کردم، بوسیدم. کاملا شوکه شده بودم. کسانی که
ملوانان ایرانی، اسیر دزدان دریایی
دریایی اختیار لنج را در دست گرفتند ما را به قسمتی از لنج که تورهای ماهیگیری در آنجا قرار دارند بردند. بعد از آن لنج را به یکی از سواحل کشور سومالی که آندو نام داشت بردند. خواسته شان چه بود؟ - آنها پول می خواستند. می گفتند باید هر طوری که شده خانواده هایتان برایمان پول بفرستند چون می دانستند من ناخدای لنج هستم با من بیشتر صحبت می کردند. چقدر پول درخواست کردند؟
اینجا معراج است؛ آغازی برای عزیمت
دادگستری، آدم ها می جنگند برای حقوق از دست رفته شان. گریبان هم را می فشرند تا حقانیت زندگی شان را از شیرابه آبروی همدیگر صاحب شوند. دستفروش ها، متاع ناقابل شان را روبه روی صورتت آیینه می کنند تا نان شب شان را از جیبت بیرون بکشند. ... بعد از 27 سال، کسی یادش نمی آید انتهای کوچه معراج ، واقعا معراج است. مکانی برای عروج. مکانی برای عزیمت. مثل همان سال های جنگ. کسی نمی بیند، کسی نمی داند که
شیطنتی که باعث سوختن ریش فرمانده شد/ سرباز عراقی موقع دستگیری من گفت: طفل/ با جعل شناسنامه به جبهه رفتم/ ...
آنها خواهم بود. اصلا تصور نمی کردم 8 سال در دست عراقی ها اسیر باشم. من در گروهی کم و سن و سال بودم و خیلی از آنها می آمدند و با من عکس یادگاری می گرفتند. بعد از اینکه من را گرفتند و برای بازجویی به سنگری منتقل کردند، چند نفر بودند که من را به همدیگر نشان می دادند که ببین که چقدر کم سن و سال است. من در آن لحظه به نحوی می خواستم به آنها بگویم که نه! من بچه نیستم. برای اینکه نشان دهم بچه نیستم دستم را
وقتی جراحی زیبایی تبدیل به اعتیاد می شود
برجسته کرده که با ترکیب بینی بسیار کوچک عمل شده اش، روی هم رفته قیافه عروسکی به دختر داده است. حتماً خودش دوست داشته که قیافه اش اینطوری باشد؛ با این حال هنوز راضی نیست. گهگاه دستش به سمت لب ها می رود و بعد انگار که کار مخفیانه ای انجام داده باشد، فوری دست را پایین می آورد. حرف زدن با آدم هایی که در سالن انتظار کلینیک زیبایی نشسته اند، کار سختی نیست. اصلاً اینجا همه دوست دارند با بهانه ای، سر صحبت را
گفت وگو با جوان ترین فرمانده لشکر دفاع مقدس
عاشورایی لشکر 31 عاشورا در جنگ تحمیلی، به گفت و گو با سردار امین شریعتی، فرمانده این لشکر پرداختیم. شریعتی مدت کوتاهی قبل از مهدی باکری و چندین سال بعد از شهادت آقا مهدی فرمانده لشکر 31 عاشورا بود . سردار! عاشورا یکی از اولین تیپ هایی بود که سپاه تشکیل داد. هسته اصلی این تیپ از چه زمانی شکل گرفت؟ هسته اصلی تیپ عاشورا از سوسنگرد و بعد از محاصره اول شروع شد. ما قبل از جنگ در
ناگفته هایی از سقوط هواپیمای C130 حامل فرماندهان ارتش و سپاه
بودند. همان سال (1354) تشکیل خانواده می دهد. محیط کار و زندگی برای همسرم نامانوس بود و با فضای خانه های سازمانی آشنایی نداشت. من همان موقع به او گفتم امروز که با من می آیی شاید فردا دیگر من را نبینی. حاصل این ازدواج پسری به نام امید بود که 6 ماه بعد از تولد، پدر و مادر متوجه بیماری و معلولیت او می شوند. این مسئله، بار سنگینی بر دوش ما خصوصا همسرم گذاشت
امام(ره) به برادرم گفته بود اگر کشور نداشته باشید، تحصیلتان به درد می خورد؟
/> این رزمنده دفاع مقدس افزود: دو برادر دارم که یکیشان در آمریکا تحصیل کرد، چهار سالی آنجا بود، زمانی که انقلاب شد به ایران برگشت، من داشتم به تظاهرات می رفتم دیدم امیر یک کیف کوچک دستش است و سر کوچه در حال دویدن است، گفتم تو اینجا چکار می کنی؟ تو که آمریکا بودی؟ بعد گفت من به فرانسه رفتم و از امام (ره) پرسیدم که اگر ما ایران باشیم بهتر است یا اینجا ادامه تحصیل بدهیم؟ امام (ره) با حالت سؤالی
واهمه صهیونیست ها از موفقیت عملیات والفجر هشت
حالی که با هم صحبت می کردند، رفتند به طرف محور دیگر، آن جا هم به استراحت پرداختند. اینها که رفتند، یک نفر را تنها دیدیم که از عقب می آمد. به محور ما که رسید، برادران در یک ستون، کاملاً مشخص بودند. بعد دست هایش را به طرف بچه ها (به نشانه علامت یا اظهار تعجب) گرفت و از اول تا آخر گروهان را نگاه کرد. تمام بچه ها را یکی یکی دید؛ حتی شاید هم شمرد. رفت به طرف آن 4 نفر. بعد عراقی های دیگر را صدا زد. آن 4
شکار نخبگان پشت پرده استارت آپ ها / حداقل یک پوپولیست شریف باشید!
پرداختند و فغان مخالفت سر دادند که چرا حسن روحانی راهی نیویورک شده و سفرش را ادامه داده است آن هم بعد از فاجعه منا در عربستان که دنیا را تکان داد؟ دلواپسان، حالا که جهان، تحت الشعاع درگذشت بسیاری از زائران خانه خدا، قرار گرفته بود و البته ایرانیان و مسئولین هم در سوگ این حادثه اندوهگین هستند دست از سیاسی کاری برنداشته و پروژه دیگری را در این وادی به راه انداختند. آنها که به
روایت سردار از سرزمین مجاهدت های خاموش
نبود چه کسی سرگرد و سرهنگ است. همه مثل هم بودند. گفت باید با تک تک مصاحبه کنم و ببینم هر کسی چه کاره است. بعد فرم هایی را داد و همه پر کردند و خودش با تک تک افراد مصاحبه کرد. مصاحبه اش که تمام شد، ما را گذاشت فرمانده گروهان و معاون گردان. رفیقی داشتیم که الان زنده است به نام آقای حاج رضا صادقی که فرمانده تیپ 63 خاتم توپخانه بود و یک چشمش را در جنگ از دست داد. ایشان را چون طلبه بود، فرمانده گردان
AEPI فرقه شرک آمیز فضای مجازی
همان زمان که شبکه فیس بوک، کارآیی خود را در جریان اغتشاش های بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران نشان داد، در کنار سایر پروژه هایی که کانون های صهیونی برای هجمه به انقلاب و نظام ایران طراحی کرده بودند(مانند پروژه ندا آقاسلطان یا سکینه محمدی و یا تجمعات غیرقانونی و شعارهای ساختار شکنانه)، تبلیغ برای این شبکه به اصطلاح اجتماعی نیز در دستور کار هالیوود قرار گرفت و لانسه کردنش در مجامع مختلف